تبلیغات
The Best Stories About Korean Groups - Lovely Dream p-2
سلام خوشگلا
 ببخشیــــــــــد هفته پیش نت نداشتیم این قسمت رو ارسال به آینده زده بودم ولی پرید شرمنده
از قسمت بعد همه ماجراهای اصلی شروع می شه
دیگه بفرمایید ادامه
 

قسمت دوم

کیو جونگ با رضایت از خریدش سوار ماشینش شد تا به جشن برسه...
خانه مشترک گروه از سر و صدای چهار نفر پر بود. بعد از میتینگ به جای استراحت به خاطر هیونگ جون که حوصله اش سر رفته بود تصمیم گرفتند جشن کوچکی بگیرند. از اونجایی که جونگ مین آخر میتینگ وقتی کیک رو بریدند تیکه بزرگیش رو به صورت کیو مالید که کیو هم به جای هر عکس العملی با انگشهتاش کیکهای روی صورتشو خورد و خیلی از طعمش خوشش اومد و آدرس فروشگاهو از منیجر گرفت و داوطلب خرید شد... هیون در حال فیلم برداری از هیونگ و جونگ مین بود که با هم دست به یکی کرده بودند و می خواستند یونگ سنگ رو مجبور کنند از غذای افتضاحی که جونگمین پخته بود و در واقع چیزی جز هویج و پیاز آب پز شده نبود بخوره ...
هیون:دستاشوو محکم بگیر هیونگ جونگ مین تو هم کمکش کن اهههه زود باشین دیگه الان صاحبش می رسه..
-یونگ همونطور در حال تقلا بود که در همون حال با تعجب پرسید: صاحبم؟ اینجا به جز جونگ مین دیگه هیچ کردوممون زن نداریم که؟!
-جونگ مین با عصبانیت : یاااااا منظورت چیه چوسون زنمه صاحبم نیست بعدشم من که مثل شما نیستم من پادشاهیم تو خونه واسه خودم
هیونگ:ها ها پادشاه آره جون خودت... تو فقط برای ما هیتلری... بگذریم ولی یونگی لپ قشنگ خودم خیال کردی تا من هستم می ذارم این دخترای جیغ جیغو تورو ازم بدزدن !  ...
هیونگ باحالت بامزه ای لپای یونگو گرفت و گفت: من عاشق این لپاتم می ذاری مال من  بشن هان؟ هئونگ بذار دیگه.. پاهاشو به زمین می کوبید و لباشو آویزون می کرد و ادامه داد: اگه قبول کنی منم نمی ذارم این هیولاها اذیتت کنن وگرنه خودم این معجون دل ضعفه آورو می ریزم تو حلقت...
جونگ مین که داشت بلند می خندید گفت: خاک تو سرت این جوری خواستگاری می کنن؟ تو ام گودزیلاییا واسه خودت . باید با مهربونی ازش بخوای بعدشم ببوسیش تا قبولت کنه...
هیونگ با جدیت از جونگ پرسید:آها پس تو هم این کارو کردی؟ یاااا تو هم بعضی وقتا بدرد می خوریا باشه دوباره امتحان می کنم!
جونگ مین: پس فکر کردی چطوری زودتر از همتون حتی این پیر مردای فرتوت زن گرفتم از همین شیوه های کاریزماییم استفاده کردم دیگه
هیونگ:  آره راست میگی البته این یکی که مال خودمه و دستشو روی شونه یونگ گذاشت و پرسید حالا اولش چجوری شروع کنم طبیعی باشه؟ جونگ مین هم با جدیت توضیح داد: اول باید اعتمادشو جلب کنی بعدش یکم جذابیتتو نشونش بدی بعدش هم خودت می تونی از حدسیات خودت استفاده کنی..
