تبلیغات
The Best Stories About Korean Groups - One shot/ Dont Leave Me Baby --Part2

اینم ادامشش

بدویید ادامه

img-20140316-wa0001.jpg

***

فصل امتحانات بود ودردسراش اصلا وقت نمیکردم برای یک دقیقه برای جونگیه عزیزم وقت بذارم خرخونی هم برای خودش دردسریه ها

-آآآآآآآه بالاخره تموم شد فصل پنج تموم شد

-کیبووووووم کمبود محبت گرفتم داره به این کتابات حسودیم میشه

خندیدم ویه بوسه سریع روی لبش گذاشتم وفصل شیشو باز کردم

-کیبوم قسم میخورم که اگه دوباره شروع کردی به درس خوندن میرم بیرون یه دوست دختر خوشگل میگیرم حالشم میبرم حالا هی بشین درس بخون...

خصمانه بهش نگاه کردم وبا کتاب توی سرش زدم

-خفه...بیا بغلم

سریع پرید روم و داشت جلو میومد که بوسم کنه ولی در صدا داد وسریع از جاش بلند شد

-برخرمگس معرکه لعنت...بیا تومینهو امروز بد خروس بی محل شدی

-چرا مگه چی شده؟

-هیچی بیا تو ...

به صورت داغونش نگاه کردم و زدم زیر خنده

-ای بسوزه پدر عاشقیییییییی ببین چه بلایی سره این بچه آورده

-اَه بس کن دیگه آره بد دردیه اصلا نمیتونم درس بخونم

وبا ناراحتی روی زمین کنارم نشست

-تازگیا به من زیاد سرمیزنی چیه میخوای مخ منو بزنی که مخ اونو برات بزنم

صورتش شیطون شد دستشو دوطرف صورتم گذاشت ومحکم فشار داد طوری که صورتم جمع شده بود

-کیبوم تو میتونی...باهاش حرف بزن دیگه خیلی داغونم تورو خدا...

-اصلا امکانش نیست تا میگم مینهو همچین اخم میکنه که انگار اسم عزرائیل آوردم اصلا فکرشم نکن...

-کیبوم دارم عذاب میکشم خواهش میکنم

-تقصیر خودته اون حرفو زدی اون خیلی مغروره غرورشو شکستی بااون حرفت

مثل این بود که بغض کرده باشه آروم آروم حرف میزد که اشکاش نریزه

-من که نمیدونستم اون اینقدر حساسه وگرنه این حرفو نمیزدم من شوخی کردم کاملا از لحنم مشخص بود

جونگی خندید

-هی مینهو میخوای من باهاش حرف بزنم فقط ممکنه دفعه بعد که دیدت با ماهیتابه بکوبه تو صورتت

-بذاره من فقط یه دقیقه ببینمش درست وحسابی... بزنه هم خوشم...

آخی دلم خیلی کباب شد مثل اینکه واقعا دوستش داره

-باشه باهاش حرف میزنم ولی اگه راضی نشد چی؟

-دوباره باهاش حرف بزن

معلوم بود ذوق زدست چون بعد این حرفش با ذوق خندید

-خیلی خوب مخمو زدی پاشو برو بذار به درسم برسم

با ذوق محکم بوسم کرد

-قربونه این مادر زن بامعرفتم برم

وباخنده بیرون رفت ای شیطون...

***

مثل همیشه سرمو توی بغلش گرفته بود و هر چندثانیه یه بار روی موهامو میبوسید

-تمین میخوام یه چیزی بگم بهت ولی قول بده قبل از اینکه حرفم تموم نشده حتی یک کلمه حرف نزنی مگر اینکه من ازت بخوام قول میدی؟

بهش اعتماد داشتم

-قول میدم...چی شده؟

-در باره مینهوئه...

