تبلیغات
The Best Stories About Korean Groups - glassy hearts 3 - 18

جیییییییییییییییییییییییییییغ
سلااااااام

دیدین سر قولم موندمو تا اخر هفته اومدم؟
دیدین چه مدیر گلی ام من؟

میدونم خیلی دیر اومدم

حق دارین اگر گلایه کنین یا حتی اگر دیگه داستان رو نخونین

ولی واقعا گرفتار بودم

یعنی اولش چند هفته ای درگیر بودمو بعدش که یکم سرم خلوت شد کاملا توانایی نوشتن رو از دست داده بودم
اصلا دستم به تایپ حتی یه کلمه هم نمیرفت
بعدشم که باز دوباره درگیر کارام شدم تا اینکه تو این یه هفته بالاخره نشستم سرش

دوست داشتم زودتر بیام ولی از اونجایی که نوشتن برام سخت شده بود طول کشید تا این قسمت تموم شه
در عوض مثل همیشه به جبران تاخیرم داستان رو زیاد گذاشتم

تماااااام سعیم رو می کنم تا قسمت بعدو به موقع حاضر کنمو بذارم تا دیگه معطل نشین

راستی
چرا اون یکی داستانی که می ذارم استقبالی نداره؟
بخونینش دیگه
دلم میشکنه ها

خوب دیگه حرف زدن بسه
شما بفرمایین ادامه منم میبرم موهای خواهرمو خشک کنم
امشب کوچولو شده میگه بیا موهامو برام خشک کن

دوستون دارم

شبتون بخیر



 

سرعت ماشین رو کم کرد.... عینک آفتابیش رو از صورتش برداشت.... چشم تنگ کردو محیط اطراف رو با دقت بیشتری از نظر گذروند.... نگاه دیگه ای به آدرس توی دستش انداخت.... بنظر میومد که راه رو درست اومده باشه.... ماشینش رو گوشه ای پارک کردو پیاده شد....


امروز صبح از مرکز باهاش تماس گرفته بودند تا برای تحویل گرفتن پسر بچه ای که مادرش به تازگی مرده بود به این آدرس بره.... محله فقیر نشینی بود.... دور از ذهن نبود که مادر اون پسر بچه از بیماری مرده باشه..... خدا می دونست یه بچه پنج ساله از دیدن مرگ تنها حامیش جلو چشمم چه ضربه روحی می تونست خورده باشه.... برای همین برخلاف همیشه این بار شخصا برای بردن اون بچه اقدام کرده بود....


دست از نگاه کردن برداشتو با قدم های بلند به سمت پیرزنی که همون موقع از در خونه بیرون اومد حرکت کرد.....


جلو رفتو کمی خم شد: مادربزرگ.... می دونین خونه کانگ مین جی کجاست؟


پیرزن با شنیدن این اسم چهره غم زده ای به خودش گرفت: ایگووو.... دختر بیچاره..... چقد سختی تو زندگیش کشید...... ایگو ایگوووو.....


پیرزن به آهستگی شروع کرد به راه رفتن با لحن محزونی گفت: با من بیا پسرم.... با من بیا.... راهو بهت نشون می دم.... اون زن خوبی بود.... انقد کار کرد که آخر از پا درومد.... ایگووو.... حالا چه بلایی سر ته یون میاد.... پسر بیچاره......

چند لحظه بیشتر طول نکشید که پیرزن از حرکت ایستادو به خونه کوچیک و خرابه مانندی اشاره کرد:اون اینجا زندگی می کرد پسرم.... ببینم تو از طرف صاحبخونه اومدی؟


لبخند غمگینی زد: نه.... من اومدم تا کانگ ته یونو ببرم....    


پیرزن سری تکون دادو با ناراحتی گفت: پسرک بینوا.... از دیروز که مادرش رو بردن دیگه حرف نزده.... چقد شیرین زبون بود.... کوچولوی پیچاره....


همینطور که با پشت دست اشکاش رو پاک می کرد آروم آروم به راهش ادامه داد....


چند لحظه رفتن پیرزن رو از نظر گذروندو بعد به آهستگی قدم به داخل خونه گذاشت.... دخمه کوچیکی که به سبک خونه های قدیمی ساخته شده بود....

 
.................................
 