هیون و یونگ هم به این مکالمات جدی این دو تا با صورتای علامت تعجب نگاه می کردن از همه عجیبتر کل کل نکردنشون بود
که یهو هیونگ حرف جونگو قطع کرد: وایستا ببینم هویج اونوقت تو همه این کارارو برای گرفتن این زن بی ریختت انجام دادی؟! از تو خیلی بعید بود آخه تو هر چی ام هویج باشی دیگه خیلی زیادیه!
جونگ: هان؟!  نه بابا من اینا رو برای یونگی نمکدونه می گم وگرنه اون این کارارو کرد تا منو راضی کنه!
-آها اوکی پس من برم ببینم چی می شه.... و به طرف یونگی برگشت!
هیون که خوشش اومده بود :آفرین فیلممون داره درام می شه واسه خودش!  به جونگ اشاره کرد: حالا تو برو اونور خودشون دو تایی تنها باشن!
یونگ: یا هیون به جای اینکه جلوشونو بگیری تو هم رفتی تو حس کارگردانی اینا الان منو عقدم می کنن واسه این غول تشن!
هیونگ برگشت با لبای آویزون که به یونگ اعتراض کنه و جونگ مین هم اون وسط از خنده روی زمین ولو شده بود و می گفت غول تشنو خوب اومدی! که زنگ درو زدن هیون:یاااا نکنه واقعا صاحبش اومد... جونگ بپر برو که کیو اومد فقط بی زحمت یه چیزی از اون کیکه بذارین گشنمونه!
جونگ با خنده:حالا یه کاریش می کنم...  کیو خودش با کلید درو باز کرد اومد تو جونگ رفت و جلوی اون ایستاد:
-بدو بیا داریم یونگیو عقدش می کنیم..
-ها یونگ خیانت کار به من قول داده بودا....!
جونگ که دست کیو رو گرفت و با خود می کشید: یونگی نمی دونستم اینقدر طرفدار داری حیف باید اول خودم اقدام می کردم!
هیون داشت از خنده ریسه می رفت: منم به فکر همین افتادم!
یونگ اون وسط که داشت می خندید واسه خودش: یاااا. . . من اینجا امنیت ندارما.
هیونگ یهو پرید بغلش کرد :نترس عزیزم خودم مواظبتم..
- تو که از همه خطر ناک تری..
- من خطر ناکم به این نازی ... سمت جونگ مین برگشت  و گفت: فکر کنم الان وقتشه ...جونگی هم یه چشمک بهش زد و در گوشش چیزی گفت و هیونگ سرشو بالا پایین کرد موافقتش رو اعلام کرد و کف دستهاشون رو بهم کوبیدند..  
- تو منو قبول می کنی یا نه؟!
یونگی هم با خنده : مگه جونگی نگفت خشن نباش..
-    آره ولی الان دارم جذبه امو نشون می دم!
بعدش هم به سمت یونگه حمله ور شد و با شیطنت گفت: حالا نوبت مرحله بعده... و نگاه شیطنت بارش رو به لبهای یونگ سنگ دوخت.. روی یونگ خم شده بود و یونگ هم صورتشو عقب می برد و می گفت برو دیوونه نمی خوام
هیونو جونگ از خنده کف زمین بودن که کیو پرسید : مرحله بعد؟!
جونگ وسط خنده هاش دلشو گرفته بود: آره دیگه باید ببوسش!
کیو هم زد زیر خنده..
یونگ: بابا ولم کن کیو تو یه کاری کن..
کیو:چکار کنم هئونگ خوب یس که نازی عاشقت شده دیگه!
هیونگ هم اینقد جلو رفت تا بلاخره بوسیدش(ک ک ک اون کلیپشو دیدین مثل اون)
-چسبید..
یونگ: یااااااااااااه
بعدش خود هم خنده اش گرفت بلاخره هیون خنده هاش تموم شد و سراغ کیک رفت و  برای همشون برید و بهشون داد و  خودش هم چنگالی ازش خورد..