خواستم حرفی بزنم

-قول دادی تمین...(سرتکون دادم)اون بهت علاقه داره اون روزم به شوخی اون حرفو زد تو نمیشناسیش برای همینم هست که اینقدر حساسیت نشون میدی اون از این شوخیا زیاد میکنه مثلا اون دفعه به منو جونگی گفت زوج دماغو ولی هیچکدوم ناراحت نشدیم وتازه باهاشم خندیدیم

-حرف اصلیتو بزن

-حرف اصلی من اینه که بیشتر از این،این پسرو عذاب نده اون شاید عاشقت نباشه ولی دوستت داره تو هم تا اونجایی که من دیدم بهش بی احساس نیستی خوشت میاد ازش ولی غرورت اجازه نمیده آزادانه بهش فکر کنی...بیا یه بار باهاش حرف بزن اگه خوشت نیومد دوباره سه باره باهاش حرف بزن مینهو همونیه که تو میخوای تا دلتم خواست براش شرط وشروط بذار ولی فقط بذار داشته باشت داره دیوونه میشه اذیتش نکن دیگه...

-خیلی خوب ولی براش شرط میذارم

-چه شرطی؟زیاد شیطونی نکنی ها بهم بگو

-نمیشه فقط به خودش میگم...حالا بگو کجا قایم شده

خندید وگوشیشو درآورد وبهش زنگ زد

-بدو بیا تا پشیمون نشده زود زود زود

به سرعت نور جلومون سبز شد یه لبخند قشنگ رو لبش بود خوب باید بگم تاحدی حق با کیبومه بهش بی احساس نیستم کیبومم به سرعت نور غیبش زد

-خوبی؟

-خوبم...توچی؟

-اوه داری حالمو میپرسی(باذوق خندید)من؟خوبم...خیلی خوب

یه نگاه متعجب بهش انداختم چیه احوال پرسی خوشحالی داره؟

-کیبوم بهم اصرار کرد که ببخشمت...نمیتونم روی حرفش حرف بزنم...میبخشمت

-ممنون عزیزم...

-من عزیز تو نیستم...

-آهان خوب من به کیبوم گفته بودم خوب قرار بودیه چیز دیگه هم بهت بگه خوب مثل اینکه خوب انگار فراموش کرده خوب من خواستم بگم خوب گفتنش سخته خوب من...

-اینقدر خوب خوب میکنی خودت خسته نشدی متنه جالبی نمیتونه باشه

-معذرت میخوام یکم هول شدم...

دستاشو بین پاهاش گرفت ولبشو گزید

-اگه حرفی نداری چرا وقتمو میگیری

باچشمای محزون نگام کرد

-تمین تو بدون اینکه بخوام وارد قلبم شدی...

-بدون اینکه بخوای؟باز داری تحقیرم میکنی؟

-نه نه مطمئنا کسی دوست نداره عاشق یه پسر بشه درک که میکنی؟دوست نداشتم یه پسرو دوست داشته باشم

-درک میکنم

-ممنون...

-پس بدرد هم نمیخوریم خدافظ

قصدم اذیت بودو موفقم شدم نمیدونم چرا اینقدر دوست دارم اذیتش کنم خیلی حال میده

-نه نه نه ای وای اصلا با احساس حرف زدن به من نیومده تمین من فقط میخواستم بگم دوستت دارم همین

-واقعا؟پس این مقدمه چینیا دیگه چی بود؟خوب حالا چی از جونم میخوای؟

-بیا باهم باشیم...

بهش نگاه کردم از اون لبخندای پسر کشم تحویلش دادم وابرو بالا انداختم ای وای این چرا اینقدر قدش بلنده

-باشه باهم باشیم

خندید وااااای چه بانمک میشه تندی بغلم کرد محکمه محکم وای چه حالی میده...اوووووه تمین این چه فکریه توی سرت منحرف؟سریع ازش جداشدم لبخند روی لبش بود من اگه این لبخنده رو پاک نکنم که تمین نیستم

- ولی یه شرطی داره توی طول دوستیمون حق نداری بغلم کنی حق نداری بوسم کنی ولی یه تخفیف!!!! میتونی دستمو بگیری

لبخندش محو شد ها ها به من میگن تمین

-چرا؟خوب این کارا رو همه انجام میدن...

-من نمیخوام انجام بدیم مشکلی داری میتونیم شروع نشده تمومش کنیم...آره خوب....اووووم اینجوری بهتره هم برای من هم برای...

-نه قبوله...اگه به منه همینجوری خشک وخالی نگاتم بکنم برام کافیه...

