تبلیغات
The Best Stories About Korean Groups - Do Not Let My Heart Die__EP5

سلام

خوبید؟

خب اول از همه یه کار خییییییییییییییییلی مهم باهاتون دارم

این چه وضع نظر گذاشتنه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

جدی خیلی نظرا کمه هانیه هم خودش بهم گفت که اگه داستان فقط 2-3تا خواننده داشته باشه دیگه نزارم یا رمزیش کنم

پس لطفا همه ی اونایی که این داستانو میخونن این قسمت و قسمت بعد شده یه نقطه بزارن که هانیه بفهمه داستانش چقد طرفدار داره

چون اگه اومدم و دیدم این 2تا قسمت بازم کم نظر داره مطمعن باشین رمزی میشه

بعد یه چیز دیگه

اونایی که داستان رو میخونن برای احتیاط شماره یا ایمیل یا وبلاگشون رو برام خصوصی کنن که رمز رو براشون بفرستم

پس یادتون نره ها همه ی خواننده ها قسمت 5 و 6 رو نظر بزارن حتی اگه شده یه نقطه ی شکلک یا بگن خوندم.میخوام تعداد خواننده ها رو بدونم و بر اساس اون داستان رو بزارم

چون نویسنده فقط از طریق نظرای شما میتونه نقاط ضعف داستان رو بفهمه

با تشکررر 

img-20140303-wa0000.jpg

-انیو این چندتاست؟

با انگشتاش یه عددو نشون داد

-چهار...

-این چی؟...

-هشت...

-دوسه تا چندتا میشه؟...

-گمون کنم شیش...

-آفرین نه خوبه هوشیاریش عالیه...

چندتا کار دیگه هم انجام داد

ایونسو-آقای دکتر منو نشناخت اسمشم یادش نمیاد...یعنی فراموشی...گرفته؟

-امکانش هست باید یه ام ار آی از سرش بگیریم که ببینیم چی به چیه...

-بله آقای دکتر

گریه میکرد دقیقا نمیدونستم برای چی گریه میکنه...

-مامانی تمینم یادت نمیاد؟

-تمین؟تمین کیه؟

گریش شدید شد

-بمیرم برات مامانی که حتی تمینم یادت نمیاد

نیم ساعت بعدبابا اومد اونم گریه میکرد یه دفعه چقدر طرفدار پیدا کردم

-بابایی الان حالت خوبه؟چیزی میخوای برات بیارم؟

ایونسو-جیانگ من بهت یه چیزی رو نگفتم...

-چی؟

-اون فراموشی گرفته...

-یعنی چی؟یعنی الان منو یادش نمیاد؟

-نه من، نه تو ونه تمین...

-اونیو منم نمیشناسی بابایی؟

-بابامی دیگه...

-آهان ببین،ببین منو میشناسه...

-نه خودت گفتی بابایی منم حدس زدم که باید بابام باشی...

متعجب بهم نگاه میکرد چه حالی میداد سرکارشون بذارم...آخ چقدر دلم واسه تمین ومینهو تنگ شده...فدای هردوشون بشم...

یک هفته گذشته بود بالاخره مرخصم کردن به دکتره پول دادم که چیزی لو نده وبگه که فراموشی گرفتم ولی خیلی کار سختی بود وباید یه مبلغی رو پیشنهاد میدادم که به شخصیت یه دکتر بخوره خلاصه رفتیم خونه...بادیدن تمین حالم جا اومد وای خدا چقدر دلتنگش بودم وخودم خبر نداشتم...تمین سریع پرید بغلم ویه عالمه بوسم کرد خیلی دوست داشتم که منم بوسش کنم ولی نمیشد چون ایونسو وباباهم اونجا بودن برای اینکه شک نکنن به ایونسو میگفتم مامان عجیبه ولی هربار ذوق زده میشه رفتاراش عجیبه...مثل اینکه سرش خورده به سنگ وآدم شده

-مامان این کیه؟

تمین متعجب بهم خیره شد بهشون نگفته بودن؟؟؟؟؟؟؟ ایونسو دوباره ذوق زده جوابمو داد

-فدای این مامان گفتنت بشم مامانی این تمینه داداش کوچولوت

خیلی دوست داشتم بپرسم پس مینهوم کجاست ولی خوب...

-یه داداش کوچولوی دیگه هم داری اسمش مینهوئه رفته سره کار...