-  کیو جونگ از همون جا خریدی که منیجر گفت؟
- آره. . . جای خوبی بود  راستی یه دختره اونجا کار می کرد تریپل اس بود . . با مزه بود لپاش مثل یونگی خودمون چال می اوفته
هیونگ که یهو هیونگ سرشو بالا آورد: آدرسشو بهم بده
یونگ که روبرو نشسته بود ابروهاشو بالا برد: یاااا مگه تو همین الان به من اعتراف نکردی چه زود زدی زیرش؟
با این حرف یونگ اتاق از صدای قهقهه شون پر شد...
بعد از یه ساعت تو سر هم زدن و خوردن و نوشیدن خواب  آلوده  و  درحال چرت زدن بودن
هیون: جونگ مین می خوای اینجا بخوابی؟
-آره چیه مگه؟
-نمی خوای بری خونه پیش چوسون؟
-نه امشب می خواست بره خونه داداشش.
-آها خب بخواب
بعد هم با خوشحالی کنارش دراز کشید ... مدت ها بود که جونگ مین کنارشون نخوابیده بود هر چند فکر شم نمی کرد یه روز دلش برای خوابیدن کنار هیتلر هویجی تنگ بشه اما حقیقت این بود که دلش برای دیوونگی هاش تنگ شده بود...
اول صبح با سرو صدای کیو و هیونگ که بالی سر جونگ مین نشسته بودند و می خواستند بیدارش کنن که طبق معمول دستای جونگ مین تو هوا دنبال موهای سرشون می گشت..
یونگ از بیرون اتاق با فریاد :هنوز بیدارشون نکردین؟
-هیونگ با حرص جواب داد: یه طوری می گی انگار این دوتا رو نمی شناسی..
رو به کیو ادامه داد: خودش داره صبحونه میل می کنه آقا با اون لپاش اونوقت مارو فرستاده شکار هیتلر و دارو دستش غرغر هم می کنه!
-خب دیگه تقصیر خودته عاشق لپای طرف شدن این چیزارم داره باید تحمل کنی!
هیونگ: آره خود کرده را تدبیر نیست...
بلاخره کیو دستای جونگیو گرفتو هیونگ هم یه هویج گذاشت توی دهنش هیون که از دیدن این صحنه خنده ش گرفته بود از همون زیر پتو تشویقشون کرد: آفرین بچه ها
کیو: خدارو شکر این خودش بیداره البته مثل این اسبه وحشی بازی در نمی اره..  جونگ مین که تازه چشم بندشو در آورده بود چشماشو ریز کرد و با نگاه اخم آلودش به هیونگ خیره بود: اول صبحی اخلاقمو اسبی نکنا وگرنه جای هویج می خورمت...
هیونگ با خنده:هیییی دلم برای کل کل های اول صبحی تنگ شده بود. . . جونگ مین هم با خنده بغلش کرد و گفت: آره منم همینطور دیگه شبا نباید پیشتون بمونم آخه از دیشب تا حالا به سرم زده اون چوسون بی ریختو طلاق بدم بیام پیشتون...
-می خوای کیو طلاق بدی درست شنیدم
 جونگ مین از شنیدن ناگهانی صدای همسرش هول شد و سریع از هیونگ جدا شد و  جلوی چوسون که جلوی چار چوب در اتاق بهش چشم غره می رفت ایستاد...  
جونگ مین: عزیزم تو کی اومدی. . .  و سی و دو دندونش رو تا آخر به نمایش گذاشت ... چوسون همچنان فقط نگاش می کرد...  
جونگ مین: آهان اون حرف به خاطر چیزی که گفتم دلخور شدی نه بابا طلاقت نمی دم بی ریخت خودمی بیا بریم صبحونه بخوریم...
بعد هم با خنده آروم به کمر چوسون زد و باهم از اتاق بیرون رفتند.. چوسون هم که به اخلاقش عادت کرده بود چیزی نگفت و دنبالش رفت
 -بیا بریم که دلم برات یه ذره شده بود نمی دونی از دیشب تا حالا از دوریت چی کشیدم اصلا نه چیزی خوردم  نه خوابم برد...
