تبلیغات
The Best Stories About Korean Groups - i waana love-12
سلااااااااااااام

ههههههههه برای تاخیر طولانی

ببخشیدددد

اصلا وقت نمیشد

چهار شنبه اومدم بنویسم

ویندوز بالا نمیدومد

شنبه داداشم کابل مودم و قایم

کرده بود

تازه دیروزم نرفتم مدرسه و

امروزم رفتم و یکهو دستام و

صورتم ریخت بیرون و مامانم

اومد دنبالم و دو تا آمپول

حساسیت نوش جان کردم

تازه بعد از ظهرم کوئیز دارم

و هیچی نخوندم

و هنوز نمازم و هم نخوندم چون

داشتم مینوشتم

ببینین چه زجری کشدم واسه این

قسمت

پس بنظرین




قسمت دوازدهم
هنوز چند لحظه نگذشته بود که صدای جیغ ها چند برابر شد...صدای تمام پسرا و حتی بورا به گوش میرسید.
عین جن زده ها بلند شدم و از اتاق بیرون رفتم و با دیدن منظره ی روبه روم نزدیک بود کُپ کنم.
پنج  تا پسرا (ریکی بینشون نبود)و بورا همشون رفته بودن رو مبلا و آرام درحالی که دور خونه میدوید جیغ میزد:
-چانهی ...واستا چانهی...خواهش میکنم واستا.
با تعجب بهشون نگاه کردم و گفتن:
-ببخشید مزاحمتون میشم ها اما این جا چه خبره؟؟؟
بورا جیغ زد:
-بیا بالای مبل اونجی اون یک قورباغس.
با تعجب گفتم: قورباغه؟؟؟؟؟
یکهو با صدای بلند زدم زیر خنده و به قورباقه ای که حالا جلوی پام بود نگاه کردم و خم شدم و از روی زمین برش داشتم و به سمت اونا گرفتمش:
-یعنی شما الان به خاطر همینه که اینطوری رفتین اون بالا.
آرام: ئه اونی چانهی رو گرفتی؟
روم و بهش کردم: مال توئه این قورباغه هه؟؟.
سرش و تکون داد... گفتم:
-خیلی خوشکله.
با ذوق سرش و تکون داد: مثل اوپا چونجی.
از حرفش خندم گرفت..مطمئنم الان چونجی داره منفجر میشه.
قیافش و ناراحت کرد:
-این و یک پسری که توی پارک بود و پنج تاداشت بهم داد...من خیلی خوشم اومد واسه همین بهم داد..دوست دارم نگهش دارم اما اوپاها و اونی نمیذارن.
لبخندی موذی زدم: باهم نگهش داریم.
صدای اون شیش تا دراومد:
-یااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا.
آرام ذوق زده: اونجی اونی واقعا میتونیم نگهش داریم.
سرم و به نشونه ی مثبت تکون دادم و دوباره جیغشون در اومد .
با هم رفتیم بیرون و یک آکواریم کوچیک واسش خریدیم....به خونه که برگشتیم ریکی هم برگشته بود...قبل از رفتن چانهی رو گذاشته بودیم زیر یک سبد اما الان در کمال تعجب دیدم که دست ریکیه و داره باهاش بازی میکنه...چه عجب یک نترس هم بین اینا پیدا شد.
آرام به سمتش دوید و جیغ زد:
-ریکی اوپااااااا...چانهی رو اذیت نکن.
ریکی:چانهی؟؟؟؟
یکهو عین بمب منفجر شد و زد زیر خنده و به چونجی اشاره کرد:
-دیدی چونجی اسمش چیه...خیلی بهت میاد هیونگ.
از شدت خنده روی زمین ولو شد و ما هم فقط نگاش کردیم...درست مثل نگاهی که آدم به دیوونه ها میکنه.
بورا:
بالاخره مدرسه تموم شد...اونجی بعضی روز ها از دانشگاه دنبالم میومد تا باهم بریم خونه.
باهم سوار اتوبوس شدیم و حدود نیم ساعت بعد به خونه رسیدیم.
به محض اینکه در خونه باز شد آرام جلو پرید و دست دوتامون و گرفت و به سمت اتاق کشید...از حرکاتش تعجب کردم اما وقتی اتاق و دیدم دهنم باز موند..
آرام بدو بدو به سمت تخت دو نفره ای که وسط اتاق گذاشته شده بود رفت و روش پرید و گفت:
-اونی ببین چقدر این قشنگه...اوپاها واسمون خریدن.
از روی تخت پایین پرید و به سمت کمد کنار اتاق رفت:
-اینم خریدن تا دیگه لباسامون توی چمدون نباشه فقط.
لبخندی روی لبهام نشست: آره آجی خیلی خوشکله.