نتونستم تعجبمو پنهان کنم سره کاااار چرا رفته سره کار مگه مدرسه نداره این بچه...

-گفتی کوچولوئه...نمیره مدرسه...

دمغ شد وبغض کرد

-چه میدونم اون مدرسه میرفت درسشم عالی بود اون اتفاق که برای تو افتاد دیگه درس نخوند میره کار میکنه...

-چندسالشه؟...چی کار میکنه...

-نه یا ده سالشه میره اعلامیه وتبلیغات بین مردم پخش میکنه...پدر منو درآورده...

تمین-منم دیگه نمیخواستم درس بخونم میخواستم....

-تو غلط میکنی...

همه متعجب بهم خیره شدن وای که چه گندی زده بودم

-هیونگ چرا باهام اینجوری حرف میزنی؟...

-بـ بــــچه باید درس بخونه مینهوهم خودم مجبور میکنم درس بخونه خیلی خوب؟اوه تمین من اتاق دارم؟...

-یه اتاقه که به خواست خودمون سه نفری توش میخوابیم بیا بریم نشونت بدم...

باید به تمین میگفتم به مینهو هم همینطور

-ببین تمین...

-منو یادت اومد؟

-تمین من فراموشی نگرفتم...دارم نقش بازی میکنم که پیش تو و مینهو بمونم اینجوری ایونسو هم مهربون تره وسعی نمیکنه مارو از هم جدا کنه توهم جوری نقش بازی کن که انگار نمیدونی خوب؟ به مینهو هم میگیم باشه...

باشیطنت خندید...ومحکم بوسم کرد کسی نبود پس منم محکم بوسش کردم

-چشـــــم داداشی...من بدون تو میمیرم هیونگ...

-فدات بشم...منم همینطور...

در اتاق باز شد هردومون ترسیدیم ولی مینهو اومد تو...بادیدنم اول شوکه شد وبعدبا گریه توی بغلم پرید

-هیونگ دلم تنگ شده بود برات هیونگ خوشحالم که اومدی هیونگ بخدا هر کاری بگی برات میکنم هیونگ فقط نرو از پیشمون هر کاری بگی میکنم که نری لباساتو اتو میکنم ومرتب میکنم روزایی که نوبتته آشپزخونه رو تمیز کنی به جات تمیز میکنم واتاقو برات تمیز میکنم تو فقط بخواب ودستور بده همه کاری برات میکنم قسم میخورم هیونگ فقط دیگه نرو باشه؟...

هم تمین وهم من بخاطر اشکا وحرفای معصومانش اشکمون دراومده بود محکم بغلش کردم وبوسیدمش...سعی کردم تا جای ممکن صدامو پایین بیارم...

-گریه نکن داداشم گریه نکن فدات بشم من هیچ جا نمیرم کاریم لازم نیست بکنی زندگیم...ببین من حالم خوبه ویه چیزی هم هست که...

-مامان میگفت فراموشی گرفتی مثله من فکر کردم دیگه مارو یادت نمیاد

-منم میخواستم همینو بگم...من فراموشی ندارم فقط دارم نقششو بازی میکنم که بتونم پیش شما بمونم ...اینجوری همه باهام مهربونن ودعوایی نیست که آخرش مجبور بشم از پیشتون برم به کسی نگی ها این راز بمونه بین من وتو وتمین خیلی خوب؟...

آروم بین اشک هاش لبخند زد

-خیلی خوب...

-واینکه تو چرا مدرسه نمیری؟این دیگه چه مسخره بازی ایه؟

-خوب وقتی تو نیستی من حس میکنم سرپناهی ندارم پس باید خودم از خودم مواظبت کنم...

-پس بابا پس مامان ایونسوت؟

فقط بهم خیره شد بجاش تمین جواب داد

-اون همه چیز یادش اومد به مامان که گفت مامان کلی گریه کرد

-اگه تو اون روز نبودی معلوم نبود اون آدمای خیابونی چه بلایی سرم میاوردن...هیونگ من مستحق همچین زندگی ای هستم؟...

-تو مستحق بهترین زندگیا هستی حتی بهتر ازاین

-امیدوارم...

-حالا بیاید بریم که شک نکنن باشه؟...