نگاه مهربونش رو به صورت ناز و معصوم برادرزادش داد.... دستای تپلوشو به سینش زده بود و اخم خشکلی به صورتش نشونده بود.... مثل همیشه موقع قهر لباشو غنچه کرده بود همین بیشتر خواستنیش می کرد.....


دستی به سرش کشیدو با لحن ملایمی پرسید: چرا غذاتو نمی خوری خوشگل خانوم؟ غذای عمه رو دوست نداری؟


سورین با لحن قهرآلودی جواب داد: سولین دُشنش نیش.... (گشنش نیست)


دستش رو به زیر چونش زدو با ناراحتی پرسید: چرا گشنش نیست؟ نکنه با عمه قهر کرده؟ هوووووم؟


وقتی سورین سرش رو محکم به نشونه مثبت تکون داد حالت گریه به خودش گرفتو با بغض ساختگی گفت: واااااای آخه چراااا؟ نکنه دیگه عمه کیمیا رو دوست نداری؟


اما برخلاف اون چشمای اشک آلود سورین نشون از سرباز کردن یه بغض واقعی بود: عمه.... دوس داشه باچم.... اما.... بابایی بخوام.....


نفسش عمیقی کشیدو نگاه ناراحتش رو به جونگ مین داد که بیرون از آشپزخونه روی مبل نشسته بودو به اون دو تا چشم دوخته بود..... مثل همیشه بدون اینکه نیاز به هیچ حرفی باشه جونگ مین از جاش بلند شدو برای کمک به سمتش اومد.... با این کار جونگ لبخند گرمی به چهرش نشست.....


جونگ با قدم های بلند به سمت آشپزخونه اومدو کنار صندلی سورین زانو زد: بپر بغل عمو جوجه...... قراره بریم پارک کلــــــی خوش بگذرونیم.....


همونطور که انتظار می رفت با شنیدن کلمه پارک مثل هر بچه دیگه ای لبای سورین به خنده باز شد.... دستاشو بهم کوبیدو با ذوق گفت: عمو گونجی بستنیم بخولیم؟ با شوتولات؟ با ازون انبمات رنگولیا (ابنبات رنگیا =)) )


جونگ با صدای بلند قهقهه ای زدو سورینو محکم رو هوا بلند کرد: واااااای..... جووووجه..... حرف زدنشوووو......


سورینو پایین آوردو با نیش باز گفت: پس باید لپتو گاز بگیرم.....


سورین دستشو رو لپاش گذاشتو کودکانه گفت: نــــه دلدم می دیله( میگیره)


 کیمیا از چاش بلند شدو مشت آرومی به بازوی جونگ که با صدای بلند می خندید زد: اذیت نکن بچه رو....


جونگ سورینو محکم تو بغلش فشار دادو بعد با خنده گفت: پس حالا که گاز نمی دی باید غذاتو بخوری.... اون وقت میریم پارک....


سورین باشه محکم گفت ذوق زده خندید.....


لبخند شیطونی رو لبای جونگ نقش بست: آفرین جوجه اردک زشت من....


- من هیچممم ژشت نیشتممممممممم....

- چرا هستی.....

-نخیرمممممم نیشتممممممم.....

با دیدن اون دو تا لبخند گرمی روی لباش نشست..... خیلی وقت بود جونگو انقد شادو شیطون ندیده بود.... تازه حس می کرد حظور یه بچه چقد می تونه زندگیشون رو شیرین کنه.... یه بچه از وجود اونو از وجود مردی که عاشقانه دوسش داشت..... دستش رو به روی شکمش گذاشتو اروم فشرد.... لبخندش عمیق تر شد......


........................................



دست از نگاه کردن برداشت.....از حیاط کوچیک خونه گذشتو به سمت در اصلی رفت.... در کشویی خونه رو به سمتی هل دادو کمی خم شد تا بتونه وارد بشه.....


به محض ورودش با دیدن پسر کوچولویی که گوشه اتاق خودش رو جمع کرده بود اخم به روی پیشونیش نشست.... پسرک که حس کرده بود غریبه ای وارد خلوتش شده سرش رو بالا آورد.... با دیدن یونگ سنگ ترس راهی چشمای اشک آلودش شدو خودش رو عقب کشید.... دستای کوچیکش قاب چوبیِ رنگو رو رفته ای رو محکم چسبیده بود.... انگار همه زندگیش توی اون قاب بود.... همه چیزش....


