تبلیغات
The Best Stories About Korean Groups - One shot / Oppa Kiss Me -- Part 2

برای پارت دوم ادامهههه

 

img-20140316-wa0000.jpg

***سه ماه بعد

-مامان جان پاشو دیگه دیـــــرت شد

-نمیخوام برم...

-چی میگی دختر...

-دیگه نمیخوام برم مدرسه...

-داری شوخی میکنی؟...بابات بفهمه این حرفو زدی پوستتو میکنه...

-میرم پیش داداشی کار میکنم نمیخوام درس بخونم...

-چی باعث شده دختر درسخون من همچین حرفی بزنه...مامان جان دیگه توی درس فیزیکت که مشکل نداری معلمه که داره باهات راه میاد بقیه نمره هاتم که عالین...

-مدرسه فقط نمرست من نبایدروحیه داشته باشم دیگه نمیخوام برم...دیگه نمیخوام برم...

اشکاش بالاخره پایین ریخت...مادرش توی بغلش گرفتش...

-باشه ولی فقط امروز...خوب؟...دیگه گریه نکن مامانی...فقط امروز خوبه؟

-خوبه...

پاشو روی گاز فشار داد...

-ایشششش لعنتی نمیتونی تند تر بری؟...یالا وای دیر شد الان اتوبوس میاد با اون میره یالااااااااااا

بالاخره رسید اتوبوسم از دور داشت میومد توی ایستگاه نگاه انداخت...نبود...

-یعنی چی؟...پس کجاست؟...یعنی دیر قراره بیاد؟...منتظرش بمونم؟...اره منتظر میمونم...

نیم ساعتی گذشته بود

-ای وای خودمم داره دیرم میشه...این دختر چرا نیومد؟...اوه چه خنگم من...شاید باباش بردتش مدرسه مثل اون دفعه..

با خودش خندید وتوی سره خودش کوبید...

-ای منگل...یاااااالاااااا دیر شد....بدو بروووووو

دوباره پاشو روی پدال گاز فشار داد...باعجله به سمت کلاس رفت مثل همیشه یه نگاه توی کلاس انداخت...

-سارانگ نیومده؟...

دخترا آروم آروم زیرزیرکی خندیدن...

-سلام آقای لی...

از خودش خجالت کشید لبخند کشیده زد...

-سلام مثل اینکه فراموش کردم سلام کنم....

دوباره بچه ها خندیدن...

-حالا سارانگ کجاست...

-آقای لی دوست دختر شماست از ما میپرسی؟...

-آآآآآآوووو شما هم هرچی من میگم یه جوابی براش دارید...ببخشید بچه ها من برم یه زنگ بزنم بیام...

ودوباره یه لبخند کشیده زد...بیرون رفت

-ای بابا ور دار دیگه...زود زود زود...جااااانه من ...ضایعم نکن دیگه وردار...

نا امید خواست قطع کنه که صداآرومش توی گوشش پیچید

-الو...

آروم قربونش رفت...

-الو...سلام...

-چیکارم داشتی؟زود بگو...

-اوه چه عصبانی...خونه ای الان...

-نخیر توی یه خونم توی بغل یه پسر...

عصبی شد واخماشو توی هم کرد....

-بسه دیگه...با تو نمیشه درست حرف زد؟...

-همینی که هست...مشکلی داری بهم بزن اووووووپااااا....

ناخودآگاه بغض کرده بود

-فقط خواستم بگم چرا نیومدی...

-منم دلیلشو گفتم...بخاطر همین پسره...

-بس کن دیگهههه...مریض شدی نونا...

عصبی شد وفریاد زد...

-خفه شو من نونا نیستم...من سارانگم خانم چوی...میفهمی؟...نیومدم مدرسه چون خواستم ببینم فوضولش کیه افتاد؟...به تو هیچ ربطی نداره

-مگه من دوست پسرت نیستم...

اینقدر بغضش سنگین بود که میدونست اگه یک کلمه دیگه بگه اشکاش جاری میشه...

-ببین آقای لی تمین مثل اینکه خودتم دروغ خودتو باور کردی...من هیچ نسبتی باتو ندارم...فهمیدی...تا هر وقت دلم خواست نمیام مدرسه به تو هم هیچ ربطی نداره....

دستشو محکم روی دهنش فشار داد تا صدای گریش به گوش سارانگ نرسه فقط یک جمله گفت

-فردا میبینمت نیای میکشمت...