آخی چطوری دلم میاد اینقد اذیتش کنم آخه؟ تمینه بد !!!دستمو گرفت به صورت خودش چسبوند و ذوق زده خندید اوه این دیگه خیلی قاتی داره

-بهم چی میگی عزیزم؟

-مینهو...قراره چی بگم پس...

-مثله کیبوم بهم بگو اوپا...

-لوس بازیه دوست ندارم

-خیلی خوب بگو مینهو

به صورتش نگاه کردم بازم صورتش محزون ومعصوم شده بود

-شاید بعضی وقتا بهت بگم اوپا

-بعضی وقتا؟

-آره وقتی میخوام خرت کنم

بلند خندید ودستاشو باز کرد که بغلم کنه ولی دستاشو بست

-ببخشید...

میخواستم بخندم ولی عضلات صورتم بیحس شده بود همینطور دست وپاهام سرم گیج رفت داشتم میوفتادم که مینهو گرفتم دیگه چیزی نفهمیدم فقط سیاهیه مطلق بود

***

وقتی بلندشدم مینهو بالای سرم بود وبانگاه پراز غم بهم نگاه میکرد دستم توی دستش بود وای دستاش گرمه گرم بود گرمای دستاش توی وجودم پیچید ویه حس لذت بخشو توی بدنم حس کردم عاشق گرمای دستش بودم یه دفعه اشکش ریخت

-خوبی تمینم؟خوبی عزیزم؟

-خوبم چرا گریه میکنی؟گریه نکن عزیزم...

-نزدیک بود از پشت بوم خوابگاه پرت بشی پایین نزدیک بود از دستت بدم میگی چرا گریه میکنی؟

-خیل خوب اوپای خوشگلم بیا جلو ببینمت

سرشو جلو آورد وبه عادت همیشگی سرشو روی پیشونیم گذاشت اشکاش گونه منو هم خیس کرد

-هی مینهو بس کن خیسم کردی پسر

-نمیتونم وقتی به این فکر میکنم که نزدیک بود از دستت بدم قلبم از جاش درمیاد

من که الان سالمم منو نگاه کن...

بهم نگاه کرد

-اوه لا لا چه اوپا از نزدیک خوشگله...

خندید واشکاشو پاک کرد...

-فدات بشم بخند همیشه...

دستمو روی صورتش گذاشت وآروم کف دستمو با لباش قلقلک داد حس لذت بخشی رو توی وجودم احساس کرد دوست داشتم بوسش کنم ولی دوست ندارم عشق پاکمونو خراب کنم...به این میگن عشق...نتونستم تحمل کنم دستمو از روی صورتش برداشتم روی انگشت اشاره ام یه بوسه گذشتم وبه سمت لباش بردم وانگشتمو روی لبش گذاشتم مثل این بود که واقعا دارم میبوسمش چشماشو بسته بود ویه لبخند کوچولو روی لبای خوش فرمش بود آروم انگشتمو بوسید با شیطونی انگشتو روی لب خودم گذاشتم وخندیدم مینهو هم آروم خندید خیلی آروم تر از اون روزی شده بود که دیده بودمش یعنی اولین روز دوستیمون امروز سالگرد دومین سال دوستیمون بود من لی تمین مغرور اعتراف میکنم بیشتر از جونم دوستش دارم ولی تا حالا بهش نگفتم درحالی که اون خیلی راحت ابراز علاقه میکنه الان وقتشه!!!! روی پشت بوم میخواستم بهش بگم جایی که مثلا میخواستم جشن تولد دوستیمونو بگیریم که این غش کردنای من همه چیزو خراب کرد حتی نزدیک بود بیفتم واز ساختمون به اون بلندی پرت بشم...

-اوپااااا....

-خدا به خیر کنه...جااااانم...

-دوستت دارم...خیلی زیاد

-جا بهتر از بیمارستان بود که بهم اعتراف کنی...

-ترسیدم دیگه فرصتی نشه که بهت بگم...