یونگ سنگ و هیونگ توی آشپز خونه با ابروهای بالا رفته با تعجب به جونگ مین خیره بودند که بدون نفس کشیدن مدام برای چوسون دروغهای شاخداری که هیچ کس باورشون نمی کرد و جونگ مین هم انتظار نداشت کسی باور کنه سرهم می کرد و از بدیهای اونها و وضع دیروز تا حالاش با شکایت حرف می زد نگاه می کردند...
کیو: بسه دیگه داداش الان زن داداش فکر می کنه ما یه دسته شکنجه گریم!
چو سون: شما نگران نباشین من هم جونگو می شناسم هم شمارو.. می دونم داره پرت و پلا می گه و شوخی می کنه...
جونگمین هم که هیچوقت کم نمیاورد با تکون دادن سرش تایید کرد و گفت: آره خب می دونه من چه آدم با شخصیتو مهربونو خوش تیپو باحالیم...
چوسون:آره اما اوپاها هم خوشتیپن... و به هیون نگاه کرد هیون سرش رو پایین انداخت  و نفس عمیقی کشید.. هیونگ دستاشو به نشونه پیروزی بالا گرفت و با خوشحالی :دیدی چی گفت زنت هم اعتراف کرد که ما از تو خوش تیپ تریم..
-چییی عمرا فقط گفت که شما هم خوشتیپین خوب دیگه بعد از سه ماه زندگی با من یکم از مهربونیم بهش سرایت کرده دیگه....
بلاخره صبحانه رو با یکه به دوهای اون دوتا خورده شد و هیون گفت که ظرفارو می شوره بقیه هم از خدا خواسته از آشپز خونه بیرون رفتند...  چوسون به جونگمین رو کرد و گفت:من کمکش می کنم تا شما آماده می شید...
جونگمین هم لبخندی زد و رو به هیون گفت: دیدی گفتم ازم یه چیزایی یاد گرفته تحویل بگیرین...  و دست هیونگ و گرفت و بیرون رفت...  هیون که حرصش گرفته بود اما نمی تونست جلوی جونگمین چیزی بگه فقط با لبخند به رفتنشون نگاه کرد اما همین که اونها رفتن بدون نگاه کردن به چوسون خطاب بهش گفت:
-کمک نمی خوام می تونی بری
چوسون با لحن کنایه آلودی پاسخ داد :می تونم برم اما نمی خوام...  و به هیون نزدیک شد و کنارش ایستاد و ظرفی رو برداشت و زیر آب گرفت ...  هیون که دندوناشو به هم می سایید تا از عصبانیتش کم کنه دستکشهارو از دستش در آورد و روی کابینت انداخت..
-حالا که اینقدر اصرار داری خودت بشور..
و از آشپز خانه خارج شد... چوسون با حرص دستهاش رو به ظرفشویی کوبید..
-پسره احمق پررو...هه درستت می کنم حالا می بینی...
هیون سمت اتاقش رفتو با فریاد  گفت: آهای زود آماده شین امروز باید چند جا بریم کلی کار داریم...
-جونگ مین که داشت تو سر و کله کیو میزد  برگشت سمتش و با خنده
گفت: آهای ظرفارو انداختی گردن زن من ای زرنگ...
- آره دیگه پس این زن گرفتن تو باید به یه درد بخوره دیگه...
- البته اشکال نداره ها برای خودشم خوبه من راضیم هر وقت اومد اینجا لباس، ظرف خلاصه هر کاری داشتین بدین انجام بده من از زن تنبل خوشم نمیاد! ... ناگهان یونگ سنگ برگشت سمت هیونگ و گفت: خداروشکر زن تو شدم اگه زن جونگمین بودم الان داشتم مثل کلفت کف زمینو می سابیدم!...  با این حرف یونگ سنگ همه به  خنده افتادند ...
جونگمین برگشت سمت یونگ وسط خنده گفت: د نه دیگه اگه تو بودی که ازت کار نمی کشیدم نه که خوشگل نیست گفتم لااقل یه فایده ای داشته باشه...!
