تبلیغات
The Best Stories About Korean Groups - Do Not Let My Heart Die__EP4

سلاااااااااااااااااام دوستاااان

ببخشید یکم دیر شد

نتونستم بیام

اینم قسمت چهارم

img-20140227-wa0005.jpg

وای که چقدر دلم واسه هر دوشون تنگ شده دوروزه دارم خونه رو رنگ میزنم خودم تنها...برم خونه هردوشونو اینقدر فشار میدم وبوس میکنم که جیغ بزنن یا حداقلش مخشون از چشماشون بزنه بیرون وای که این مینهو عجب پسره گلیه ایونسو که عاشقش شده اون روز که میخواستم ببرمشون خونه خودم ایونسو عزا گرفته بود بعدم سره مخ بابا کار کرد که خونه رو رنگ کنم اونم تنهایی... میدونه من رنگ آمیزیم افتضاحه واسه همین این کارو کرده بود که بیشتر طول بکشه ومینهو بیشتر پیشش بمونه اون روز که گفتم توی چه وضعی پیداش کردم ایونسو یه دفعه زد زیر گریه...چه عجب احساسات این عجوزه فوران زد ولی حق داره بیچاره دوتا پسر داشت که همش اذیتش میکردن وحرصشو درمیاوردن حالا یه پسر خوب پیدا کرده که توی همه کارا بهش کمک میکنه...معلومه که عاشقش میشه...ولی خیالی نیست فردا از لجش میرم یه نقاش میارم که یه روزه همشو رنگ بزنیم...با ورودم به خونه مینهو وتمین به سمتم حمله کردن منم اینقدر دوتاشونو بغل وبوس کردم که همونطور که حدس زده بودم جیغشون دراومد...تمین داشت دستشو توی صورتش میکشید انگار چی روی صورتشه... اینقد این کارو کرد که لپای تپلش سرخ شده بود مینهو محکم بوسش کرد

-نکن داداشی لپات قرمز شد...

دوباره خندیدم ودوباره بوسش کردم وای چه حالی داد وقتی جیغ زد

-هیوووووونگ بسههههههههههه صورتم خیییییس شد

هر دومون زدیم زیر خنده واونم با صورت اخموش بهمون نگاه کرد فدااااای اون قیافه چپ وچولش برم که اینقدر نانازه...خلاصه رفتیم تو

-اَه بوی رنگ میدی بدو برو توحموم خفم کردی...

-حال ندارم بذار عصر میرم

اخماشو توی هم کرد وآفتابه گرفت

-بله؟نفهمیدم...گفتم الان... بدو برو بوی رنگ خفه شدم...

-خوب خفه شو چیکار کنم میخواستی رو مخ بابا کار نکنی که خونه به اون بزرگی رو تنها رنگ کنم...

وآستینمو زیر بینیم کشیدم یه جیغ بنفش کشید که باعث شد مینهو وتمین به طرفمون حمله کنن

-کثافت صدبارگفتم دماغتوباآستینت پاک نکن همین تویی که به این بزمجه هم یاد دادی

زدم زیر خنده و تمینم پشت سره من...ولی مینهو به عجوزه نگاه میکرد که اخماش هنوز توی هم بود رفت وروی مبل نشست مینهو هم دنبالش رفت به سمتش خم شد وپیشونیشو که بخاطر اخم چین افتاده بودو بوسید

-مامانی اخم نکن بخند که خوشگل تر بشی...

اخمای ایونسو خود به خود باز شد ویه لبخند کمرنگ زد سریع مینهو رو به طرف خودش کشید روی پاش نشوندش...آروم دره گوشش یه چیزی گفت که هر دوباهم زدن زیر خنده!!!!عجب...چه بچه باسیاستیه هاااا

بابا که اومد رفتیم که خیر سرمون غذا بخوریم...

-بااااابااااا جانه پسر بزرگت یه نقاش بیار که کمکم کنه کمرم داغون شد

به جای بابا ایونسو جواب داد

-نخیر نمیشه ...خودت باید رنگ بزنی

-یاااااا مگه من باتو حرف زدم عجوزه...

-اونیووووو بامامانت این جوری حرف نزن...

