تبلیغات
The Best Stories About Korean Groups - i waana love-10
سلاممممم

هههههه این هفته واقعا برای من هفته ی نفرین شده ای بود

هزار و صد تا امتحان داشتم و همش و هم گند زدم

درک کنین دیگه که چرا نتونستم شنبه بزارم

حالا بپرین ادامه



قسمت دهم
نمیدونم چرا حال اونجی اونقدر بد بود...توی چشماش ناراحتی موج میزد و دختر به اون پرحرفی ساکت بود و با هیچکس حرف نمیزد.
حتی یک صحنه نزدیک بود از روی راه پله ی شرکت پایین بیافته که اگه من به موقع بهش نرسیده و نگرفته بودم الان دست یا پاش شکسته بودن.
اینقدر نگرانش بودم که ناراحتی خودم و فراموش کردم..به کلی فراموش کردم که دیروز چه اتفاقی افتاد و من چه کسی رو بیاد آوردم.
کسایی که بین ما هستن از کسایی که نیستن مهم ترن.
پس منم بابد الان فقط به اونجی فکر کنم...بالاخره گوشه ای نشوندمش و گفتم:
-میشه بگی امروز چت شده...اگه از روی پله ها میافتادی چی؟
حرفی نزد و فقط سرش و پایین انداخت و آروم اشک ریخت...گفتم:
-چی شده اونی اونجی...بهم بگو شاید تونستم واست کاری بکنم.
لباش و روی هم فشرد و بعد سرش و بلند کرد..مستقیم تو چشمام نگاه کرد و گفت:
-بورا...میشه چند وقت...میشه چند وقت خونه ی تو زندگی کنم.
چشمام تا بینهایت کرد شد و فریاد زدم:
-چییییییییییییییییییییییی؟؟؟؟!!!!
فهمیدم که گند زدم..سریع صدام و پایین آوردم و گفتم:
-مشکلی پیش اومده اونجی؟؟؟خونه ی خودتون چی؟.
-نمیتونم برم اونجا بورا...نمیشه.
-چرا نمیشه؟.
-میدونی...خوب...بابام...بابام یک شرکت کوچولوی بساز بفروش داشت...اما همین چند وقت پیش ورشکست شد و هفته ی پیش مجبور شد که برای کاراش بره چین بره...من توی خونه تنها بودم اما یک عده اومدن و ادعا کردن که از بابام طلبکارن و منم هیچ کاری متونستم انجام بدم..حتی نتونستم با بابام تماس بگیرم چون شماره ای ازش ندارم...وقتی میخواست بره گفت باهام تماس میگیره اما هنوز زنگ نزده...من نمیدونم باید کجا برم..اقوامی نداریم و عمه هامم توی کره نیستن...پول ندارم برم پیششون و از اقوام مامانم هم خبر ندارم چون مامان و بابام وقتی بچه بودم از هم جدا شدن.
چقدر یک تیکه از زندگیمون بهم شباهت داشت...نتونستم بهش جواب رد بدم...نمیتونستم بزارم یک دختر جوون تنها توی خیابون های گرسنه ی سئول ول بگرده...گفت امشب میاد.
تنها مشکلم این بود که چطوری این قیه رو به پسرا بگم..هیچکس نباید خبردار میشد که من با اونا زندگی میکنم...وگرنه بقیش و فقط خدا میدونست چی میشه...من به اونجی اعتماد داشتم..میدونم ازش بخوام چیزی به کسی نگ نمیگه...ناسلامتی خودشم طرفدارشون بود.
مطمئن بودم که غیرت پسرا هم اجازه نمیده که بزارم اونجی تنها توی خیابونا بگرده...اونا مهربون تر از این حرفا بودن.
وارد خونه که شدم همشون توی خونه بودم و طبق معمول داشتن با آرام فیلم میدیدن...با قدم های آهسته به سمتشون رفتم و جلوشون اینقدر واستادم که بالاخره توجه همشون بهم جلب شد و بعد گفتم:
-خوبب..راستش من میخوام یک چیزی بگم.
ریکی:چی.
-من..نه...دوستم..من به دوستم گفتم که میتونه یک مدت این جا زندگی کنه.
