تبلیغات
The Best Stories About Korean Groups - Lovely Dream... teazer
سلاااااااااام دوستان گلم من اینجا خواننده بودم  یکم می شناسیدم
خب براتون داستان آوردم یه داستان دبل اسی و این نکته هم باید بگم که داستان اولمه و اینکه نا امیدم نکنید از نوشتن
خب در مورد این داستان باید بگم که تم اصلیش و درون مایه ش دوستی و حمایت از همدیگه ست..
اممم و اینکه همه به یه اندازه نقش دارن...

پوستراشم کار خودمه و این اولی هم بیشتر برای معرفی شخصیتهاست
دیگه نمیدونم چی بگم بجز اینکه امیدوارم خوشتون بیاد تیزر در واقع همین چند خط بود و قسمت اول هم که کلا خیلی مقدمه ست در ادامه منتظر شماست پس بفرمایید :)))))
قسمت دوم هیجانش شروع میشه پس حمایت کنید تا منم دلگرم بشم
مرسی دیگه بفرمایید


 





...

بلاخره آخرین اس ام اسو هم به این جانگ داد و گوشیشو کنار گذاشت چشمهاشو روی هم گذاشت اما می دونست به این زودی خوابش نمی بره خیلی وقت بود که مزه خواب راحتو از یاد برده بود. نمی دونست دقیقا از چه موقع شاید از وقتی که مجبور شدن خونشونو بفروشنو یه جای کوچیکو اجاره کنن، خب این خیلی براش دردسر درست کرده بود که یکیش برادر کوچکش یوری بود که مدام به خاطر جدا شدن از دوستای قدیمیش سرش غر غر می کرد و با پسرای محله و مدرسه جدیدش درگیر بود، البته سو مین فکر می کرد این چیزا اقتضای سنش باشه اما به هر حال هر چند روز یه بار از مدرسه مادرو می خواستن که یوری همیشه به سومین می گفت که به مدرسه بره و دیگه معلما  و مدیر جدید فکر می کردن که یوری به جز پدر، مادر هم نداره و سومین تنها خانواده اونه؛ نه این نیست قبل تر از اون شروع شده آره سومین باز هم فکر کرد آره شاید وقتی که وصیت پدرش خونده شد و اونها متوجه شدند که شرکت پدر مدتها قبل ورشکست شده و شریکش کل سرمایه شرکت و هر چی که باقی مونده بود رو برداشته و فرار کرده، آه چه روزای مضخرفی بود نه حتی قبلش هم زندگی سخت بود آره وقتیکه خبر سکته یکباره پدرو شنید آره از همون زمان بود که من یاد گرفتم دنیا چقدر می تونه تاریک و وحشت آور باشه. تا وقتی فارق التحصیل نشده بود، همه چیز سفید و عالی بود اما حالا چی ...

- وای بازم سردرد.. ببینم ساعت چنده

به ساعت روی میزش نگاه کرد خب معلومه دو ساعته داری فکر می کنی مثلا می خواستی بخوابی، بازم داشت با خودش حرف می زد.. دختری که هرگز  غصه، تنهایی، سردرد و دردهایی امثال اینها رو قبلا حتی نمی شناخت حالا هر روز و هر شب با همه اینها درگیر بود سرما و تاریکی اطرافش روز به روز بیشتر اونو احاطه می کرد و به لاک خودش فرو می برد اینقدر که دیگه خودش هم خودشو نمی شناخت. البته این جابه جایی هم بی تاثیر نبود بعد از  اتمام دانشگاه و اومدن به خونه جدید از همه دوستاش هم جدا شده بود. و تنها کسی که هنوز باهاش در ارتباط بود همین این جانگ بود. بلاخره نزدیک ساعت سه صبح خوابش برد. ساعت هفت صبح در حالی که حس می کرد فقط چند لحظه خوابیده با زنگ ساعت بیدار شد. توی بدنش احساس کوفتگی زیادی می کرد اما چاره ای نبود با زحمت بلند شد و لحافش رو جمع کرد. باید سریع به محل کارش می رفت اما قبل از اون صبحانه رو آماده روی میز چید و یوری رو بیدار کرد. به اتاق مادر سر زد هنوز خواب بود دلش نیومد بیدارش کنه چراغارو خاموش گذاشت و یه بار دیگه رفت بالای سر یوری بلاخره بیدار شد. با عجله از خونه بیرون رفت به سمت ایستگاه اتوبوس دوید. وقتی به فروشگاه رسید نفس راحتی کشید…

- خداروشکر هنوز نیومده...