***

میخواستم یکم تنقلات ومیوه براشون ببرم که هم یکم اونیو رو تقویت کنم هم مینهو خستگیش دربره...تمین از موقعی که نذاشتیم با اونیو برن با من وباباش قهره هردومون به طرز وحشتناکی ناراحتیم دمه دره اتاق رسیده بودم مینهو داشت گریه میکرد والتماس میکرد که همه کارای اونیو رو بجاش انجام میده فقط نره...فداش بشم که اینقدر بااحساسه بچم...یه لحظه شوکه شدم...چی شد؟ اونیو حالش خوبه؟...

لبمو گزیدم تا کسی صدای گریمو نفهمه...لعنت به من که بااین خودخواهیام کاری کردم که برای اینکه پیش داداشاش بمونه همچین کاری بکنه...لعنت به من... داخل رفتم...همشون ترسیده بودن...

مینهو-مامانی گریه کردی؟

-نه نفسم پیاز داشتم خورد میکردم اشکم دراومد

-باشه مامانی صورتتو بشور که دیگه چشمات درد نگیره بسوزه...

-باشه مامانی راستی خسته نباشی پسر نازم بیاید بچه ها بیاید میوه بخورید

تمین هنوز به اونیو چسبیده بود مثل چسب ولی خوب بچم حق داشت شبا خیلی بیقراری میکرد چون خیلی به اونیو عادت داره...

-بچه ها...من حرفاتونو شنیدم...

شاید وقتش نبود ولی به صورتاشون خندیدم

-چرااین شکلی شدید...

-ایونسو خواهش میکنم به بابا نگو...

-فکر کردی به بابات بگم ناراحت میشه که حالت خوبه؟...

-ببین من میخوام...

-میتونی پیش بچه ها بمونی البته تا وقتی که عروسی کنی...

نمیدونم این جوری حس کردم یا واقعا سرخ شد...

مینهو-اوه راست میگه هیونگ چرا عروسی نمیکنی...

-برو بابا من تازه بیست بیست ویک سالمه چه خبره؟...

ایونسو-ماهم اصرار نکردیم که همین فردا عروسی کنی...واینکه اونیو به این داداش کوچولوت بگو باهامون آشتی کنه از اون موقع که دعوا شد تا همین الان با من وباباش قهره...

-آهان راستی بابا کجاست؟...

-باشه بحثو عوض کن رفت تا داروخونه داروهاتو بگیره...

-باشه...تمین بدو مامانتو بوس کن آشتی کن باهاش...

یه لحظه دلم گرفت

-مامان تو نیستم...

فقط بهم نگاه کرد هیچی نگفت میدونم تا چه حدازم بدش میاد حق داره خیلی اذیتش کردم تمین سمتم اومد وروی نک پا ایستاد تا بوسم کنه منم پایین اومدم ومحکم بوسش کردم

-فدات بشم مامانی...

***

به این فکر کردم که واقعا من به عنوان مامانم قبولش دارم یا نه ولی اینقدر ازش بدی دیدم که حتی لحظه ای جواب مثبت به ذهنم نیومد...

همه دورو برم میگشتن دقیقا مثل پروانه تا موقعی که پام خوب نشد نذاشتن از جام بلند بشم مینهو هم دیگه میرفت مدرسه کل درسای عقب افتاده قبلشم باهاش کار کردم...

ایونسو به بابا گفت که حالم خوبه وباباهم کلی خوشحال شد ولی من فعلا قصد بخشیدنشو ندارم ولی شاید درآینده ببخشمش...

***

9سال بعد...

مینهو-تمین چطور بود حالا...خوب بود؟...

-ووش ساکت شودیگه اینقدر اذیت نکن...

-راستشو بگو شیطون...آآآآآآخ کاش من جای تو بودم...

-شکی دراین نیست که تو منحرفی

-من یک سال ازت بزرگترم مودب باش...

-فرقی نداره بااین حال هم کلاسیم که هستی...

-چه ربطی داره...تو تعریف کن اون موقع چه حسی داشتی از حست بگو...

-حالت تهوع داشتم خوب شد؟حالا حسمو درک کردی؟...

به حرفاشون گوش میکردم نمیفهمیدم که دارن درباره چی حرف میزنن...

-چی میگید وروجکا...

مینهو-هیونگ امروز توی مدرسه یکی از دخترا اومد و...

تمین سریع روش پریدو جلوی دهنشو گرفت...

-خفههههه شوووو مینهوووووو...

خندیدم...متوجه شدم که چه اتفاقی افتاده از بس که خوشگله بیچاره دخترا چی میکشن از دست این پسر...

-وااااااقعا؟حالا خوب بود؟خوش گذشت...