شیش تاشون فریاد زدن: چییییییییییییییییی؟؟؟
چونجی: دیوونه شدی بورا..میدونی اگه این خبر به بیرون درز کنه که ما با یک دختر زندگی میکنیم چه شایعه هایی درموردمون درست میکنن.
-خواهش میکنم اون هیچ جایی رو برای رفتن نداره...اوپااا.
به سمت کپ اوپا رفتم و دستش و کشیدم و توی اتاق رفتیم و بعد گفتم:
-اوپا تو از همشون بزرگتری و حرف حرف توئه...خواهش میکنم راضیشون کن...دوست من قابل اعتماده...جایی رو واسه رفتن نداره...میدونی اوپا...باباش ورشکست شده و مجبور شده بره چین و وقتی اوجی تنها بوده طلب کارا خونه رو ازش گرفتن...هیچ شماره ای از باباش نداره و عمه هاشم توی خارجن و مامانش هم وقتی اون کوچیک بوده از باباش جدا شده و واسه همین خبری ازش نداره...ببین اوپا مگه شما مرد نیستین...غیرتتون اجازه میده یک دختر بیست ساله شب تنها توی خیابون های سئول که پر از انواع آدم های جوواجور و خطر ناکه بخوابه و خدایی نکرده صد جور بلا ملا سرش بیارن؟؟؟نه خداییش دلتون میاد بزارید تنها بمونه...ازش قول میگرم که چیزی نگه و مطمئنم که نمیگه...اونجی کلی طرفدارتونه و یک طرفدار هرگز حاضر نیست که درباره ی گروه مورد علاقش شایعه های چرت و پرت درست کنن.
به صورتش نگاه کردم...مطمدن بودم تحت تاثیر قرار گرفته و بعد گفت:
-میتونی بهش بگی بیاد...نظر بقیه هم مهم نیست گرچه میدونم اگه همین حرفا رو بهشون بزنی قبول میکنن.
خوشحال شدم و با ذوق پریدم بغلش اما سریع به خودم اومدم و از بغلش بیرون اومدم و از اتاق بیرون زدم.
برای شام کلی غذا درست کردم چون مطمئن بودم که توی این چند وقت نتونسته یک غذای درست و حسابی بخوره.
تقریبا غذاهام داشتن درست میشدن که زنگ در به صدا در اومد...از توی آشپزخونه بیرون پریدم...پسرا روی مبل ها نشسته بودن و چیزی نمیگفتن،میدونستم قلبا راضی بودن از اینکه اونجی میخواست به اینجا بیاد اما واسه اینکه کلاس بزارن افه میومدن.
به سمت در رفتم..نفس عمیقی کشیدم و در و باز کردم و با چهره ی گرفته ی اونجی روبه رو شدم..خیلی خسته به نظر میرسید..لبخندی بهش زدم و یکی از چمدوناش و گرفتم و گفتم:
-خوش اومدی اونجیا.
لبخندی کمرنگ روی لبهاش نقش بست..از جلوی در کنار رفتم تا وارد خونه بشه...آروم وارد خونه شد اما یکهو متوجه شدم سر جاش استپ شده...حدس زم که چی باید شده باشه..سرم و بالا آوردم و دیدم که حدسم درسته.
شیش تا پسرا روبه روی ما ایستاده بودن و لبخند روی لبهاشون بود...با قیافه ی چند دقیقه پیششون خیلی تفاوت داشت.
اوضاع همونطر گرفته و تعجب بار بود که یکهو کپ جلو اومد و دستش و برای اونجی دراز کرد:
-سلام من بانگ مین سو هستم.
اونجی بهش دست نداد و فقط به صورتش خیره شده بود...میدونستم که خیلی خیلی تو شکه و واسه همین اصلا دست کپ و ندید..با چشمایی که قد کاسه گرد شده بودن صورتش و به سمتم برگردوند و بهم خیره شد...دستم و سرم و خاروندم و گفتم:
-خوب چیزه اونجی...خوب من...درسته من با تین تا زندگی میکنم...خوب...بعدا واست توضیح میدم دیگه.
یکهو لبخند بزرگی زدم: وای غذاها الان میسوزن بهتره بریم بخوریمشون...چمدو نش و از دستش گرفتم و روی زمین گذاشتم و بعد کمرش و گرفتم و به سمت آشپزخونه هلش دادم.
