تبلیغات
The Best Stories About Korean Groups - who are you? - 3

سلام

چوطورین؟

اقا من اعتراف می کنم نمی تونم یکشنبه ها این داستانو بذارم

و تنها دلیلم برای اینکه تو جدول روز یکشنبه رو واسه خودم گذاشتم این بود که یکشنبه ها هیچ کس داستان نمیذاره

میگم یه اعتراف دیگه ام می کنم

خیلی متاسفم که واسه قسمت قبل انقد ناراحتتون کردم

پوستر از قسمت بعد عوض میشه و پوستر ثابت داستانو میذارم

دیگه ام عرضی ندارم

بپرین ادامه

بابایی




از ماشینش پیاده شد. کت مشکیشو مرتب کرد و راه افتاد. به آرومی در راه سرسبزی که به بالای تپه ختم میشد حرکت کرد. وقتی به اون بالا رسید یکم ایستاد. چشمش روی اون سه نفر که با چهره ای غم زده به قبر خیره شده بودند ثابت موند.

بعد از دو سال دوباره باهاشون رو به رو شده بود. اما نمی دونست چرا پاهاش یاری نمی کنن که به سمتشون بره. از دور به چهره غمگین جونگ مین خیره شد. دورا دور خبر داشت جونگ تو این دو سال خیلی افسرده شده. این از چهرش که حالا بدون اون لبخند همیشگیش بی روح به نظر می رسید معلوم بود.

کیو و یونگ هم دست کمی از جونگ نداشتند.

یونگ بعد یه سال چند تا آهنگ آروم بیرون داده بود. اما همه خبر داشتن که حتی از قبلم ساکت تر شده. دیگه همون لبخندای گاه و بیگاهشم از یاد برده بود.

کیو هم تو این دوسال جز همین چند ماه پیش که تو یه تئاتر بازی کرده بود هیچ خبری ازش نبود. حتی تو اون تئاترم فقط به خاطر ریتم غمگینش حاظر به کار شده بود. می دونست کیو هم مثل خودش هنوز احساس گناه می کنه. درست مثل خودش که تو این دوسال تو آمریکا حتی حاظر نشد دو خط شعر زمزمه کنه.

هر وقت که احساس می کرد که دیگه آمادگیه خوندنو داره تا دهن باز می کرد چهره هیونگ جون جلو چشمش شکل می گرفت و اونو وادار به سکوت می کرد.

اما دیگه وقتش شده بود برگردن. نمی تونست اجازه بده دابل اس به همین راحتی از هم بپاشه. برای همین از آمریکا برگشته بود. برای همین امروز بچه ها رو اینجا جمع کرده بود. تا پیش هیونگ برگشتشونو جشن بگیرن. پوزخندی زد و زیر لب گفت: جشن...

دوباره به راه افتاد و رفت سمت پسرا. صدای قدم هاش توجه اونا رو جلب کرد. هر سه تاشون نگاهشونو از قبر گرفتن و به اون که تازه رسیده بود چشم دوختن.

لبخند کمرنگی به اون سه تا زد. همون موقع یونگ با قدم های بلند به سمتش اومد و اونو محکم تو آغوش کشید. چند بار با دستش به پشت یونگ زد و محکمتر بغلش کرد.

یونگ: دلم برات تنگ شده بود پسر.....

خندید: منم همینطور....

کیو لبخندی زد و از جاش بلند شد: بابا یونگی بذار یه ذرشم به ما برسه....

یونگ کنار رفتو بعد از اون کیو و جونگم در آغوش کشید.

بعد یکم خنده و شوخی هیون رفت بالا سر قبر هیونگ. نگاهی به سنگ قبر انداخت. ناراحتی دوباره به قلبش چنگ زد. همونطور که نگاهش رو قبر ثابت مونده بود توی دلش گفت: هیونگ جون خیلی نامردی که اینجوری رفتی. خیلی نامردی... من از عصبانیت یچیز گفتم ولی تو که منو میشناختی... تو که می دونستی صبح نشده میام دنبالت و برت می گردونم... خیلی بی معرفتی که انقد راحت خودتو کشتی...

