تبلیغات
The Best Stories About Korean Groups - who are you? - 2

سلام به همگی

خوبین؟

اصلا من هلاک این استقبال گرم و پر شورتون شدم واسه قسمت قبل

ولی بهرحال من از رو نمی رم

بنابراین امروز با قسمت بعدی اومدم

راستی خبرا رو شنیدین؟

شنیدم که هیونگ داره قرار می ذاره

اونم با اون دختره که کلا من بین کره ایا با این یکی از پایه و اساس مشکل داشتم

البته کمپانیا تکذیب کردن

و اینام که می بینین اصلا خنده عصبی نیستو من کاملا در کمال ارامشم

همین دیگه

بپرین ادامه ارواح محترمه سایت که داستان منتظرتونه

بای بای



" خبر فوری : مرگ کیم هیونگ جون یکی از اعضای گروه دابل اس فایو او وان در صانحه رانندگی"


رو پاش بند نبود. صدای شکستن لیوانی که از دست کیو افتاد تو خونه پیچید. تیکه های شیشه مثل ذرات الماس رو زمین برق میزد. هیچ کدوم قدرت تحلیل چیزی رو که می دیدن نداشتن.


در اتاق باز شد و یونگ اومد بیرون.


یونگ: چی ش...
 

اما صداش با دیدن جمله ای که به رنگ قرمز توقاب تلوزیون خود نمایی می کرد خفه شد.  آروم آروم به تلویزیون نزدیک شد . حتی یه لحظه هم از اون چشم بر نمیداشت. خندید و گفت: امکان نداره.... تو دلش گفت حتما اشتباهی شده اما نمی دونست چرا چشمش تار شد و اشک مثل پرده ای جلوی دیدشو گرفت.


کیو حس کرد دیگه نمی تونست نفس بکشه. انگار تمام نیروهای دنیا جمع شده بودند و مثل دست بزرگی گلوشو می فشردند. حتی تصور اینکه هیونگی که مثل داداش کوچیکش بود تو اون ماشین باشه براش غیر ممکن بود.


جونگ پرید سمت تلفن. بی توجه به اینکه بقیه چه حالی دارن گوشی رو بداشت و شماره هیونگو گرفت. خاموش بود. دوباره گرفت. دوباره ... دوباره... اما بازم خاموش بود. سر شده بود. دستاش انقد می لرزید که نمی تونست تلفنو درست نگه داره. با التماس زیر لب می گفت: برش دار... تو رو خدا برش دار...


کیو با دیدن حال جونگ دویید سمتش. جونگ میلرزید. نفس نفس میزد و رنگش عین کچ شده بود. ولی حتی یه قطره اشکم نمی ریخت. سعی کرد دستای لرزون جونگو بزور تو دستاش نگه داره. خودش به هق هق افتاده بود اما سعی می کرد جونگو آروم کنه. یونگ اومد کمکش.


جونگ بی وقفه داد می زد : خودش نیست... من مطمئنم دارن اشتباه می کنن... مگه فقط اون از این ماشین داره... به خدا اون نیست...


اما هیون تو تمام اون مدت کوچیکترین حرکتی نکرد. تا حالا هیچ وقت تو زندگیش تا این حد احساس درموندگی نکرده بود. انگار هرچی حس تو بدنش داشت از بین رفته بود. حتی نمی تونست یه قطره اشک بریزه یا نگاهشو از صفحه تلوزیون بر داره.


تلفن هیون زنگ خورد. پرید سمتش.


- الو... هیونگ خودتی؟


تا حالا هیچ وقت از شنیدن صدای رئیس هان تا این حد عصبانی نشده بود. تو تمام مدت که هان داشت آدرس محل حادثه رو میداد ساکت بود. تا تلفنو قطع کرد دویید سمت در. با سرعت به سمت ماشینش رفت.پسرا هم دنبالش اومدن.


عرض ده دقیقه خودشو به محل حادثه رسوند. حالش از قبلم بد تر شده بود. از نزدیک همه چیز وحشتناک تر به نظر می رسید. همه جا پر پلیس بود. جمعیت پراکنده ای خیره به صحنه تصادف نگاه می کردند و زیر لب حرف میزدند. یه ماشین سوخته که جلو و عقبش کاملا جمع شده بود به کمک جرثقیل بالا میومد و یکم اون ور تر... یه جسم زیر پارچه سفید آغشته به خون خودنمایی می کرد. سرمایی عمیق تو عمق وجودش نفوذ کرد. با زانو افتاد رو زمین. اما دردی احساس نکرد. فقط با بهت به جنازه خیره شده بود.


 جونگ برگشت سمت پسرا.... یونگ دستشو جلو دهنش گذاشته بود و به شدت گریه می کرد. کیو هنوز با بهت به ماشین نگاه می کرد اشک بی وقفه از پس چشماش سرازیر میشد.


داد زد: چرا گریه می کنین؟


هیچ کس جواب نمی داد.


دوباره فریاد کشید: با شمام.... برا چی گریه می کنین.... چرا نمی فهمین... اون هیونگ نیست...


