تبلیغات
The Best Stories About Korean Groups - One Shot / Dont Leave Me Baby -- part1

اینم یه فیک از شاینی توسط هانیه که بسی زیبا بیدددد

یه قسمته هست

بدویید ادامههه

img-20140316-wa0001.jpg

Dont leave me baby

هی این منم لی تمین بیست سالمه بایه تفکر جدید شاید پسری مثل من خوشتیپ خوش قیافه وخوش صدا باید حداقل پنج تا دوست دختر داشته باشه ولی من حتی یک دونشم ندارم چرا گفتم بایه تفکر جدید؟خوب شاید دلیلش اینه که از دخترا خوشم نمیاد نه اشتباه نکنید از پسرا هم خوشم نمیاد ویه گی نیستم مغرور وخودپسند وغیر از خودم هیچکسو قبول ندارم البته به غیر از...

کیبوم دستاشو باز کرده بود وبه طرفم میومد با همون لبخند خوشگل همیشگیش ومتاسفانه دوست پسر لج درارش هم باهاش بود هر وقت بهم نگاه میکرد اخم میکرد وابرو هاشو میداد بالا واز سرتاپامو نگاه مینداخت ولباشو کج میکرد حسوده دیگه فکر کرده ماره ومنم پونه ولی اشتباه میکنه چون من مارم واون پونه بله این منم لی تمین خودخواه که کسی رو غیر از خودش آدم حساب نمیکنه مثل یه میوه له شده ام کرد وهنوزم فشارم میداد

-هی کی اوما نمیخوای ولم کنی باور کن له شدم

-هی کله خر اگه بدونی چقدر دلم واست تنگ شده بود.

بهش لبخند زدم به تنها کسی که لبخند میزنم کیبومه میدونم اگه الان ذهنمو میخوند ومیفهمید که تو ذهنم کیبوم صداش میکنم میکشتم نمیدونم که چه اصراری داره که کی اوما یه همون مامان کی صداش کنم اَه بازم این نگاه های نفرت انگیز دوست پسرش جونگ هیونه گنده دماغ

-چیه خوشگل ندیدی؟

-خوشگل که هرروز کنارمه ولی موندم این موجودی که همش بهش میچسبه چیه؟مخاط بینی؟یا گوجه فرنگی له شده

-اوه منظورت با خودته؟ آره من که بهش نمیچسبم!! مطمئنا با خودت بودی

ابروی سمت چپشو بالا داد

-نه بابا پیشرفت کردی

-تا کور بشه اونی که نمیتونه پیشرفتای منو ببینه

-نه مطمئن باش که کور نمیشم چون باید تا آخر عمرم کیبوممو ببینم

از این حرفش یه جوری شدم یه کوچولو خوشم اومد یه کوچولو هم چندشم شد. کیبوم خندید از اون چاله دارا ومحکم گونه جونگی روبوسید

-منم از خودم مواظبت میکنم که نمیرم تا آخر عمرم پیشت بمونم عشــــــقم

و خودشو خیلی نمایشی توی بغلش پرت کرد...عشق،عشق،عشق این کلمه برام بیگانه بود یعنی امکان داره دوتا پسر هم عاشق هم بشن؟مگه نمیگن رابطه دوتا پسر بیشتر فیزیکیه تا احساسی؟پس عشق کجاست؟عشق،اَه لعنتی از این کلمه خوشم نمیاد به اون دوتا نگاه کردم به هم خیره شده بودن با احساس عمیقی که تو نگاه هاشون بود قلبمو لرزوندن یعنی عشق وجود داره؟کم کم به هم نزدیک شدن ویه بوسه روی لبای هم دیگه گذاشتن نه این نمیتونه عشق باشه اگه هم باشه با هوس قاطی شده این عشق خالص نیست من اگه عاشق کسی باشم میخوام یه عشق پاک داشته باشم یااااا...شایدم بدتر از اونا بشم اینجا آمریکاست جایی که رابطه دختر وپسر آزاده علاوه براون رابطه دوتا پسرم آزاده واین کمی برای من عجیبه وقتی توی خیابون راه میری هر لحظه ممکنه دوتا پسرو ببینی که به راحتی توی خیابون هم دیگه رو میبوسن وهیچ کس کاری به کارشون نداره یعنی امکانش هست که عشق این باشه؟این که فقط راضی کردن بدنته نه عشق عشق پاک این نیست پس این اصلا عشق نیست اوففففف ای خدا سردرد گرفتم عجیب نیست که از این کلمه متنفرم چون همیشه باعث میشه سردرد بگیرم...کیبوم از فکر درم اورد