سریع قطع کرد به سر وصورتش اب زد ولی صورتش حال بدشو نشون میداد...

-اگه دیگه نیاد مدرسه چی؟...نه اون شاگرد درسخونیه میاد...ولی باچه روحیه ای...منو میبنه همه روحیش یه جا میپره...بخور تمین بخور اینقدر اذیتش کردی اینم نتیجش لعنت به تو...اون ازت متنفره ...

ناراحتیش با افکار آشفته خودش بیشتر شد یادش به این افتاد که هفته پیش وقتی بوسیده بودش حالت تهوع ودر آخر استفراغ کرده بود...اون موقع میزان تنفرشو به خودش فهمیده بود به اندازه تمام هفت آسمون...

فردا داشت میومد و استرسش بیشتر میشد دوست نداشت بره مدرسه دیدن تمین حالشو بهم میزد...ولی با تمام اینا اون عشق اولش بود اگر بلایی به سرش میاورد فقط محض جلب کردن توجهش بود حس میکرد که تمین داره کم کم بهش علاقه مند میشه ولی دیگه نمیخواست...

باورودش به مدرسه تقریبا به مرض سکته رسید

-پخخخخخخخخخخ...

-مرض...

شروع کرد به خندیدن...

-ترسیدی ها...چطول مطولی؟...

-به توچه؟...

-نه زبونت که هنوز سره جاشه پس حالت خوبه...

برگردوندش ومحکم لپشو کشید

-سارانگ خیلی خوشگلی ها...

-خودم میدونم...

-بله همه میدونن...

دستشو توی جیبش کرد ودوتا شکلات درآورد وجلوش گرفت....

-بفرمایید...

-نمیخوام...

-برای چی؟...با دردسر از مامانم دزدیدمشون...

-وا...یعنی اینقدر خسیسه...

-اوه...نه فقط میترسه خپل بشم اینجوری(لپاشو باد کرد)واسه همین از دستم قایمشون میکنه...

-آه مگه تو بچه ای...تازه به حدی لاغر هستی که با دوتا شکلات چاق نشی...

-مامانه دیگه میگه میترسم زن گیرت نیاد ...

یه نگاه سریع انداخت وزیر لب چیزی گفت...

-چی گفتی؟...

-هیچی...

-چرا یه چیزی گفتی ...گفتی اونقدر...

-یااااا من نگفتم تو خوشگلی...

زیر خنده زد وای که خودشو بد ضایع کرده بود

-اوه نونای من به نظرت من خوشگلم؟...تو نبودی که یه دفعه به من گفتی بدقیافه؟...

به لبخندش خیره شد واقعی ترین لبخندی بود که ازش دیده بود...

-آه...

دستشو که هنوز شکلاتا توش بودن وپس زد وهر دوروی زمین افتادن...

-اوه نوناااا...من گفتم به چه دردسری برشون داشتم...

-گفتی دزدیدم ...مال دزدی خوردن نداره...خودت وردار بخور

روی زمین خم شد وشکلاتارو برداشت وتوی سطل انداخت...

-اوه تو درست میگی خوردن نداره...

دوباره لبخند زد سارانگو به طرف خودش کشید وآروم سرشو بوسید...

-هی ولم کن...

ودستشو با دلخوری توی سرش کشید..

-دیروز چرا نیومدی؟حقیقتو بگو...لطفا...

-دلم نخواست قیافه نحستو ببینم اونم برای دوساعت کامل همون زنگ تفریحاهم به زور تحملت میکنم چه برسه به اینکه دوساعت بشینم به صداتم گوش بدم حالا فهمیدی حقیقت چیه؟...

صورتش از ناراحتی درهم شد

-باشه...ممنون که حقیقتو گفتی...

سریع دستشو گرفت وروی نیمکت نشوندش...دستشو مالید سرشون ها کرد

-دستات چه یخن دستکش بذار

-به بابام گفتم ولی مدام یادش میره که بخره واسم...

لبخند زد ودستکشاشو از دستش در آورد و دونه دونه توی دستش کرد متعجب بهش نگاه کرد...

-خودم برات میخرم...

-لازم نکرده مگه من گدائم..

-اوه مگه کسی برای یکی دیگه چیزی بخره معنیش اینه که یکشون گدائه دوست دارم برای نونام دستکش بخرم...چرا از فرصت استفاده نمیکنی که تلکم کنی یکم زرنگ باش دختر...