-تمین کی این غشا وسرگیجه ها ودکتر وبیمارستان رفتنا وخون دماغ شدنا تموم میشه دیگه تحمل ندارم

یه لبخند محزون زدم

-خوب میشم گلم خوب میشم عزیزم یکم تحمل بکن یکم تحمل عزیزم

اشکاش پایین ریخت

- تمین تو داری به من دروغ میگی دیروز خواستم خوشحالت کنم رفتم اتاقتو تمیز کنم زیره تختت یه عالمه قرص پیدا کردم

عصبانی شدم وصدامو بالا بردم

-تو حق نداشتی بری توی اتاق من سرک بکشی اون قرصا هیچی نیستن فقط واسه این غشا وخون دماغ نشدنه

متعجب بهم نگاه کرد وچشماش درشت شد

-من توی اتاق تو نرفتم من کله دیروزو با تو بودم یه دستی زدم ولی مثل اینکه لازم شد یه سر به اتاقت بزنم! شده درباره اون قرصای لعنتی تحقیق کنم ولی بالاخره میفهمم برای چیه

-مینهو رفتی توی اتاق من دور منو هم قبلش خط بکش

و اشکم پایین ریخت سریع به طرفم اومد وبغلم کرد میدونه که نباید اینکارو بکنه ولی الان منم به این آغوش احتیاج داشتم با تمام وجود به خودم فشارش دادم

-تمینم تورو به خدا بگو چه خبره بگو دارم دق میکنم

با اعصاب خوردی بدون توجه به اینکه توی بیمارستان بودیم فریاد زدم

-لعنتی بفهمی بدتر میشی فکر کردی بفهمی چه مرضی دارم راحت میشی نه اصلا اینطور نیست

باشدت غیر قابل تصوری اشک میریخت سرشو توی بغلم گرفتم وموهاشو بوسیدم خودمم گریه میکردم وموهاشو نوازش میکردم...

-گریه نکن عزیزم گریه نکن عشقم ببخشید صدامو بردم بالا...ببخشید عزیزم

-تمین من تحملشو دارم...بهم بگو...

-نداری...

-تمین اینجوری بدتر داری دیوونم میکنی

وخیلی عصبی دستشو توی موهاش کشید

-لو...لوسمی...

شوکه بهم نگاه میکرد حتی پلک نمیزد دهنش نیمه باز بود اشکاش توی چشماش جمع شده بود بایه پلک زدن نصفه نیمه اشکو پایین انداخت میدونستم طاقتشو نداره چشماش بالا رفت وسفید شد وبعد از اون روی زمین افتاد فقط تونستم جیغ بزنم وکمک بخوام

***

کلاهو تا ابروم پایین کشیدم وتوی ابروهام مداد کشیدم شاید کم پشتیش کمتر معلوم بشه از عوارض شیمی درمانی ریختن موهام بود که این اتفاقم داشت میوفتاد باید میرفتم خون امو عوض میکردم همه موهای صورتم نریخته بود وباعث شده بود هر تیکه از صورتم یه رنگی باشه برای همین همشه موهای صورتمو به غیر از ابروهامو میزنم فکر کنم کارم به تاتو هم برسه مینهو از پشت بغلم کرد

-هی مینهو تو که نمیخوای عشقمون بااین چیزا خراب کنی؟...این عشق نیستااااا

-دلم میخواد بغلت کنم این افکار عتیقتو بنداز دور پیرمرد....دوست دارم عشقمو بغل کنم من که مثل تو بی احساسم نیستم...

-عشقت داره کچل میشه میگی چیکار کنم؟خیلی زشت شدم نه؟

کلاهو از توی سرم پایین کشیدم ولبامو آویزون کردم خودم دلم نمیومد موهامو بزنم برای همین گذاشتم خودشون بریزن به همین دلیل مسخره موهام تیکه تیکه ریخته بودن واز نبودنشون بدتر شده بود مینهو دست توی موهام کرد وهمراه با دستش چندتار مو از توی سرم درآورد دردی نداشت چون خیلی سست بودن

-تمین فایده نداره باید موهاتو بزنم...

-خیلی خوب....