به سمت تخت رفتم و عین بچه ها خودم و روی پرت کردم و بعدم اونجی اومد و کنار من خودش و پرت کرد ..آرام هم بهمون ملحق شد و سه تایی شروع کردیم به بالا و پایین پریدن روی تخت.
بازهم هیچکس حس و حال غذا درست کردن نداشت برای همین زنگ زدیم تا واسمون پیتزا بیارن.
فردا دوباره پیش موهیول رفتم..اینقدر پیشش موندم تا خوابش برد..از اتاق بیرون رفتم و به هیجین که روی مبل نشته بود نگاه کردم...آروم به سمتش رفتم و روبه روش نشستم.
سرش و بالا اورد و بهم نگاه کرد...بعد از سکوت طولانی بالاخره به حرف اومدم:
-یک سوالیه که خیلی ذهنم و به خودش مشغول کرده.
بهم نگاه کرد و گفت: چی.
صدام و صاف کردم و ادامه دادم:
-چرا...چرا تو و موهیول تنها زندگی میکنین؟؟
ساکت شد و فقط بهم نگاه کرد...گفتم:
-چرا جواب نمیدی.
لبخند تلخی زد:آخه شکه شدم از سوالت...نمیدونم چطوری باید بگم...واقعا سخته.
آروم گفتم: مگه چه اتفاقی افتاده.
متوجه برق اشکی شدم که توی چشماش بود...جلوش و نگرفت و گذاشت روی گونش جاری بشه.
نفس عمیقی کشید و شروع کرد به تعریف کردن:
-بابای موهیول از همون اول هم خیلی عاشق زنش بود...موهیول اوایل حتی حرفم نمیزد...فکر میکردیم نمیتونه اما به خاطر شکی بود که بهش وارد شده بود...وقتی موهیول اونطوری شد زندایی خیلی سختش بود و نمیتونسیت تحمل کنه...هرروز گریه میکرد...موهیول جلوی چشماش بود و هروقت زجر کشیدن پسرش و میدید بیشتر از پیش زجر میکشد..حدود شیش ماه گذشته بود که دایی تصمیم گرفت موهیول و ببره آسایشگاه...من نتونستم تحمل کنم و گفتم که من ازش مراقبت میکنم.
مامان و بابام قبول نکردن اما من نمیتونستم به موهیول پشت کنم و اجازه بدم اون و به آسایشگاه ببرن...یکجورایی..من مقصر اون اتفاق بودم.
دایی این خونه رو بهم داد و من و موهیول اومدیم توی این خونه...پرستارم داشت موهیول اما بیشتر من ازش مراقبت میکردم.
از اون روز بود که تمام زندگیم و هدیه دادم به موهیول...شدم دست پاش و کاراش و انجام دادم..سعی داشتم با این کارا چیزی رو که ازش گرفتم و بهش پس بدم...موهیول بعد از مدتی من و بخشید و اما من هرگز نتونستم خودم و ببخشم...و هرگر هم نمیتونم این کارو انجام بدم.
به  صورتش نگاه کردم..تمامش خیس بود از اشک...منم دست کمی از اون نداشتم...آروم پرسیدم:
-پس دیوید چی...چرا اون کارو با دیوید کردی...اون تورو خیلی دوست داره...عاشقته.
-دیوید...نمیتونستم باهاش باشم...چون من مال خودم نبودم...زندگی من متعلق به خودم نبود...متعلق به موهیول بود...من نمیتونستم برم با یکی دیگه و موهیول و ول کنم...اول فکر میکردم یک دوستی سادست اما کم کم فهمیدم که یک دوستی ساده نیست...آدم واسه ی یک دوست ساده نفسش نمیگیره و ضربان قلبش بالا نمیره...با تمام وجودم دوسش داشتم اما به خاطر موهیول مجبور شدم ولش کنم...
حالا فهمیدم که چقدر توی این چند سال زجر کشیده...جلو رفتم و توی آغوشم گرفتمش...خودش و توی بغلم انداخت و بلند زد زیر گریه...اشکای منم همزمان با اون پایین میومدن..حس کردم دیگه تنفری نسبت بهش ندارم...اون هر روز تقاص کارش و پس داده...میخواستم بهش کمک کنم...میخواستم برم همه چیز و به دیوید بگم..میدونستم خیلی از دستش دلگیره اما معلوم میشد که خیلی دوسش داره...هیجین واقعا دختر خوبی بود....البته اولین باره که این و فهمیدم...اون دختر لوس و ننر حالا شده بود این دختری که این جا ایستاده ....یک دختر فداکار که حاضره تمام زندگیش و برای تاوان گناهش  بده...اون لیاقت دیوید رو داره...من بهم میرسونمشون.