-هی تمین بیا یکم تمرین خوندن بکنیم پس فردا امتحان خوندن داری درسته؟بیا سه نفری بخونیم

خوندیم وخوندیم وقتی اولین آهنگو خوندم چشمامو که باز کردم یه عالمه آدم جمع شده بود وبه محض تموم شدن آهنگ دست زدن که کلی خجالت کشیدم بالاخره سرمون خلوت شدو همه رفتن خسته بودم فوق العاده خسته کیبوم دستشو دور کمر باریکم حلقه کرد

-پسر خوشگلم چرا اینقدر ساکته

-چی بگم؟حرفی ندارم

-باشه پس حرف نزن وبیشتر به کی اوما بچسب چون این دوروز اندازه چند سال دلم برات تنگ شده بود

یه نگاه به جونگ هیون اخمو وحسود کردم وبیشتر بهش چسبیدم

جونگی-هی کیبوم نمیگی من دلم جیز میشه تو یه پسره دیگه رو جلوم بغل میکنی؟

خندید از همون چال دارا ومحکم جونگی رو بغل کرد وجونگی یه بوسه فوق العاده محکم ویکم چندش آور ازش گرفت جوری که وقتی ازش جدا شد تا چند ثانیه نفس نفس میزد ولبهاش سرخه سرخ شده بود دوباره محکم بغلش کرد

-اینم از تنبیه مخصوص جونگی

-تنبیه بهتر از این از کجا پیدا کنم اوپا...تمین میبینی چقدر لوسه؟

بهش لبخند زدم سرتکون دادم صورت شادش همیشه سره حالم میکرد

-اوپا تشنمه برام نوشابه میخری؟

خیلی سریع بلند شدو رفت آروم دستاشو دور گردنم گره کرد

-پسر کوچولوی من چرا اینقدر تو فکره؟

-کی اوما...عشق چجوریه؟

-عشق...خوب تا تجربش نکنی نمیفهمی چیه؟حالا هر چیم که من بگم

-به نظر من عشقی وجود نداره شاید دوست داشتن وجود داشته باشه ولی عشق یه دروغه شما به دوست داشتن همراه با هوس میگید عشق این اشتباهه عشق پاکه مقدسه توی این زمان عشقی وجود نداره...همش هوسه

-اینجوری نیست خوب عشق اوووووم....آه تو درست میگی همه حرفات درسته

-کی اوما من دوست دارم اگه یه روز عاشق شدم عشقمو پاک بذارم دوست دارم دست نخورده باشه تا وقتی ازدواج کردیم به پاکیه خودم واون افتخار کنم نه این که همش به این فکر کنم هی اون قبلا با کسی بوده؟کسی اونو بوسیده یا از این چیزای الکی که فقط اعصابمو خورد میکنه دوست دارم تموم زندگیمو به پاش بذارم تا هیچ وقت ترکم نکنه تا هیچ وقت ازم نپرسه چرا؟

کی اوما با لبخند قشنگی بهم خیره شده بود

-پسر کوچولوی من بزرگ شده...ببین چیا میگه افکار وطرز فکرتو دوست دارم ولی این چیزا الان یه نیازه توی هر رابطه ای هست تو نمیتونی جلوشو بگیری مطمئن باش که خودت یه روز بهش نیاز پیدا میکنی...تمین تو خیلی تنهایی میخوای یه دختره خوب بهت معرفی کنم؟

-نه کی اوما دخترا رو دوست ندارم

-اوه پس یه پسرو بهت معرفی میکنم

-نه اونم دوست ندارم

تقریبا محکم پشت سرم زد

-مرض پس از چی خوشت میاد از دوجنسه ها

-اوه ازشون متنفرم خیلی چندشن...