با دیدن وضعیت پسرک نگاهش رنگ غم گرفت.... عجیب نبود.... این ترس... این وحشت... نگاهی که با بغض و التماس به چشماش دوخته شده بود.... هیچ کدوم عجیب نبود.... ناسلامتی اون بچه مادرش رو جلو چشماش از دست داده بود... مادری که تنها حامیش بود... تنها کسی که کنارش احساس می کرد هر اتفاقی که بیفته جاش امنه... اما حالا..... اون تنها بود.... تنهای تنها.... توی دنیایی که با همین سن کم طعم بی رحمیش رو چشیده بود.... بایدم این تنهایی به وحشت می انداختشو نگاهش رو به بغض آلوده می کرد.....


لبخند مهربونی زد.... انقد مهربون و آروم تا ترس پسر کوچولو رو از بین ببره.... با لحن ملایمی پرسید: می تونم پیشت بشینم؟.....


پسر جوابی نداد.... اما آروم تر بنظر می رسید.... این رو به پای اجازش گذاشتو به سمتش قدم برداشت....


کنار پسرک نشستو پشتش رو به دیوار تکیه داد.... روش رو به سمت ته یون برگردوند.... ته یون خودش رو گوشه دیوار جمع کرده بودو به آرومی دل میزد....


مطمئن نبود کار درستی کرده که خودش اومده یا نه.... شاید بهتر بود از یکی از مددکارها می خواست که به اینجا بیاد.... نمی دونست چطور با این بچه صحبت کنه تا از ترسش کم شه....


کمی فکر کرد.... بعد روش رو از ته یون گرفت.... گوشیش رو از جیبش بیرون کشیدو بعد از کمی گشتن یکی از فیلم ها رو پلی کرد.... صدای خنده و شادی بچه ها داخل خونه پیچید... یکی از فیلم هایی بود که موقع بازی بچه ها تو بهشت ازشون گرفته بود.....


بی توجه به ته یون شروع کرد به دیدن فیلم... همونطور که انتظارش رو داشت طولی نکشید وکه توجه ته یون به فیلم جلب شد.... یواش یواش و با احتیاط خودش رو به یونگ نزدیک می کرد تا بتونه فیلم رو نگاه کنه.....


با دیدن این کار ته یون لبخند رضایت آمیزی گوشه لبش جا خوش کرد.... چیزی نگفت تا ته یون خوب به فیلم نگاه کنه....


کمی که گذشت شروع کرد به صحبت کردن.... به محض اینکار ته یون خودش رو عقب کشیدو با ترس کمی بهش زل زد: از اینجا خوشت میاد؟ نمی دونی چه جای قشنگیه.... یه عالمه دخترا و پسرای کوچولو هم سن و سال تو اونجا زندگی می کنن.... با هم بازی می کنن..... کارتون میبینن.... نقاشی می کنن.... فوتبال بازی می کنن..... اووووم.... ببینم.... تو ام فوتبال بازی کردن دوست داری؟


ته یون سرش رو آهسته تکون داد....


یونگ لبخند پررنگی زد: عالیه... منم همینطور..... تازه اونجا پر اسباب بازیه.... همه ی بچه ها می تونن باهاشون بازی کنن.... خیلی خوش می گذره.....


به سمت ته یون چرخید با لبخند شادی گفت: دوست داری باهم بریم اونجا؟


با این حرفش ته یون خودشو کمی با ترس خودش رو عقب کشوند... قاب عکس مادرش رو محکمتر به خودش فشردو سرش رو به طرفین تکون داد.....


وقتی عکس العمل ته یون رو دید سرش رو تکونی دادو زیرلب گفت: باشه....


 بعد دستش رو به روی شکمش کشیدو با چهره جمع شده گفت: وای که چقد من گرسنمه.... فکر کنم خاله ها یه عالمه غذای خوشمزه درست کرده باشن.... بذار ببینم.... شاید خوراک ماهی.... اووووم... یا یه سوپ گرم با گوشت کباب شده.... وای فکرشو بکن.... بعدشم یه کیک شوکولاتی خوشمزه یا بستنی و ژله.... واااای خدا.... من که دیگه طاقت ندارم.....


از جاش بلند شدو همونطور که آهسته به سمت در میرفت زیرلب زمزمه کرد: چقد دلم می خواد ماشین بازی کنم.... بعدشم برم تو زمین شن بازی، قلعه درست کنم..... وای که چقد تو بهشت به ادم خوش می گذره.... راستی یادم رفته بود بهت بگم.... اسم اونجا بهشته.... ولی چه فایده.... تو که دوست نداری بیای.....


