تبلیغات
The Best Stories About Korean Groups - i waana love-13
سلااااااااااااااااااااااااااااااااام

عیدتون مبارککککککککککککککککککککککک

وای دلم برا همتون تنگ شده بود باور کنین نت نداشتم

در هر صورت برای تاخیر میانههههههه

عیدتونم دوباره مفالکککککک

قسمت سیزدهم
با چشمای گرد شده بهش نگاه کردم  اما نتونستم جلوی خودم و بگیرم و عین بمب اتمی منفجر شدم.
صدای خندم کل قبرستون و پر کرد...سرم و دوباره بالا آوردم و به سرتاپای پر از گلش نگاه کردم و صدای خندم بلند تر شد.
کلی خندیدم تا بالاخره آروم شدم و گفتم:
-یا....تو چرا اینشکلی شدی؟؟.
با لبای آویزون به چاله ی پر از گلی که کمی اونطرف تر بود اشاره کرد:
-پام پیچ خورد ...و افتادم توی اون چاله هه.
جلوی خودم و گرفتم تا نخندم و ادامه دادم:
-حواست کجاست تو دختر...خیلیییییییی دست و پا چلفتی هستی هااا.
-چححح حالا خوبه از دستی نیفتادم.
-اگه از دستی بیافتی که بهت نمیگفتم دست و پا چلفتی چون از عمد بوده اما آدم احمق نیست که خودش و پرت کنه توی چاله ی پر از گل پس این یعنی اینکه دست و پا چلفتی هستی...اگه نبودی احمق بودی.
-خوب دیگه حالا...به جای اینکه دلداری بدی داری این طوری میکنی.
آخه خیلی بامزه ای...میدونی نمیتونی..
با دیدن لب های کبود بورا حرفم نصفه موند:
-یا ...چرا داری میلرزی؟
-خوب معلومه که چرا دارم میلرزم...نزدیک زمستونه و منم افتادم توی چاله ی پر از گل و سر تا پام خیس شده.
-وااااای...الان مریض میشی...بدو بیا بریم یه جایی.
-کجا.
-بیا بریم میفهمی.
دست بورا رو توی دست هام گرفتم و شروع کردم به دویدن...جلوی یک فروشگاه ایستادم و باهم وارد فروشگاه شدیم .
به سمت فروشنده رفتم و کافشن و شلوار و ژاکتی رو که برداشته بودم و روی پیشخوان گذاشتم و پولش و حساب کردم و لباس هار و به سمت بورا گرفتم:
-بیا برو توی اتاق پرو و سریع لباس هات و عوض کن تا سرما نخوردی.
لباس ها رو از دستم گرفت و به سمت اتاق پرو رفت.
بورا:
لباس ها رو از دستش گرفتم و وارد اتاق پرو شدم.
به خودم توی آیینه نگاه کردم و لبخندی روی لب هام نشست...چقدر مهربون که میشد باحال میشد...وای خدا همین الان داشتم یخ میزدم پس چرا الان اینقدر گرمم شد؟هان؟
لباس هام و عوض کردم و از اتاق پرو بیرون اومدم...شلوار جین آبی کمرنگ با ژاکت سفید و کافشن بادگیر قرمز.
با دیدنم لبخندی روی لبهاش نشست:
-خیلی بهت میاد.
از فروشگاه بیرون رفتیم و توی جاده ی باریک کنار قبرستون که سنگ فرش های منظمی داشت شروع کردیم به قدم زدن...بارون هنوز هم نم نم میبارید...چتر نداشتیم برای همین هردومون کلاه هامون و سرمون گذاشته بودیم.
یکهو روش و بهم کرد:
-نظرت با کیک ماهی داغ چطوره؟...یک آجومایی رو میشناسم که کمی اونطرف تر دکه داره و کیک ماهی میفروشه ..خداییش خیلی خوشمزس.
یکم فکر کردم و دیدم که خیلی میچسبه واسه همین با لبخند گفتم:
-بریم.
دوباره دستم و گرفت و شروع کرد به دویدن...به یک دکه ی کوچیک کنار خیابونی رسیدیم...با لبخند به اجومایی که اونجا ایستاده بود سلام کرد و آجوما هم با خوشرویی جواب سلامش و داد و باهاش احوال پرسی کرد،فکر کنم زیاد این جا میومد اخه آجوماهه که نیل بهش میگفت هلمونی قشنگ میشناختش.