-تمین خیلی سریع از جلوی چشمام گمشو تا به سرم نزده یه بلایی به سرت نیاوردم

سریع بلند شدم دویدم اونم دنبالم دوید ولی نمیدونم چطوری از پشت محکم گرفتم

-هی کیبوم بیا برات گرفتمش...

پشت سرمو نگاه کردم وچشمام درشت شد یه پسر بود با خجالت سریع برگشتم وآب دهنمو قورت دادم کیبوم داشت میدوید بلند و وحشیانه خندید ودستشو تکون داد وبرام خط ونشون کشید سعی کردم خودمو آزاد کنم و کمرمو از حصار دستاش آزاد کنم ولی محکمتر گرفتم

-هی پسر چیکار کردی که کیبوم اینطور افتاده دنبالت؟

-هیچی ولم کن

-اِه خیلی احساس زرنگی کردی ها اگه ولت کنم فرار میکنی اون وقت کیبوم منو میکشه

عصبی فریاد زدم

-مسخره ولم کن بدترکیب عوضی تو کی هستی که جرات کردی به من دست بزنی ولم کن دیوونه ولم کن زشته میمووووون

تقلا میکردم واون میخندید ومحکمتر فشارم میداد حس میکردم الانه که خفه بشم آخه یکی از دستاشو از دور کمرم برداشت وگذاشت دور گردنم وفشار میداد اوه واقعا داشتم خفه میشدم دستمو به طرف کی اوما کشیدم

-کی....او....ما...خف...فم...کرد

چشمای کی اوما درشت شد وبه طرفم دوید

-هی مینهو ولش کن کشتی پسرمو

بالاخره ولم کرد کیبوم محکم بغلم کرد نزدیک بود گریم بگیره ممکن بود خفه بشم

-آخی بمیرم... مینهو پسرمو کشتی خوب

-آآآآآآه پس این بی تربیت پسرته که ازش حرف میزدی یکم ادب یادش بده کیبوم

-یااااا بیتربیت خودتی به پسرم چیزی نگو میزنمتا

-منو ببین واسه کی نگهش داشته بودم

-خیلی خوب ممنون ولی قرار نشد بهش چیزی بگی تازه منم بودم فحشت میدادم داشتی خفش میکردی خوب...

-باشه قبول من فعلا برم سره کلاس که حسابی داره دیرم میشه

برگشتم که زبون درازی کنم ولی هیچی از دهنم در نیومد اون نه زشت بود نه میمون نه بی ریخت اتفاقا خیلیم جذاب...اوه خدای من دارم مثل گیا حرف میزنم قبل رفتن لپمو محکم کشید

-خدافظ خوشگله...

داغ شدن گونه هامو از خجالت کاملا حس کردم وای نه دارم مثل دخترا رفتار میکنم

-خوب حالا من موندم تو....

-کی اوما...

-جانه کی اوما؟

-خیــــــلی دوستت دارم...جونگی به نظر عصبانی میرسه

وقتی برگشت سریع در رفتم

***

دستامو زیر سرم گذاشته بودم وای که چقدر بیحوصله بودم کاش الان کیبوم اینجا بود یکم باهاش حرف میزدم بوی نودل هم اتاقیم اشتهامو تحریک کرد اون یه توانایی خاص داره اونم غذا درست کردنه توی آمریکا نودل پیدا نمیشه ولی این هم اتاقیه ما خودش نودل درست میکنه واعتراف میکنم از نودلای بسته بندی هم عالی تره

-هی اونیوهیونگ از این نودل خوشمزه ها به منم میدی؟

-اووووووم نه...

-ای خسیس

-شوخی کردم بیا بخور ببین یه کاسه هم برای توی آماده کردم...

خودمو لوس کردم ورومو اونطرف کردم

-هی تمین گفتم که شوخی کردم

با بدجنسی داد زدم

-دیگه بهت نمیگم هیونگ تو غرورمو شکستی!!!

-اوه بسه بسه سره یه کاسه نودل...اوه اوه خوبه چاقم نیستی

خندیدم وبلند شدم کاسه رو جلوم گذاشت ولی وقتی سرمو بالا آوردم با تعجب بهم نگاه کرد

-تمین دماغت...