-خوب بهش بگو توی کارای من دخالت نکنه خیلی خوشم میاد ازش مدامم توی کارام دخالت میکنه تازه اون برای من همون عجوزه بچگیامه...نه مامانم...فهمیدید؟حالا نقاش میارید یانه؟...

-نــــه!!!!!!!

با عصبانیت روی میز کوبیدم

-به درک...کاش منوهم برای یه لحظه اندازه این عجوزه دوست داشتی یادته بچه بودم چی بهتون گفتم ؟؟؟هنوزم سره حرفم هستم

-اونیو

-مُرد...

وبه طرف اتاق مشترکمون رفتم تا تونستم وسایلمو چپوندم توی کیف باشگاهم هنوز مونده بود ولی بیخیالش شدم وشناسنامه وکارت شناسایی وچیزای لازمو چپوندم توی کیف اونقدر داغ بودم که حس میکردم الانه که از دهنم یا سرم آتیش بزنه بیرون صدای گریه تمین ومینهو از پشت دره اتاق میومد عیبی نداره به زودی میام دنبالشون که ببرمشون پیش خودم...رفتم طرفشون هردوشونو بغل کردم واشکاشونو پاک...

-چرا گریه میکنید ها؟ببخشید داد زدم خوب به زودی میام دنبالتون باشه؟

هردوسرتکون دادن...

-فقط چند روز این عجوزه رو تحمل کنید البته مینهو تو فکر نکنم لازم باشه تحمل کنی...تورو دوست داره مشکلش فقط منو وتمینیم اگه خودت میخوای تورو میذارم همینجا بمونی پیش بابا وایونسو

-نه منم میخوام بیام باهاتون...

-باشه ...من رفتم خداحافظ...بهتون زنگ میزنم عشقای داداشی...

واز اتاق بیرون رفتم وبه سمت در راه افتادم بابام جلوی در بود...

-کجا؟...

-قبرستون مگه برات مهمه؟...کجارو دارم برم؟...خونه خودم...

-اونجا که هنوز بوی رنگ میده تازه وسیله توش نیست فعلا...

-خدافظ...

حرفی برای گفتن نداشتم دوستم نداشتم بیشتر از این باهاش حرف بزنم دیگه دوسش نداشتم دیگه برام مهم نبود...میخواستم بزنم بیرون ولی دستمو گرفت دستمو به زور درآوردم ودرو باز کردم وبالاخره بیرون زدم...هیچ وقت مامانمو دوست نداشت بخاطر همین به محض طلاق گرفتن رفت این عجوزه رو گرفت تا چند وقت همه امیدم مامانم بود که بیاد ونجاتم بده ولی خیال خام ازدواج کرد ورفت اروپا گه گاهی بهم زنگ میزنه ولی جوابشو نمیدم اونو هم دیگه دوست ندارم هشت ساله و خورده ایه که دارم این عجوزه رو تحمل میکنم یک بار از شوهرش دل نکنده بیاد کره یه سر به من بزنه یادمه که مرده یه دختر داشت که مریض بود یک سال از من بزرگتر بود احتمالا اون دیگه بچش شده ومنو فراموش کرده بایدم اینطور باشه درست توی زمان بلوغ فکریه من یعنی دوازده سالگی ولم کرد ورفت این یعنی هیچ ارزشی برای من قائل نبوده پس... احتمالا بابا هم بخاطر اینکه من پسر همون مامانم دوستم نداره ولی بازم میگم به درک من دوتا داداش خوشگل دارم که عشقشون برای تمام عمرم بسه...

***

بعداز یک هفته بالاخره رنگ آمیزی تموم شد توی این یک هفته اصلا داداشامو ندیدم دلم بیش از حد براشون تنگ شده به تمین زنگ زدم که بیان بیرون چون دوست نداشتم دوباره برگردم توی این خونه ی کوفتی...ولی...

-هیونگ بابا میگه تا نیای داخل بچه هارو نمیدم بهت ببری...

اعصابم داغون شد قطع کردم این دفعه زنگ زدم به بابا...یه لحظه دلم شکست

-بله بفرمایید؟

این دیگه تهش بود یعنی نباید شماره منو توی گوشیش داشته باشه؟...

-اونیو...هستم قربان...