تو تمام مدت غذا خوردن حتی یک کلمه هم حرف نزد...غذا که تموم شد ظرفارو انداختم به پسرا و با اونجی توی اتاق رفتم تا همه چیز و براش توضیح بدم...به محض اینکه وارد اتاق شدیم یکهو روی زمین افتاد و با ناباوری گفت:
-یعنی اون اوپا کپ خودم بود که داشت باهام غذا میخورد؟؟؟یعنی من خواب نمیبینم؟؟.
-نه...خواب نیست اونجی...تو کاملا بیدار بیداری.
سرش و بلند کرد و با چشمای پرسشگرانه بهم زل زد: ام چطور ممکنه.
دلم و زدم به دریا و همه چیز و از سیر تا پیاز براش تعریف کردم و ازش قول گرفتم که هرگز هرگز نباید چیزی در این مورد حتی به صمیمی ترین دوستش هم حرفی بزنه و اونم قول داد که چیزی نگه.
برای شب یک تشک از پسرا قرض گرفتم تااونجی روش بخوابه چون اونا چند دست اضافه توی کمدشون داشتن.
کامل که توی جام دراز کشیدم تازه یادم افتاد به دیوید..خاک تو سرم من چرا اینقدر فراموش کارم حتی زنگ نزدم که ازش عذر بخوام...اشکالی نداره فردا میریم خونه ی اونا و ازش معذرت میخوام که همه چیز و خراب کردم.
فردا صبح قبل از بیدار شدن پسرا ازخونه بیرون رفتیم...اونجی به دانشگاه میرفت و منم که باید میرفتم مدرسه.
بعد از ظهر به شرکت رفتیم و از اونجا با بقیه به خونه ی بوسونگشون رفتیم...به طبقه ی بالا رفتم و وارد تاق دیوید شدم و دیدمش که روی تخت دراز کشیده و دستش و هم روی چشماش گذاشته...آروم به سمتش رفتم به صورتش نگاه کردم که یکهو دستاش کنار رفتن و دوتا چشم مشکی خوشکل بهم خیره شدن...با دیدنم عین برق از جاش پرید و گفت:
-ئه بورا تو اینجایی؟؟؟حالت خوبه؟؟؟خیلی نگرانت بودم.
تعجب کردم و آروم گفتم: ناراحت نیستی؟
-چر باید باشم.
-خوب آخه من به قولم عمل نکردم  و مهمونیت و هم قبول کردم.سرش و به نشونه ی منفی تکون داد و گفت:
-نه...تقصیر تو نبود بورا...تازه باید قیافه ی هیجین و توی اون لحظه میدیدی...گرچه دنی یکم خرابکاری کرد.
کمی گیج شدم و گفتم:نیل...مگه چیکار کرد؟
-خوب اونجا که تو غش کردی یکهو عین جن بالا سرم ظاهر شد . ...بغلت کرد و بردت بالا...خیلی تعجب کرد از رفتارش..عجیب میزد.
لبخندی زد و گفت: فکر کنم داداشت کوچولوم خاطر خات شده.
فریاد بلندی کشیدم: چححححححححححححح...اصلا هم اینطور نیست ..اصلا اصلا چنین چیزی امکان نداره...تازه اولا کلی باهم بد بودیم چون حواسم نبود و از شیشه ی مخصوصش آب خوردم.
دیوید که تقریبا داشت از خنده پس میافتاد بالاخره دست از خنده برداشت و گفت:
-شوخی کردم بابا ...نکنه داداشم و دوست داری که اینطوری شدی.
-آره آره من داداشت و چهار ساله که دوست دارم اما فقط به عنوان یک طرفدار خیلی خیلی دو آتیشه نه چیزی که تو فکر میکنی...چحححح.
از جام بلند شدم و از اتاقش بیرون رفتم و صداش و میشنیدم که دوباره داشت از خنده غش میکرد و قهقهه میزد.
از اتاقش که بیرون اومدم درو بستم و به دیوار تکیه دادم...نفس عمیقی کشیدم و صداش دوباره توی مخم پیچید" فکر کنم داداشت کوچولوم خاطر خات شده."
