تبلیغات
The Best Stories About Korean Groups - i waana love-11

سلام انجلی ها


به به اصلا حال کنید من و چه خوشقولم



همیشه داستانم و به موقع میزارم


حال کنید


پوستر چطورهههههههههههههه؟؟؟





قسمت یازدهم

توی خونه نشسته بودم که دیوید بهم زنگ زد و گفت برم خونشون چون یک کار مهمم داره..حوصله نداشتم اما بلند شدم و حاضر شدم.
دلیلی نداشت اما توی راه بیخودی دلم شور میزد...فکر میکردم قراره اتفاقی بیافته..در زدم و وارد خونه شدم و به سمت اتاق دیوید به راه افتادم....پشت در اتاق ایستادم و موهام و مرتب کردم و بعد هم بدون اینکه یادمبیاد که باید در بزنم وارد اتاق شدم و با دیدن صحنه ی روبه روم چشمام چهار تا شد.
-متاسفم دیوید...اما من واقعا باید بدونم بورا کجاست...میدونم عجیبه اما پیدا کردن بورا برای من خیلی از این چیزا مهمتره...حتی اگه تو هم بهم نگی من حتما اون و پیدا میکنم.
از صداش شناختمش ...طی این چند سال صداش هیچ تغییری نکرده بود..برگشت و با دیدنم چشماش گرد شد..حس تنفر تمام وجودم و فرا گرفت...نتونستم کاری کنم جز اینکه پشتم و بهش کنم و با بیشترین سرعتی که دارم ازش دور بشم.
از خونه بیرون زدم و توی خیابون شروع کردم به دویدن..صدای قدم هاش و میشنیدم که از پشت سرم میومد..دستم و برای تاکسی بلند کردم و خواستم سوارش شم که با شنیدن جملش تمام تنم یخ زد.
-موهیول زندس بوراااااااااااا.
اینگار که یک سطل پر آب یخ رو سرم خالی کردم صدای راننده رو به سختی میشنیدم اما قادر به جواب دادن نبودم.
-آگاشی سوار میشین یا نه.
تاکسی رفت اما من حرکتی نکردم...نمیتونستم حرکت بکنم تنم شل شل بود و اگه کوچکترین حرکتی میکردم روی زمین می افتادم.
صدای قدم هاش و شنیدم که بهم نزدیک میشد...روبه روم قرار گرفت..عین مجسمه فقط نگاش کردم..با صدایی که انگار از ته چاه در میومد گفت:
-من..میبرمت...پیش موهیول.
بعد از اون فقط فهمیدم که بدون هیچ حرفی همراهش سوار تاکسی شدم.
............
صدای برخورد زانوهام با کف پارکت خونه توی اون کرکننده خیلی بلند بنظر رسید...نمیتونستم چیزهایی رو که دیده بودم و شنیده بودم و هضم کنم...اون کاملا نرمال بود...آره اون فقط خوابیده بود...بیدار که میشد و من و میدید میتونست بلند شه و بغلم کنه و مثل قدیما بپریم روی هوا..
این حقیقت نداشت نههههه من نمیتونم باورش کنم.
صدای گریه هام نه...صدای زجه هام کل خونه رو گرفت..موهیول من فقط خواب بود...بلند میشد و بعد از شیش سال باهم میرفتیم قدم زدن.
موهیول نمیتونه اوجوری باشههههههههههه...چطور شخصی که زندگیش پریدن و دویدن بود...بزرگترین آرزوش فوتبالیست شدن بود حالا اون طوری روی اون تخت دراز کشیده بود...چطور امکان داشت که پنج سال اسیر اون تخت شده باشه.
حرفای هیجین مثل زنگ توی گوش هام صدا کرد.
((دکترا گفتن قطع نخاع نیست...اما اون به جز تکون دادن سرش و صحبت کردن کار دیگه ای نمیتونه انجام بده...کار دیگه ای نمیتونه انجام بده..نمیتونه انجام بده..نمیتونه..نمیتونه..))
دستام و روی گوشهام گذاشتم و جیغ کشیدم...هیجین به سمتم اومد و سعی کرد آرومم کنه..گفت ممکنه موهیول با صدام بیدار بشه اما معنی حرفاش و نمیفهمیدم...فقط میدونستم که کسی که بیشتر از همه دوسش دارم و فکر میکردم مردس الان زندس اما فقط میتونه صحبت کنه...نمیتونه کار دیگه ای انجام بده...فقط یک مرحله کمتر از زندگی نباتی....چطور میتونستم آروم باشم؟.