از خونشون بیرون اومدم...به ساعت نگاه کردم...برای رفتن به خونه ی دیویدشون دیر بود...فردا کارمون اوجا بود اونموقع بهش میگفتم.
به خونه رفتم ...اونجی و آرام و ریکی همچنان داشتن با چانهی بازی میکردن و بقیه هم با قیافه های باد کرده روی مبل ها نشسته بودن.
نگاهم روی الجو ثابت موند...نگاهش و دنبال کردم و دیدم که داره به اونجی نگاه میکنه...نکنه که.....وای خدا باز من داستان بافتن و شروع کردم...ادم وقتی نویسنده باشه همین میشه دیگه.
فردا شد...به خونه ی بوسونگشون رفتیم...خواستم وارد اتاق بشم که صدایی شنیدم.
-دیوید هیونگ نیست.
برگشتم و به بوسونگ نگاه کردم و گفتم:
-کجاست؟
-خوب راستش ...الان باید توی توکیو باشه.
با صدای بلندی گفتم: ژاپننننننننننننننننننننننننن؟؟؟؟؟؟
سرش و به نشونه ی مثبت تکون داد: اوهوم.
-رفته اونجا چیکار کنه؟
-چمیدونم ...بابا یک چند تا کار داشت اونجا اما نمیتونست بره برای همین هیونگ به  جاش رفت.
سرم و تکون دادم: نمیدونی کی برمیگرده؟؟
-نه...شاید دوروز دیگه یا شاید هم کیماه.
-یکمااااااااه.
-کار مهمی باهاش داشتی؟
- اما از مهم هم چند تا مهم تره.
-در مورد خودته.
-خودم که نه...حقیقتش...درمورد کسی که دیوید عاشقشه.
-منظورت اون دختر خیانت کار هیجینه.
-منم اول همین فکر و میکردم اما هیجین خیاتنکار نیست.
-چطور میتونی بگی نیست وقتی اونطوری با داداشم بهم زد و حتی دوست.پسرش و هم برداشت و با خودش آورد مهمونی.
-اونا همه نقش بود بوسونگ...جدی نبودن.
-چطور میتونی بگی نقش بود.
-اون مجبور بود که اونکارا رو بکنه...داستانش خیلی طولانیه و الان نمیتونم واست تعریفش کنم اما بدون که هیجین هیچکدوم از اون کارا رو جدی نکرد...یکجورایی اون خودش و وابسته ی کس دیگه ای میدونه...هرروزش داره تاوان گناهش و پس میده و من میخوام کمکش کنم که از وابستگی رها بشه.
-ببخشید ها نونا...اما چرا اینقدر کتابی حرف میزنی...هیچ کدومشون و نفهمیدم.
-ولش کن تو کلا گیراییت پایینه...من میرم...امیدوارم که قبل از اینکه دیر بشه داداشت برگرده.
توی خیابون ها شروع کردم به  قدم زدن..دوباره بارون میبارید اما نم نم...کلاه سویشرتم و سرم کردم و دستامم توی جیب هام فرو بردم تا سرما نخورم...آخه واقعا بدن بی جنبه ای داشتم.
به دیوید فکر کردم..خیلی وقت نشناسه اخه همین الان باید پاشه بره ژاپن؟؟؟؟
از حرص پاهام و به زمین کوبوندم...سرم و بالا آوردم و یکهو چشمم افتاد به پسری که کنار ایستگاه اتوبوس ایستاده بود و درست مثل من دستاش و توی جیب هاش فرو کرده بود...گرچه کلاهش تاپایین کشیده بود و شالگردنش هم روی دهنش و پوشونده بود اما مگه میشه که اوپای نیل خودم و نشناسم تازه کافشنش رو هم همین چند روز پیش خریده بود و کلی هم باهاش قر داده بود.
اتوبوس اومد و سوارش شد...معطل نکردم و سوار شدم و رفتم کنارش نشستم ...اول توجهی بهم نکردم اما بهش تنه ای زدم که باعث شد بهم نگاه کنه و با دیدنم چشماش گرد بشه:
-یااااااا...تو اینجا چیکار میکنی؟.
-هیچی از خونه شما داشتم برمیگشتم که اینجا دیدمت.
-چححححح...خیر سرم شیش ساعت داشتم استتار میکردم ها ...یعنی اینقدر ضایم؟.
-نه اونقدر ها ولی من راحت شناختمت...کافشنت هم که دیگه خیلی ضایع بود....قرمزم که هست بدجور تو چش میاد.
-حالا هرچی...خونه ی ما چیکار میکردی.
-خوب معلومه با دیوید هیونگت کار داشتم دیگه.
