تبلیغات
The Best Stories About Korean Groups - Do Not Let My Heart Die__EP6

سلام

از اونجایی که میخوام توی عید هم داستان بزارم و میدونم وقت نمیکنم دارم ارسال به اینده میکنم

پس هانیه یه فکری به خاطر پوستر ها بکن

درضمن اگه تعداد نظرات این دوقسمت یعنی 5 و 6 زیاد بود 2روز در هفته میزارم داستان رو

بعلهههههههه

و اینم بگم

که بالاخره قسمت مورد علاقم از داستان رسیییییییییییییید

img-20140126-wa0000.jpg

صورت تمین آویزون شد ومینهو آروم آروم میخندید...از توی جیبش آدامس برقیشو درآورد

-هی لونا آدامسم دوست داری؟....

-اوه آره نکنه اونو هم میخوای بچسبونی به دستم...

-نه دیگه من مودب شدم

آدامسوبه سمتش گرفت لونا بدجنسانه لبخند زد وکل بسته رو از دستش گرفت

-از اونجایی که من آدامس دوست دارم همشو برمیدارم ولی اگه تو دوست داری میتونی یکیشو برداری...

دوباره قیافش بهم ریخت

-نخیر من از آدامس متنفرم...

لونا دوباره لبخند زد....

-دیگه خوردنی نداری؟(دستشو با دستمال پاک کرد)

-نخیر هرچی بود شما خوردی...

-اوووه تپلی به نظر میرسم؟....

-نخیر چاق به نظر میرسی...

-میدونی چیه؟...تو الان باعث شدی رژیممو بخورم چون بهم شکلات دادی واسه همین اگه چاق شدم بدون تقصیر توئه...

-به من چه میخواستی نخوری...

-باید قبل از اینکه بهم شکلات بدی ازم میپرسیدی رژیم دارم یانه پس تقصیر توئه

دیگه داشت ناجور حرص میخورد همون اول فهمیدم که کسی که از پس این وروجک برمیاد فقط لونائه...تمین ومینهو پشت سرمون راه میومدن من ولوناهم جلو راه میرفتیم

-هی لونا فکر کنم تو اولین کسی هستی که میتونی از پس این وروجک بربیای هر دختر بدبختی خواسته یکم نزدیک من بشه همین آقا پروندش...

-اوه پس باید ازش ممنون باشم...

***

وای که این دختر چقدر سرسخته چرا حرصش درنمیاد بره گمشه؟...مینهو ساکت ومتفکر بود یه جورایی دلم براش میسوزه اینم دختره که مینهو عاشقش شده تازه یک هفته پیش با جونگ هیون بهم زده حالا امروز اومده منو بوس میکنه چندشم شد...خواستم یکم خودمو لوس کنم براش که باهام آشتی کنه جلوش پریدم وگونشو بوسیدم وادای دوست دختر قبلی هیونگو درآوردم همیشه از اینکارم خوشش میومد

-اوپااااا...برام حلقه بخر همه بفهمن ترشیده نیستم...خواهش میکنم اوپا التماااااس میکنم

مینهو-نخیر من ازت خوشم نمیاد دختره ی ترشیده...

-اوه اوپااااااا بهم نگو ترشیده پس تو چی هستی عزیزم خوشگل وخوشتیپ وخوش اخلاقی تویه شوهر ایده عالی عزیزم بیا بگیرم دبه داره گرون میشه ها...

هردومون زدیم زیر خنده همزمان باما اون دوتا هم زدن زیر خنده اینا داشتن به حرفای ما گوش میکردن؟

-یااااا تمین اینقدر ادای اون بیچاره رو درنیار گناه داره...

-تقصیر توئه دیگه مدام میری بادخترای ترشیده دوست میشی....

لونا خندید...

-اوه من ترشیده نیستم من تا همین الانشم خواستگار زیاد دارم ولی داداشتو دوست دارم...