همونطور که کفشش رو می پوشید زیر لب اه می کشید.... چون سرش پایین بود متوجه عکس العمل ته یون نسبت به کلمه بهشت نشد.... ته یون به آرومی از جاش بلند شد... قاب عکس چوبیه مادرش رو محکمتر از قبل تو بغلش فشرد.... به سمت مرد مهربونی که جلو در خونه ایستاده بود رفتو آهسته آستینش رو کشید....


قبل از اینکه به سمت ته یون برگرده لبخندی کمرنگی زد.... بعد خندشو خوردو روش رو به سمت ته یون چرخوند: چی شده آقا کوچولو؟


با کشیده شدن دوباره آستینش کمی خم شدو آهسته پرسید: نکنه تو ام دوست داری با من بیای....


ته یون چشمای معصومشو بهش دوختو سرش رو به آرومی تکون داد....


لبخند مهربونی زدو دستشو به سمت ته یون دراز کرد: پس دست منو محکم بگیر که زودتر بریم....


با حلقه شدن انگشتای کوچولوی ته یون به دور انگشتاش لبخند آرومی زدو به راه افتاد.....


.......................


همونطور که دو تا پشمک تو دستش بود به سمت زمین بازی رفت.... کیمیا داشت تاب سورین رو هل می دادو سورین با خوشحالی می خندید..... تاب سورین محافظ داشت برای همین یکی از پشمک ها رو به دستش داد تا همونطور که تاب می خورد بخوره.... خودش هم لبخند شیطونی زدو کمی عقب تر ایستادو مشغول خوردن شد.....


کیمیا با اخم به سمت جونگ برگشتو شکایت کنان گفت: عه.... پس مال من کو؟


جونگ با نیشخند مقدار زیادی پشمک رو داخل دهنش گذاشت: چی کو؟


کیمیا دست از تاب دادن سورین برداشتو کامل به سمت جونگ چرخید: پشمک.... می گم پشمک من کو؟


جونگ همونطور که مشغول خوردن بود جواب داد: اصن خوشمزه نیست.... باور کن.... بچه رو هل بده حوصلش سر رفت....


-یاااا پارک جونگ مین.... همین الان اون پشمکو بده به من.....


جونگ نوچ غلیظی گفتو خواست یه گاز دیگه از پشمک بزنه که تلفنش زنگ خورد.... همین که دستشو به سمت جیبش برد کیمیا خیلی سریع پشمکو از دستش کشیدو شروع کرد براش ادا درآوردنو خندیدن....


همونطور که تلفنو از جیبش بیرون می کشید با صدای بلند گفت: یااااا وای به حالت اگه یه ذره از پشمک من بخوری.....


صفحه گوشی رو لمس کردو همونطور که واسه نیشخندای کیمیا خطو نشون می کشیدو شروع کرد به صحبت کردن: الو کیو جونگ....


- سلام.... کجایی پسر هرچی خونه رو می گیرم برنمیداری.....


- آره خونه نیستیم.... سورین بهونه می گرفت آوردیمش پارک یکم بازی کنه....


- اتفاقا برای همین زنگ زدم .... شام بیاین پیش ما.... سورین تو جمع باشه کم تر بی قراری می کنه....


نیشخند دندون نمایی زد با خوش حالی گفت: باشه میایم....


- پس میبینمت.....


از کیو خداحافظی کردو به سمت کیمیا برگشت.... اما همین که چشمش به چوب خالی پشمکو لبخند شیطنت بار کیمیا افتاد خندشو خوردو با دو افتاد دنبالش.....


................................


ساعت نزدیک نه بود که بالاخره تمرین رو متوقف کرد.... نفس نفس زنان از دنسر ها تشکر کردو به سمت رخت کن رفت... کلاهی رو که طبق عادت همیشگی موقع تمرین میذاشت رو، از سر کشید....حوله ای که روی دوشش بود رو برداشتو صورتش رو با اون خشک کرد....


همون طور که یک دستش به حوله بود با دست دیگش گوشیش رو برداشت.... با دیدن شماره زهرا اخمی کرد.... این روزا حسابی درگیر کارهای البوم جدیدش شده بود.... انقد که برای خودش هم وقت نداشت.... علاوه بر اون اتفاقات اخیر همون فرصت های کوتاه رو هم ازش گرفته بود.... برای همین احساس کلافگی می کرد...


