تبلیغات
The Best Stories About Korean Groups - One Shot / Oppa Kiss Me -- part3

وپارت اخررر

img-20140316-wa0000.jpg

***

-وقتی اومد یه سوت بزن که بیام خوب؟...هواست باشه ها...

-باشه آقای لی...

ورج و وورجه میکرد تا بلکه کمی گرم بشه...وقتی پسر سوت زد سریع به سمت در رفت دستکشای صورتی رو توی دستش فشار داد

-ای جااااانم دستکش نداره باز...

داخل مدرسه شد از پشت دنبالش میرفت هر کی میدیدشون اروم آروم میخندید میدونستن داره باز سربه سرش میذاره صداشو عوض کرد

-ببخشید خانم چوی...میشه یه لحظه...

سریع برگشت...

-ایششششش....بیمزههههههه...

-بابا دودیقه دور وبرتم نگاه کن...میدونم سربه زیری ترشیده نمیشی خودم میگیرمت...

وبا خنده چشمک زد...

-بروگمشو تا نزدم لهت کنم...خجالت نکشیدی دیروز اونکارو جلوی مامانت کردی؟...

-کدوم کار ؟

-خودتو نزن به اون راه...

-چیکار کردم فقط بوست کردم...

-هرچی...من همونو گفتم خجالت کشیدم

-باشه...دیگه اینکارو نمیکنم...بازم که دستکش نداری...

-اوه بازم یادش رفت...

یه لبخند زد ودستکشارو از جیبش درآورد وسریع توی دستش کرد

-نمیشه که ...دستت یخ میکنه...

-اوه...اینا ماله منه؟

-نخیر ماله منه...تازگیا دستکش صورتی میزارم...

اروم خندید...

-اوه واقعا؟...دختر شدی؟...

-خنگ ماله توئه دیگه...

-کوووووومااااااااائووووو

-نه دیگه تشکر خشک وخالی نمیشه...یه بار دیگه اینو بهت گفته بودم...

-ایش...چه پررو...دستم یخ بزنه بهتره

دستکشارو سریع از دستش درآورد...

-بگیر نمیخوامشون...

جلوش تکونشون داد

-بگیر دیگه...

یه نفس عمیق کشید که از آه بدتر بود...چیزی نگفت وبا سرعت به سمت دفتر معلما راه افتاد...با خودش گفت خوب تمین اولین هدیه خراب شد آقای بی عرضه ی پررو...دیروز بخاطر مامانت مجبور شد بوست کنه الان که مامانت نیست ...

بغض کرده بود یادش به دیروز افتاد که توی اون سرما باچه ذوق وشوقی براش یه دستکش گرم خریده بود...داخل کلاس رفت

-سلام بچه ها...

نگاه ننداخت مثل بچه ها قهر کرده بود...

-خوب اول حضور وغیاب میکنم ...آه جینسو...

-حاضر...

به اسم سارانگ که رسید حتی اسمشم نخوند

-یانگ مینی

-حاضر

-تمین اسم منو نخوندی...

-خودم میدونم حاضری...

-یاااااا...

بهش نگاه کرد سارانگ دستکشارو نشونش داد که درآورده بود وروی میز گذاشته بود فکر کرد منظورش اینه که بیا و برشون دار به سمت میزش رفت برش داشت وبه سمت سطل زباله رفت

-اوا نندازیشون...

گیج بهش نگاه کرد

-دستام یخ میزنن...

و لب هاشو جمع کرد ...سرتکون داد واروم خندیدسریع به سمتش رفت وروی میزش گذاشتش باشیطونی لبخند زد وگونشو بوسید

-اووووووووووووووووه

با این صدا که از بچه ها در اومد لبخندشو پهن تر کرد وبه سمت صندلیش رفت...

-کتاباتونودر بیارید...

امروز روششو عوض کرده بود وبا داستان درس میداد

-خوب سارانگ بیا این مسئله رو با توجه به اون چیزایی که گفتم حل کن...

یه لبخند مصنوعی زد...

-بلد نیستم...

-ها؟...بچه ها من بد درس دادم که کسی متوجه نشه؟

همه با لبخند نه بلندی گفتند که لبخند روی لب تمین آورد

-سارانگ تو که خنگ نیستی...چطور نفهمیدی؟...

-گوش نمیدادم...

با این حرفش بلند زیر خنده زد...

-حواست کجا بود...

به نگاه سریع به دستکشا انداخت

-هیـ ...هیچی...

