تبلیغات
The Best Stories About Korean Groups - One Shot- Oppa Kiss Me-- Part1

سلاااام

برای عید واستون 2تا وان شات دارم که ارسال به اینده میکنمممم

این اولیه که بسییی زیباست و نویسندش هم هانیه میباشه

ادامهههههههه

نرید ضرر کردید

img-20140316-wa0000.jpg

داخل کلاس شد مثل همیشه ساکت بودن وبه اصطلاح جیک شون در نمی اومد..با غرور همیشگیش داخل کلاس شد ولی نمیدونست چرا یک دفعه توی هوا پرواز کرد وبا صدای وحشتناکی زمین خورد...خشم وخجالت توی وجودش شعله میکشید به چهره تک تک بچه ها نگاه کرد تنها اثری از لبخند یا صورت شیطون توشون پیدا نمیشد فقط...دستشو روی دهنش گرفته بود وبا شیطونی ریز میخندید... دستشو روی موزاییک های کف کلاس کشید همه چرب بود مثل این بود که یه قوطیه وازلینو به طور کامل خالی کرده بودند...اولین بارش نبود...

-خانم چوی مثل این که خیلی دوست داری اخراج بشی...

-هوم...من؟به من چه؟

-منو چی فرض کردی؟

سریع از جاش بلندشد ودوباره خواست به طرف جلو حرکت کنه ولی دوباره لیز خورد وبا صدای وحشتناکتری زمین خورد...دیگه طاقت نیاورد وبلند بلند شروع کرد به خندیدن با عصبانیت بلند شد والبته این دفعه حواسش بود روی قسمت لیز نره ...بازوشو محکم توی دستش گرفت...

-به من میخندیدی؟ها؟...اگه اخراجت نکردم آقای لی نیستم میفهمی بچه؟

دختر با صدای بلند شروع کرد به گریه کردن...وکمی بعد تبدیل به جیغ شد به قدری سوزناک گریه میکرد که یه لحظه دلش خواست ازش معذرت بخواد

-دفعه آخرت باشه ها...

تقریبا داد زده بود

-آقای لی شما خودتون میدونید که معلمای اینجا حق داد زدن سره بچه هارو ندارن

سریع به طرف در کلاس برگشت مدیر مدرسه آقای کیم بود که با اخم های درهم بهش خیره شده بود

با دو دنبالش میدوید

-آقای کیم باور کنید اون یه عالمه بلا سرم آورده واقعا دیگه نتونستم طاقت بیارم...

سریع به طرفش برگشت...

-تو چته؟...اون فقط یه دختر شونزده سالست فکر نمیکنم بتونه از این خباثتا به کار بگیره تازه این مدرسه رو بچه پولدارا قرق کردن واوناهم اینقدر به بچه هاشون فشار میارن تا مودب باشن تا مبادا به آبروشون آسیب برسه همین دیروز خبرش اومد مامانه سره یه نمره کوچیک اینقدر دختره بیچاره رو کتک زده بود که...تمین این بچه ها از این کارا نمیکنن...

-یعنی میگید من دروغ میگم؟اگه باور ندارید بیاید بریم کلاس

-باشه ولی اگه نتونستی ثابت کنی چی؟

-من چطور ثابت کنم وقتی همه بچه ها باهام دشمنن...وبا اون...متاسفانه دوست...اونا هرچیم بدونن به ما نمیگن...

آقای کیم دستشو کشید وبه طرف کلاس برد...

-آقای لی داره وقت میگذره برو سره کلاست...

-آهان اون یه عالمه وازلین مالیده بود کف زمین...

سریع داخل رفت ولی انگار هیچ اثری از وازلین نبود

-آقای کیم باور کنید اینجا پراز وازلین بود...باور کنید...

به ساعتش اشاره کرد...

-آقای لی به درست برس که امروز به اندازه کافی خودتو کوچیک کردی...