بازم چوسون که تازه کارشو تموم کرده بود با قیافه خنثی بهش زل زده بود
جونگ مین: عه خب عزیزم باید حقیقتو قبول کنی دیگه.  و با خنده رفت سمتشو بغلش کرد و همونطور بهش گفت: منو ببخش عزیزم...امروز کلی کار داریم باید برم درک می کنی که. ..
اما چوسون که انگار اصلا از حرف های جونگمین ناراحت نمی شد و به روی خودش نمی اورد در حالی که به هیون زل زده بود از آغوش جونگی بیرون اومد و گفت: اشکال نداره..  منم کار دارم باید برگردم  شرکت چو سان (برادرش)  جونگمین با بی خیالی گفت: آهان باشه برو به سلامت...
...
توی ون کمپانی به سمت استودیو برنامه هر کسی به کاری مشغول بود کیو که از همه زودتر بیدار شده بود سرش روی شونه یونگ بود و چرت می زد یونگ سنگ هم کتاب می خوند هیونگ و جونگمین هم  سر به سر راننده می گذاشتند و می خندیدند اما هیون بدون اینکه هواسش خیلی جمع باشه به جونگ مین که روبروش نشسته بود زل زده بود و به رفتار چوسون فکر می کرد...
آخه چرا اینجوری رفتار می کنه شاید من اشتباهی کردم... کمی فکر کرد چیزی به یاد نمی آرود.. از اول آشنایی جونگ مین با چوسون همیشه مثل بقیه باهاش رفتار می کرد واقعا چیزی نبود... اما چوسون از روز عروسیش رفتارش با هیون اینطوری بود حتی نمی تونست اسمی برای این رفتار بذاره البته به خوبی می دونست اسم این رفتار چیه.. ولی نمی خواست حتی فکرش هم به ذهنش بیاره نه نمی تونست اینطور باشه نه اون همسر دوست عزیزش بود برادرش... ولی ته دلش می دونست این یعنی هرزگی... وقتی به صورت جونگ نگاه می کرد عذاب وجدان می گرفت با این که خودش هیچ اشتباهی نکرده بود.. روز عروسی جونگ بعد از مراسم قرار بود هیون اونارو ببره فرودگاه که چوسون توی ماشین به جای اینکه به جونگ مین که کنارش بود نگاه کنه از توی آینه به هیون زل زده بود هیون اون موقع فکر کرد که شاید اتفاقی بوده و منظوری نداشته اما موقع خداحافظی توی فرودگاه وقتی جونگمینو بغل کرد بعدش هم با چوسون دست داد چوسون دستش رو خیلی محکم گرفت و کمی به طرف خودش کشوند و انگار می خواست هیون اون رو هم بغل کنه و وقتی دید هیون قصد این کار رو نداره وقتی که دستش رو رها می کرد  با حالت منظور داری انگشت شصتشو روی پوست دست هیون جونگ  کشید... هیون از این کارش شوکه شده بود اما به خاطر جونگمین سکوت کرد... بعدها فهمید که ای کاش سکوت نمی کرد... حتی بعد از ماه عسلشون توی مهمونی که پسرا براشون گرفتن باز هم نگاه های هوس آلود چوسون رو روی خودش دید... و این جریان تا حالا ادامه داشت و هیون جونگ رو خیلی می ترسوند...
جونگ مین: آهای من خیلی خوشگلم می دونم ولی من زن دارما!
هیون: هان...کاش این زنو نمی گرفتی...با این زن گرفتنت! ..  هیون به خودش اومد و  متوجه شد که چی گفته و برای لاپوشونی حرفش به شوخی گفت:
- آخه منو به این خوشگلی و خوشتیپی ول کردی رفتی اون بی ریختو گرفتی که چی..
-خودمم نمی دونم راست می گی به خدا !...
کیو: بابا انگار من این وسط تک افتادم یکی ام بیاد منو بگیره افسردگی می گیرما...