همینطور داد میزد... گلوش می سوخت حس می کرد هنجرش خراش بر میداره چون با تموم وجود فریاد می کشید. مردم اطراف گریه می کردند و صدای پچ پچ حرفاشون به گوش میرسید.


روشو از اونا برگردوند. دویید سمت جنازه اما کیو و یه دکتر محکم دستاشو گرفتن. فریاد می کشید و سعی می کرد دستاشو بیرون بکشه. اما اونا با قدرت بیشتری اونو به عقب می کشیدن. ولی باید خودش می دید. تا با چشمای خودش هیونگو نمیدید باور نمی کرد اون مرده باشه.


با صدای بلند هیونگو صدا می کرد و دست و پا میزد. بالاخره تونست دستاشو بیرون بکشه . دویید سمت جنازه و پارچه سفیدو کنار کشید.


با وحشت چند قدم به عقب برداشت. پاش پیچ خورد و افتاد رو زمین. هیون که بالا سرش وایساده بود با دیدن صحنه چنان موهاشو چنگ زد که حس کرد موهاش هر لحظه ممکنه از سرش کنده شه.


نه امکان نداشت جنازه نیمه سوخته ای که جلوش بود هیونگ باشه. نگاهشو از صورت کاملا سوخته اون گرفت و با تهوع به دستای پسر خیره شد. تو اون دستش که نسوخته بود دست بندی خود نمایی می کرد.


دیگه نتونست جلو اشکاشو بگیره. این... این همون دست بندی بود که چند وقت پیش با خود هیونگ رفته بود تا بخرن. و همینطور ساعتی که خودش برای روز تولد بهش هدیه داده بود.


یونگ حتی با دیدن اون صحنه از دور از پا افتاد. روشو از صحنه برداشت. نشست رو زمین و سرشو بین دستاش گرفت و گریه کرد. برای اولین بار نمی خواست جلو اشکاشو بگیره.


توجه کیو به جونگ جلب شد. رفت جلوش نشست. اشکاش دیدشو تار می کردن. صورت جونگو گرفتو سعی کرد روشو از اون صحنه برگردونه. اما جونگ فقط با بهت به جنازه نگاه می کرد.حتی پلکم نمیزد. دهنش از تعجب باز مونده بود و اشک بی وقفه از چماش سرازیر بود. کم کم چشماش تار شد و بیهوش رو زمین افتاد. با التماس دکترو صدا زد.


دکترا دوییدن بالا سرش. کیو با آمبولانس جونگو برد بیمارستان. یونگ می خواست باهاشون بره ولی فکر کرد بهتره پیش هیون باشه. از جاش بلند شد رفت سمت هیون. تمام تلاششو می کرد تا جنازه هیونگو نبینه. رفت به هیون کمک کرد تا از جاش بلند شه. رفتن گوشه خیابون رو جدول نشستند. همون لحظه رئیس هان اومد. درمونده به نظر میرسید. رفت سمت اون دو تا. هیون از جاش پرید و درمونده گفت: از کجا بدونیم هیونگه؟ صورتش سوخته....


رئیس هان جواب داد: وقتی ببرنش ازش DNA می گیرن.


دو نفر اومدن. جسد هیونگو رو برانکارد گذاشتنو به آمبولانس منتقل کردند. یونگ و هیون می خواستن دنبالشون برن ولی به اسرار رئیس هان رفتند پیش جونگ.


جونگ بیهوش بود و کیو رو کاناپه نزدیک تخت نشسته بود و آروم اشک می ریخت. سرش به شدت درد می کرد و تصویر اون جنازه یه لحظه از جلوی چشماش کنار نمی رفت. از خودش متنفر بود. باید جلو هیونگو می گرفت. می تونست اینکارو بکنه. می تونست جلو رفتنشو بگیره اما اینکارو نکرده بود.


کاش حداقل اون حرفا رو بهش نمی زد. با یادآوری رفتار تندش با هیونگ اشک جدیدی رو گونش نشست. فکر می کرد داره کار درستی می کنه. فقط می خواست جلوی اتفاقات بدترو بگیره. نمی خواست یه وقت هیون حرفی بزنه و هیونگ همه چیزو بفهمه.


چهره هیونگ که یه لبخند قشنگ روی لب داشت، داشت دیوونش می کرد. از همین الان دلتنگی به جونش افتاده بود. غیر ممکن به نظر میرسید که هیونگ دیگه هیچ وقت کنارشون نباشه. دیگه هیچ وقت نخنده و گریه نکنه. دیگه همراهشون نخونه. این افکار باعث شد گریش شدت بگیره.


کمی بعد در باز شد و هیون و یونگ اومدن تو. چشمای یونگ قرمز قرمز بود و هیون نا نداشت رو پاش وایسه.


هیون با صدای گرفته ای پرسید: حال جونگ چطوره؟


کیو آروم جواب داد: بهش آرام بخش زدن.....


دیگه حرفی بینشون رد و بدل نشد. هر سه نشسته بودنو تو افکار خودشون غرق شده بودن.