-هر چی باشه از دماغ تو که بهتره جونگی کم بود واسه مسخره کردن توهم بهش اضافه شدی اگه من نرفتم عمل کنم

-نه نه تمین دماغت داره خون میاد

لبمو تر کردم ومزه تلخ وشور خون توی دهنم حالمو بهم زد سریع به طرف دستشویی رفتم

-تمین شستی سرتو بگیر بالا

-باااااشههههه گوشیمو بده بی زحمت یه زنگ بزنم به کی اومااااااا

گوشیم سریع توی دستم اومد

-الو کی اوما...

-اوه تمین چی شده این وقت شب...

-چیه از بغل جونگی کشیدمت بیرون؟

-نه تمین....فقط

-خداحافظ

وسریع قطع کردم اینقدر حساسیت از من بعید بود اونیو اومد تو وبا نگرانی سرمو بالا گرفت

-پسر مگه نمیگم سرتو بالا بگیر الان میرم دستمال وپنبه میارم برات

گوشیم یه سره زنگ میخورد میدونم اگه جوابشو ندم میاد دره اتاق ولی خیالی نیست بیاد بهتر حداقل میبینه سره امانتیش چی اومده این دفعه اولم نبود از بچگی تا حالا زیاد خون دماغ نمیشدم ولی تازگیا نمیدونم چرا اینقدر خون دماغ میشم به مادرم که گفتم گفت بچگیاتم وقتی بد میخوابیدی یا تو آفتاب زیاد می ایستادی خون دماغ میشدی خوب حتما بد میخوابم باید جامو عوض کنم همونطوری که پیش بینی کرده بودم کی اوما اومد دمه در واونیو درو براش باز کرد صدای گریه میومد بازم داره گریه میکنه

-تمین ...کجاست؟

تیکه تیکه حرف میزد وهق هق میکرد دلم یه لحظه سوخت

-تو دستشوییه خون دماغ شده

-بمیرم....چرا نگفت به من؟

اومد تو چشماش خیس وسرخ بودن معلوم نیست چقدر گریه کرده عذاب وجدان گرفتم وقتی گریه میکرد خیلی نمکی وخوشگل میشد سریع بغلم کرد

-بمیرم...چی شده خوشگلم؟

-هیچی فقط خون دماغ شدم همین...مثل اینکه بد خوابیدم

-چرا اینقدر کی اوما رو اذیت میکنی؟ها؟میدونی چقدر این رفتارت دلمو شکوند دیگه دوستت ندارم تازه قابل توجهت جونگی رفته با دوستاش بیرون اصلا خونه نیست که بخوام تو بغلش باشم

-چرا تورو نبرد با خودش ؟

-از اون دوستای هیزش متنفرم هزار دفعه گفتم با اینا دوستیتو تموم کن مگه گوش میده؟

-تهدیدش کن اگه بهم نزد تو باهاش بهم میزنی

دوباره زیر گریه زد

-فکر کردی این کارو نکردم فکر کردی گوش میده؟

-خوب به تهدیدت عمل کن...

-دیوونه شدی؟...خودت میدونی چقد دوستش دارم

-اگه اون دوستت داشته باشه نمیذاره اصلا باهاش بهم بزنی

-یا پسر داری منو ترغیب میکنی که با جونگیم بهم بزنم؟شدی شیطون؟میخوای گولم بزنی؟

دوباره عصبی شدم اون درباره من چه فکری کرده اصلا دیگه دوست نداشتم بهش نگاه کنم دوست نداشتم باهاش حرف بزنم دوست نداشتم جوابشو بدم

-باشه خیلی بدم؟پس خدافظ

چونه ولب هاش لرزید

-چی میگی؟چی میگی تمین؟

-مگه بد نشدم مگه نمیخوام گولت بزنم مگه نمیخوام تحریکت کنم که با جونگی بهم بزنی؟خوب من یه دوست بدم دیگه لازم نیست بامن بگردی...

-خفه شو من دوستت نیستم...

-اره مامانمی باشه دیگه پسر برای چی میخوای؟من دیگه مامانی به اسم کیم کیبوم ندارم...

یه دفعه ترکید از شدت گریه نشست

-جونگی کم بود توهم بهش اضافه شدی همتون میخواید اذیتم کنید همتون...