هیونگ :بیا خوشگلم چرا افسردگی خودم می گیرمت! ...
یونگی:آهای من هوو نمی خواما...
جونگ: خودم می گیرمت عزیزم تازه دوتا زنم هم درکشون بالاست!...
کیو با خنده زد پشت جونگی: من خرجم زیاده ها!
هیونگ: یاااا من زودتر پیشنهاد دادم!  که جونگ بهش پرید و تا رسیدن به استودیو سر کیو کل کل می کردن و می خندیدن راننده بیچاره هم نجات پیدا کرد...
....

بعد از آخرین ضبط  خسته و گرسنه سمت خونه می رفتن جونگ مین سر راه پیاده شد
هیونگ:کیو جونگ..
کیو که در حال چرت زدن بود: هان...
هیونگ:اون فروشگاهه کجا بود؟
- کدوم فروشگاه؟
- همون که ازش کیک خریدی...
- می خوای چکار؟ می خوای کیک بخری یا دختره رو ببینی؟
- هردوش!
کیو لای چشمش رو کمی باز کرد و با تابلویی که از کنارش گذشتن نگاه کرد
- خیابون بعدی کوچه سوم از راست فروشگاه شیرینی صورتی...
هیونگ:مرسی...آقای راننده من خیابون بعدی پیاده می شم نگه دارین لطفا!
هیون: یااااا...کجا میری مگه خسته نیستی؟ فردا هم تمرین داریم.
- زود بر می گردم ...هوس شیرینی کردم...
چشمکی به کیو زد و گفت: نمیای با هم بریم...
کیو کمی  فکر کرد:هان....خب باشه میام.
هیون:یاااا....تو دیگه کجا تا الان خواب بودی که...
ون نگه داشت کیو: زود برمی گردیم نزدیک خونه ست نگران نباش داداش...
...
سو مین با خستگی در حال بسته بندی شیرینی ها بود اما با وجود خستگی به خاطر افکار شیرینی که از دیشب داشت لبخند از لبهاش جدا نمی شد ... فکر اینکه کیو جونگو از نزدیک دیده بود.... خاطره این دیدار از ذهنش پاک نمی شد (منم بودم یادم نمی رفت :|)  از شب گذشته انگار نور تازه ای به زندگیش وارد شده بود لبخند از لبهاش جدا نمی شد و حتی مادرش هم فهمیده بود که اتفاق خوبی براش افتاده و خوشحال بود... نمی دونست چرا احساس خوبی داشت که امشب هم می تونه ببینش... با خودش فکر کرد...
دیوونه این چه فکریه اون دفعه هم اتفاقی بود ...امکانش تقریبا صفره...مگه چقدر کیک می خرن... تازه این همه فروشگاه توی سئول هست .... در همین فکرا بود که صدای آویز کنار  در بلند شد....
این دفعه سو مین بلافاصله سرشو بالا گرفت و با دیدنشون دستشو فوری جلوی دهنش گرفت تا جیغ نزنه، البته برای خالی کردن هیجانش پشت جعبه ها مخفی شد و یکم بالا پایین پرید بعدش هم قیافه خندانش رو کمی  جمع کرد و با متانت بیشتری سمت اون دو برگشت ...
دیگه حتما کیو جونگ یادش بود پس راحت بود: سلام کیوجونگ اوپا سلام هیونگ جون اوپا و به هر دو تاشون تعظیم کرد ...  و به خاطر خنده روی لبهاش توجه هیونگ به چال لپاش جلب شد (این چاله هام داستان شدنا) هیونگ جون خیلی خوشرو جواب سلامشو داد و کیو جونگ هم دست هیونگ رو گرفت و نزدیک تر برد... سومین همچنان با ذوق زدگی و لبخند چشمش رو ازشون برنمی داشت که هیونگ رو به کیو جونگ کرد و گفت: راست می گفتی لپاش خیلی بانمکن خوشگل هم هست!
- آره دیگه پس فکر کردی خواب نما شدم!