با سرشکستگی یه نفس عمیق کشید وبه سمت صندلیش رفت ولی مثل فنر از جاش پرید...دوباره لبخند بدجنسانه روی لب هاش بود...به سرعت به سمتش رفت واین دفعه با موهاش از جاش بلندش کرد

-یخ میزاری روی صندلیه من ها؟...ها؟یالا دیگه گریه کن ...جیغ بزن...عقده ای یالا بچه ...جیغ بزن ...

با ضربه ای به جای حساس بی حال شد وروی زمین افتاده

-عقده ای خودتی...دفعه دیگه موهامو کشیدی بد تراز اینو میخوری فهمیدی؟...

سریع خودشو جمع کرد و با چشمای پر نفرتش بهش خیره شده بود همون اول فهمیده بود دخترا اونم توی این سن چقدر میتونن خطرناک باشن واینکه یه پسر بیست ودوساله واااااقعا توانایی رسیدگی بهشون رو نداشت از همون روز اول جدیت خودشو نشون داده بود شاید یک درجه بهتر از عالی درس میداد ولی رفتار خشک وسرد وجدیش باعث میشد یه معلم خلع صلاح باشه حتی یکی از دانش آموزا هم برای مثال بخاطر اینکه اینقدر خوب درس میداد ازش تشکر نمیکرد برعکس همیشه ازش شکایت بود که چرا اینقدر بداخلاقه...

-باشه...باشه...مثل اینکه فراموش کردی من معلمم وتو دانش آموز باید اینم بهت بگم اینقدر باید فیزیکو امتحان بدی که خودت خسته بشی...گرفتی که چی میگم...

این دفعه نوبت اون بود که با نفرت بهش خیره بشه...

-تو حق این کارو نداری...

خیلی عصبی خندید...

-حق؟کدوم حق؟اگه قرار باشه حق وحقوق کسی اجرا بشه تو الان باید توی خونه شوهرت باشی در حالی که داری کهنه بچتو میشوری...من این نظرو درباره بقیه دخترا ندارم وهیچ وقت پسرارو بالا تراز دخترا نمیدونم ولی تو اینقدر پایین هستی که حتی با هلیکوپترم به پای بقیه دخترا نمیرسی...واین نتیجه کارای احمقانه خودته...

با ضربه ای که به صورتش خورد شوکه شد...با نا باوری به دختر عصبانی جلوش نگاه کرد ازش متنفر بود به تلافی کارش اون هم قدرتشو توی دست هاش ریخت وبه هر دوسمت صورتش ضربه زد...همه متعجب به هردو نگاه میکردن...به سمت بقیه دخترا برگشت...

-فقط میخوام یک کلمه از این کلاس بیرون بره همتونو بیچاره میکنم...فهمیدید؟...هرچیم که بگید بدونید من از اینجا اخراج نمیشم...چون یه پارتیه کلفت دارم که باعث میشه به جای اینکه من اخراج بشم شمایی که رفتی گفتی اخراج بشی...افتاد؟

بایک نگاه عصبی باعث شد همه دخترها سرتکون بدن...

-وتو خانم چوی...فقط کافیه یک صدم کم بگیری اون وقته که...

یه خنده عصبی لرزه بر اندام دختر انداخت...

-ولی به یه شرط میبخشمت...

-چه...شرطی؟...

-جلوم زانو بزن وازم عذرخواهی کن...خیلی راحته مگه نه...

با اخم های درهم بهش خیره شد...

-لعنتی...من بمیرم از توی بدقیافه عذرخواهی نمیکنم...

صورتشو به سرعت نزدیکش کرد...باعث شد خودشو ببازه وبترسه...

-وااااقعا؟...پس به جرگه بدبختا خوش آمدی...خانم چوی...

سریع به سمت تخته رفت وبا ضربه ای به اون حواس همه بچه هارو به خودش جلب کرد...

***

-آقای لی اینجارو نگاه کنید من فقط یک کلمه رو اشتباه نوشتم...شما کل نمره رو بهم ندادید...

-اوه واقعا؟

صورتشو ناراحت گرفت وکمی اخم هاشو توی هم کرد

- برگتو بده ببینم...