حتی فکر کردن بهش هم عجیب بود..مگه میشه مننننن و با نیل...نه هر کسی ها ...ahn daniel...ستاره ی معروف و محبوب کره ی جنوبی و جهان …کسی که هزاران هزاران طرفدار داره مثلا چرا باید بیاد عاشق منی بشه که بدون اجازه از شیشش آب خوردم؟؟؟
دوباره بهش فکر کردم..اما با تمام عجیبی فکر کردن بهشم لذت بخش بود..به نظر منکه خوشبخخخخخخخخت ترین آدم توی جهان کسیه که اوپای مورد علاقش عاشقش بشه...اصلا رویاست..چیزیه که آدم توی خوابشم نمیتونه ببینه..مگه چنین چیزی امکان داره؟؟!!
سرم و به شدت تکون دادم تا افکار جورواجوری که ذهنم و تسخیر کرده بودن بیرون بریزن و به طبقه ی پایین رفتم.
هجین:
-موهیولا...دهنت و باز کننننن.
موهیول: هی هیجین من بچه نیستم که اینطوری باهام حرف میرنی...فقط دوسال ازت کوچیکترم فقط دوسال...نوزده سالمه.
دهنش و بازکرد و قاش و توی دهنش گذاشتم و شروع کرد به جویدن لقمش و بعد هم یک قاشق برنج توی دهن خودم گذاشتم...بغض گلوم و میفشرد و سعی داشتم با برنجا اونم پایین بفرستم اما نمیشد.
من بورا رو پیدا کرده بودم ...چطوری میتونستم به موهیول بگم...چطوری میتونستم دوباره گذشتر و زنده کنم.
من تازه داشتم گناه نابخشودنی ای که انجام دادم و فراموش میکردم ام دوباره با دیدن بورا ....اه چرا این بغض لعنتیم دست بردار نیست؟
چرا این روزا همه چیز اینشکلی شده بود...اون از دیوید و اینم از این...و عجیب تر اینکه بورا دوست دختر دیوید بود...نمیتونستم جلوی ریزش اشکام و بگیرم اما موهیول و هم نمیخواستم ناراحت کنم میدونم که با دیدن اشکام ناراحت میشه و هر گز نمیخواد اونا رو ببینه...اون خیلی من و دوست داره حتی با وجود کاری که باهاش انجام دادم...اما بازم نمیتونم خودم و ببخشم..من هرگز هرگز خودم و نمیبخشم و تا آخر عمرم خودم و تنبیه میکنم گرچه بازم نمیتونن تاوان گناهم و پس بدن.
میدونستم به خاطر کاری که کردم بهش بهم حروم شده..موهیول خیلی وقت پیش من و بخشید اما من هرگز نمیتونم خودم و ببیخشم.
تنها کاری که میتونم براش انجام بدم زنده کردن خاطرات خوب گذشتشه..من باید بورا رو براش پیدا کنم و پیشش بیارم.
دیگه توان نگه داشتن اون لعنتی هارو نداشتم برای همین با یک معذرت خواهی از روی صندلی بلند شدم و از خونه بیرون زدم...دقیقا وسط حیاط نشستم و با صدای بلند شدم زیر گریه.
من باید بورا رو پیدا میکردم...میدونم حق دیدنش و نداشتم اما تاکسی گرفتم و آدرش خونه ی دیویدشون و بهش دادم..هر چقدر ماشین به خونشون نزدیک تر میشد قلب من هم با شدت بیشتری میتپید.
کمی دور تر از خونشون از تاکسی پیاده شدم تا بتونم کمی ذهنم و آروم کنم...آروم قدم میزدم و بدون فکر کردن به هیچی ذهنم مشغول بود.
به خونشون که رسیدم جلوی در ایستادم  و به ساختمون بزرگ روبه روم نگاه کردم...خودمم نمیدونستم که با چه رویی اومدم اینجا اما در هرصورت مجبور بودم که بورا رو پیدا کنم...برای خوشحال کردن موهیول هر چیزی رو به جون میخریدم..هر چی نبود زندگی من متعلق به اون بود..هر چی میخواست بشه بزار بشه.