نمیدونست چرا به حرفش خندش گرفت چون خیلی بانمک گفته بود همراه بایه لبخند قشنگ...

-اووووه نونا میخندی خیلی خوشگلتر میشی ها...

بهش خیره شد موهای لخت وفوق العاده مشکی صورت سفید که خیلی قشنگ تفاوت رنگ مو هاش وصورتشو نشون میداد چشمای تقریبا درشت به رنگ موهاش بینی معمولی ولبای قلوه ای وهمیشه صورتی رنگ ،خیلی بانمک وناز بود... بیشتر از هر چیزی عاشق موهاش بود روی موهاش دست کشید وباعث شد توجهش جلب بشه وبهش نگاه کنه ...صورتش نشون از تحریک شدنش میداد حس میکرد سرشو کم کم داره نزدیک تر میبره و چشماشم کم کم ریز تر میشه بالاخره صورتشون داشت باهم مماس میشد وبازم حس های بدش داشت فوران میکرد وقتی به زور میخواست ببوستش وقتی سیلی های محکم توی صورتش میزد دیگه دیر شده بود چون لبهاشون بهم چسبیده بود وداشت توسط تمین بوسیده میشد دوست نداشت بازم دلشو بشکنه این یه حس ناگهانی بود ولی واقعا نمیخواست بازم دلشو بشکنه میخواست جواب بده ولی حس میکرد داره حالت تهوع میگیره سریع به عقب هولش داد جلوی دهنشو گرفت وبه سمت دستشویی دوید بالا آورد برای اولین بار دید که تمین همراهش داخل دستشویی نیومد وپشتش نزد...دهنشو با دستمال پاک کرد بیرون رفت ولی دلش با دیدن بدن لرزان تمین بخاطر گریه ریخت روی زمین نشسته بودو زانو هاشو توی بغلش گرفته بود با بیرون اومدنش به بالا نگاه کرد از جاش بلند شد به سمتش اومد...

-حالت خوبه؟

-من خوبم...تو...

-متاسفم...نباید اینجور میشد ولی من دوستت دارم ...دوستت دارم...

بهش خیره شد ودوباره اشک هاش پایین ریخت وسریع بیرون دوید ومثل دیوونه ها تمام قدرتشو توی پاهاش ریخت ودوید...

-تمین...تمین وایسا...

لبشو گزید وروی زمین نشست بخاطر استفراغ بدنش بیجون شده بود پاهاش میلرزید زنگ خورده بود ولی جون بلند شدن نداشت...

با قدم های آروم به سمت کلاس رفت نمیدونست کار درستی میکنه یا نه ولی بالاخره دستشو به طرف در بلند کرد وچند ضربه زد...

-سلام آقای اوه...میشه یه لحظه سارانگ بیاد بیرون؟...کارش دارم...

-سارانگ مگه اومده؟

-اره صبح تو حیاط داشتم باهاش حرف میزدم...

داخلو نگاه کرد

-چی؟...باید باشه که...همین صبح...اوه خدای من...حالش بد بود...

سریع به همراه آقای اوه به سمت حیاط مدرسه رفت...

-وای خدای من حیاط به این بزرگی از کجا پیداش کنم هواهم سرده...

-کجا آخرین بار دیدیش...

-دمه دستشوییا...

-خوب بریم اونجا...

با حیرت وشگفتیه تمام دید که سارانگ هنوز همونجا افتاده سرشو روی پاش گذاشته بود ومیلرزید سریع به سمتش رفت...

-سارانگ...سارانگم...

سرشو بالا آورد وبا نگاه بیجونش بهش خیره شد...لب هاش سفید شده بود ورنگش پریده بود وسرده سرد بود...هنوز دستکش هاش توی دستاش بود...

-بیا عزیزم...بیا اینجا الان گرم میشی...

سریع توی بغلش کشیدش پالتوشو باز کرد وروی سارانگم کشید...

-اقای اوه من خودم میارمش ممنون که اومدید الان تایمتون میگذره...

-پس خودتون بیاریدش دیگه...

-چشم...بازم ممنون...

با چشم هاش بدرقش کرد... محکم تر توی بغلش گرفتش ونوازشش کرد

-الان گرم میشی عزیزم...الان گرم میشی...

-من خوبم...