همونطور جیغ میزدم که ناگهان صدای ضعیفی رو شنیدم که بین فریاد هام گم شده بود...آروم شدم..جیغ زدن و تموم کردم..صدای خودش بود..عین یک مرده ی متحرک که کنترلش دست خودش نیت قدم به سمت اتاق برداشتم..وارد اتاق شدم و به چهرش چشم دوختم...چشمایی که حالا با ورود من گرد و براق شده بودن...براق به خاطر اشک هایی که توش حلقه زده بودن...نتونستم تحمل کنم ...به سمتش هجوم بردم و تن بی حسش و توی آغوشم کشیدم و صدای بلند زدم زیر گریه...هنوز لحظه ای نگذشته بود که صدای گریه ی موهیول هم با صدای من مخلوط شد.
یک ربع گریه کردیم..نیم ساعت یکساعت تا بالاخره آرو شدیم..به اندازه ی تمام این پنج سال دوری و فراموشی اشک ریختم...برای دوستی که تما این پنج سال حتی یک لحظه ام فراموشم نکرده بود اما من اونطوری فراموشش کردم...حالا بیشتر از خودم متنفر بودم.
با هم حرف زدیم..از تموم این پنج سال...از تمام این دوری که حالا به پیان رسیده بود...از گذشته ها...از آرام پرسید و منم عکسش و بهش نشون دادم...لبخند زد و من بعد از این همه مدت لبخندش و دیدم...لبخند کسی که عشق اولم بود..کسی که روزی کل قلبم مال اون بود...اما قلبم بهش خیانت کرد...میدونستم که هنوز هم نصف بیشتره قلبم و اون تصرف کرده اما بهتر میدونستم که قلبم دیگه مال اون نیست...توی قلبم فقط....
اوه چرا توی این لحظه ها دارم به اون فکر میکنم...
دلم نمیخواست برگردم خونه اما بقیه نگرانم میشدن..البته اس دادم به اونجی و گفتم دیر میام اما اگه شب نمیرفتم حتما نگرانم میشدن.
ساعت دواز ده شب بود...تاکسی گرفتم و ساعت دوازده و نیم شب توی خونه بودم..چراغ ها خاموش بود اما صدای ضعیف تلوزیون به گوش میرسید..جلو رفتم و ریکی و چانگجو رو دیدم که با یک ظرف بزرگ پاپ کرن جلوشون داشتن فیلم میدیدن...با دیدن من سرشون بالا اومد .
ریکی:اومدی.
لبخند کمرنگی زدم...
چانگجو: فیلم ترسناک دوست داری؟پنج دقیقس شروع شده میتونیم بزنیمش عقب.
پالتوم و در اوردم و روی یک از مبلا انداختم..برام وسطشون جا باز کردن و منم رفتم نشستم و زانوهام و توی بغلم گرفتم..
چشمام فیلم و میدیدن و گوش هامم صداش و میشنیدن...حس میکردم که هر از چند گاهی چانگجو و ریکی از ترس بازوهای من و میچسبن چون بهشون نزدیک تر از همدیگه بودم اما فکرم جای دیگه ای بود..صورت موهیول صوی ذهنم رژه میرفت و صدای گریه هاش و خنده هاش توی گوش هام میپیچید...اشکام روی گونه هام سرازیر شدن..خوشحال بوم که اینقدر غرق فیلمن که متوجه گریه کردنم نمیشن اما این وضع زیاد دووم نیاورد که صدای ریکی توی گوشهام پیچید:
-بورا...تو داری گریه میکنی؟.
نتونستم تحمل بیارم خودم و توی بغلش انداختم و زدم زیر گریه...صدای هردوشون و که ازم میپرسیدن چم شده میشنیدم اما توان جواب دادنشون و نداشتم...صدای گریم خیلی بلند نبود که بقیه رو بیدار کنه اما دل سنگم واسم آب میشد.
نیل:
حس کردم صدایی داره از توی سالن میاد...چشمام و باز کردم و دیدم که فکر نمیکنم و واقعا داره صدا میاد..چونجی غرق خواب بود اما ریکی سرجاش نبود...من آخر از دست این خواب سبکم خودکشی میکردم...از روی تخت بلند شدم و رفتم بییرون تا ببینم چه خبره که با دیدن صحنه ی روبه روم متوقف شدم.
اون بورا بود که اونطوری توی بغل ریکی بود؟؟حس کردم که دارم آتیش میگیرم که یکهو متوجه چیز عجیبی شدم...شونه های بورا که به شدت میلرزید..داشت گریه میکرد؟؟؟