-اوه اونیو چرا اینجوری حرف میزنی؟...

-اگه زحمتتون نمیشه بچه ها رو بفرستید بیرون

-الو...اونیو چرا اینجوری حرف میزنی به تمین گفتم بیا داخل تا بذارم ببریشون...

-پس خدافظ...به بچه ها بگید وسایلشونو برگردونن سره جاش

-اونیو...اونیو...الو...

قطع کردم لعنت بهشون...الان ایونسو عروسی گرفته...مطمئنم...چون از همون اول دوست نداشت مینهو ازش جدا بشه...

در باز شد تمین قایمکی بیرونو نگاه کرد وبعد سریع بیرون دوید دست مینهو توی دستش بود واونو هم باخودش کشید...صدای بابا میومد که صداشون میزد مثل اینکه فرار کرده بودن...

-هیوووونگ برو بگاز الان میان...

منم سریع گاز دادم ورفتم ...خیلی دور شده بودیم که یه جا نگه داشتم...

-چی شد؟

-عجوزه میخواست مینهورو نگه داره پیشه خودش منو هم همینطور نمیدونی این یه هفته چقدر مهربون شده بود میخواستن تورو بکشن تو که یه دعوایی راه بندازن که نذارن مابیایم پیش تو دیشب قایمکی به حرفاشون گوش کردم ماهم تا حواسشون پرت زنگ زدن بود در رفتیم...اومدیم پیشه تو

مینهو به تایید حرفاش سرتکون میداد ...شوکه شده بودم یعنی از همون اول نمیخواستن بچه ها رو بدن به من؟...سریع دور زدم وپامو گذاشتم سره گاز...

مینهو-کجا میری هیونگ؟

-خونه...میبرمتون خونه...

تمین-داداشی ما میخوایم پیشه تو بمونیم

-ولی مامان باباتون نمیخوان...

تمین-اونا مامان وبابای توهم هستن...

بااین حرفش کنترلمواز دست دادم وفریاد زدم

-خفه شوووو اون آشغالا هیچ کس من نیستن فهمیدی بچه؟...

یه دفعه زد زیر گریه حق داشت تا حالا نه بهش فحش داده بودم نه سرش داد زده بودم

-داداشی من میخوام پیش تو بمونم نمیخوام برم پیش اون عجوزه

با گریه اون مینهو هم زد زیر گریه

-راست میگه هیونگ اصلا میدونی چیه فقط منو ببر باشه؟ مامان فقط منو میخواد

زمزمه وار به هرکس به ذهنم میومد بد وبیراه میگفتم.

-نمیشه بچه...اونا فقط منو نمیخوان...آره فقط منو نمیخوان...

به خونه رسیده بودم گریه بچه ها قطع نمیشد ...هردوشونو محکم بغل کردم ومحکم بوس کردم دیگه اشک خودمم دراومده بود درو باز کردم

-برید...

تمین-نمیرم هیونگ...مینهو هم نمیره...

دوباره داد کشیدم...

-گفتم برو...

گریش شدید شد واز ماشین پیاده شدن بعداز رفتنشون گازشو گرفتم تا تونستم تند رفتم وحرسمو سره پدال گاز خالی کردم اشکام جلوی دیدمو تار میکرد

***

هر چی دنبالشون گشتیم پیداشون نکردیم یعنی...فرار کردن؟ توی این یه هفته هر لحظه به این فکر میکردم که تا چند روز دیگه صدای خنده ها وشیطونیای تمین نیست کمکای مینهو مهربونیاش وشیرینیاش نیست اشکام پایین میریختن نمیخواستم بذارم بچه هامو ازم جدا کنه به جیانگ گفتم تا یه راهی پیدا کنه و آخرش گفت که یه دعوای سوری باهاش راه میندازیم تا دوباره قهر کنه...جیانگ اونیو رو خیلی دوست داره خیلی زیاد شاید از عشقم یه چیزی اونورتر ولی نمیدونم چرا اصلا نمیتونه باهاش کنار بیاد احتمالا بخاطر اینه که زیر تسلط منه چیزی که اونیو ازش بدش میاد من نمیگم اصلا ازش خوشم نمیاد اتفاقا خیلیم دوسش دارم چون پسرمه وهربار که بهم میگه ازم بدش میاد یا متنفره کلی ناراحت میشم وگریه میکنم ولی چیکار کنم اخلاقم که دست خودم نیست

زنگ خونه به صدا در اومد سریع رفتم سمته در مینهو وتمین بودن که به شدت گریه میکردن...خیالم راحت شد ومیخواستم محکم بغلشون کنم مینهو همون اول پرید توی بغلم ولی تمین نه... اخم کرد وبه سمت اتاقش رفت به مینهو نگاه کردم بوسیدمش واشکاشو پاک کردم...