دستکشارو برداشت

-اینا تا آخر زنگ پیشه من میمونه...

-باشه...

-من سریع توضیح میدم بعدش میبرمت پای تخته...

زنگ که به صدا در اومد بچه ها آروم آروم از در بیرون رفتن سارانگ دستشو به سمتش کشید...

-چیه؟...

-بدشون دیگه...

-چیارو بدم...؟؟؟؟

-دستکشام دیگه...

-دست راستتو بیار جلو بعدش چپ

اول توی دست راستش وبعد چپ دستکشارو فرو کرد...ولی دستشو گرفت وبه سمت خودش کشید ومحکم بغلش کرد...دانش آموزایی که توی کلاس بودن خندیدن واز کلاس بیرون رفتن...آروم کمی ازش جدا شد وتوی گوشش زمزمه کرد

-اوپا خیلی دوستت داره...

دوباره محکم دستاشو دورش حلقه کرد ...دلش لرزیده بود الان نمیدونست چه احساسی بهش داره...

-بریم بیرون؟اوه نگاه چه سرخ شده...بابا خوبه چیز دیگه ای نگفتم...

اروم روی نک پاش بلند شد وگونشو بوسید

-بخاطر دستکشا ممنون...

و تند تند به سمت در دوید...

-فدای تو بشم من دختر...

وبا ذوق روی گونش دست کشید...

***

-آآآآآآوووو...چه هوا سرد شده....

-وووی اره خیلی...

-بیا اینجا گرم بشی...

وبا لبخند دستاشو باز کرد

-نمیخوام...

-بیا دیگه مگه سردت نیست...

-نه من گرممه...

وبه زور جلوی لرزیدنشو گرفت...خندید وبه زور توی بغلش کشیدش سارانگ هم سرشو بالا اورد وبهش خیره شد...

-گفتم نمیخوام ...

-حالا که تو بغلمی....پس دیگه کلاس نذار...

-خیلی خوب...

امروز بازم فقط بخاطر سارانگ مدرسه اومده بود

-سارانگ میدونستی من امروز فقط بخاطر تو اومدم مدرسه؟

-دیوونه ای؟...روز تعطیلیتم پا میشی میای مدرسه؟

-من خیلی دیوونم...دیوونه شما خانم خانما...

اروم لبشو گزید نمیدونست چرا خجالت کشیده بود...تمین اروم انگشتشو زیر فکش گذاشت وسرشو بالا اورد وداغیه لب هاشو توی سرمای تیز اطراف به عشقش هدیه داد...هنوز انگشتش زیر فکش بود وحس میکرد محکم تر داره فشار میده تا سرش بیشتر بیاد بالا ودستاش که حصاری شده بود به دورشونه هاش...همه اینا داشتن کاری میکردن که حس های بد دوباره به سمتش حمله کنن...داشت گریش میگرفت دوست نداشت دوباره دلشو بشکنه اصلا نمیخواست...حتی خواست جوابم بده ولی بی حرکت مونده بود دوباره حالت تهوع به سراغش اومده بود داشت به شدت خودشو کنترل میکرد دوست نداشت دوباره باعث دراومدن اشک تمین بشه بالاخره از این حس بد، اون بود که اشکش دراومد وحالت تهوعش بازم باعث شد دستشو روی دستش فشار بده وازش جدا بشه سریع به سمت دستشویی رفت...گریه میکرد بازم نتونسته بود خودشو کنترل کنه سریع بیرون رفت تمین به زمین پراز برف زیر پاش خیره شده بود اینقدر بیحال شده بود که به کمک دیوار راه میرفت

-تمین باور کن من...

-هنوز ازم متنفری؟

چشماش پراز اشک بود این دلشو بدجور میسوزوند نمیدونست چی بگه فقط سرتکون داد...

-باشه قول میدم دیگه نزدیکت نشم...من دوستت دارم ولی دوست ندارم آزارت بدم متاسفم برای همه چی...

فکش لرزید و سریع رفت

-آه ...تمین...

روی زمین افتاد...همه چیز خراب شده بود...اون ازش متنفر نبود...اون...دوستش داشت...خیلی زیاد

بازم جونی برای رفتن به کلاس نداشت...با خودش گفت میاد! بازم تمین میاد ومنو میبره کلاس آره بازم بغلم میکنه تا گرم بشم...