نمیدونم چرا یکهو عصبی شدم...چرا گریه میکرد...اشکاش عصبیم میکرد ،دوست داشتم همیشه بخنده...خنده هاش و دوست داشتم.
داغ شدم و ضربان قلبم شدید شد.
قبل از اینکه ببیننم به اتاق برگشتم..خدایا چرا این طوری شدم؟؟حتما سرماخوردم..اما الان نمیشه برم قرص بخورم برای همین میزارم تا صبح بخورم.
به تخت برگشتم و دور از چونجی دراز کشیدم تا یک وقت سرماخوردگیم و بهش انتقال ندم...چشمام و بستم و سعی کردم بخوابم اما ذهنم خیلیییییییییییی مشغول بود.
بورا:
صبح که از خواب پاشدم توی جام بودم..آخرین چیزی که یادم میومد این بود که رفتم تو بغل ریکی و گریه کردم..سرم درد میکرد و حس مدرسه رفتن نداشتم برای همین قیدش و زدم..اونجی داشت اماده میشدکه بره دانشگاه.
بعد از رفتنش از جام بلند شدم و به آشپزخونه رفتم تا یک قرص سردرد خورم...بعد از یک دوش به اتاق برگشتم و داشتم حاضر میشدم که صدای خابالوی آرام و شنیدم:
-اونی داری کجا میرییییی؟.
روم و بهش کردم و با لبخند گفتم:
-میخوام برم یه جایی...تو هم باهام میای؟
-کجا؟.
-پیش اوپا موهیول.
-اوپا موهیول کیه اونی؟
-یه اوپایی که وقتی کوچولوی کوچولو بودی دیدیش و خیلی دوست داره.
-اونی اوپا که من و دوست داره خوکشله؟
-آره آجی خوشکله.
-از اوپا چونجی هم خوکشل تر؟.
-مثل اوپا چونجی.
از جاش بلند شد.
-حالا که مثل اوپا چونجی خوشکله من میام.
داشتم حاضرش میکردم که گفت:
-اونی این اوپا جدیده مثل چونجی اوپا میتونه خوکشل خوکشل برصقه؟
بغض توی گلوم گرفت ..جلوی آرام زانو زدم و موهای بلندش و نوازش کردم.
-موهیول اوپا نمیتونه راه بره عزیزم.
-چرا نمیتونه؟.
-آجی جون اوپا تصادف کرده...دکترا گفتن دیگه نمیتونه راه بره...فقط باید توی تخت دراز بکشه و استراحت کنه تا زود زود خوب بشه.
باچشمای گرد نگام کرد و یکهو زد زیر گریه...با تعجب گفتم:
-چرا گریه میکنی آجی؟؟؟!!!
-اخه اونـــــی خودت گفتی اوپا نمیتونه راه بره...من اگه نتونم راه برم کلی ناراحت میشم اونیییی ..حتما اوپا کلی ناراحتهههههه.
لبام و روی هم فشردم تا اشکم درنیاد و بعد اون و به سمت خودم کشیدمش و بغلم کردم...از اتاق که بیرون اومدیم چونجی رو دیدم که گفت: -جایی دارید میرید؟
آرام در حالی که هنوز دل میزد: اوپا چونجی داریم میریم پیش اوپا.
چونجی:چرا گریه کردی عزیزه اوپا.
-آخه اوپا ،اوپا موهیول...
گفتم: داریم میریم خونه ی یکی از دوستای من.
چونجی: دوست؟؟تو که دوست نداشتی اینجا.
-دوست بچگیمه...تازه پیداش کردم.
-اهااااااااان.
از خونه بیرون اومدیم و تاکسی گرفتیم...به خونشون که رسیدیم زنگ و. فشردم و دقایقی بعد صدای توی آیفون پیچید:
-دوگوسیووووووووو؟؟
-منم بورا.
درباز شد و وارد شدیم...هیجین با لبخند به سمتم اومد و بهم سلام کرد اما بدون اینکه جوابش و بدم به سمت اتاق موهیول رفتم..میدونم ناراحتش کردم اما قصد منم همین بود..حالا بیشتر از پیش ازش متنفر بودم.
وارد اتاق شدم..خواب بود..حقم داشت آخه هنوز ساعت هشت و نیم صبح بودش.
دلم نیومد بیدارش کنم برای همین منتظر موندم تا خودش بیدار شه...به آشپزخونه رفتم و شروع کردم به صبحانه پختن برای موهیول با موادی که خودم خریده بودم از فروشگاه نزدیک خونشون.
غذا ها تقریبا آماده شده بودن که صدای موهیول اومد.
-اونجی من گشنمه.
تما غذا هارو روی یک میز کوچیک چیدم و به اتاق رفتم...آرامم دنبالم..با دیدنم کلی خوشحال شد اما وقتی آرام و دید خوشحالیش بیشر شد.