-چی شده عزیزم کجا رفته بودید؟

از توی اتاق صدای داد وبیداد جیانگ اومد که داشت تمینو دعوا میکرد که چرا بی اجازه رفتن بیرون

-ما رفتیم پیشه هیونگ بعد تمین گفت که دیشب صدای حرفای تو وبابا رو شنیده که میخواستید باهاش دعوا راه بندازید که مارو بهش ندید واسه همین عصبانی شد برگردوندمون

دوباره صدای جیانگ اومد...

-چی؟...چی شده؟...کدوم بیمارستان...خیلی سریع میام...

هراسون از در بیرون اومد

-جیانگ چی شده...

یه لحظه بهم نگاه کرد وبا صدای آروم وشمرده شمرده جوابمو داد

-اونیو...تصادف کرده ...یه تصادف خیلی... بد...

دیگه نفهمیدم چی شد فقط چشمام سیاهی رفت ودرد افتادن روی زمین هم حس کردم...

***

با باز کردن چشمام متوجه شدم که توی بیمارستانم... کمی به اطراف خیره شدم خدای من تصادف کردم تمینم کو؟مینهوم کو؟خدایا زیاد گریه نکرده باشن که طاقت گریشونو ندارم...یه لحظه یاد وضعیتی که الان توش بودم افتادم وتوی ذهنم به هرکی که دم ودستم بود فحش دادم ولعنت فرستادم کاش مثل مینهو فراموشی گرفته بودم اون موقع دیگه اون زنگیه کوفتیه پراز تنهاییمو فراموش میکردم...دستم بی حس بود هنوز ولی سعی کردم تکونش بدم ولی درد توی دستم پیچید کمی سرمو خم کردم لعنت دستم وپای چپم شکسته بود البته همینارو میدیدم فقط...

در باز شد وعجوزه وارد شد بادیدن چشمای بازم به سمتم حمله کرد

-فدات بشم بلند شدی؟

این عجوزه باکی بود؟ بامن؟!!!!!!!!فدات بشم؟اون واقعا همچین حرفی زد؟ زد زیر گریه ولی وسط گریه هم میخندید بابا این دیگه خیلی خود درگیره...

-خوبی مامانی؟...ببین مامان فقط دوتا از دنده هات بوده یکی از پاهات ودستات با سرت که همشون زود خوب میشن خودتو ناراحت نکنی ها زود خوب میشن دکتر گفت سه هفته ای خوب میشن همشون...الان دوهفتش گذشته میمونه یک هفته تا یه هفته دیگه خوبه خوب میشی...

با صدای بیجونی که از ته حلقم بود

-دوهفته؟

-آره مامانم دوهفته توی کما بودی...ولی الان دیگه مهم نیست الان به هوش اومدی دیگه خیلی خوبه...

یه فکر به سرم زد سرم شکسته ودو هفته هم توی کما بودم پس...

-تو...مامانمی؟

-مادر واقعیت نیستم ولی آره مامانتم...یادت نیست؟

-اسمم...گفتی چی بود؟

- لی جینکی...ولی اونیو صدات میزنیم...یادت نمیاد واقعا؟...وای خدای من مینهو کافی نبود؟اونیو دیگه چرا؟

-بابا هم دارم؟

-آرهههههه...الان میرم بهش زنگ میزنم بیاد بیمارستان...

-اوهوم...

رفت بیرون وبا چند تا دکتر وپرستار اومد...




طبقه بندی: Do Not Let My Heart Die،

تاریخ : پنجشنبه 8 اسفند 1392 | 09:36 ق.ظ | نویسنده : 제시카jessica | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.