قطره اشکی آروم روی گونش لغزید. برای اینکه کسی نبینه سریع پاکش کرد. جونگ بلند شد اومد پیشش. دستشو دور گردون هیون انداخت. حرفی نزد هیونم در مقابل عکس العملی نشون نداد. یکم که همونجوری بودن هیون آروم از جلوی قبر کنار رفت. روشو از بچه ها برگردوندو به منظره فوق العاده زیر پاش خیره شدم.

گلوشو صاف کردو گفت: فکر کنم می دونین چرا خواستم همو ببینیم....

چون کسی چیزی نگفت برگشت سمتشونو ادامه داد: بچه ها میخوام دوباره برگردیم....

جونگ که اخم پیشونیشو پوشونده بود گفت: من نمی تونم... خودت می دونی اگر برگردیم خاظرات هیونگ دیوونمون می کنه......

- مگه تا الانم همین نبوده....

کیو ضربه ای به سنگ جلوی پاش زد و گفت: هیون فکر کنم بهتره بذاریم یکم بیشتر بگذره...

- دو سال گذشته ولی هنوز هیچ کدوممون نتونستیم هضمش کنیم. اگر زمان می تونست حلش کنه تا الان باید فراموش می کردیم. فکر می کنین هیونگ.... ثانیه ای مکث کرد..... دلش از به زبون اوردن اسم برادرش لرزید.... اما ادامه داد: فکر می کنین اون از این اتفاقات خوش حاله؟ من مطمئنم که اگه اونم اینجا بود دوست داشت برگردیم.....

یونگ که تا اون لحظه ساکت بود نفس عمیقی کشید و گفت: به نظرم... حق با هیونه....

هیون لبخند سپاس گذارانه ای زد.

یونگ ادامه داد: من فکر کنم اگه با هم باشیم راحت تر بتونیم فراموش کنیم....

هیون با نگاهی منتظر به اون دو تا خیره شد.

کیو دستاشو کرد تو جیب شلوار جینش.... بعد کمی مکث سری تکون داد: باشه منم هستم....

بعد هر سه برگشتنو به جونگ خیره شدن. جونگ نگاهشو از قبر گرفت و گفت: اگه همه اینو می خواین منم حرفی ندارم...

هیون لبخند پیروزمندانه ای زد. خوش حال بود که گروهشو برمی گردونه. این بهترین کار بود.

-----------

همه چیز خیلی سریع پیش می رفت. رئیس هان که از تصمیم پسرا راضی بود خیلی زود کارای قراردادو راست و ریست کرد.

روز امضای قرارداد هیون گفت که اونا یه شرایطی دارن. اینکه اسم گروه نباید عوض شه و درضمن اونا نمی خوان هیچ کدوم از آهنگای قدیمیشونو اجرا کنن.

و حالا که دیگه نمی خواستن آهنگای قدیمی رو بخونن باید یه آلبوم جدیدو شروع می کردن.

-----------------

به طرف شرکت پدرش حرکت کرد. خبرای برگشت گروهو شنیده بود و حالا وقتش بود کارشو شروع کنه. باید قولی که به مادرش داده بود و عملی می کرد و انتفام برادرشو از تک تکشون می گرفت. وقتی به اون چهار تا فکر می کرد نفرت مثل گیاهی وحشی تو وجودش ریشه می دووند. می دونست تا اونا رو نابود نکنه قلبش آروم نمیشه. باید انتقام زجر مادرشو از اونا می گرفت و کاری که پدرش با کشتن اون پسر شروع کرده بود خودش به پایان می رسوند.
( خدایی حال می داد همینجا داستانو تموم کنم ولی از اون جایی که من اصلا از خماری گذاشتن خوشم نمیاد و دختر خوبیم بیشتر گذاشتم )

جلو در دفتر پدرش ایستاد. چند ضربه به در زد و وارد شد. آقای لی پشت به در ایستاده بود و از پنجره سراسری دفترش به خیابون نگاه می کرد. با اومدن سونگ جو روشو از پنجره گرفت. سیگاری که گوشه لبش بود و بین دستاش قرار داد و به پسرش خیره شد. سونگ جو تعظیم مختصری کرد و منتظر شد مثل همیشه پدرش بحثو شروع کنه.