یونگ سرشو به پشتی صندلی تکیه داده بود. اشک از گوشه چشمش سرازیر بود. 24 ساعت پیش با هیونگ رو یه تخت خوابیده بود و حتی فکرشو نمی کرد چند ساعت بعدش دیگه نتونه اونو ببینه. دیگه نتونه صدای خنده هاشو بشنوه یا قبل خواب باهاش حرف بزنه. آخه چرا همه چیز اینطوری عوض شد؟ مگه هیونگ چند سالش بود؟ مگه چیکار کرده بود که مستحق چنین مرگی بود؟ احساس دلتنگی داشت دیوونش می کرد. چقد دوست داشت الان هیونگ اینجا بود. چقد دلش می خواست الان هیونگو بغل کنه و اونو توی آغوشش می فشرد. کاش می تونست جلوی این اتفاقو بگیره. کاش هیونو آروم می کرد. دلش حتی برای اشک ریختنای هیونگ تنگ شده بود. سرشو پایین آورد و بین دستاش فشرد.


یک ساعت بعد رئیس هان وارد اتاق شد. هر سه تاشون از جاشون پریدند. چشمشو به لبای رئیس هان خیره مونده بود تا شاید لب باز کنه و بگه اون جنازه هیونگ نبود.


رئیس هان با صدای محزونی گفت: اینکه اون جنازه متعلق به هیونگه تایید شد....


با شنیدن این حرف اشک با شدت بیشتری به صورت هر سه شون نشست. دیگه حتی آخرین امیدشونم از دست داده بودن. همون لحظه هیون بدون کوچیکترین حرفی از اتاق زد بیرون.


به سمت خونه رفت. داشت دیوونه میشد. تو همون چند ساعت به اندازه یک عمر درد کشیده بود. از ماشین پیاده شد و رفت تو. اروم به سمت اتاق هیونگ رفت و درو باز کرد.


همین که چشمش به اتاق خالی افتاد قطره اشکی رو صورتش لغزید. رفت تو و درو بست. چراغ خاموش بود ولی نور مهتاب به اتاق روشنایی محوی می بخشید. عکس کوچیکی از هیونگ گوشه تخت خودنمایی می کرد. رفت لبه تخت نشستو قاب عکسو تو دستش گرفت. نگاهی به چهره خندون هیونگ انداخت. لبخند هیونگ قلبشو به آتیش می کشید. از خودش متنفر بود. از عذاب وجدان احساس می کرد هر لحظه ممکنه حالش بهم بخوره. اون باعث مرگ هیونگ شده بود. کاش حداقل آخرین دیدارشون به این بدی نبود. کاش قبل از مرگ هیونگ می تونست یکبار فقط یکبار دیگه باهاش حرف بزنه. کاش می تونست بهش بگه چقد دوسش داره. کاش بهش می گفت تمام حرفاش از روی عصبانیت بود و هیچ کدومشو از ته دل نگفته بود. کاش اون عشق کورکورانه رو زودتر کنار میذاشت. کاش می تونست زمانو به عقب برگردونه. کاش... خدایا... چرا باید آخرین چیزی که به هیونگ می گفت این بود که باید از گروه بره.


عکسو تو بغلش فشرد و زیر لب گفت: متاسفم داداشی... متاسفم که به خاطر من این جوری رفتی.


همینجوری که هق هق میزد رو تخت دراز کشید. یاد خاطراتشون با هیونگ افتاد. با لبخند کمرنگی اون روزی رو به یاد آورد که با بچه ها تصمیم گرفتن روز تولد هیونگ اذیتش کنن. یاد اون زمانایی افتاد که به کل کلای جونگ و هیونگ می خندید. حسرت تموم وجودشو گرفت. کاش اون روزا بر می گشتند. اگر می دونست به همین راحتی برادر کوچیکشو از دست میده هیچ وقت به کسی اجازه نمیداد اذیتش کنه.


باورش نمیشد. یعنی واقعا دیگه هیچ وقت نمی تونست هیونگو ببینه. یعنی واقعا برای همیشه اونو از دست داده بودند. پس دیگه دابل اس فایو او وان چه معنی داشت؟ چشماشو بست. به این امید که وقتی چشماشو باز می کنه بفهمه این فقط یکی از کابوسای همیشگیشه. تا شاید یبار دیگه بتونه هیونگو ببینه و با خنده ی روی لبش بخنده.

                                                                                                                                           --------------

دو سال بعد

سونگ جو از روی تخت بلند شد. به چهره آروم مادرش خیره نگاه کرد. به موهای یه دست سفیدش. به چهره شکستش که تو 47 سالگی 60 ساله به نظر میرسید. اما مادرش مثل همیشه فقط با نگاهی خیره به منظره بیرون از پنجره آسایشگاه نگاه می کرد. حتی کوچیکترین کلمه ای به زبون نمی اورد. فقط سکوت می کرد و ذره ذره اب میشد. توی دلش گفت: مادر خوش حال باش. من انتقام برادرو ازشون می گیرم. قسم می خورم.





طبقه بندی: who are you?،

تاریخ : سه شنبه 13 اسفند 1392 | 08:23 ب.ظ | نویسنده : Donya | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.