اولین سیخ کیک ماهی رو برداشتم و توی دهنم گذاشتم...وای خدای من چرا اینقدر خوشمزه بود...خیلی خوشمزس.
سیخ های بعدی رو تند تند برمیداشتم و توی دهنم میچپوندم...همونطور میخوردم و به اطراف توجهی نمیکردم..تنها زمانی که حس کردم دارم میترکم دست از خوردن برداشتم و اونموقع بود که چشمم افتاد به نیل و دیدم که با دهن باز فقط به من چشم دوخته.
در حالی که هنوز دهنم پر بود و داشتم میجویدم گفتم:
-چیه چرا اینطوری بهم زل زدی.
با همون دهن بازش گفت:
-مطمئنی که تو آدمی؟سیری ناپذیری؟.
-چحححح...خودت که از من بیشتر میخوری.
-هر چی هم باشه من پسرم...تازه کلی هم میرقصم همش میسوزه.
-خوب منم دخترم...مگه دخترا حق اینکه زیاد بخورن ندارن...تازه منم کلی ورزش میکنم و توی سرکار هم کلی راه میرم و بیشتر میسوزونم...حتی بیشتر از تو.
-واقعا که سیری ناپذیری.
-خودت....من موندم که چرا اینقدر لاغری تو...یک مشت پوست و استخون بیشتر نیستی...به خدا بده پسر اینقدر لغره باشه...یکم از چانگجو یاد بگیر ... ببین چه بازوهایی داره...به اون میگن مرد...حالا بازوهای تورو ببین...من با یک دستم بگیرمش انگشتام بهم میرسه.
-اهههههه چقدر گیر دادی...اصلا هم اونقدر ها که میگی لاغر نیستم...بعدشم تو به بازوهای چانگجو چیکار داری؟اون رزمی کار بوده تازه منم خیلی هم هیکلم خوبه و قدم هم از چانگجو بلند تره.
-فقط یک سانت بلند تری ها.
-یک سانت هم خودش یکسانته...قطره قطره جمع گردد وانگهی دریا شود...قد من هنوز هم رشد میکنه.
-اونوقت قد چانگجو که از تو کوچیک تره میخواد ثابت بمونه؟
-اییییییش چقدر گیر دادی...برگردیم خونه.
جلو جلو راه افتاد و منم در صورتی که به زور جلوی خندم و گرفته بودم پشت سرش رفتم.
تا وقتی که اتوبوس اومد هوا تقریبا تاریک شده بود...ام پی تریم و در اوردم و توی گوش هام گذاشتم...داشتم میرفتم توی حس که صدایی شنیدم...چشمام و باز کردم و دیدم نیله...استپ کردم تا ببینم چی میگه.
نیل:یکیش و بده به من.
یکی از هنذ فری هام و در آوردم و به سمتش گرفتم...از دستم گرفتش و توی گوشش گذاشت و با هم توی سکوت به شعر گوش دادیم، آی ونا لاو خودشون بود.
داشتیم شعر گوش میدادیم که یکهو سنگینی جسمی رو روی شونم حس کردم...سرم و کمی کج کردم و دیدم که نیل خوابش برده و سر اونه که روی شونم افتاده...دوباره اون حس سراغم اومد.
سعی کردم که ثابت بمونم و تکون نخورم تا بیدار نشه...میتونست راحت بخوابه چون قبرستون خارج از شهر بود و تا شهر حدود یک ساعت و خرده ای راه بود.
خیر سرم ثابت واستاده بودم تا اون بیدار نشه اما نفهمیدم چطور خودم خوابم برد.
با صداش که اسمم و صدا میزد بیدار شدم:
-یاااا....بلند شو...کیم بورا بلند شو رسیدیم ایستگاه آخر.
عین جن زده ها از خواب پریدم:
-وای چرا زود تر بیدارم نکردی؟.
-مگه بیدار میشدی هرچی صدات کردم...گفتم بزار برسیم ایستگاه آخر....اشکال نداره فوقش باید تاکسی بگیریم.