سریع بلند شد وبیرون رفت...و پشت سرش صدای بسته شدن در منم زدم زیر گریه کیبومو از دست بدم دیگه هیچکسو ندارم

***

بی اختیار اشکام میریختن صداش هنوز توی گوشم بود«من دیگه مامانی به اسم کیم کیبوم ندارم»کله خر اگه به حسابت نرسیدم نبودن جونگی وتنهاییم هم یه دلیل دیگه واسه گریم فراهم کرده بود اینقدر دلم گرفته بود که فقط دوست داشتم بمیرم لعنت به هر چی حرف مفته چرا اون حرفارو بهش زدم پسرم حساسه نباید یه همچین چیزی میگفتم حالا چیکار کنم کی اوما بدون پسرش میمیره دوباره صداش توی گوشم پیچید سرد وگوش خراش وباعث شد دوباره بترکم صدای دره اتاق اومد جونگی بود دیگه دوست نداشتم اون قیافشو ببینم اینقدر از دستش عصبانی بودم که فقط دلم میخواست مشت بکوبم توی صورتش تقصیر اون بود که پسرم همچین حرفی زد تقصیر اون دوستای هیزه عوضیش بود

-سلام کیبومم...ببینمت...چی شده باز؟چرا گریه میکنی؟

-برو گمشو ازت بدم میاد

فقط دوست داشتم سرش داد بزنم وفحشش بدم اونقدر که دلم خالی بشه

-واسه چی؟چون با بچه ها رفتم بیرون خوب من که گفتم بیا باهامون خودت نیومدی

-خفه شو فقط صداتو ببر از صدات بدم میاد دیگه نمیخوامت دیگه...نمیخوامت

شوکه شده بود وچشمای خوشگل ودرشتش درشت تر شده بود درسته که از دستش عصبانی بودم وبهش گفتم دیگه نمیخوامت ولی واقعی که نبود هنوزم خیلی دوستش دارم شمرده شمرده وآروم شروع کرد به حرف زدن ولی هنوز شوکه به نظر میرسید

-کیبوم...به من بگو چی شده؟...چی میگی؟...چرا اینقدر عصبی هستی؟

دوباره داد زدم

-مگه نگفتم اون آشغالا با چه نگاهی بهم نگاه کردن مگه نگفتم اگه باهاشون تموم نکنی باهات بهم میزنم؟برات مهمه که من دیگه نخوامت؟برات مهمه؟اگه مهم بود به حرفم گوش میکردی حالا میبینی!! مشکلی نیست تو دوست داری بازم باهاشون دوست باشی؟باشه عیبی نداره ولی دیگه پشت گوشتو ببینی منم میبینی اینم از حرف آخرم دیگه حرفی ندارم

از صورتش معلوم بود که بغض کرده البته از صداشم..

-باشه چرا اینقدر جلو میری میخوای باهاشون دوستمو تموم کنم؟باشه تموم میکنم تموم شد چرا اینجوری میکنی؟

-با تو مثل آدم نمیشه حرف زد حتما باید بهت بگم باهات بهم میزنم؟باید باهات بهم بزنم؟

-خوب تموم میکنم دیگه...

اونم مثل من یه دفعه میترکید سریع بغلم کرد

-خوب اینقدر حساس نباش تمومش میکنم خوب...

مثل بچه ها توی بغل هم گریه میکردیم زنگ زد وبا اون آَشغالا بهم زد آخیش خیالم راحت شد ولی هنوز گریه میکردم

-کیبومم خوب بهم زدم دیگه چرا هنوز گریه میکنی؟

-تمین گفت دیگه مامانی به اسم من نداره اوووووپااااا

بیچاره مونده بود دیگه چه لیچاری بارم کنه اینقدر که من گریه میکردم

-خوب صبح میریم آشتی خوبه؟الان بریم هم اتاقیه بدبختش بیدار میشه گناه داره

-قول میدی؟کمکم میکنی؟

-آره عشقم آره نفسم

آروم بغلم کرد وبوسیدم ومنم...

***

ای جان قربونه پسره خوشگلم برم که اینجوری تنها نشسته رفتم سمتش از گوشه چشم قایمکی نگاه کرد این عادتش بود غرورش اجازه نمیداد راحت به کسی نگاه کنه...