دلتنگی خودش رو مجبور بود مهار کنه ولی نمی تونست از زهرا هم چنین درخواستی داشته باشه... هرچند اون دختر هیچ وقت لب به گلایه ای باز نمی کرد ولی هیون به خوبی می دونست ته دلش از این ندیدن های طولانی مدت ناراحته....


لبخندی به لب نشوند.... اگر کمی می جنبید می تونست به جای دلتنگی یه شب خوب رو با زهرا بگذرونه...


.................................


با به صدا در اومدن زنگ خونه به سمت در رفت.... گاز آرومی از لبش گرفت...
هنوز هم ته دلش از رو به رو شدن با جونگ و کیمیا احساس اضطراب می کرد.... با یه نفس عمیق سعی کرد خودش رو آروم کنه....  دستگیره رو به سمت پایین فشرد....  همین که در رو باز کرد با دیدن کیمیا و جونگ مین لبخند شیرینی به صورتش نشوند تا شاید دلش آروم بگیره.....


سلامی گفتو همونطور که به داخل خونه دعوتشون می کرد نزدیک کیمیا شد.... سورین رو از بغل کیمیا گرفتو همونطور که با دست آزادش صورتش رو ناز می کرد گفت: ای جونم.... این وروجک چرا خوابه؟....


کیمیا همونطور که زیپ پوتینش رو پایین می کشید با لبخند جواب داد: بس که آتیش سوزوند توی پارک.... یه لحظه سرجاش بند نمیشد که.... انقد دوییدو بازی کرد که تو ماشین بیهوش شد از خستگی...


-الهی... عزیزه دلمممم.....


همونطور که سورینو محکم تو بغلش فشار می داد به سمت جونگ و کیو که داشتن با صدای بلند حرف می زدنو می خندیدن برگشت....


کیو با دیدن سورین با قدمای بلند به سمت نازی رفتو همونطور که بی وقفه قربون صدقش می رفت سورینو از بغل نازی بیرون کشید.....


کیمیا نگاهشو از جونگ و کیو گرفتو با لبخند به نازنین نزدیک شد: وای نازی خونتون چقد خوشگله.... همش سلیقه کیو جونگه نه؟ اره بابا تو که سلیقه نداری....


به سمت کیمیا چرخیدو همونطور که می خندید اخم کردو زد رو بازوش: پرررو.... اتفاقا همش سلیقه خودمه.....


پیش از اون که بتونه جوابی بده با باز شدن در اتاق مهمون همه نگاها به اون سمت چرخید.... با دیدن دختر جوونی که جلو در ظاهر شد ابروهاشو بالا داد.... نگاه متعجبش رو به صورت دختر دوخت.... براش آشنا نبود....


اما پیش از اون که بتونه سوالی بپرسه دختر با صدای رسایی شروع کرد به حرف زدن: سلام.... خیلی خوش اومدین....


با شنیدن این حرف از زبون اون دخترو لبخند آرومی که به لب داشت تعجبش عمیق تر شد....


کیو که متوجه سکوت خونه شده بود خنده ای کردو گفت: ای بابا اصلا حواسم نبود کیونا رو بهتون معرفی کنم.... جونگ مین تو که کیونا رو میشناسی نه؟ همون دختری که باهاش تصادف کردم.... کیونا تا مدتی با ما زندگی می کنه..... کیونا جونگ مین و کیمیا از دوستای منن... این خانم کوچولو ام اسمش سورینه... دختر یکی دیگه از دوستام.....


لبخند کیونا عمیق تر شد: خوش بختم... بعد دستش رو به روی چرخ های صندلیش گذاشتو به سمت کیو رفت... صورتش رو کمی به سورین نزدیک کردو دستش رو کنار دست کیو رو بازوی سورین گذاشت: وای کیوجونگ چقد خوشگله.... چند سالشه؟....


نازی نگاهش رو از کیونا که تقریبا به کیو چسبیده بودو با خنده خاصی در مورد سورین باهاش حرف میزد گرفت.... همونطور که سعی داشت لبخندش رو به روی صورتش نگه داره زیرلب گفت: میرم میز شامو حاضر کنم.....