از اتوبوس پیاده شدیم و از همونجا تاکسی گرفتیم....به محض رسیدن به خونه به سمت تخت رفتم و خودم و روش پرت کردم و بدون توجه به سوالای اونجی و آرام خیلی راحت خوابیدم.
امروز واقعا برای من روز فوق العاده ای بود...بیشتر روز و با اوپای خودم بودم و دوباره برام مثل رویا بود...نمیدونم چرا با اینکه این همه وقته دارم باهاشون زندگی میکنم بازم بعضی چیز ها برام غیر قابل باوره.
روز ها پشت سر هم میگذشتن و هیچ اتفاق خاصی رخ نمیداد...نمیدونم چرا اون دیوید دلش نمیخواد از ژاپن برگرده...حس بدی داشتم...میترسیدم قبل از اینکه به دیوید بگم تمام کارای هیجین نقش بوده...اینکه دوسش نداره و خیانتش و همه ی اون کارا فیلم بودن اتفاق بدی رخ بده....میدونم دلیلی نداشت نگرانیم اما دل آدم دست خودش نیست.
پسرای تین تاپ داشتن واسه کنسرت سئولشون آماده میشدن و برای همین سرشون به شدت شلوغ بود.
کریسمس داشت نزدیک میشد و خوشحال بودم که برای چند روز از شر مدرسه خلاص میشم...تصمیم داشتم که موهیول و هیجین و برای کریسمس دعوت کنم تا بیان اینجا...موهیول که مجبور نبود تمام عمرش و توی اون چار دیواری بگذرونه...اونجوری که میپوسید.
با اونجی و آرام به بازار رفتیم و هدیه های کریسمسمون و با یک درخت خوشکل خریدیم.
درخت و خیلی خوشکل تزئین کردیم...عکس پسرا رو هم به درخت آویزون کردم...حتی وسایل تزئینی مارک تین تاپی هم خریده بودم...نه تا تاج خوشکل که همش و به درخت اویزون کردیم.
دستام و به کمرم زدم و با ذوق به درخت نگاه کردم و همون موقع بود که زنگ در و زدن.
ارام به سمت در رفت و بعد پسرا وارد خونه شدن و با دیدن درخت کلی ذوق کردن.
ریکی:وااااااااااو خیلی خوشکه.
چونجی:وای خدا من عکسم چقدر نازه...عکس منه که خوشکل کرده درخت و.
نیل: ترش نکنی عزیزم.
-نه عزیزم چون راسته.
-الجوک نمکیخواد زیاد جو بدین چون خودمم که خوشکل کردم درخت و.
ریکی:نخیرم منم.
کپ: منم منم.
صدا م تا حد امکان بالا بردم: بله ماهم که اینجا کاهو...شیش ساعته عمتون افتاده به جون این درخت داره تزئین میکنه.
نیل بهم نگاهکرد: اما اگه عکسای ما رو نمیزدین که اینقدر خوشکل نمیشد.
-چححح اونشوم سلیقه ی خودمه.
کپ:وای خدا باورم نمیشه که اینقدر زود یکسال گذشت....یادتون میاد پارسال این موقع ژاپن بودیم.
نیل: ئه بچه راستی من دیوید و بوسونگ و واس کریسمس دعوت کردم اینجا...البته دیوید الان ژاپنه فردا برمیگرده.
وای خدا چه موقعیت خوبی پیش اومد ..گفتم:
-منم دوستام و دعوت کردم.
ریکی: دوستات؟
-موهیول و هیجین.
آرام:آخ جووووووون اوپا موهیول هم میاد اینجا؟.
به اتاق رفتم و همونجا به هیجین زنگ زدم و دعوتشون کردم...کلی خوشحال شد....نشستم به نقشه کشیدن که خدایا حالا چطوری حقیقت و به دیوید بگم.
کلی فکر کردم و آخرم تونستم به این نتیجه برسم که عین آدم برم روبه روش و بهش بگم...فقط خدا کنه حرفم و باور کنه....اما دلیلی نداره که باور نکنه.
نیل گفته بود که فردا صبح میرسه برای همین ساعتای دوازده ظهر بود که از خونه بیرون زدم...امشب کریسمش بود و باید برای دیدن هیحججین آمادش میکردم.