خیلی دوست داشتم بهش بگم تو غلط میکنی داداشمو دوست داری ولی خوب بیچاره گناه داره وایسا بریم نهار بخوریم نشونش میدم...

-آهان...منم داداشمو خیلی دوست دارم و باید بگم برای اینکه من به عنوان دوست دختر داداشم قبولت کنم باید از هفت در گذرکنی...

-اوه من نمیدونستم بچه ها میتونن اینقدر توی زندگی شخصی بزرگتراشون دخالت کنن...

یه لحظه با خودم فکر کردم چرا اونجا بودم وقتی هر لحظه بیشتر داشتم کوچیک میشدم اصلا به من چه ربطی داشت ازدواجم کردن!!کردن به من چه...اصلا همین امروز برن عروسی کنن دیگه برام اهمیتی نداشت...

-باشه پس دیگه دخالت نمیکنم...

دست مینهورو گرفتم که برم ولی اون محکم ایستاد

-نمیای بریم؟

فقط بهم نگاه کرد با تعجب...

-باشه پس تا هر وقت میخوای بمون...

وخودم تنهایی راه افتادم صدای اونیو رو میشنیدم که از دور صدام میکرد وازم میخواست بایستم...برای همین دویدم وسریع برای یه تاکسی دست تکون دادم وسریع سوار شدم...یه بغض بزرگ روی گلوم سنگینی میکرد حوصله خونه رو هم نداشتم آدرس یه پارکو دادم واونم به همون سمت رفت رسیده بودم به پارک پولو حساب کردم وشروع کردم به قدم زدن و به سمت خلوت ترین جای پارک که کسی معمولا اونجا نمیرفت رفتم یه لحظه چیزی دیدم داشتم از تعجب میمیردم یه پسر همسنای جونگ هیون میخواست مواد مصرف کنه معلوم بود دست ودلش میلرزه ولی...

-هی پسر...

ترسیدوسریع از جا بلند شد ووسایلی که دستش بود روی زمین افتاد

-چیکار میکنی دیوونه؟

-ممممم ن هی هی هی چ فففف قط دادادادا شتم...

-تو مگه چندسالته که مواد مصرف میکنی؟...

به اطراف نگاه کرد میخواست فرار کنه که گرفتمش...

-وایسا ببینم...بیست سالته؟

-نو نو نوز ددده

-چی؟نوزده سالته؟ببین لوکنت نداشته باش من باهات کاری ندارم

-وووولم کن ب ب به تو چچ چه؟

-ایییش امروز چرا همه بهم میگن به تو ربطی نداره...اسمت چیه؟...

-بببب برای چچچ چی میخوای؟

-همینجوری...اسمت چیه؟

-کیم کیبوم

-کیبوم...قشنگه...

-از طرف جینهویی؟

-جینهو؟ اون دیگه چه خریه؟

یه نفس راحت کشید

-هیچی همین جوری گفتم...بهش چیزی نگو ناراحت میشم...

-ببینم هنوز از من میترسی؟

-نه...

-فکر کردم ازم ترسیدی

-آره اولش ترسیده بودم ولی الان نه...

-چرا میخواستی مواد مصرف کنی؟

یه دفعه زد زیر گریه

-پسر تو رو خدا به کسی نگو غلط کردم دیگه مصرف نمیکنم

-مگه قبلا مصرف کردی؟...

-نه قسم میخورم دفعه اولم بود اومدی مصرفش نکردم

-خدارو شکر پس به موقع رسیدم بریزشون تو آشغال دونی...اصلا چرا میخواستی مصرف کنی؟...

-میخواستم ببینم چطوریه

-لازم نکرده بدونی این چیزا چطوریه همون دفعه اول معتاد میشی...

-آخه اونایی که میان پیش جینهو همشون مصرف میکنن خواستم بدونم چطوریه...

-مگه این جینهو چیکارست...

اخماشو توی هم کرد

-لازم نیست بدونی...