روی صندلی نشستم وصدای ریش تراش برقی که روی سرم کشیده میشد آزارم میداد وباعث میشد برای موهای از دست رفتم اشک بریزم مینهو آرومه آروم بود از اون روزی که فهمید چه بیماری دارم جاشو با اونیو عوض کرد وشد هم اتاقیم مثل یه مرد افسرده شکسته شده بود حتی وقتی به اصرار راضی شد موهاشو شونه بزنم چندتا تار سفید توی موهاش دیدم وگریه های شبانش هم از دیدم دور نمیموند کی اوما بدتر از مینهوئه چون دومین نیمه وجودش ترکش کرده بود بدون هیچ خبری ترکش کرده بود احتمالا رفته کره یا حداقل اینکه....اصلا دوست ندارم بهش فکر کنم...این بود اون عشقی که کی اوما ازش حرف میزد میدونم اگه جونگی یه روز برگرده میبخشتش چون هنوزم دوستش داره وکافیه من ازش بد بگم اون وقته که حسابمو کفه دستم میذاره یه بوسه روی گونم اومد

-گریه نکن دوباره درمیاد خوب میشی بازم باهم جشن تولد دوستیمونو میگیریم شایدم جشن تولد ازدواجمونو

برگشتم سمتش جلوم زانو زد واز توی جیبش یه جعبه درآورد ودرشو باز کرد یه حلقه خیلی خوشگل توی جعبه بود

-مینهو من مریضم اصلا معلوم نیست که زنده بمونم یا نه من...

-حتی اگه تا دوماه دیگه زنده باشی دوست دارم همسرم باشی حتی برای دوماه

-چرا آینده خودتو داری خراب میکنی میتونی با یه پسر یا یه دختر خوب باشی وباهاش ازدواج کنی

-بدون تو آینده ای ندارم اینده من تویی بدون اگه روزی نبودی منم نیستم

مردد بود اگه میمردم اون یه بیوه مرد میشد وشاید دیگه کسی باهاش ازدواج نمیکرد

-اوه مثل اینکه بد موقع اومدم

-کیبوم اون روی حرفت حرف نمیزنه بهش بگو قبول کنه

توی صداش بغض بود اشکای کیبوم پایین ریخت

-هی تمین مطمئن باش اون مثل جونگی ازت استفاده نمیکنه وبعد ولت کنه قبول کن بدون واقعا دوستت داره قبول کن پسر قشنگم...

لبمو گزیدم واروم حلقه رو از توی جعبه در آوردم

-قبوله...

آروم خندید وحلقه رو توی دستم کرد صدای دست زدن کیبوم متوجهمون کرد

-مبارکه خوشبخت بشین

برای اینکه گریش بیشتر رسواش نکنه لبشو گزید وبیرون رفت اروم جلو اومد چشمامو بستم تمام وجودم داغ شده بود بالاخره لب های داغ ونرمشو روی لبم فشار داد نا خودآگاه اشکم پایین ریخت یعنی روزی میرسید که دیگه نتونم ببوسمش؟...

***

با ذوق وشوق دمه دره کلیسا رژه میرفت ای وای چه هوله باهم ست کرده بودم البته یکم با ست های همیشگی فرق داشت من کت سفید ولباس مشکی ومینهو کت مشکی ولباس سفید من کراوات سفید ومینهو مشکی وهردو کفشای سفید ومشکی جلو رفتم دستامو گرفت

-تمین مثل فرشته ها شدی...

-این کلاه گیسه رو خیلی با کی اوما گشتم تا پیدا کردم مثله موهای خودمه

-مطمئنی که شبیهه موهای خودته؟

آروم خندیدم

-خوب نه موهای خودمه...همشونوجمع کردم کی اوما داده بود به دوستش برام کلاه گیس درست کرده خوب شده؟

-عالیه عزیز دلم...