وارد خونه شدم و به سمت اتاقش رفتم،یا دیدنم لبخندی زد و کلی حالم و پرسید و گفت دلش برام تنگ شده بود...حتی سوغاتیم و هم بهم داد...یک بلوز بافتنی آستین کوتاه شیری رنگ که جاوی سینش و آستیناش خیلی خوشکل سنگ دوزی شده بودن...تصمیم گرفتم که برای امشب تنمش کنم.
همونطوری داشتیم حرف میزدیم اما من هنوز حرفی از هیجین به میون نیاورده بودم..بالاخره شجاعتم و جمع کردم و گفتم:
-امشب میای خونمون دیگه نه.
-اوهوم..داداشیم دعوتم کرده مگه میشه نیام.
-راستش....من هیجین و دعوت کردم.
-چ...چی...هیجین؟؟چرا؟.
-بهت نگفتم نه...اون دوست بچگی هامه و برای همین دعوتش کردم.
-پس...فکر نکنم بتونم بیام.
-اما بایدبیای.
-من از هیجین متنفرم...دوست ندارم ببینمش.
-دروغ میگی...من میدونم که چقدر دوسش داری...اگه دوسش نداشتی چرا باید براش نقش بازی میکردی.
-دوسش دشاتم اما اون کسی بود که بهم خیانت کرد پس دیگه ارزشی برام نداره.
-اما اون بهت خیانت نکرد.
-همه چیز خیلی واضح بود چطوری میتونی بگی خیانت نکرد.
-اما اونا همش فیلم بودن.
سکوت کرد و با تعجب بهم نگاه کرد:منظورت چیه که فیلم بودن.
-یعنی اینکه فیلم بودن دیگه.
-مسخرست...چه دلیلی داره اون بخواد واسم فیلم بازی کنه.
-اون دوست داره...باور کن عاشقته اما مجبور بود اونکار و بکنه.
پوزخندی زد: مجبور بود..کی مجبورش کرده بود.
-خودش...اون دارره تاون پس میده...تاوان گناهش بود که اونکارو با تو کرد.
سکوت کرد و با چشمای گرد شده نگام کرد: منظورت چیه..چه گناهی.
-حقیقتش...داستانش خیلی طولانیه.
-میخوام بشنومش.
همه چیز و از همون اول براش تعریف کردم...اینکه شیش سال پیش چه اتفاقی افتاد و اینکه ان زندگیش و متعلق به موهیول میدونه....دیوید حتی از وجود موهیول خبر هم نداشت.
به چشماش که پر از اشک شده بودن نگاه کردم...سرش و با ناباوری تکون داد و گفت:
-اون داشت چنین دردی رو تحمل میکرد اونوقت من...
با اولین قطره اشکی که روی گونش چکید سرش و پایین انداخت...دستم و روی شونش گذاشتم و کمی فشردم:
-اشکالی نداره...در عوضش امشب باید جبرانش کنی...اون لیاقتت و داره.
سوار اتوبوس شدم و روی صندلی نشستم...باورم نمیشد که اینقدر آسون بود....لبخند از روی لبهام محو نمیشد...چقدر کمک کردن به بقیه خوب بود...دوتا ادمی که عشق و میخواستن اما احمق بودن.
عشق میخواستن؟؟؟ناخود آگاه یاد آی واننا لاو افتادم و شروع کردم به زمزمه کردنش:
-نا ایجن سارانگ هاگو شیپو...ایجه نادونا...هونجاما آپونگی شیرو...
ایجه کونگ چون هاجیما...چلته نول اورلی جیمانا.(دیگه نگران نباش هرگز اشکت و در نمیارم)
نان ایجه سارانگ هاگو شیپو.(من الان عشق میخوام.)
منم الان عشق میخوام...اما حیف دنیای کسی که من میخوامش با دنیای من خیلی متفاوته.

اینم کلیپ آی واننا لاو تین تاپ
به نظر من که معرکست
به نظر شما چییییییی؟؟؟


[http://www.aparat.com/v/dxqgC]




طبقه بندی: i wanna love،

تاریخ : جمعه 1 فروردین 1393 | 03:38 ب.ظ | نویسنده : bada ... | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.