آقای لی با لحن محزونی گفت: با دکتر مادرت صحبت کردم. هنوز تغیری نکرده. همه اینا به خاطر مرگ برادرته از وقتی اون مرد مادرت با هیچ کس حرفی نزده. اون ذره ذره داره آب میشه...

سونگ جو از خشم اخماشو در هم کشید.

لی جلوتر اومد: تو مطمئنی می تونی این کارو بکنی؟مطمئنی از پسش برمیای؟

سونگ جو دستاشو مشت کرد و اخمش غلیظ تر شد: اره.... تا وقتی انتقام خون برادرو زجرای مادرو از تک تکشون نگیرم آروم نمیشینم...

لی دوبار آهسته به شونه پسرش زد : حالا که اون پسرو از سر راه برداشتیم وقتشه کاریو که مدت هاست داریم نقششو می کشیم عملی کنیم. فقط کافیه یکم صبر کنی.

سونگ جو سری تکون داد و دوباره اخم چهرشو پوشوند.

--------

جونگ خودشو رو مبل انداختو با صدای بلند غرغر کنان گفت: وااااای خدا مردم از خستگی....

هیون که داشت آب می خورد خنده ای کرد: نکه خیلیم کار کردی... تو که همش داشتی به ما دستور میدادی...

کیو هم خودشو کنار جونگ ولو کرد: فکر نمی کردم تمیز کاریه خونه انقد وقت ببره. همش کمتر از دو ساله از اینجا رفتیم مگه میشه انقد کثیف بشه؟

یونگ با خستگی چشماشو مالید: ول کنین بابا بیاین بریم بخوابیم من خستم...

هیون: آره بخوابین که از فردا تمرینو شروع می کنیم...

جونگ آروم زد رو پیشونیشو گفت: باز این شروع کرد. تو عوض نمیشی نه؟

هیون زل زد تو چشاشو با پررویی جواب داد: نه....

جونگ: اه... چه دلم الکی خوش بود... تو که همون گندی که بودی هستی...

هیون کوسنو پرت کرد سمت جونگ: حالا کجاشو دیدی از اون گندی که بودم بدترم شدم بذار بریم سر تمرین وقتی اشکتو درآوردم بهت می گم....

جونگ دستاشو به حالت تسلیم برد بالا و گفت: بیخیال داداش نخواستیم عوض شی...

بعد همونطور که می خندید از جاش بلند شد. راه افتاد سمت اتاق.... کیو و هیونم بلند شدن برن ولی یونگ همینجور نشسته بود.

کیو برگشت سمتشو با تعجب پرسید: چرا نمیای؟

یونگ یکم اخم کرد و گفت: کجا باید بخوابم؟

جونگ: خوب تو اتاقت دیگه..... ولی یه دفعه انگار چیزی یادش اومده باشه اخمی کرد و ساکت شد.

غم به چهره هیون نشست.... رو به یونگ گفت: تو و کیو با هم بخوابین منو جونگم با هم می خوابیم اون اتاقم کاری نداریم.

یونگ سری تکون داد و گفت: باشه....

خواست از جاش بلند شه که تلفن هیون زنگ خورد.

هیون بدون دیدن شماره جواب داد: بله؟... اوه... الان؟... باشه ما منتظریم.

گوشیو قطع کرد و رو به پسرا گفت: رئیس هان بود.

جونگ: خوش به حالت... من رفتم بخوابم...

هیون: کجا؟ گفت بیدار بمونیم کارمون داره....

کیو با تعجب پرسید: این وقت شب؟ نمی تونست فردا بگه؟

هیون: چه می دونم...

یه ربع بد رئیس هان اومد. همه نشستن و منتظر بودن رئیس هان شروع کنه.

هان: خب... باید یه چیزی رو بهتون بگم....

کسی چیزی نگفت و منتظر شدن تا حرفشو ادامه بده.

هان: خب راستش... من تصمیم گرفتم....  ( یه نفس عمیق کشید ) که یه عضو جدید به گروهتون اضافه کنم....