سریع توی بغلش گرفتم منم بغلش کردم ولی با احساسی که توی بینیم داشتم سریع جداشدم واز توی جیبم دستمال درآوردم وروی دماغم گذاشتم ولی خدارو شکر خون نیومد بامینهو داخل یه صحنه آماده شده واسه عکس رفتیم عکاس دیر اومده بود وکی اوما داشت ازمون عکس میگرفت نه برای ما برای خودش

-هی تمین شوهرته ها یکم بیشتر بچسب بهش عکس بد درمیاد ها

-(باخنده)خیل خوب

ومحکم به مینهو چسبیدم

-حالا جلوتو نگاه کن ولبخند بزن از اون خوشگلاش

به جلو نگاه کردم ولی از چیزی که دیدم شوکه شدم مینهو هم دیدش

-یاااا لبخند بزن دیگه

مینهو کمرمو یکم فشار داد یعنی اینکه به حرف کیبوم گوش کنم این کارو کردم ووقتی عکسو گرفت دستشو کشیدم که ببرمش جایی که چشمش به پشت سرش نخوره

-تمین ولش کن کیبوم جونگی پشت سرته

-دا...داری باهام شوخی میکنی؟

-نه قسم میخورم...

-یکیتون بره وبهش بگه دیگه نمیخوام ببینمش...

متعجب شدم فکر میکردم هنوزم دوستش داره ووقتی برگرده میبخشتش ولی مثل اینکه اشتباه فکر میکردم مینهو به سمت جونگی رفت دوست نداشتم بدونم عکس العملش چیه فقط کیبومو به سمت پشت کلیسا بردم هنوز هیچ کدوم از مهمونا نیومده بودن

-کیبوم میخوام از همون قولایی که وقتی میخواستی با مینهو دوست بشم ازم گرفتی بهم بدی حرف نزنی تا من حرفم تموم بشه قول میدی؟

-قول میدم عشقه مامان

-سریع میرم سره اصل مطلب میدونی همیشه از مقدمه چینی متنفر بودم شاید الان وقتش نباشه تو میخوای جونگی رو ببخشی؟...

-دیگه هیچ حسی بهش ندارم نه دارم ازش متنفرم شک کرده بودم که بهم حسی نداره از اینکه تورو راحت میبوسیدم و اون هیچ کاری نمیکرد با دوستای مزخرفش میگشت در حالی که قول داده بود دیگه باهاشون نگرده خیانت میکرد من دوستش داشتم واسه همین ندید میگرفتم شاید یه روز از خودش خجالت بکشه باخودم میگفتم شاید من اونقدر خوب نبودم که رفته دوست دختر گرفته اون شبه آخر که گفت باهم باشیم دودل بودم ولی تسلیم خواسته کثیف اون عوضی شدم وهمون شب وقتی توی خواب بودم ترکم کرد ازش متنفرم

-خیل خوب خیالم راحت شد خواستم بگم....کیبوم بعد از مرگم با مینهو ازدواج کن گفتنش برام سخته ولی به تنها کسی که اعتماد دارم تویی نه هیچ کس دیگه دوست دارم تو کنار مینهو باشی تو اخلاقاشو میشناسی میدونی چی دوست داره چی دوست نداره وکلا همه چی به تو اعتماد دارم فقط میتونم اونو دست تو بسپارم و میدونم تو هم بهش یه احساسی داری واز احساسی که بهش داری خجالت میکشی ولی من قسم میخورم وقتی متوجه این موضوع شدم خیلی شاد شدم حداقل فهمیدم یکی هست که میتونم اونو دستش بسپرم...قول بده تا قلبم اروم بشه کیبومی...

اشکاش پایین ریخت وبغلم کرد

-میشه توی روز عروسی از این حرفا نزنی حداقل امروز از مرگ ومیر حرف نزن

مینهو بود که این حرفو زداز هم جدا شدیم خیلی گریه کرده بود وتمام گریمش توی صورتش پخش شده بود خندیدم وپیشونیشو بوسیدم

-بیا جلو مینهو...تو هم بهم قول بده

-قولی نمیدم...کیبوم تو نباید به من احساسی پیدا میکردی مگه نمیگفتی تمین پسرته به عشق پسرت نظر داشتی؟

گریش شدت گرفت

-مینهو قسم میخورم اگه بیشتر از این اذیتش کنی عروسی رو بهم میزنم تو هم قول بده که وقتی من مردم فقط با کیبوم ازدواج کنی...