صاحب کارش آقای گو خیلی سخت گیر بود اما به خاطر حقوق خوبی که بهش می داد ازش ممنون بود. بعد از کلی دوندگی تونسته بود توی این فروشگاه کیک و شیرینی  دستیار بشه و بیشتر کار تزیینات و بسته بندی رو انجام می داد آقای گو ساعت هشت می رسید و بعد از تحویل کیک ها و گرفتن سفارشات می رفت و همیشه انتظار داشت سو مین قبل از اون رسیده باشه. به سرعت مشغول کارش شد و با تمیز کاری شروع کرد که آقای گو از راه رسید و بعد از نیم ساعت به کارگاه رفت سومین مشغول به تزیین کیک بزرگی بود که مشخص بود مناسبت بزرگی داره و آقای گو سفارش تزیین خاصی رو براش نوشته بود. کاغذ سفارشو برداشت و خوند :روی اون باید پنج تا ستاره باشه و یه عدد چهار هم باید وسطش باشه. با خودش فکر کرد خیلی خب اما چه بچه گانه بود یعنی تولد چهارسالگی بود نه پس اون پنج تا ستاره چی ان تازه با رنگ سبز هیییی یعنی چی؟!! شایدم تولد چهارسالگی پنجتا بچه شرکه! جاننننن(به دل نگیرین بچه ها یکم خله این بشر)

خل شده بود وایییی یهو به خودش  اومد این چیزا چیه بهش فکرمی کنی به تو چه آخه کارتو بکن... با این هشدار سریع ظرف خامه رنگی رو برداشت تا کارشو شروع کنه. دیگه ظهر شده بود اما اون هنوز بدون توجه به گرسنگی و خستگیش به کارش ادامه می داد. تا بلاخره با صدای زنگ گوشیش به خودش اومد..

 -الو سلام این جانگ چه طوری

 از اونور صدای جیغ گوششو کر کرد گوشیو از گوشش جدا کرد..

-زهر مار چته ناشنوام کردی

- ایشششش منو بگو با ذوق زنگ زدم یه خبر خوش بهت بدم حالا که اینطوره عمرا اگه بگم..

-کوفت ببخشید بگو..

-خب به خاطر ذات خوب خودم می بخشمت و می گم وگرنه تو که آدم نشدی

-خب آدم نمی شم تو که می دونی بگو دیگه تا قطع نکردم کلی کار دارم

-چیییبی تو امروز دست از کار برنداشتی دیوونه تو که اینجوری نبودی

-اولا رفیق فابریک عزیز مگه تو از وضع و روز من خبر نداری باید کلی پول در بیارم بدم به این طلبکارای دوست داشتنیو صبور نمی بینی خونمونو فروختنو آوارمون کردن حالا مگه امروز چه روزیه؟ تولدت که نیست؟ اون که زمستونه الان تابستونه.

-خیلی خب بابا خانوم پر مشغله، ولی تو واقعا یادت نیست آخه ما سه ساله که هرسال این روزو باهم بودیمو جشن می گرفتیم

- نکنه... امروز سالگرد

- آره دیگه دیوونه حالا می تونی بیای؟

- کجا؟

- سواحل مرجانی خلیج فارس! خب معلومه دیگه میتینگ برات بلیط گرفتم

سومین با هیجان جیغ زد و دستشو به میز کوبید و گفت

-وای راست می گیییییی...

اما یادش اومد که نمی تونه بره و با ناامیدی لباش آویزون شد

- ولی امسال نمی تونم بیام با یکی دیگه برو

- آخه نمی شه من همیشه با تو می رفتم بعدشم من کس دیگه ای رو نمی خوام فقط تورو می خوام

- وای اگه من تورو نداشتم که دق می کردم(چه دل و معده ای رد و بدل می کنن) خودت می دونی که نمی تونم از پول یه روز کارم هم بگذرم یعنی نمیشه، اینم می دونی اگه بیشتر اصرار کنی فقط حسرتمو بیشتر می کنی

- اه خب باشه برات کلی عکس و فیلم می گیرم

سومین می خواست بگه که نمی خواد وقت اونو هم نداره ولی دیگه نخواست دلشو بشکنه به همین خاطر گفت