-ببینم تو چرا اینقدر با هیونگ من کار داری؟؟؟
-کار دارم دیگه...حالا مگه چیشده.
-هیچی....حالا دیدیش؟.
-نه بابا داداشت رفته بود ژاپن.
-ژاپننننننن؟؟؟اونجا چیکار میکنه؟.
-یعنی واقعا خبر نداشتی؟؟؟؟به توهم میشه گفت دونگ سنگ؟؟
-چححح...بله که میشه گفت...تازشم اون دیوید عین جن میمونه...یکهو غیبش میزنه.
-حالا چکارش داشتی.
-خصوصیه.
-اونوقت چه چیز خصوصه داداش منه که به تو مربوطه اما به من نیست؟
-گفتم که خصوصیه.
-حالا چرا اینجوری حرف میزنی...مثلا اوپای عزیزتم ها.
با چشمای گرد شده که یعنی اعتماد به سقفت و عشق است نگاش کردم اما فهمیدم که حرفش دروغ نیست برای همین نتونستم جوابش و بدم.
گفت: چرا ساکتی؟.
-آخه اعتماد به نفست شدیدا بالاست.
-دروغ که نمیگم مگه خودت نبودی که گفتی اوپا سارانگهه.
موقع گفتن اون جمله صداش و نازک کرد ...خیلی بامزه شده بود برای همین نتونستم جلوی خودم و بگیرم و با صدای بلند زدم زیر خنده.
خندیدنم که تموم شد گفت: الان چرا خندیدی؟
-آخه خیلی بامزه شدی.
-تازه فهمیدی که بامزم.
-باز که اعتماد به نفست رفت بالا.
-چرا حرفت و پس میگیری همین الان خودت گفتی که وای چقدر بامزه ای.
-من اصلا هم نگفتم وااااااای.
-باشه بابا نگفتی.
-حالا کجا رفته بودی؟.
-رفته بودم بازار چون کار داشتم و دارم میرم یک جایی...دوست داری باهام بیای؟
لبخندی زدم و سرم و به نشونه ی مثبت تکون دادم.
ایسگاه اخر از اتوبوس پیاده شدیم..قبرستون بود....با تعجب بهش نگاه کردم:
-این جا چیکار داری؟.
-بریم میفهمی.
از یک مغازه ی همون اطراف چند شاخه ارکیده خرید و با هم به سمت یکی از قبر ها رفتیم و گل ها رو روش گذاشت...گفتم:
-قبر مال کیه؟.
-مال مامان بزرگمه.
-مامان بزرگت؟؟.
-اوهوم...بهار سال پیش فوت کرد.
-متاسفم....خیلی دوسش داشتی؟.
-اوهوم...به خاطر اون بود که خواننده شدم...خودم فوتبال و دوست داشتم.
-توی بیوگرافیت خوندم...دوست منم دوست داشت فوتبالیست بشه...فوتبالش واقعا فوق العاده بود.
-چرا گذشته حرف میزنی....دوستت...مرده؟؟.
لبخند تلخی زدم اروم گفتم:
-نمرده....اما...
-اما چی؟.
-نمیتونه راه بره.
-منظورت چیه.
-یعنی نمیتونه دیگه...نه میتونه راه بره و نه دستاش و تکون بده...فقط میتونه سرش و تکون بده و حرف بزنه...فقط همین.
ساکت شد...میونستم فکر میکنه باید دلداریم بده اما جمله ای پیدا نکرد...فقط دستش و روی شونم گذاشت و آروم فشرد.
قطره اشکی رو که پایین نیومده بود و پاک کردم و لبخندی روی لبهام نشوندم:
با مامان بزرگت تنهات میزارم تا حرفات و بهش بزاری...این دور و برا یک کسی رو میشناسم...میرم بهش سلام کنم.
نیل:
ازم دور شد.
به سمت قبر هلمونی برگشتم و گفتم:
-دیدیش هلمونی...دختری بود که دوسش دارم...بامزست نه؟؟؟..درست همون چیزی که تو میخواستی...مهربونه ...قلبش پاکه و من و هم خیلی دوست داره....بهم نمیگه ولی میدونم عاشقم شده...میگه فقط به عنوان طرفدار دوسم داره اما میدونم که عشقش چیزی جز از اون چیزیه که  یک طرفدار به ستاره ی مورد علاقش داره....به نظرت بهش بگم هلمونی؟؟؟
حرفام با اومدن بورا نصفه موند...به قیافه ی به هم ریختش نگاه کردم ...واقعا قیافش افتضاح بود...
با چشمای گرد شده بهش نگاه کردم  ما نتونستم جلوی خودم و بگیرم و عین بمب اتمی منفجر شدم.
 



طبقه بندی: i wanna love،

تاریخ : یکشنبه 18 اسفند 1392 | 01:46 ب.ظ | نویسنده : bada ... | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.