-خوبی؟...ببرمت کلاس یا زنگ بزنم بابات بیاد ببرتت خونه؟من امروزکلاس ندارم بخاطر تو اومدم...میخوای خودم ببرمت؟...

-نمیدونم...

-الان میبرم اجازتو میگیرم...

-ببرم کلاس مامانم نگران میشه...بابامم همینطور...

-خوب حالت بده نفسم...بدتر میشی ها...

با خودش گفت هی این پسر وااااقعا همون لی تمینه که هرروز آزارم میداد؟...اینجوری دوست داشتنی تر به نظر میرسه...منم اینجوری بیشتر دوست دارم...

-چیکار کنم بالاخره...میخوای ببرمت خونه خودمون؟...مامانمم میبینتت...

-باشه این بهتره...

اروم گونه یخ کردشو بوسید ودستشو زیر پا وپشت کمرش گرفت وروی دست هاش بلندش کرد...

-آقای کیم میشه ببرمش خونه؟...حالش خوب نیست ...

-ای وای خدای من...سارانگ جان چی شد یه دفعه؟...

-توی حیاط مونده بود ببرمش خونه؟

-حتما حتما...ببرش...آدرسشو میخوای؟...

-خودش بهم میده...

-باشه...

بخاریه ماشینو تا آخرین درجه زیاد کرد پالتوشو در آورد وروش انداخت...دوباره گونشو بوسید

-الان گرمت میشه...خوبه؟...

-اوهوم...

به خونه رسیده بود فکر میکرد خونشون بزرگتر از این باشه ولی خیلی شیک وبا کلاس بود و از هیچ وسیله ای برای زیبا کردنش دریغ نشده بود خانم خوش چهره ای از اتاق بیرون اومد مثل اینکه هواسش به وضعیت ودختر توی بغلش نبود

-اوه تمین بالاخره اومدی؟...دوست دخترتو دیدی؟...نگو که بازم باهات بداخلاقی کرده...

-مامان...

-اوه خدای من...تمین زود بیا بزارش اینجا...

به سمت اتاقی بردش همه چیز سفید بود اما زیبا ...

-این خانم کیه؟...

-سارانگه...دوست دخترم...

-اوه واقعا؟...چه خوشگله...آوردیش که من ببینمش؟...آآآآآ...حالشم بده...

-بخاطر منه عوضی مونده بود توی سر...سرما....داشت یخ میزد...

-بخاطر تو؟...مگه چیکار کردی؟....

-حالا اینارو بیخیال مامان میشه یه قهوه یا چای داغ بیاری حتما داغ باشه...

-آره حتما تازه برای خودم درست کرده بودم...

چشماش نیمه باز بود ولی صدا هارو خوب میشنید...دیگه با خیال راحت چشماشو بست...دستشو توی موهاش کشید وپیشونیشو بوسید

-سارانگم خوابیدی؟...نخواب بذار چای تو بخوری بعد باخیال راحت بخواب

-باشه...

شروع کرد به مالیدن وماساژ دادن پا ها ودستاش...مادرش چایو آورد دستشو زیر کمرش گذاشت وبلندش کرد

-بیا نفسم بخور...فوت کن نسوزی داغه...

وای که وقتی سردته وچای داغ بخوری چقدر مزه میده اونم یه چای به این خوش طعمی...محکم گونشو بوسید...

-دیگه نمونی بیرون ها...ببین چه بلایی سره خودت آوردی...من دیوونم تو چرا دیوونه بازی درمیاری...

فقط آروم ومعصوم بهش نگاه کرد میدونست تا چه حد دلشو شکسته...الان که مهربون شده بود دیگه دلش نمیومد بازم باهاش بداخلاقی کنه...

-باشه...

به دستکشاش که هنوز توی دستاش بود نگاه کرد

-اوه اینا هنوز توی دستتن؟

سارانگ سریع درشون آورد

-ممنون...

با لبخند گرفتشون...

-تشکر خشک وخالی که نمیشه...

وبدجنسانه خندید...صورتشو جلو آورد وانگشتشو روی گونش گذاشت...

-اینجا...

با خجالت به مادر تمین که اونم با لبخند بهشون نگاه میکرد خیره شد ومنتظر امداد های غیبی شد...

-یالا دیگه دختر...خسته شدم ها...

نزدیک شد ویه بوسه فوق العاده کوچیک روی گونش گذاشت...با ذوق خندید ومحکم بغلش کرد...

