تبلیغات
The Best Stories About Korean Groups - Lovely Dream P-3




سلام دوستان گلم اینم قسمت سوم

ببخشید وقت نکردم درست ویرایشش کنم اگر خوب نبود به بزرگی خودتون عفو کنید
راستی سال نوتون هم مبارررررررک
امیدوارم بهترین اتفاق براتون بیوفته و بهترینها هم نصیبتون بشه

راستی هفته بعد نیستم ببخشید

 قسمت سوم
 صبح فردا  یونگ سنگ که زودتر از بقیه بیدار شده بود برای خرید صبحانه بیرون رفت……  خریدش که تموم شد به فکر افتاد که سری به کتاب فروشی بزنه.. همینطور که به طرف کتاب فروشی می رفت متوجه صدای گریه پسر بچه ای شد که تنها کنار خیابون ایستاده بود...اول می خواست بی توجه از کنارش رد بشه اما دلش نیومد ولی کمی مکث کرد و   به طرفش نرفت و از دور مراقبش بود که شاید مادرش یا کسی که احتمالا همراهش باشه دنبالش بیاد اما ده دقیقه گذشت و کسی پیداش نشد.. یونگ سنگ با دلسوزی به پسر کوچولوی بامزه که گریه اش بند اومده بود اما مشخص بود که از خستگی دیگه گریه نمی کنه نزدیک شد و به آرومی کنارش نشست و پرسید: آقا کوچولو چرا گریه می کنی؟ حتما مامانتو گم کردی آره.. پسرک اول سرشو بالا آورد و به یونگ سنگ نگاه کرد و بعد بالبهای آویزون سرش و به نشونه آره پایین برد ..یونگ هم با دستمالش اشکاشو پاک کرد و از کیسه خریدش شکلاتی در آورد و بهش داد و گفت:اینو بخور الان حالت خوب می شه بعدش با هم می ریم دنبال مامانت...  و دستشو گرفت و اونو بغل کرد و روی نیمکت کنار خیابان نشوند.. تقریبا ربع ساعت گذشته بود اما بازم خبری نشد یونگ سنگ که نگران شده بود پسر بچه رو که حالا می دونست اسمش کیونگ سوئه رو به طرف ایستگاه پلیس برد هر چند که هنوز می ترسید براش مشکلی پیش بیاد و توی دردسر بیافته که اگر این اتفاق می افتاد به دست هیون  جونگ و منیجر به قتل میرسه ولی نمی تونست ولش کنه با اطمینان قدم برداشت... نزدیک ایستگاه پلیس رسیدند که کیونگ سو دستشو و رها کرد و بلند صدا زد: ماماننننن  و به سمتی دوید یونگ سنگ با نگاه دنبالش کرد و دختر جوونیو دید که حالا با گریه کیونگ سو رو بغل کرده بود و به سرو صورتش دست می کشه و ازش می پرسه  حالش خوبه... یونگ سنگ به طرفش رفت و با عصبانیت پرسید:اگه اینقدر نگرانید پس چرا مواظبش نیستید؟ می دونین چقدر کنار خیابون گریه کرد؟ و روشو برگردوند که بره اما کیونگ سو دستشو گرفت و گفت:مامان این بهم شکلات داد و منو آورد پیش تو!... و بعد رو به یونگ سنگ برگشت:هیونگ مامانیو دعوا نکن من با بابایی بودم بابایی بد منو گم کرد...  دختر هم از جاش بلند شد و رو به یونگ سنگ گفت:ممنونم آقا واقعا لطف کردین متاسفم که مزاحم شما شدیم واقعا ممنونم..  یونگ سنگ که از عصبانیت اولش کمی شرمنده بود گفت: ببخشید من نباید اینطور رفتار می کردم به خاطر اینکه کیونگ سو خیلی اذیت شد عصبانی شدم...  
دختر با سر پایین با خودش زیر لب گفت : کاش پدرت هم همینقدر نگرانت بود...  و بعد سرشو بالا گرفت: خواهش میکنم بهتون حق میدم... برای جبران می تونم شمارو برسونم ماشین من همین نزدیک پارکه...
یونگ سنگ اول خواست رد کنه اما کیونگ سو دستشو کشید و با اصرار گفت داداش یونگ سنگ !بیا دیگه...مگه نگفتی با هم دوستیم ...بیا ...می تونی با مامانی هم دوست بشی!... یونگ سنگ که تازه به یاد هیون و بقیه افتاد الان منتظرشن گفت : باشه میام... و سوار ماشین شدن یونگ سنگ کیونگ سو رو عقب نشوند و کمربندش رو براش بست و خودش جلو نشست و آدرسشو داد... وقتی می خواست پیاده شه برگشت و از کیونگ سو خداحافظی کرد و برگشت و گفت
-راستی من هئو یونگ سنگ هستم و شما؟
-من هان هه جین هستم  و خب البته فکر کنم شمارو می شناسم گروه شما معروفه..!.