خیلی سریع برگه رو به سمتش گرفت

-اینجارو ببینید فقط کلمه مجازی رو اشتباه املایی دارم وگرنه جوابو کلمه به کلمه درست نوشتم....

-درسته ...ولی من بهت گفته بودم اگه حتی یک صدم اشتباه داشتی...چیکار میکنم؟؟؟؟

-این انصاف نیست...من کلی زحمت کشیدم ...

-چه زحمتی؟...فیزیک فقط چندتا فرموله اگه متنو نمیتونی حفظ کنی باید بری بمیری...

-من به دفتر گزارش میدم...

-اینکارو بکن...

خیلی سریع سره سوالو اونقدر خط خطی کرد که دیگه اثری از جواب نموند...برگه رو توی دستش جا داد...

-بیا اینو بگیر ببر دفتر بگو آقای کیم من جواب این سوالو نوشتم...

غرورش اجازه نداد جلوی اون زیر گریه بزنه...

-عوضی...

-چی؟نفهمیدم چی گفتی؟راستش فرکانس صدات پایین بود دوباره با صدای بلند تکرار کن...

با صدای تیز وجیغ گونش فریاد زد...

-عوضیه بیشعوووووور....

-آقای کیم بهتون ثابت شد؟من نمیتونم این بچه رو نگه دارم...برای اخراجش اقدام کنید...

-متاسفم آقای لی باید حرفتونو باور میکردم با من بیا خانم چوی...

با نگاه اشکبارش بهش خیره شد ولی اجازه ریختن اشک هاشو نداد سریع بیرون رفت...

با نگاهش رفتنش رو تماشا کرد برگشت وبا صدای بلند گفت...

-خوب دیگه کی تو برگش مشکل میبینه؟

همه با ترس سرشونو تکون دادن...

-ای بابا با شماها که لج ندارم مشکل دارید بیارید

-آقا من اینجارو اشتباه نوشتم ولی نمره دادید...

-اوه واقعا ببینم...درسته...نباید نمره میگرفتی...ولی چون دختر خوبی بودی وگفتی نمرتو کم نمیکنم فقط بیا برات اشتباهتو درست کنم...

بقیه بچه ها هم جرات پیدا کردن تا برای تصحیح پیشش برن...

***

اشکاش پایین ریختن...

-آقای کیم اون منو اذیت میکنه...

-نه که تو اصلا اذیتش نمیکنی...چندبار اومده ازت شکایت کرده به من ولی من گفتم تو از این کارا نمیکنی...سارانگ جان گریه نکن یه لحظه خوب به حرفام گوش کن من میدونم چقدر درسخونی میدونم درست حرف نداره اونقدر خوب بودی که بهت بورسیه همچین مدرسه ای بدن ولی عزیزم اخلاقتو درست کن خیلی شیطونی میکنی شاید بخاطر سنت باشه انرژیت زیاده شیطونی میکنی ولی این مدرسه دانش آموزاش همه بچه پولدارن وباید یه حقیقتی رو بگم بیشترین درصد افسردگی توی بچه های ثروتمنده برای همین این مدرسه اینقدر خلوته تو با اونا فرق میکنی

-چرا چون مثل اونا پولدار نیستم باهاشون فرق میکنم چون برای خودت احترام قائلم وحاضر نیستم از هر کس وناکسی معذرت بخوام فرق میکنم چون بابام بعد از کلی زحمت کشیدن نتونست پول درست وحسابی جمع کنه فرق دارم؟به این معلمه بگید یکم آدم باشه

-نه عزیزم منظور من از لحاظ مالی نبود تو دوتا فرق عمده داری با این بچه هاوخوب سومیشم همون چیزیه که خودت گفتی که اونو من زیاد به حساب نمیارم...

-چه فرقی دارم مگه...

-یک انرژیه تخلیه ناپذیر ودو درس بسیار عالی...سعی کن قبل از اینکه بیای مدرسه کمی از انرژیتو تخلیه کنی مثلا سوار اتوبوس نشو وپیاده یا با دو بیا مدرسه اینجوری ...