-بسه...بیاید بریم توهم صورتتو بشور کیبوم افتضاح شدی...از آرایشگره که اینجاست خواهش کن یکم درست راستت کنه با این قیافه میخوای شاقدوش باشی بدو بدو برو خوشگل کن بدو

سریع به سمت دیگه ای رفت مینهو بهم لبخند زد

-دیگه از این کارا نکن خوب؟...تو قرار نیست بمیری داری درمان میکنی پس چرا موهاتو از دست دادی؟ها؟

-هیچ بیمار سرطان خونی تاحالا زنده نمونده که من بخوام زنده بمونم...قول بده مینهو قول بده بدون اینکه اذیتش کنی بعد از مرگم باهاش ازدواج میکنی...

صداش از حالت نرمال بالاتر بود

-تو روز عروسیم نمیتونم به عشقم بگم باشه وقتی مردی میرم بایکی دیگه ازدواج میکنم نمیتونم چرا نمیفهمی؟

سریع بغلش کردم

-خواهش میکنم اوپا خواهش میکنم

-تمین...باشه قول میدم

-اگه زیرش زدی هیچ وقت نمیبخشمت

اروم سر تکون داد لبخند زدم ولبای خوش فرمشو تا جایی که میشد محکم بوسیدم دوباره ودوباره حسی توی وجودم میگفت فرصت آخره برای بوسیدن لبهاش میخواستم از فرصتم استفاده کنم. رنگ سیاه وسرخ خون سفیدی لباسمو رنگی کرد

***

ناباور به کسایی که جسم تمینو بلند کرده بودن تا توی ماشین بذارن خیره شد جلو رفت ودست یکی رو گرفت

-کجا میبریش امروز عروسیشه باید بریم توی محراب باید حلقه بکنم توی دستش باید ببوسمش بعد بریم خونمون کجا میبریش؟

-متاسفم ...

-نه باید تبریک بگی ازدواج که تاسف نداره داره؟تمین تو هم داری باهاشون میری؟تمینم...این ارایشگره صورتتو خیلی سفید کرده شدی رنگه گچ هم رنگه کت وشلوار ازدواجت پاشو بریم الان دیر میشه ها پاشو دیگه پاشو

جونگ هیون هم هنوز اونجا بود وگریه میکرد:(( مینهو ولش رفته پیشه خدا))

-رفته پیش خدا؟با چه اجازه ای رفته پیشه خدا خودسر شده؟بدون اجازه رفته؟تمین پاشو ببینم اگه میخوای بری پیش خدا باید منو هم باخودت ببری وایسا باهم بریم خوب؟....وایسا باید باهم ازدواج کنیم قول دادی باهام ازدواج میکنی...حالا ازدواج نکرده میخوای کجا بری؟ببین همه مهمونا اومدن تو به این زودیا قرار نبود از پیشم بری

حلقه رو از جیبش درآورد

- بیا اینم از حلقمون دیگه چی مونده؟آهان بایدببوسمت

روش خم شد ولب های سرد ویخ زدشو بوسید

-چه سردی عزیزم میخوای بغلت کنم گرم بشی همیشه میگفتی گرمای دستامو دوست داری گرمای بدنمو دوست داری

سریع بدنشو توی آغوشش گرفت جونگ هیون کشیدش وسیلی محکمی توی صورتش زد بلکه به خودش بیادولی شوکه بهش خیره شد چشماش سفید شد وقبل از اینکه بیوفته توی آغوش کیبوم افتاد اونم شوکه وگریان بود با این حال نگهش داشت و روی زمین نشست واشکاش روی صورت مهتابیه مینهو میچکید

***

به عکس خودمو تمین نگاه انداختم عکسه روزه عروسی دلم اندازه تمام دنیا براش تنگ شده شاید خدانخواسته بود ماله هم باشیم این عکسو کیبوم توی اتاق گذاشته بود آره کیبوم!!!به قولی که به تمین داده بودم عمل کردم این عکسو وقتی توی اتاق گذاشت میگفت تمین نباید فراموش بشه باید همیشه توی ذهن وزندگیمون باشه این زندگیه منه، من کیبوم و....تمین




طبقه بندی: short stories،

تاریخ : پنجشنبه 14 فروردین 1393 | 10:12 ق.ظ | نویسنده : 제시카jessica | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.