دلم کباب شد وقتی دیدم میخواست بوسش کنه اما نتونست...آخه آرام خم شده بود اما نه به اندازه ای که موهیول بتونه بهش برسه...با چشم و ابرو بهش اشاره کردم که جلوتر بره تا موهیول بتونه راحت بوسش کنه.
قاشق و پر برنج کردم و یک تیکه ماهی دودی هم گذاشتم روش و به سمت دهنش گرفتم...لبخندی زد و دهنش و باز کرد تا برنج و توی دهنش بزارم و باذوق شروع کرد به خوردن و تعریف کردن از دست پختم....آرام خیلی زود عاشقش شد...حقیقتا موهیول خیلی مهربون و دوست داشتنی و بانمک بود و با وجود  اینکه فقط روی تخت دراز کشیده بود همش میخندوندمون.
تا ظهر اونجا موندیم و بعد برگشتیم به خونه...پسرا داشتن ناهار میخوردن و ما هم بهشون ملحق شدیم.
نمیدونم چرا این چند وقته اینقدر ول میگشتن و همش توی خونه بودن..خوب حتما کار نداشتن دیگه لابد...فوضولم ها.
......
بعد از تموم شدن کار با اونجی از خونه خارج شدیم..باعث خوشحالی بود که لازم نبود دیگه تنها برگردم خونه.
سرم و روی شونش گذاشتم و چشمام و بستم و اسمش و صدا زدم:
-اونجیاااااا.
-اوم.
-هنوز تماسی از بابات نداتشی؟؟؟.
-آنیییو.
رگه های ناراحتی رو توی صداش حس کردم..گفتم:
-نگران نباش حتما وقتی وقت کنه بهت زنگ میزنه...حتما سرش شلوغه.
-آره...یعنی کارش از دخترش براش مهمتره؟؟
متوجه لرزش صداش شدم...سرم و از روی شونش برداشتم و اشکی رو دیدم که گونش و خیس کرده بود.
با تعجب گفتم :اونجی..چرا گریه میکنی؟.
با صدایی بغض آلود گفت: دلم براش تنگ شده بورا.
روم و برگرندوندم:
-بابا داشتن چه حسی داره؟؟
-خیلی حسه خوبیه....بابا آدم  کسیه که از آدم حمایت میکنه...اگه بابا نباشه خونه ای خونه نیست...پدر من هم واسم مادر بود و هم پدر...چیزی نبود که بتونم ازش پنهون کنم چون مثل یک دوست باهام مهربون بود.
لبخندی زدم: خوشبحالت.
با صدای متعجبی گفت: مگه تو بابا نداشتی.
-بابا..هه...نمیشد بهش گفت بابا.
-چرا؟
-خواهش میمکنم اونجی...میشه فعلا سوالی نپرسی ازش...واقعا دلم نمیخواد بهش فکر کنم.
با وجود اینکه حدس میزدم داره از کنجکاوی میترکه ساکت شد و دیگه سوالی نپرسید تا رسیدیم خونه.
اونجی:
الان یک هفته از اینکه خونه ی بورا زندگی میکنم میگذره...حقیقتش هنوزم باورم نشده که دارم باکی زندگی میکنم..وقتی سر میز اوپا مین سو رو روبه روم میبینم باورم نمیشه ..فکر میکنم که خوابه...اون کپ اوپاست که روبه روی من نشسه؟؟؟خواب نمیبینم؟؟؟
این سوالا ذهنم و رها نمیکنن....یعنی واقعا حقیقت داره؟
هنوز هم تماسی از بابا نداشتم...دلم خیلی پره از دستش...وقتی برگرده کلی باهاش قهر میشم...یعنی واقعا حتی یک تماس هم نباید با دختر یکی یک دونش بگیره؟؟؟نمیدونه من اینجا تنها دق میکنم؟؟
نمیدونم اگه بورا نبود باید چیکار میکردم..واقعا که دختر خوبیه..خیلی دوسش دارم...آرام هم خیلی بامزس...با اینکه هفت سالشه خیلی درکش بالاست...خیلی خوب شرایط و درک میکنه و این برای یک دختر بچه ی هفت ساله خیلی عجیبه.
پسرا هم خیل باهام مهربونن...
غرق نوشتن خاطراتم  بودم که یکهو صدای جیغ بلندی از توی سالن اومد...صدای الجو بود که به طور متوالی جیغ میکشد.
خدای من..یعنی چه اتفاقی میتونه افتاده باشه؟؟؟!!!!!!   





طبقه بندی: i wanna love،

تاریخ : شنبه 10 اسفند 1392 | 06:08 ب.ظ | نویسنده : bada ... | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.