-ممنون عزیزم خوش بگذره

آهی کشید و به فکر فرو رفت دوباره به خیالات قشنگ گذشتش درباره اون پنج تا فرشته که براش مثل خانوادش عزیز بودن فرو رفت. به یاد اون روزای قشنگی که با این جانگ روزهاشون رو به خیالبافی در مورد اونا می گذروندن ناگهان به یاد آرزوهای فراموش شده خودش افتاد عشق بی اندازش به هنر نقاشی، شعر... موسیقی ... باز هم فکرش به دبل اس برگشت روزهایی که با این جانگ  باهم به کنسرتها و میتینگ هاشون می رفتن ( مردم شانس دارن هییییی) ولی حالا دیگه نمی تونست بره... یه دفعه از جاش پرید.. وای ده دقیقه ست که گوشی به دست ایستاده بود و خیال بافی می کرد. سریع دوباره سراغ کیک شکلاتی بزرگی که باید آمادش می کرد رفتو کارش و شروع کرد اما نمی تونست وانمود کنه که حالش بهتر نشده آره یکم آروم شده بود همیشه فکر کردن به این گروه آرومش می کرد و مثل یه جادوی شیرین کاری می کرد که همه چیزو حتی مرگ پدر عزیزشو از یاد ببره و بتونه لبخند بزنه...

تقریبا ساعت هشت شب کیک پنج ستاره ای رو بردن که سومین متوجه شد این کیک برای میتینگ دبل اس بوده ( بلاخره دوزاریش افتاد) و در واقع منیجر برای بردنش اومد که سومین به خوبی می شناختش و از اینکه خودش تزیینش کرده بود کلی ذوق کرد.

 

ساعت ده و ده دقیقه بود

-وای امروز چقدر کار کردم

...

 

کمرشو صاف کرد و با خودش گفت این آخریشه

همینطور که با کیک مشغول بود و سرش پایین بود گرین پیز دبل اسو با لحن با نمکی زمزمه می کرد که در فروشگاه به صدا در اومد که نشون می داد مشتری وارد شده یه لحظه سرشو بالا گرفت و دید که پسر قد بلندی با کلاه لبه داره آبی رنگی به ویترین شیرینی ها نگاه می کنه و پشتش به اونه وقتی دید که حواسش پرته اهمی گفت و

- سلام به فروشگاه شیرینی ما خوش اومدید چیزی احتیاج دارین براتون بیارم؟

و منتظر جواب بود اما پسر به جای جواب سرشو تکون داد و  سراغ قفسه کیکها رفت سومین شونه هاشو بالا انداخت و با خودش گفت حتما هنوز انتخاب نکرده. وبه کارش ادامه داد و... همینطور بدون اینکه حواسش باشه آهنگو زمزمه می کرد که مشتری یه کیک کوچولوی سفید با گلهای سبز برداشت و روی میز گذاشت و گفت:

-        صدای بانمکی دارین اما چرا این آهنگو می خونین این همه آهنگ؟؟

با اینکه یه لحظه صدای پسره براش آشنا بود امد به خاطر خستگی زیاد حوصله فکر کردن نداشت..

-خب چه اشکالی داره اینم قشنگه

-آخه این آهنگ منظور خاصی داره و همه که دوسش ندارن فقط

تریپل اس ها خیلی دوسش دارن قبول ندارین؟

 

-خب بازم اشکالی نداره خب منم تریپل اسم دیگه. بعد انگار ذهنش جرقه ای زد آره خودش بود صدای اون مشتری شبیه کیو جونگ بود. پسر با شیطنت پرسید

-خب حالا چرا دوستشون داری؟ همممم کدومشونو بیشتر دوست داری؟

سو مین از این همه شباهت تعجب کرده بود اما بازم با همون حالت مشغول به کارش و با سر پایین گفت..

- راستش من عاشق صدای آرامش بخششونم همینطور جذابیتشون...و  خب همشونو تقریبا یه اندازه دوست دارم اما خب..

همینطور که می گفت - راستی صدای شما خیلی شبیهه  کیو جونگ منـ...

بقیه حرفشو خورد چون همون لحظه سرشرو بالا گرفت و با ناباوری به شخصی که روبروش بود و با شیطنت و لبخند شیرینی بهش زل زده بود نگاه می کرد

- ام..کان نداررره شما کیو  جون...گ شی...