وارد آشپزخونه شد.... با دست لرزونش در ماهی تابه رو برداشتو بی هدف نگاهی به داخلش انداخت.... کلافه وارد با قاشق غذا رو هم زد... خواست در ظرف رو سرجاش برگردونه که مچ دستش به لبه داغ ماهی تابه خورد.... ناخوداگاه دستش رو عقب کشیدو در رو به زمین انداخت.... نفس عمیقی کشید... اما بی فایده بود..... بغضی که به گلوش چنگ انداخته بود به این سادگی ها دست بردار نبود....


دستاش رو، لبه کابینت گذاشتو بی اختیار فشرد.... این حس احمقانه چی بود و از کجا نشات می گرفت نمی دونست...... اما یه چیزی ته دلش فرو می ریخت وقتی اون دختر رو می دید.... صورتش... لبخندش.... چشماش..... اون رو می ترسوند.... این نزدیکی بیش از حدش به کیو حالش رو بد می کرد.... حتی حرف زدنش هم اون رو بهم می ریخت.... جوری به جونگ و کیمیا خوش آمد گفت انگار نه انگار که خودش مهمونه.....


با تمام وجود سعیش رو می کرد این حس رو از دلش بیرون کنه.... اما نمی تونست.... دست خودش نبود.... دلش گواه یه اتفاق بد رو می داد.... اتفاقی که از ته دل از خدا می خواست از حسادتو فکر و خیالای زنونش باشه.....


-نازنین......


با شنیدن صدای کیمیا خیلی سریع دستش رو به سمت بشقاب هایی که رو کابینت از قبل اماده گذاشته بود بردو وانمود کرد مشغول برداشتنشونه.... با صدایی که سعی می کرد شاد بنظر برسه جواب داد: تویی؟ ترسوندیم.... بله؟


-برگرد.....


-چی؟


-می گم یه لحظه برگرد.... منو نگاه کن....


بشقاب ها رو آروم روی کابینت گذاشتو به عقب برگرشت... کیمیا کمی  بهش نزدیک شدو با ملایمت پرسید: خوبی؟


سرشو رو تکون دادو لبخند پر رنگی به لب نشوند... لبخندی که مثله نقاب رو غوغای درونش می کشید: آره....
معلومه.....



برگشتو بشقابا رو به دست گرفت... از کنار کیمیا گذاشت اما با حلقه شدن دستای کیمیا دور بازوش مجبور به ایستادن شد....


-مطمئنی؟ نازی همه چی مرتبه؟


نگاهش رو دزدید.... سرش رو تکون داد.... پیش از اونکه کیمیا سوال دیگه ای بپرسه بشقاب ها رو تو بغلش گذاشت و خنده کنان گفت: زود باش کمک کن تا غذا رو حاضر کنم.... الانه که صدای پسرا دربیادا.....


برای لحظه ای کوتاه سکوت بینشون برقرار شد.... اما بعد کیمیا سری تکون دادو به سمت میز رفت..... می دونست لبخند روی لبش به اندازه کافی برای دوستی که سال ها میشناستش قانع کننده نبود.... ولی به این سکوت راضی بود..... دوست نداشت هیچ حرفی بزنه.... حداقل الان نه.........


..........................................


رمز در رو زد.... بیحالتر از هر زمان دیگه ای پا به داخل خونه گذاشت.... بی اونکه چراغ رو روشن کنه به سمت اتاق رفت..... خوش حال بود که تنهاست.... خوش حال بود که پدرش خونه نیست.... حوصله هیچ کسو هیچ چیز رو نداشت.... تو اون لحظه.... با اون حال داغون.... فقط می خواست تنها باشه....


قدم های سستش رو به سمت حموم کشوند..... خسته بود... خیلی خسته.....


بی اونکه لباسش رو دربیاره توی وان نشستو شیر آب رو باز کرد.... چشمهاش رو بستو سرش رو به سطح سفت پشت سرش تکیه داد..... بغض نداشت.... درد نداشت.... بی حسه بی حس بود.....


تنها چیزی که حس می کرد صدای غزل بود.... صدایی که بارها و بارها تو گوشش فریاد زده میشد: اون از اینجا رفت هیونگ جون..... برای همیشه رفت................

 




طبقه بندی: glassy hearts،

تاریخ : جمعه 9 اسفند 1392 | 10:18 ب.ظ | نویسنده : Donya | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.