-اگه بخوام اینکارو بکنم از محله فقیر نشنا تا پولدارا فکر نکنم دیگه زنده بمونم تازه باید هر هفته پول یه کفش جدیدو بدم...

با این حرفش ناراحت شد سریع توی بغلش کشیدش...

-من میدونم تو دختر خیلی خوبی هستی ولی دلیل نمیشه با این انرژیه تموم نشدنی معلمارو اذیت کنی...

بین گریه زیر خنده زد...

-آقای کیم نمیدونید چه حالی میده...

-خانم هوانگ میگفت رنگ لاکاشو قاتی کردی

-تقصیر خودشه من به بوی رنگ حساسیت دارم اونم سره کلاس میشنه لاک میزنه وبوشم پخش میشه توی کلاس اینکارو کردم تا ادب بشه...

-آقای اوه میگفت زیر میز چسب ریختی وقتی نشسته کفشاش چسبیده به زمین...

-همیشه بخاطر قد کوتولش کفش مردونه ی پاشنه دار میپوشه وتوی کلاسم اینقدر رژه میره وکفشاش ترق وتروق میکنه که اعصاب همه بچه هارو داغون کرده من چسب ریختم که دیگه نتونه راه بره

-خانم هان اونوچی میگی؟چرا سوسک پلاستیکی انداختی توی کیفش؟تا سه روز صداش گرفته بود

-دیدم زیادی داره دم از شجاعتش میزنه من از فلان چیز نمیترسم از این نمیترسم از اون نمیترسم من سوسک گذاشتم ببینم راست میگه یا نه دیدم نع خالی بسته بود...

-سره آقای لی هم که انواع بلا های رنگارنگ...وازلین مالیدن یخ گذاشتن آب ریختن سره کتاباش چسب ریختن روی صندلیش و...و...و...

-خوب برای اونم دلیل دارم...

-سریع بگو...

-خیلی بداخلاقه...

-اینکارو بکنی خوش اخلاق میشه؟

با ناراحتی سرشو پایین انداخت...

-متاسفم مجبورم یه اخراج یک هفته ای برات بزنم...ولی چون درست خوبه ودانش آموز خوبی هستی جدا از اون شوخیا وشیطونیای بی مزه توی دفتر انظباتی ثبت نمیکنم...

-آقا غلط کردم...آقا بابام میکشه منو...آقا ببخشید دیگه تکرار نمیشه...

-خوب...خیلی خوب بسه دیگه...گریه نکن...یه تعهدنامه بنویس که اگه تکرار کردی اون موقع اخراجت میکنم...

-چشم...ممنون....

با قدم های آروم به سمت کلاس رفت...در زد

-بیا تو...

صورت مغرور به خودش گرفت نباید بهش نشون میداد عصبانی شده...

-چی شد؟

-هیچی...تعهد نامه نوشتم...

-باشه از مدرسه که اخراج نمیشی ولی میتونم از کلاس اخراجت کنم...برو بیرون...

یه پوزخند حرص درآر زد

-باااااشه عزیــــــزم...

وبا قدمای محکم به سمت بیرون رفت...همه دخترا تعجب کرده بودن چرابایدبهش عزیزم میگفت؟ دوباره به سمت دفتر راه افتاد

-اوه سارانگ جان ...مگه نگفتم برو سره کلاس؟دوباره کاری کردی؟

-نه قسم میخورم کاری نکردم گفت از مدرسه اخراج نشدی ولی از کلاس اخراجی...

-نمیشه که...پاشو بریم...

به سمت کلاس راه افتادن ومثل همیشه یه لبخند بدجنسانه روی لبش بود...

-ببخشید آقای لی...من ضمانت این دختر و میکنم الان ازش تعهد گرفتم که دیگه اذیت نکنه شما هم ببخشیدش بیاد سره کلاس...

-باشه بخاطر شما قبول میکنم اگه دوباره اذیت کرد چی؟

-بیاریدش پیش خودم...

-چشم...

-ممنون...