-آهان! آره پس خدا حافظ....
. .  
وقتی یونگ سنگ رسید خونه فکر می کرد الان همه منتظرشن و کلی نگران و عصبانی شدند اما وقتی زنگ درو زد هیچکس درو باز نکرد و ناچار خریدهاشو گذاشت زمین و رمز درو وارد کرد...
-    آهای هیچکس نیست؟!!  بعد با خودش گفت: منو باش چه خوش خیال بودم... حالا امروزم من باید صبحونه آماده کنم ...لباشو و دستاشو همزمان آویزون کرد و به طرف آشپز خونه براه افتاد...اما تا رسید با دیدن کیو جونگ چشماش از خوشحالی برق زد. رفت و از پشت بغلش کرد و کیو جونگاز ترس  از جا پرید : یاااااااااا...ترسیدم
و برگشت و یونگی رو دید و گفت:هیونگ تویی ...کی اومدی نشنیدم ... یونگ سنگ ازش فاصله گرفتو گفت: چطور نشنیدی من چند بار زنگ زدم ... کیو:پس تو بودی بیدارم کردی ...
یونگ سنگ با بد جنسی جواب داد :خوب کاری کردم ..یعنی چی من برم خرید برای شماها اونوقت شما راحت بخوابین؟..  یک هفته س هر روز دارم صبحونه درست می کنم ...و باحالت قهر برگشت که بره کیو دستشو گرفت :یا هیونگ نمی دونستم دلت اینقدر پره هر وقت حوصله نداشتی خودمو بیدار کن...
یونگ سنگ:اشکال نداره داداش همینجوری گفتم... و با هم وسایل صبحانه رو آماده کردند ... ده دقیقه بعد زنگ خونه به صدا در اومد کیو رفت درو باز کرد و با تعجب رو به یونگ سنگ گفت: باور نمی کنی بگم کی اومده اونم سر صبحی...جونگ مین!
یونگ سنگ :نهههههه امکان نداره یعنی چی شده... مثل این که واقعا چوسون خیلی تاثیر گذار بوده!...
جونگ با خوشحالی به محض ورود داد زد: آهای تنبلا سلااااااااااااااااام پاشین که تمرین داریم!
کیو:جونگ مین خودتی؟!...بعد جلو رفت و دستشو روی پیشونیش گذاشت :...نه تبم که نداری...چی شده آخه چجوری اونم روز تعطیل..راستی مگه امروز تعطیل نیست چرا میگی تمرین داریم؟!
جونگمین: هان تعطیله!... پس برای همین چو سون منو فرستاد و گفت برای ناهار ببرمتون ویلامون ... اینقدر گیج بودم نفهمیدم درست چی می گه فقط گفتم باشه و اومدم!
و با حالت بامزه ای سرش رو می خاروند کیوجونگ  و یونگ سنگ همزمان خندیدند و کیو با خوشحالی گفت: خدارو شکر امروز غذای  درست و حسابی خونگی می خوریم... و رفت که هیون و هیونگ هم بیدار کنه... هیون بعد از صبحانه  سریع بلند شد و  دست تک  تکیشون رو گرفت و از جا بلند کرد و در همون حال گفت: آهای درسته تعطیله اما چیزی به کنسرت نمونده تازه موزیک بنک هم اجرا داریم باید تمرین کنیم تعطیلی معنی نداره وقتی هنوز حرکاتو یاد نگرفتیم....صدای غرغر اعتراض پسرا بلند شد اما هیون کوتاه نیومد: زود باشین دیگه راننده منتظره...و خودش زودتر از همه از در بیرون رفت... سه ساعت تموم بدون وقفه تمرین ادامه داشت همگی از نفس افتاده بودند ...
کیو:هیون داداش تورو خدا بسه ...
یونگ سنگ:آره هیون بسه دیگه یاد گرفتیم دو بار هم کامل اجرا کردیم ...و بعد انگار چیزی یادش اومد ...راستی جونگ مین تو گفتی چوسون دعوتمون کرده....جونگ برگشت به ساعت پشت سرش نگاه کرد و رو به هیون گفت:راست می گه داداش...  یه ربع هم دیر شد و بالبخند گشادی گفت... داداش فکر موهای سر منم باش خیلی اصرار داشت به موقع برسیم اگه الانم بریم نیم ساعت دیگه می رسیم...
هیون تسلیم شد ... :باشه باشه تنبلا بسه ...
هیونگ با برق شیطنت توی چشماش دستشو روی شونه جونگ گذاشت
-اما چه ربطی به موهات داشت؟! نکنه به کچلی تهدیدت کرده؟
جونگ هم باخنده در حالی که به طرف رختکن می رفت...