فهمیدم یه چیز مشکوک اون وسط هست

-اگه نگی به پلیس معرفیت میکنم...

ترسید چشماش گرد شد

-باور کن هیچی

-بگو وگرنه زنگ میزنم..

-خوب اون منو هرشب به یکیشون قرض میده که...

-چـــــــی؟

-گفتم که لازم نیست بدونی...

-توی اونجور جاها کار میکنی؟...

-مجبورم...

-کی مجبورت کرده؟

-جینهو...

-چرا؟...

-آخه منو خریده...

-نمیدونستم هنوزم آدم خرید وفروش میشه...اینا مال عهد دقیانوسه...از کی خریدتت

-از مامان وبابام...

یه لحظه ساکت شدم دیگه حرفی واسه گفتن نداشتم اونم با ناراحتی سرشو انداخته بود پایین واشک میریخت بهش نگاه کردم پسر خیلی قشنگی بود و مطمئنم زیر اون آرایش غلیظ یه صورت معصوم وفرشته گونه مخفی شده....

-این موادو باچه پولی خریدی؟بهت حقوق میده؟...

-نه بابا حقوق چیه؟یکی از اون آدما بهم دادگفت خیلی چیز باحالیه...

-این جیانگ خودشم...

-نه زیاد بیشتر به دوستاش قرضم میده

یه قدم رفتم عقب وبه سرتا پاش نگاه کردم اندام لاغر وبا لباس سرخ وشلوار جین به همون رنگ موهای رنگ شده قهوه ای شکلاتی پوست فوق العاده سفید موهاش رو ابروهاشو پوشونده بود چشمای کشیده که باخط چشم پررنگ وپهنی درشت به نظر میرسیدو سایه سیاه اکلیلی بینی خوش فرم با لب های سرخ ورژ خورده...

-کیبوم گرسنه نیستی؟میخوای چیزی بخوری؟

اروم سرتکون داد

-پس بریم ولی قبلش...

دستمالمو درآوردم وروی لباش کشیدم ورژ سرخ رنگشو پاک کردم

-خودم دستمال دارم پاک میکنم آرایشمو...

دستمالمو دوباره توی جیبم گذاشتم وبا دستمال خودش ارایششو پاک کرد همونطور که حدس زده بودم خیلی صورت معصوم وقشنگی پیدا کرد

-تو چرا اصلا آرایش میکنی؟

-جینهو میگه که خوشگلتر میشم...

-نه اینجوری بهتری...خوب بریم؟

-بریم...

به سمت یه فست فودی رفتم ودوتا پیتزای بزرگ سفارش دادم کیبوم تند میخورد منم اشتهام بازشد وهمراه باهاش خوردم نمیدونم چرا این اتفاقات همشون برام آشنابود... گوشیم مدام زنگ میخورد اونیو بود مینهو بود یه شماره غریبه هم بود که احتمالا لونائه چه فکری میکنن راجع به من به نظرشون اینقدر خنگ میام؟...

-این گوشه خودته؟

-آره...چطور مگه؟...

-خیلی خوشگله...

انگار اشتهاش کور شده بود وکم کم میخورد...

-چیشد چرا نمیخوری؟...بیا اگه میخوای یه ذره باهاش کار کن

باذوق وشوق گوشی رو ازم گرفت بلد نبود باهاش کار کنه ولی سعی خودشو میکرد

-راستی میدونستی من هنوز اسمتم نمیدونم؟

خندیدم راست میگفت بیچاره

-لی تمین...هفده سالمه...

-آهان تمین...خواهر یا برادر داری؟...

-آره دوتا داداش دارم ...

-خوش بحالت من خیلی تنهائم البته داداش وخواهر زیاد دارم ولی از موقعی که اومدم پیش جینهو دیگه ندیدمشون...حتما خیلی بزرگ شدن...

وگوشی رو اروم روی میز گذاشت ودوباره شروع به خوردن کرد...