-ببخشید مامانی آشتی؟کی اوما بدون پسرش که زنده نمیمونه...

سریع سرشو بالا آورد وتوی بغلم پرید تمام صورتشو پراز بوسه کردم حتی لباشو وبه نگاه های حسوده جونگی توجه نکردم هردومون مثله دیوونه ها گریه میکردیم بالاخره جونگی از هم جدامون کرد

-بسه دیگه خجالت بکشید

-تو حرف نزن همه چی زیره سره توئه!!! گنده دماغه دیوونه

-هی کیبوم به این یه چیزی بگو ها

-تو رو خدا بس کنید

نشستم وتمینو توی بغلم گرفتم ومو هاشو بوسیدم

-پسر خوشگلم...نگفتی آخر میخوای یکیو بهت معرفی کنم یانه

بهش نگاه کردم گونه هاش سرخ شده بود

-هـ همون پسر دیروزیه....اون خوبه اگه دوست پسر یا دوست دختر نداره

خندیدم وجلوی چشمای متعجب جونگی محکم بوسیدمش

-اووه کی اوما میخوای این گنده دماغ هردو مونو بکشه ببینش!!! چرا امروز اینجوری شدی

-مگه اشکالی داره پسرمو بوس کنم؟

-میخوای بوس کنی گونه وپیشونی ودماغ وجاهای دیگه رو که ازت نگرفتم که لبمو...

بقیشو نگفت توی این مسائل فوق العاده خجالتی بود

-خوب الان بهش زنگ میزنم بیاد

جونگی بایه حرکت فوق سریع برم گردوند ومحکم بوسیدم اوه داشتم خفه میشدم ای حسود کوچولوی من آروم دماغشو گاز گرفتم

- آخههههه چرا من اینقدردوست دارم دماغه من؟

-چی ؟تو به من گفتی دماغ؟

همه باهم خندیدیم ای جاااان پسرمم داره میخنده خندیدن تمین از اون شکار لحظه هاست به مینهو زنگ زدم وگفتم که بیاد پیشمون تمینو بغل کرده بودم که یه دفعه صداش دراومد

-اوه کی اوما...ببخشید واقعا ببخشید

-چی شده؟برای چی معذرت میخوای؟

-لباست کثیف شد

-چرا دماغتو باهام پاک کردی؟

از توی بغلم درش آوردم

-بمیرم باز خون دماغ شدی؟بگیر بالا تا دستمال در بیارم

دستمالو روی دماغش فشار دادم...

-سلام بچه ها...

اول گونه جونگی بعدش منو بوسید به سمت تمین رفت ولی عقب کشید

-چیه فقط برای خوشو بشه هنوز از اون دفعه ناراحتی از دستم؟

فقط سرتکون داد مینهو شونه بالا انداخت ونشست...

-مینهو الان که نگاهتون میکنم واقعا بهم میاید میخواید باهم باشید؟

تمین خجالت کشیده بود سرشو انداخت پایین...اوه اون لبخند محو چیه؟تمیـــــن

-هی میخوای پسرتو بهم غالب کنی؟

اووه بد حرفی زد اونم درباره تمینه مغرور

تمین-منم التماست نکردم که باهام باشی...

سریع ازجاش بلند شد ورفت الان تنهایی براش بهتر بود

-یااااا من شوخی کردم ناراحت نشو پسر...ای بابا کیبوم این چرا اینجوریه خیلی حساسه ها...مگه چی گفتم

جونگی-منم بودم بهم برمیخورد اینم حرفی بود زدی؟خیلیم دلت بخواد بهتر گیرت نمیاد

اوه من که احتمالا اشتباه که نشنیدم جونگی داشت از تمیـــــن دفاع میکرد؟جونگی؟

-جونگی؟خودتی واقعا؟

-اگه تو مامانشی پس منم باباشم مگه نه؟باید از پسرم دفاع کنم...

خندیدم وجلو رفتم وچندتا بوسه محکم ازش گرفتم

-اَه بسه حالمونو بهم زدید

---- برید پست بعدددددد


طبقه بندی: short stories،

تاریخ : پنجشنبه 14 فروردین 1393 | 10:11 ق.ظ | نویسنده : 제시카jessica | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.