هوا سرد بود وداشت یخ میزد پاهاش سرد ویخ زده بود و هیچ جونی برای حرکت نداشت...چشم هاش کم کم داشت بسته میشد صدایی شنید ...

-سارانگ...سارانگ...به من نگاه کن...

آروم چشم هاشو باز کرد تمین داشت لبخند میزد

-میدونستم میای...

-سارانگ ...اینجارو نگاه کن...

تازه هواسش اومده بود سره جاش آقای کیم بود که با صورتی نگران داشت صداش میکرد گرمای قطره اشکی که روی گونش سرخوردو احساس کرد...وبعد از اون چشماش بسته شد وسیاهی مطلق

***

به دستکشای صورتیش خیره شد دو هفته بود که ندیده بودش توی این دوهفته هم یه معلم جایگزین به جاش آورده بودن ولی هنوز به این امید داشت که بازم تمین بیاد وبهشون درس بده ...معلم فیزیک اومده بود یاده تمین افتاد که با جدیتش جون همه رو به لبشون رسونده بود ولی این معلم خیلی جلف و اعصاب خوردکن بود...

-خوب دخترای خوشگل پسرای باحال یه خبر فوق العاده دارم براتون آقای لی...

منتظر بود که کلمه بعدی زودتر از دهنش بزنه بیرون ولی مثل اینکه مسخره بازیش گرفته بود...

-اقای لی دیگه قرار نیست بیاد...من تا آخر سال معلمتون میمونم...

افتادن فشارشو به وضوح حس کرد...همه نگاه ها به سمت سارانگ کشیده شد که شوکه توی جای خودش مونده بود...

-نخیر اینطور نیست یعنی...من نمیذارم اینطور باشه...

-نفهمیدم نفهمیدم...چی شد؟...

-ما خودمون معلم داریم...

-فعلا که دیگه ندارید تو هم اینقدر برای من پررو بازی درنیار

-چرا نمیاد...

-چه میدونم مثل اینکه بیچاره یه مرضی گرفته ...(بایه پوزخند)

-هوی درست حرف بزنا...بیچاره تویی پسره ی دختر نما با اون قیافه میمونت...

ماری-آقا اون دوست دختر آقای لیه...

-اوه واقعا؟پس بگو چرا اینقدر زبونش درازه...اگه دوست دخترشی چرا امارشو از من میگیری؟...

-خفه شو به تو هیچ ربطی نداره...

-اوه چه بی ادب بیا بریم دفتر

-ای وای خیلی ممنون که میخوای همراهیم کنی عوضی...

دستشو بالا برد تا توی صورتش بزنه ولی پاشو برد بالا وهمچین روی پای معلم کوبید که احتمالش میرفت که یکی از انگشتاش شکسته باشه...

خود معلم بیرون رفت وبا آقای کیم برگشت...

-سارانگ جان باز چه خرابکاریی کردی؟

-یکم بی ادب بازی در آورد ادبش کردم...

آقای کیم آروم لبشو گزید تا زیر خنده نزنه...

-اون حق نداره درباره اوپای من اونجوری حرف بزنه تازه میخواست دستم روی من بلند کنه این بچه ها هم شاهدن...

به بچه ها نگاه کرد وبچه ها همه باسر تایید کردن همه به امید اینکه یه روز تمین برگرده تحملش میکردن و دل خوشی از درس دادنش نداشتن...معلم متعجب به بچه ها نگاه میکرد وزبونش بسته شده بود

-آقای کیم میشه چند لحظه تنها باهم صحبت کنیم؟

-بله حتما...

بیرون رفتند...

-آقای کیم چه بلایی سره تمین اومده؟...من هیچ خبری ازش ندارم...

-من دیشب رفته بودم دیدنش حالش اصلا تعریفی نداره...

-چش شده؟...

-نمیدونم مامانش خیلی نگرانشه میگه که ساکته ودرباره بیماریش هیچی نمیگه...ولی بیماریه صعب والعلاجی نداره یه بیماریه سادست

بغضش ترکید وزیر گریه زد...اقای کیم آروم بغلش کرد

-گریه نکن...خوب برو دیدنش...شاید بادیدنت بهتر بشه

با خودش فکر کرد اون حتی یه زنگ خشک وخالی بهش نزده بود آروم سر تکون داد وسره کلاس برگشت تمام زنگو به زور سرکرد...زنگ تفریح شده بود روی اسم تمین نگه داشت با خودش خندید چه اسمی براش گذاشته بود «گنده دماغه خوشگل»دکمه سبزو فشار داد به ثانیه نکشید که جواب داد الو...