بیرون رفت هنوز اون لبخند بدجنسانه روی لبش بودسارانگ به سمتش رفت نمیدونست چرا ولی ترسید ویه قدم عقب رفت...از اون لبخندای معروفش زد...

-ممنونم اوپاااااااا...

بازوشو گرفت ویه بوسه سریع روی گونش زد...همه متعجب شده بودن شوکه بهش نگاه کرد وسارانگ براش چشمک زد وبا اطوار خاص خودش به سمت نیمکتش رفت اینقدر متعجب بود که حتی یک کلمه هم از زبونش بیرون نیومد ترجیح داد ادامه درسشو بده.

***

با تکون های شدید مادرش از خواب بیدار شد

-یالا دیگه باورکن دیرت شد...بیا اون دوربینی هم که خواستی داداشت فرستاده برات...

با شنیدن اسم دوربین خواب از سرش پرید

-جونه من؟ فرستاده؟ایول به داداش جیگر خودم...اووووووم ماااااااا

-حالا برای چی میخوایش؟

-حالا...

از چند وقت پیش نقشش توی کلش بود وخوب مثل اینکه داشت اجرا میشد از سنگ صدا در میومد واز بچه های کلاس صدا درنمیومد واین جوری فقط حقش داشت از بین میرفت به فکرش افتاده بود که توی کلاس دوربین کار بذاره واز بدرفتاریاش فیلم بگیره...یه لبخند بدجنسانه زد

-ببخشید تمین...مجبور شدم ...من به بورسیه نیاز دارم...

با لبخند پررنگ وبزرگی به سرعت نور حاضر شد برای اولین بار تاکسی گرفت و به سمت مدرسه رفت به اصطلاح پشه پر نمیزد سریع داخل رفت وتوی محل مناسبی دوربینو کار گذاشت از کار خودش راضی بود ریموتو توی جیبش گذاشت...

-اقای لی...باز که الکی اشتباه گرفتید ازم... این سوال اصلا اشتباه املایی هم ندارم...

-دوست داشتم اشتباه بگیرم مشکلیه؟

-بله مشکلیه...خیلی آدم...

سیلی محکمی که به صورتش زد دقیقا چیزی بود که میخواست...دوربین دقیقا داشت همه چیزو ضبط میکرد پوزخندزد...

-پدرتو درمیارم ...ببینم فردا جلسه داری نه؟خوب خودتو نشون بده تا جذبت کنن...منم توی اینکار بهت کمک میکنم...

سیلی بعدی توی صورتش خورد ایندفعه اینقدر محکم بود که اشک توی صورتش جمع شد...

-خفه شو دختره ی هر...

-تو خفه شو حق نداری بهم تهمت بزنی...

-من حق همه کاری رودارم

-نشونت میدم...

ریموتو زد ودوربین خاموش شد...

***

بالاخره رسیده بود روزی که حق به حق دار میرسید توی سالن اجتماعات نشسته بودند همه کلاس ها ومعلما وغیره وذالک اونجا جمع شده بودن...ولی مهمترین اونها رییس اموزش وپرورش بود که اگه توجه اونو جلب میکرد به سرعت توسط مدرسه ها جذب میشد...

-خوب از آقای لی تمین خواهش میکنیم تشریف بیارن ودرباره شکل تدریسشون برامون حرف بزنن

مثل همیشه پرغرور وبا تیپ خوب همیشگیش بالا رفت ولی هنوز یک کلمه از دهنش در نیومده بود که...

-میشه قبل از اون من حرف بزنم؟

اومده بود روی سکویی که تمین اونجا بود بهش بانفرت نگاه انداخت وبااین کارش نشون داد اگه حرف بیربط بزنی کشتمت...

-میشه این فیلمو بزارید؟آخه...باید یه چیزو درباره این آقا بفهمید...

آقای رییس سرتکون داد یعنی همینکارو بکنید...با دیدن فیلم کم مونده بود چشماش از حدقه بیرون بزنه خیلی سریع بهش نگاه کرد...کم کم اخمای رییس توی هم رفت...