-میخوای الان بخوابی؟...یا میخوای ببرمت مدرسه...یا میخوای ببرمت خونه؟

-نمیدونم...اوخ...

-چیه...؟له شدی؟عیبی نداره اولین باره آخرین بارم نیست اینقدر فشارت میدم که دیگه عادت کنی...

-نفسم بند اومد...

-بگیر بخواب همینجا...ظهرم بیدارت میکنم دستپخت مامان گلمو بخوری...

برگشت وبه مامانش چشمک زد...

-نه دیگه مزاحم نمیشم...میشه ببریم خونه؟...

خیلی جدی بهش نگاه کرد...

-نخیر نمیشه...بگیر بخواب خوشــــگل خانوم...

-اوه به اینجور حرف زدنت عادت ندارم...

دوباره باذوق خندید...

-به اینم عادت میکنی...باور کن...مامانمو اینقدر فشار میدم اینقدر اینجوری باهاش حرف میزنم جیکش درنمیاد چون بیچاره به دیوونه بازیام عادت کرده...

-دیوونه ها که مخ فیزیک نیستن...

دیگه کم بود از ذوق زدگی وخوشحالی دست به دیوونه بازی ای بزنه که خودش پشیمون بشه ولی به یه بوسه محکم بسنده کرد...با خجالت به مادرش که از خنده غش کرده بود انداخت ویه ضربه تقریبا محکم به بازوی تمین زد خیلی خجالت کشیده بود...لبشو گزید وسرشو زیر پتو کرد...

-اوه یعنی الان تو خجالت کشیدی؟...تو خجالتم بلدی؟عجیبه...

مامان-من میرم بیرون شما راحت باشید

-اوووووه سارانگ مامان میخواد بره بیرووووون

یه جیغ آروم زد که دوباره صدای خندش بالا رفت...خودشو انداخت روش آروم پتو رو کنار زد...یه لبخند زد یه بوسه کوتاه وسطحی وبعد از اون یه چشمک وبیرون رفتنش...چقدر سریع اتفاق افتاده بود.

با تکون های شدیدش از خواب بیدار شد...

-هی اگه بخوای اینقدر خوابالو باشی نمیگیرمت میمیونی رو دست مامان وبابات ها...

آروم خمیازه کشید...

-برو بابا کی زنه تو میشه...

-خوب معلومه دیگه تو...بیا بریم غذا

-چی؟یعنی اینقدر خوابیدم؟...

-میگم خوابالویی...باور نمیکنی که...

-نه من عادت ندارم اینقدر بخوابم...

با بدجنسی صورتشوخیلی سریع نزدیک کرد که باعث شد سارانگ یکی از چشماشو ببنده...

-خانم پف کرده اگه تا پنج دقیقه دیگه بیرون نباشی من میدونم وتو...(یه بوسه آروم)اینم برای اینکه بیخودی چشماتو نبسته باشی...

با خنده بدجنسانه سریع از اتاق بیرون رفت...

-بدجنس...برم بیرون تا بیشتر از این آبرومو نبرده امروز واقعا دیوونه شده ها هی بوس میکنه...منگل...

اروم آروم میجوید واقعا خوش مزه بود غذایی بود که تا بحال نخورده بود

-سارانگ این یه غذای ایتالیاییه...

-آهان...خوش مزست...

-راستی به مامان وبابات زنگ زدم گفتم کلاس فوق العاده داری دیرتر میری...

-باشه ممنون...

-کاش همیشه مامانم بودا چه مودب ومهربون شدی...اینکارارو بدون حضور مامانم میکردم جفت پا میرفتی تو حلقم...

مادرش آروم خندید...

-بسه دیگه تمین بذار غذاش از گلوش بره پایین ...بخور عزیزم...بخور...

تمین با بدجنسی دوباره ظرفشو پر کرد

-یااا من نمیتونم اینقدر بخورم...

-هوراااا بالاخره تونستم صداتو دربیارم...

با غضب بهش خیره شد...

از مادر تمین خداحافظی کرد تمین به سمتش اومد

-بریم؟...

-بریم...بازم ممنون خانوم لی...

مادر با لبخند بدرقشون کرد...

----

برین پارت بعد




طبقه بندی: short stories،

تاریخ : جمعه 8 فروردین 1393 | 10:05 ق.ظ | نویسنده : 제시카jessica | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.