صدای گرفتشو که شنید خود به خود اشکش در اومد...

-یااااا دیوونه کجایی؟...

صدای خنده آرومش دلشو لرزوند خیلی بی جون بود

-توی خونه... یه دخترم توی بغلمه...

-مسخره ی عقده ای اینقدر حرف منو تکرار نکن...

-(دوباره خندید)چه خانم عصبانیی هستی تو...چطوری نفسم؟...

بالاخره خندش گرفت وبین گریه خندید

-سلام...

-سلام بر خوشگل خانم خودم...البته اگه منو قابل بدونی وتحویل بگیری...

-اوپا...حالت بده؟اقای کیم میگفت مریض شدی...

با شنیدن کلمه اوپا لبخند کشیده ای روی لبش اومد این اولین بار بود که به خواست خودش بهش اوپا گفته بود

-نه صداتو شنیدم خوبه خوبم...

-ولی آقای کیم یه چیز دیگه میگفت...

-خوب آره یکم مریضم...

-اوپا برای یه مریضی کوچولو دیگه نمیخوای بیای مدرسه یا دیگه نمیخوای منو ببینی...

-این چه حرفیه...اگه هم مریض شدم بخاطر دلتنگیه...توکه میدونی من روزای تعطیلم میومدم که ببینمت ولی یه دفعه دو هفته کامل ندیدمت...لعنتی دلتنگی عجب چیز مزخرفیه فیلو از پا میندازه

بجای اینکه بخنده گریش شدیدترشد

-گریه نکن نفسم...ببخشید...نباید چرت وپرت میگفتم...

-خدافظ...

-خدافظ نفسم...

با چشم ها وبینی سرخ از گریه به سمت دفتر رفت...

-آقاااااای کیـــــم...

ودوباره زیر گریه زد...وبه نگاه های پر تنفر معلم فیزیک توجه نکرد

-اوه سارانگ جان چی شده؟...

-گفت از دلتنگی مریض شده...

-دلتنگیه کی؟...تو؟...دوست دختر خوشگلش ها؟...

سریع توی بغلش کشیدش...

-گریه نکن خانم خانما میخوای آدرسشو بدم بهت که بری دیدنش؟...

-بله ممنون میشم...

آدرسو گرفت وبیرون رفت...

***

مادرش به سارانگ که سردرگم از اینطرف به اونطرف میرفت خیره شد یه لحظه ارایششو چک میکرد یه لحظه لباسشو میپوشد ولحظه بعد از لباسش بدش میومد وعوضش میکرد...

-خیلی خوب بابا فهمیدیم خوشگلی برو دیگه الان دیر میشه پسره میخوابه ها مگه نمیگی مریضه؟...

-ای وای آره...حالا میرم...نه این لباسه رو عوض کنم؟...

-قسم میخورم اگه یه بار دیگه لباس عوض کنی دیگه بهت اجازه بیرون رفتنو ندم...

-خیل خوب باشه...ولی دفعه آخره دیگه عوض نمیکنم ...

-آه خدای من...

لباس نارنجیه گلدارشو با یه لباس کشیه وکوتاه به رنگ صورتی عوض کرد

-خوب دیگه خوشگل شدی یالا بابات توی سرما منتظرته

-باشه

سریع بیرون رفت...

-آهان همینجاست باباجونم...

-باشه خوب برو میخواستی بیای یه زنگ بزن بیام دنبالت

-باشه بابای خوبم...

سریع بیرون رفت وزنگ زد...

-کیه؟...

-منم سارانگ...

-اوه عزیزم...زودی بیا تو...

مادر تمین سریع بغلش کرد

-سلام عزیزم...وای خیلی خوشگل شدی... بیا اومدی دیدن تمین دیگه درسته

-درسته...

-بیا اینجاست تازه بهش چای دادم که بخوره برو تو شانس آوردی نخوابیده هنوز

-بله...

اروم در زد

-وای مامان تو چرا در میزنی بفرمایید...

اروم سرشو توی اتاق کرد

-من که مامانت نیستم من خانم چوی سارانگم...

چشماش درشت شده بود ولی چند ثانیه بعد لبخند زد... کامل داخل شد

-سلام اوپااااا....

-سلام فدای اون قیافه زشتت بشم...

-اِه نیگا من اینهمه بخاطر کی آرایش کردم نچ لیاقت نداری...