-چه توضیحی داری آقای لی؟...

-او...اون...

-اون چی؟...

-ببینید این...سیلی...خوب...اون...

-آقای لی شما...

-اون دوست دخترمه...

متعجب بهش خیره شد چه چرتی گفته بود؟...

-آآآآ...وخوب...ما یکم دعوامون...شده بودو....خوب اون یکم از دستم عصبانیه...

و لبخندی ضمیمه حرفش کرد...رییس آروم خندید

-برو اقای لی اول از دوست دخترت معذرت بخواه... مثل اینکه خیلی از دستت عصبانیه که اینجوری خواسته ضایعت کنه یه تایم دیگه بهت میدم...

-ممنون آقا...

صدای زمزمه دخترا بالا رفت...

بین شلوغی وسرو صدا دستشو کشید وبرد...

-چه غلطی کردی؟خیلی تنت میخواره ها...

-همون غلطی رو کردم که باید از اول انجامش میدادم تو چه چرتی گفتی من کیه توام؟دوست دختر؟ من تورو به عنوان نوکر خونمونم قبول نمیکنم...

-اوه فکر نکنم اونقدر خونتون بزرگ باشه که نوکروکلفت لازم داشته باشید خانم بورسیه ای

داشت به غرورش برمیخورد اینقدر کلمه بورسیه رو بد گفته بود که از هرچی فقربود متنفر شده بود ولی لحظه بعد لبخند زد...

-حداقل خیالم راحته با پول باباجونم نمره نمیگیرم وبا تلاش خودمه که الان توی این مدرسم نه بخاطر وضعیت مالیم حتما هوششو داشتم که سراز همچین مدرسه ای در آوردم شما بچه پولدارا خودتونو میکشید بلکه بتونید بورسیه بگیرید ولی من فقط برای بورسیه یک ماه بیشتر درس نخوندم...

-امکان نداره...

-میتونی از خانوادم بپرسی تازه اون موقع کارم میکردم...

-حالا هرچی...منظورت از این کار چی بود؟خواستی منو از مدرسه اخراج کنن؟...

-اوه مگه شما پارتیه کلفت نداشتی؟...

-خفه شو...

-خودت خفه شو پسره ی عوضی الان میری ومیگی دروغ گفتی وگرنه فیلمای بیشتریو رومیکنم

سیلی محکمتر از همیشه توی صورتش نشست....

-دستت بشکنه...

دستش روی صورتش بود بهش نگاه کرد دهنش مزه خون میداد با اخم های درهم بهش نزدیک شد اخم هاش جاشو بایه لبخند مسخره عوض کرد

-اوه نونااااا دهنت داره خون میاد عزیزم...

دستشو به طرف صورتش دراز کرد وخون کنار لبشو با انگشتش پاک کرد...جلو رفت بالاخره ترس داشت توی وجودش شعله میکشید نباید باهاش سرشاخ میشد...دوتا دستشو دوطرف صورتش حائل کرد وصورتشو بیشتر نزدیک کرد...

-اگه بهم دست بزنی خودمو میکشم...

-حتما این کارو بکن

نزدیک شد وبالاخره گرمای سوزان لبهاش باعث شد جرقه نفرت زده بشه...با مشتای بیجونش به سینش ضربه میزد وجیغ جیغ میکرد بلکه ولش کنه...ازش جدا شد ودوباره سیلی بود که رگباری به هر دوطرف صورت دختر خورد...

-خفه شو دختره ی سلیته...این اولین بار بود ببینم آدم میشی یانه ومطمئن باش دفعه آخرمم نبود...فیلمای بیشتر روکن تا منم قدرت یه مردو نشونت بدم....

پوزخند زد تمام وجودش از درد سیلی وحقارت وفشار عصبی میلرزید...

-تو از هر چی نامرده نامردتری عوضی...

-مثل اینکه تنت میخاره...ها؟...

دوباره صورتشو نزدیک کرد...

-نه نه نمیخاره...

عصبی خندید...