- خب خودم که نیستم ولی یه پسرخاله دارم که خیلی شبیه منه من اون پسر خاله ام!

سومین از هیجان و خوشحالی زبونش بند اومده بود و فقط توی دلش هی قربون صدقش می رفت

-وایییی خدای من چقد نازههههههه چقدر خوشتیپههههه حتی با این لباسای معمولی چقدر جذابهههه

همینطور که سومین ذوق زده بهش فقط زل زده بود کیو جونگ که خندش گرفته بود دستاشو جلوی صورت سو مین تکون داد و گفت

- آهای خوشگله صدامو می شنوی؟! میگم از این کیکای خوشمزه به ما نمی فروشین؟

 سومین که هنوز تو هپروت سیر می کرد بالکنت

-هان... نه ... یعنی آره می فروشیم

- آها خوبه حالا چند؟

-چی چند؟

کیو جونگ سرش رو پایین گرفت و با صدای آروم و با شیطنت با خودش گفت : دختر مردم از دست رفت..

-کیک خوشگلم (کیویی دیگه به طرفداراش میگه خوشگلاعادیه)

 

سومین بلاخره برگشت(از اون دنیا)

-قابل شمارو نداره

کیو بازم با شیطنت نگاش کرد و گفت

-خب پس من برم

و کیکو برداشت که بره سو مین با عجله گفت

-        می شه بیست هزار وون

که بعدش هم سرخ شد و سرشو پایین انداخت و باعث شد کیو جونگ از شوخیش پشیمون بشه و عذاب وجدان بگیره (اوخییی کیویی مهربون خودمه) چونشو با دست گرفت بلند کرد و گفت:

-ببخشید نباید خجالت بکشی اشتباه از من بود..

سومین هم برای اینکه راحت بشه لبخندی زد و گفت:

-نه اینطور نیست به هر حال... بازم سرخ شد..

- نمی شه با من یه عکس بگیرید؟

کیو:البته برای اینکه به دوستات نشون بدی؟

سومین بدون فکر و سریع گفت

-نه برای خودم می خوام

اما بازم پشیمون شد به خودش گفت چرا اینجوری می کنی خل و چل (کم مونده بود بگه می خوام شبا نگاش کنم و بخوابم اما جلوی خودشو گرفت)

کیو از این حرفش هم تعجب کرد و هم خندش گرفت اما یه دفعه یاد بچه ها و هیون افتاد که الان منتظرش بودن و الانم که کلی دیر کرده به خونش تشنه ان پس رو به سو مین کرد که هنوز توی هپروت بود: 

 - خب ببخشید خوشگله ولی من باید برم می شه سریعتر عکسو بگیریم

و لبخند شیرینی زد..

- ببخشید باشه

از پشت میز بیرون اومد و کنار کیو ایستاد و با یه دستش  موبایلشو گرفت و با دستی دیگش وی درست کرد و با لبخند به موبایل نگاه کرد که باعث شد لپش چال بیوفته کیو هم با خنده به دوربین موبایل نگاه کرد یه لحظه یاد یونگ سنگ افتاد و با خودش گفت همه اینایی لپشون چال داره بامزه انا و لحظه ای که سومین گفت سه دو یک سریع لپشو بوسید. سو مین دیگه نزدیک بود از شوک غش کنه همینطور به کیو زل زده بود که کیو خندید و کیف پولشو در آورد و پولو روی میز گذاشتو رفت وقتی از در بیرون می رفت برگشت و با دست آزادش براش دست تکون داد وگفت: برای اینکه تریپل اسی و منو دوست داری وهم چنین خیلی بامزه ای..

سومین هم لحظه آخر تونست از شوک خارج بشه و خداحافظ مختصری بگه تا چند دقیقه همینطور به در زل زده بود و می خندید که دوباره با زنگ موبایلش از جا پرید وای حتما مادرش بود ساعت بیست دقیقه به  یازده بود امشب خیلی دیر کرده بود..




طبقه بندی: Lovely dream،
برچسب ها: Lovely Dream، marykyu68،

تاریخ : شنبه 10 اسفند 1392 | 06:07 ب.ظ | نویسنده : marikyu 90 | نظر خوشگل شما
.: Weblog Themes By VatanSkin :.