خندید وسریع دستشو کشید و روی تخت نشوندش

-خوبی اوپا جونم؟

-الان؟... الان خیلی خوبم...

-خجالت بکش بعداز این همه منو دیدی بغلم نمیکنی؟

-بدت نمیاد؟...

-چرا بدم بیاد؟...

اروم از جاش بلند شد وبه سمتش اومد وبغلش کرد دستشو محکم دورش حلقه کرد

-هی سارانگ خفم کردی...

-اِه فقط شما حق داری منو خفه کنی؟...

خندیدو اونم فشارش داد

-خیلی دلم برات تنگ شده بود

-میدونم...

-دیگه ازم بدت نمیاد؟...

ازش جداشد

-من ازت بدم نمیومد حقیقتش وقتی قبلا همه کارا رو به زور انجام میدادی همه اینا توی ذهنم مونده بود وقتی میبوسیدیم بااینکه هیچ مشکلی بااینکه میبوسیم نداشتم ولی خود به خود همه اون خاطرات بد توی ذهنم تداعی میشد وباعث میشد حالت تهوع وبعدشم که خودت میدونی...من نمیخواستم دلتو بشکنم آخرین بار حتی میخواستم جواب بدم ولی نشد....

-یعنی ازم متنفر نیستی؟...

-نه عزیزم...

یه لبخند زد کلمه عزیزم چه به دلش نشسته بود

-اوپاااا برمیگردی مدرسه؟بااین معلم جدیده دعوام شد...

-بازم؟نکنه همون بلاهایی که سره من آوردی سره اونم آوردی؟...

-نه ...فقط وقتی بهت گفت بدبخت بدم اومد بهش گفتم بدبخت خودتی پسره ی دختر نما بااون قیافه میمونت...

تمین زیر خنده زد....

-قربون اون زبون درازت برم...

-تازه نمیدونی میخواست بزنتم...ولی همچین کوبیدم روی پاش که فکر کنم یکی از انگشتاش شکست...

-اوه...جلسه بعدی خودم میام سره کلاس(بااخم)غلط کرده میخواسته تورو بزنه...

-اوپا...وقتی غیرتی میشی خیلی باحال میشه قیافت...

زیر خنده زد

-وااااقعا؟شما هم وقتی اینجوری بدجنسی لبخند میزنی خیلی نفس میشی ها...بیا بغلم...

-نمیخوام...اوپااااااا کیس می...

روی تمین خم شد چشماشو بست ولبهاشو غنچه کرد

-اوه اوه چه دختر بیحیایی...

چشماشو باز نکرد

-یااااا کیس...می

-یه وقت بالا نیاری...

-سعی میکنم...

اروم جلو رفت ویه بوسه آروم روی لبش گذاشت... با بدجنسی کامل خندید

-حالا بغل...

و سریع توی بغلش پرید... روی پاش نشوندش وآروم گونشو بوسید

-تو دلت تنگ نشده بود برای من؟

-اصلا...فقط داشت میترکید...

دوباره خندید...

-اوپا هیچ میدونستی چرا اذیتت میکردم؟...

-نه...مرض داشتی؟

-اونو که بعله ولی راستش میخواستم ...توجهتو جلب کنم...

-برای چی؟

-تو عشق اولم بودی...وراستش(توی گوشش زمزمه کرد)هنوزم هستی...

-وا...واقعا؟

-نه الکین...

-راستشو بگو شیطووووون....

-دوستت دارم اوپا...

ایندفعه اون شروع کرد جلو رفت ولب هاشو به لب های تب دار تمین چسبوند وشروع به بوسیدن کرد .......دیگه نفس واسه هیچ کدوم نمونده بود

-چه خوب حالت بد نشد...

-اره بد نشد...اوه اوه واقعا اسم خوبی توی گوشیم برات گذاشتم

-چی گذاشتی...

-گنده دماغ...

با عصبانیت بهش نگاه کرد

-یااا من کی بداخلاقی کردم باهات؟...

-اوپا اینقدر عصبانی نباش نوشتم گنده دماغه خوشگل...

خودش شروع کرد به خندیدن وتمینم به خنده اون خندید

- فردا میبینمت نیومدی مدرسه میکشمت...

-بله فرمانده...




طبقه بندی: short stories،

تاریخ : جمعه 8 فروردین 1393 | 10:06 ق.ظ | نویسنده : 제시카jessica | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.