-خوشم اومد..الان داری مثل سگ ازم میترسی...اون موقع که بلاسرم میاوردی دوربین نداشتی بچه؟

-ازت متنفرم...

-اوه نونا...من عاشقتم...باور نداری؟...میخوای بهت ثابت کنم؟...

بدن دخترو نزدیک به خودش کرد و دستشو توی موهای لختش فرو کرد و آروم دور دستش پیچوند ومحکم کشید...دست دیگشو روی دهنش گذاشت تا صداش درنیاد...از درد سرش اشکش در اومده بود وسرخ شده بود

-صدات دربیاد بدتراز اینارو میخوری...این جمله برات آشنا نیست؟؟...

دستشو برداشت جیغ کشید ولی صداش با تشویش حضار ادغام شد و هیچکس نشنید با دیدن سایه آقای کیم به سمت خودش کشیدش...

-فقط میخوام صدات دربیاد...

دوباره لب هاشو روی لبای قلوه ایش فشار داد

-اوه ببخشید بچه ها مثل اینکه زمان بدی رسیدم...

ازش جداشد وتوی بغلش کشیدش ودستشو دور شونه هاش حلقه کرد وسعی کرد لبخند بزنه...

-نه مشکلی نیست...کاری داشتید...

-شیطونا چرا نگفتید باهم دوستید...

-آقای کیم من دوست دخترش نیستم باور ...

-اوه نونا...اینجوری آقای کیم فکر میکنه تو دختر بدی هستی که همینجوری یه پسرو میبوسی...

خلع صلاح شده بود...

-یکم ناراحته گفتم که...

-اوه خیلی گریه کردی سارانگ جان خیلی چشمات سرخ شده...

-آره داشت یکم گله میکرد همراه با گریه...

-آهان خواستم بگم...آقای رییس گفتن تایم بعد برای شماست...

-بله ممنون که خبر دادید...

با صدای بلند خندید

-به کارتون برسید مزاحمتون شدم....

بیرون رفت و تمین دره گوشش زمزمه کرد...

-گفتم دهنتو ببند...سارانگ!!! قسم میخورم حرف اضافه بزنی همچین میزنمت که یادت بره کی هستی واسمت چیه...کاری میکنم از هر چی مدرسه اومدنه پشیمون بشی...

صدای نفس نفس زدناش به دل پر نفرتش آرامش میبخشید...برگردوندش وبهش خیره شد...

-اوکی؟منم قول میدم کمتر اذیتت کنم...که مساوی بشیم...امیدوارم نقش دوست دختر منو خوب بازی کنی...

آروم دستشو به حالت نوازش توی صورتش کشید...

-سریع برو دهنتو بشور مزه گند خون میده...

کاری غیر از نگاه های پر نفرت نمیتونست بکنه....چونشو کشید بالا ویه بوسه روی گونش زد...واقعا حالت تهوع گرفته بود از نفرت از مزه بد خون سریع بیرون رفت...متوجه اینم بود که تمین پشت سرش میاد...صدای خندش اومد...

-هی خوبه فقط بوست کردم که ...

-خفه شو دهن کثیفتو ببند...

فقط پوزخند زد...

-اینقدر شیرین بازی درنیار شاید دیدی قورتت دادم...پس زیپشو بکش...

-گمشو بیرون اینجا دستشوییه دخترونست مگر اینکه تو هم دختر باشی...آقای لی...

-او او...آقای لی نه...اوپا...بگی تمینم قبووووول...

جلو رفت وفکشو توی دستش گرفت وفشار داد...

-بگو...اوپا...اوپا تکرار کن دختر خوب...اوپا...

-او....پا....

فکشو رها کرد وبیرون رفت داشت نوبتش میشد...اینقدر هول کرده بود که نفهمید خودش چی گفت...فقط صدای تشویق شنید وبلند شدن همه آدمایی که اونجا بودن...حتی آقای رییس...یعنی موفق شده بود؟....




طبقه بندی: short stories،

تاریخ : جمعه 8 فروردین 1393 | 10:01 ق.ظ | نویسنده : 제시카jessica | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.