سومین که هم از تعریفشون خوشش اومده بود هم از خجالت سرشو پایین انداخته بود: اوپا برای خرید شیرینی اومدین؟ خیلی لطف دارین که دوباره اومدین اینجا.
-آره ... یعنی نه ...هیونگ جون می خواست تورو ببینه....
که هیونگ ضربه ای به پهلوی کیو زد و گفت:یاااا تو خودت هم می خواستی بیای...
اما کیو بدون توجه به هیونگ ادامه داد: و همچنین می خواستم برای تولد هیون جونگ دعوتت کنم که هم کیکو خودت بیاری هم خودت بیای..
سومین که شوکه شده بود دیگه نتونست جلوی خودشو بگیره
- چییییییی...من بیام تولد ...یعنی تو جشن خصوصیتون....؟!
- آره دیگه اما خب زیادم خصوصی نیستا یه صد و پنجاه نفری هستن.. حالا میای؟...
- آهان ...خب معلومه ...اهمم چیزه... نمی شه با دوستم بیام اونم تریپل اسه...
این دفعه هیونگ جواب داد: البته اینجوری خودت هم تنها نیستی... و با اشتیاق بهش لبخند زد....
کیو که سرش به قفسه های شیرینی گرم بود :خب هیونگ می خواستی کیک بخری..
هیونگ که  بی توجه فقط ایستاده بود و با نگاه تحسین آمیزی به سومین خیره شده بود که با اشتیاق به حرکات کیو نگاه می کرد با هواس پرتی جواب داد: ام .. خودت یه چیزی انتخاب کن...
کیو هم به یکی از قفسه ها اشاره ورد و گفت از این شیرینی های زرد و آبی بخریم خیلی خوشمزه به نظر می رسن...
-باشه از همون بخریم ...
کیو برگشت سمت اون دوتا و از دیدن قیافه هاشون خنده اش گرفت و اول به سومین سفارش داد و سومین رفت که سفارش رو بیاره و کیو به کنار هیونگ رفت و آروم در گوشش گفت: یا هیونگ جون آبرومونو بردی اینقدر بهش نگاه نکن خوردیش دختره رو...
هیونگ هم خودش رو به بی خیالی زد و گفت:من فقط داشتم کیکای پشت سرشو می دیدم...
کیو:آره داداش تو راست می گی. ..  ولی خداییش کیک و شیرینی هاش عالین..
سومین که سفارشو آماده کرده بود برگشت و بهشون تحویل داد کیو جدنگ این دفعه بدون معطلی حساب کرد قبل از اینکه از فروشگاه بیرون برن هیونگ سرشو برگردوند و گفت: یادت نره بیای تولد...
......
هیونگ:خیلی کار خوبی کردی دعوتش کردی کیو...
-آها...همین جوری یهو دلم خواست دعوتش کنم....
هیونگ هم لبخند زد و  با کیو هم قدم شد....
سو مین در راه برگشت به خانه بود..  با خوشحالی فکر می کرد وای خدا رو شکر دیگه اینو نمی تونم باور کنم ...واقعا می تونم برم؟؟؟  و با ذوق دور خودش یه چرخ زد و خندید وای ممنونم خدا جون... آقای گو امروز بهش گفته بود که این ماه بهش پاداش و اضافه حقوق می ده و می تونه سه روز مرخصی بگیره... خب دیگه بهتر از این نمی شد... ناگهان به فکر این جانگ افتاد... وای باید بهش بگم...  گوشیشو در آورد و همینطور که در طول خیابان جست و خیز کنان می پرید با جیغ و سرو صدا ماجرای دیشب تا اون موقع رو براش تعریف کرد و از سمت دیگه تماس این جانگ هم جیغ می کشید و هیجان زده بود...
-این جانگ فکر کنم کیو جونگ برام شانس میاره...




طبقه بندی: Lovely dream،

تاریخ : شنبه 24 اسفند 1392 | 12:45 ق.ظ | نویسنده : marikyu 90 | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.