جونگ داد زد: چی؟؟؟؟؟؟

هیون با عصبانیت از جاش پرید: این چه شوخیه مسخره ایه؟

هان: شوخی نیست....

کیو با صدایی که از عصبانیت می لرزید گفت: حتی فکرشم نکنید که قبولش کنیم....

هان:برای چی؟

یونگ که برای اولین بار عصبانیتو به وضوح می شد تو صورتش دید گفت: برای چی؟ چون ما قرار نیست چون هیونگ دیگه بینمون نیست براش جایگزین بیاریم. حق ندارین سرخود چنین تصمیمی بگیرین. انقد راحت فراموشش کردین؟

هان که به وضوح ناراحت شده بود جواب داد: مثل اینکه فراموش کردین من مدیر برنامه هاتونم و اجازه دارم کاری که بنظرم درسته انجام بدم. و تو یونگ سنگ... کی گفته من هیونگو فراموش کردم؟ ولی حالا اون مرده و دیر یا زود باید اینو بپذیرین. من اگر کاری می کنم برای نفع گروهه....

جونگ از جاش بلند شد و داد زد: نیازی نیست برای نفع گروه چنین فداکاریی بکنین ما چهار نفری هم می تونیم کارمونو انجام بدیم....

هان: انقد شلوغش نکن پارک جونگ مین... اون پسر هنوز وارد گروه نشده. ولی من می خوام یبارم که شده ببینینش....

کیو: واسه چی وقتی نمی خوایم قبولش کنیم باید ببینیمش؟

هیون با خشم گفت: ما به یه عضو جدید احتیاج نداریم.....

هان از جاش بلند شد وبا جدیت رو به اونا کرد: حتی اگر نمی خواین قبولش کنین باید فردا بیاین کمپانی تا ببینینش... من نمی تونم بی دلیل این قرار ملاقاتو لغو کنم.... وقتی دیدینش هر تصمیمی خواستین بگیرین ....

بعد کتشو برداشتو از خونه رفت.

کیو برگشت سمت هیونو گفت: من قبول نمی کنم....

جونگم با عصبانیت سرشو تکون داد: منم همینطور...

یونگ درحالی که اخم پیشونیشو پوشونده بود گفت: عصبانی نشین. فقط قراره ببینیمش اگر نخوایم کسی نمی تونه مجبورمون کنه....

هیونم سری تکون داد : حق با یونگ سنگه. فعلا بیاین بخوابیم.....

-----------------



سونگ جو رو صندلی نشسته بود. دستاشو تو هم قلاب کرده بود و در حالی که به نقطه ای نا معلوم خیره شده بود پاشو با حالتی عصبی تکون می داد. اون نمی تونست این قرار ملاقاتو از دست بده. این تنها راهش برای نفوذ به اون گروه بود و هرطور بود باید ازش استفاده می کرد.

همون موقع با باز شدن در آقای لی وارد دفتر شد.

خیلی مختصر گفت: تا یه ساعت دیگه مصاحبه داری پسرم....

- پس تونستین راضیشون کنین....

لی: دیروز با مدیرشون حرف زدم اون احمق خیلی خوش حاله ولی اون چهار تا انقد راحت نرم نمیشن. باید تمام تلاشتو بکنی....

سرشو تکون داد. بازم نفرت وجودشو پر کرد. حالا که قرار بود با اون چهار تا رو به رو بشه خشمش بیشتر سرکشی می کرد.

از جاش بلند شد. با لحنی مطمئن گفت: هرطور شده این کارو می کنم... قول میدم پدر....

پدرش لبخندی زد. سونگ جو تعظیمی کرد و از اتاق خارج شد.

آقای لی سیگاری روشن کرد. همون موقع پوزخندی روی لبش نشست.

پکی به سیگارش زد و گفت: آره باید این کارو بکنی. بهت گفتم مجبورت می کنم خودت با دستای خودت گروهتو نابود کنی کیم هیونگ جون. از چهره جدیدت لذت ببر.....

صدای خنده های کثیفش تو فضای دفتر طنین انداخت.





تاریخ : دوشنبه 19 اسفند 1392 | 07:33 ب.ظ | نویسنده : Donya | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.