انگشتم و روی زنگ گذاشتم و فشردمش...دقایقی بعد داشتم به سمت اتاق دیوید میرفتم...قلبم به شدت میتپید...استرس داشتم از دیدنش و نمیدونستم چی باید بهش بگم...نمیدونستم بهم میگه اون کجاست یا نه...به خودم که اومدم دیدم جلوی در اتاقشم...دستم و بالا آوردم و چند ضربه ی آهسته به در اتاقش زدم...صداش بلند شد:
-بیا توووووووو.
صداش باعث شد تنم بلرزه...دست یخ زدم و روی دستگیره ی در گذاشتم و به پایین فشارش دادم و بعد در اتاق و باز کردم وارد شدم.
داشت کتاب میخوند...متوجه نشده بود منم اما همون لحظه سرش و بالاآورد و با دیدنم چشماش گرد شد اما سریع خودش و جمع و جور کرد و اخم غلیظی روی پیشونیش نشوند:
-تو دیگه این جا چیکار میکنی؟
نمیدونستم چطوری باید شروع کنم برای همین با لکنت گفتم:
-سس..سلام.
-علیک...حالا امرت.
-خوب من...من...
-تو چی؟؟؟
-من اومدم این جا تا یک خواهشی ازت بکنم.
-چیه...بگو و برو.
-اون دختری که اونروز توی مهمونی باهاش بودی...غش کرد.
-بورا؟؟؟تو اون و از کجا میشناسی؟
نمیدونستم با ید چیکار کنم برای همین بی اختیار روی زانو هام نشستم و همونطور که اولین قطره ی اشک از چشمم جاری شد گفتم:
-خواهش میکنم بهم بگو اون کجا زندگی میکنه.
از حرکتم شکه شده بود...میتونستم این و حس کنم...اما جلوی خودش و گرفته بود تا کاری نکنه...با همون صدای خشن گفت:
-مثلا چرا من باید به تو بگم که دوست.دخترم کجا زندگی میکنه؟.
-خواهش میکنم بهم بگو ازت خواهش میکنم بهم بگو اون کجا زندگی میکنه...خواهش میکنم ازت دیوید.
-چیکارش داری؟؟
-من کارش دارم..بگو لطفا.
-نچ....بگم که چی بشه..
-اما من دارم ازت خواهش میکنم.
-هه..من موندم که تو با چه رویی اومدی اینجا و ازم آدرس خونه ی دوست دخترم و میخوای اونم درست بعد از اونکه اونکار و باهام کردی.
سکوت کردم...حق با اون بود من حق نداشتم چیزی ازش بخوام اما موهیول مهم تر از این چیزا بود ...با وجود اون این چیزا کوچکترین اهمیتی برام نداشتن.
آروم از روی زمین بلند شدم و گفتم:
-متاسفم دیوید...اما من واقعا باید بدونم بورا کجاست...میدونم عجیبه اما پیدا کردن بورا برای من خیلی از این چیزا مهمتره...حتی اگه تو هم بهم نگی من حتما اون و پیدا میکنم.
روم و کردم سمت در و خواستم برم بیرون که یکهو در اتاق باز شد و با دیدن شخصی که وارد شد دهنم باز موند و آروم زیر لب زمزمه کردم.
-بورا.
چشماش با دیدنم گرد شد...میدونم که انتظار نداشت من و ببینه...فقط پشتش و به در کرد و با دو ازم دور شد...وقتی واسه ی تلف کردن نداشتم برای همین شروع کردم پشت سرش دویدن..دست از دویدن بر نمیداشت...نمیتونستم باید چیکار کنم...اون میدوید و منم پشت سرش...به سر کوچه که رسید دستش و برای تاکسی نگه داشت و زمانی که خواست سوار بشه فریاد زدم:
-موهیول زندس بوراااااااااااا.
با شنیدن این جمله از دهنم سر جاش استپ شد...میدونستم خوشحال شده اما چی میشد وقتی میفهمید دوستش داره با زندگی کردنش چه رنجی رو تحمل میکنه؟؟؟کسی که محکومه به زندگی کردن...ما جرای اصلی تازه داشت شروع میشد.




طبقه بندی: i wanna love،

تاریخ : چهارشنبه 7 اسفند 1392 | 04:47 ب.ظ | نویسنده : bada ... | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.