-هیوووونگ تو دیگه بس کن...دختره ی کثااااافت...بااون چشمای ورقلمبیدش...

-ببینم دختره زشته؟یا زن داداش دار شدم...

-بس کن لطفا...زن داداش کجا بود من تازه هفده سالمه ها...

مینهو-نه بابا بیچاره خوشگلیه...این تمین بدسلیقست...

-آره مینهو عاشقشه...

خیلی سریع جدی شد اخماشو توی هم کرد...

-خفه شو تمین...نگه دار هیونگ...

تعجب کرده بودم...

-چرا بایستم؟

-میخوام از این مغازه اینجا یه چیز بخرم...

نگه داشتم...

-منتظر میمونم...

-نه برو خودم آروم آروم میام...

تمین-آآآآآه حالا ناز نکن دیگه فهمید لازم نیست بپیچونی...

-خفه شو هزار بار گفتم اون دهن گشادتو ببند...همش دهن لقی میکنی اگه دفعه دیگه چیزی بهت گفتم...

-یه لحظه صبر کن بیا سوار شو...چی شده؟

اومد سوار شد وهمچنان به تمین چشم غره میرفت وسقلمه میداد...

-نکن پسر ول کن اون بچه رو بگو چی شده؟حالا دیگه من غریبه شدم؟...

-نه داداش اینطور نیست چیز گفتنی نبود که بگم...

-باشه پس منم چیزیو که میخواستم بگمو دیگه نمیگم...

هردوشون بهم خیره شدن...

-خووووب باشه من این دختره رو دوست دارم فقطم این دهن لق میدونست امروزم که اومد تمینو بوس کرد اینم هول کرده بود عین این احمقا فقط ایستاد وهیچ کاری نکرد

-قرار بود چیکار کنه؟

-هولش میداد میزد تو گوشش میگفت برو گمشو یا ازاین چیزا دیگه مثلا عشق داداشش بودا...

-آهان فکر کردم منظورت اینه که اونم بوسش میکرد...

-هیونگ...چه حرفایی میزنیا...حالا توچی میخوای بگی؟ببینم دوست دختر گرفتی؟...

اخمای تمین توی هم رفت...

-ساکت شو مینهو...هیچ دختری لیاقت داداش منو نداره...

زدم زیر خنده من بخوام ازدواج کنم مطمئنم نامزدم به دست تمین کشته میشه میخ میریزه توی غذاش...

-آره دوست دختر گرفتم الانم باهاش قرار دارم میخوام شما دوتا منگلم باهام ببرم...

مینهو خندید وتمین اخماش توی هم رفت

-میـــــــکشـــــمــــتووووون...

منو مینهو باهم زدیم زیر خنده ...رسیدیم!!! به سمت دوست دخترم رفتم...

-هی لونا...

از جاش بلند شد ولبخند زد رفتم جلو دستشو گرفتم وبهش چشمک زدم...

-چطوری عزیزم...

-خوبم اوپا معرفی نمیکنی؟...

تمین صورتشو کج وکوله کرده بود یه چین به دماغش داد ولی مینهو یه لبخند قشنگ روی لبش بود

-این آقا بداخلاقه داداش کوچیک وخوشگلم تمینه...این آقا خوشتیپ قد بلنده هم مینهو اون یکی داداشمه...یک سال از تمین بزرگتره...

لونا لبخند زد ودستشو به طرف مینهو دراز کرد

-خوشبختم من لونا هستم دوست دختر داداشت...

به تمین نگاه کردم یه لبخند بدجنسانه گوشه لبش بود باز شروع کرد!!! یه لبخند کشیده زدودستشو کشید...

-منم میخوام دست بدم...

لونا دوباره لبخند زد ودست تمینو هم فشار داد ولی صورتش درهم رفت برعکس تمین که کم کم صورتش باز شد ویه لبخند کشیده کل صورتشو پوشوند...لونا به دستش نگاه کرد دستش شکلاتی شده بود انگاری یه شکلات کاملو روی دستش له کرده بودن یه ابروشو داد بالا ولبخند زد

-اوه تمین از کجا میدونستی من عاشق شکلاتم ...

دستشو به سمت دهنش برد ویکم خورد ازش

-اووووم خوشمزست...




طبقه بندی: Do Not Let My Heart Die،

تاریخ : پنجشنبه 15 اسفند 1392 | 10:18 ق.ظ | نویسنده : 제시카jessica | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.