غذارو که خوردیم رفتیم بیرون ویه عالمه، هم حرف زدیم هم راه رفتیم تا یه جایی رسیدیم که کیبوم گفت

-خوب تمین من دیگه برم داره دیر میشه امروز جینهو بهم اجازه داده بود چند ساعتو برای خودم بگردم اینجاست خونمون

وبادست یه خونه باغو نشون داد که یه در سبز زنگ بزرگ داشت

-خیلی خوب ولی وایسا...

از توی کیفم دفترچه یادداشت وخودکار درآوردم وشمارمو نوشتم....

-هر وقت تونستی البته اگه دوست داشتی بهم زنگ بزن خوب؟...

خندید وشماره رو گرفت

-حتما راستش خجالت میکشیدم بهت بگم شمارتو بهم بده خوب شد که خودت دادی...

سریع به سمتم اومد وگونمو بوسید

-بای بای...

وبا دو به سمت اون خونه رفت با کلید درو باز کرد دوباره برگشت ودست تکون داد

منم لبخند زدم ودست تکون دادم خیالم راحت شد و به سمت خونه راه افتادم...

دره خونه روبا کلیدم باز کردم وداخل رفتم به محض داخل شدنم اونیو جلو ایستاد با اخمای درهم...بهش نگاه کردم سیلی اول توی صورتم خورد

-این برای اینکه نگفتی کدوم گوری میری(سیلی دومم زد)اینم برای بی ادبی هات...

صورتم ذوق ذوق میکرد

-تموم شد؟...

گیج بهم خیره شد برگشتم ومیخواستم دوباره برم بیرون...

-وایسا ببینم...

شونمو گرفت برگردوندم

-چیه؟

-نگفتی کدوم گوری بودی چرا گوشیتو جواب نمیدادی

-به خودم ربط داره...

-تمین رو اعصاب من راه نرو که امروز به اندازه کافی گند زدی بهش...

-رفته بودم یه بار شبانه روزی خوب حالا میخوای چیکار کنی...

-چرند نگو...من میدونم تو همچین جاهایی نمیری حالا درست جواب بده

یادم به دستمال رژلبی افتاد از توی جیبم درش آوردم

-ببین دختره که چسبیده بودبهم لباشو بااین پاک کرد...

گیج ومتعجب فقط بهم خیره شده بود...

-تمین...

-خوب دیگه حرفی مونده؟

-نه...

-سلام منو به دوست دختر زبون درازتم برسون هیووووونگ...

هیونگو بایه حالت مسخره گفتم وبعدشم شروع کردم به خندیدن وادای مستارو درآوردم...هیونگ دنبالم اومد توی اتاق

-ببینم چیزی خوردی؟مستی؟

-یکی به من گفته بود که کوچیکترا نمیتونن توی زندگیه شخصی بزرگترا دخالت کنن ولی اشتباها به این موضوع اشاره نکرد که بزرگتراهم این حقو ندارن...

-خفه شو تمین من داداشتم...

عصبانی شدم وداد کشیدم

-مگه من داداش تو نیستم؟...

-باشه داداشم میخوای با لونا بهم بزنم؟تو بگی من همون کارو میکنم...

-لازم نکرده برو بیرون اصلا حوصلتو ندارم...دیگه حتی اگه باهاش ازدواجم بکنی برام مهم نیست...گفتم برو بیرون...

-تمین...

پتو رو تا روی صورتم بالا کشیدم

-باشه هر جور راحتی...

اون رفت ودقیقا بعداز اون مینهو اومد تو

-برو گمشو بیرون آدم خیانتکار...

-چی میگی؟بذار من حرف بزنم بعد فحش بارونم کن...

-میشنوم...

-تو که رفتی منم پشت سرت اومدم...چرا هرچی زنگ میزنم جوب نمیدی؟اون پسره کی بود؟




طبقه بندی: Do Not Let My Heart Die،

تاریخ : پنجشنبه 22 اسفند 1392 | 10:01 ق.ظ | نویسنده : 제시카jessica | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.