-یه همچین چیزی...البته مادر نزاییده (بعله موافقم) زود آماده شین بچه ها تو ویلای خارج شهر قرار گذاشتیم...
توی راه همشون از خستگی چرت می زدند...
یونگ سنگ که کیو سرشو روی شونش گذاشته بود و به خواب آرومی فرو رفته بود به گوشه ماشین لم داده بود و منظره شهرو تماشا می کرد ... از کنار پارک کوچیکی می گذشتند که چراغ قرمز شد و ناگهان چشمش به هه جین افتاد که با آشفتگی در حالی که با خودش حرف می زد و از خیابون می گذشت... به خاطر پرت بودن حواسش به تیر چراغ قرمز کنار پارک برخورد که برگه هایی که توی دستش گرفته بود به هوا رفت و ریخت  و هه جین با آشفتگی در حالیکه موهاش هم آشفته شده بودن و بازهم با خودش حرف می زد و از حالتش مشخص بود داره به خاطر بی عقلیش خودش رو سرزنش می کنه مشغول جمع کردن برگه های پخش شده بود... یونگ سنگ بی اختیار باخودش می گفت: چه بامزه ست...  و همینجور نگاهش می کرد تا اینکه چراغ سبز شد و  ون حرکت کرد... چشمشو از خیابون برداشت و به جلو نگاه کرد که با قیافه متعجب کیو مواجه شد ...
-چیه چرا اینجوری نگام می کنی..!
کیو: داداش چرا داشتی با خودت می خندیدی؟...!
-من می خندیدم!  نه اشتباه می کنی
هیون از روبرو: راست می گه منم دیدم داشتی لبخند می زدی انگار ذوق کرده بودی... بعد سرش رو از پنجره بیرون برد: داشتی به کجا نگاه می کردی کلک...
کیو:وقتی اینجوری با خودت می خندی دو حالت داره یا دیوونه شدی یا عاشق حالا کدومشه؟
یونگ سنگ با شیطنت سمت کیو برگشت:هیچکدوم یاد قیافه تو افتادم خندم گرفت..
-یااااا..هیونگ مگه من دلقکم و بعد باشیطنت و اخم دستاشو دوطرف کمر یونگ سنگ گذاشت و شروع کرد به قلقلک دادنش
-حالا تا دلت می خواد بخند به من می خندی هان؟؟ اشکتو در میارم...
و اینقدر قلقلکش داد یونگ بیچاره داشت از خنده خفه می شد البته خیلی زود مقابله به مثل رو شروع کرد اما کیو زرنگ تر بود بقیه هم  که سرحال اومده بودن فقط نگاهشون می کردن و قاه قاه می خندیدند تا بلاخره هیون دلشبه حال یونگ سنگ  سوخت و دست کیو رو گرفت و گفت: ولش کن کشتیش جونگ مین هم که کنار کیو بود دستش رو گرفت
-راست می گه لپاش آب شد چالش چاه شد ولش کن تا چشماش نامرئی نشدن!
کیو هم رضایت داد
 ...-خیلی خب هیونگ تا تو باشی دیگه منو بهونه نکنی
-تا عمر دارم دیگه عمرا اگه اینکارو کنم...دیوونه.
اما بعد باخودش گفت واقعا برای چی لبخند میزدم و اینقدر ذوق زده شدم.. شاید به خاطر اون دختره بود هه جین ...واقعا با نمک بود...بعد به خودش نهیب زد یااااا.. به چی فکر می کنی اون شوهر و بچه داشت!...  و بیخیال اینبار سرشو روی شونه کیو تکیه زد و یه ربع باقیمونده تا ویلای جونگ رو چرت زد...که با فریاد سرخوش جونگ پرید
-یاااا پاشین رسیدیم
و همگی وارد ویلای جونگی شدن کیو با دیدن منظره سوتی کشید
-یا جونگ مینا سلیقت خوبه ها
هیونگ:البته فقط توی خونه گرفتن
یونگ سنگ: یا ساکت فعلا بی خیال سلیقه جونگی بشین بذارین یه لقمه ناهار بهمون بدن..!
جونگی:خخخخخخ قربون داداش لپ قشنگم بشم شما هر چی بگین رو چشم ما جا دارین..
و اونها رو به داخل راهنمایی کرد از دور چوسون رو دیدن که میز بزرگی رو روی تراس مهیا می کرد و  ان هم با دیدنشون از دور خندید و دست تکون داد همگی با دیدن میز غدذا با خوشحالی و اشتیاق به طرفش رفتن به جز هیون که قلبا از بودن اونجا عصبی بود اما به ظاهر همراه بقیه شد...
بعد از خوردن ناهار با سرو صدای زیاد و شلوغ بازیای هیونگ و جونگی که کنار هم نشسته بودن و چوسونو از همون اول فرستادن وسط کیو و یونگ سنگ بشینه کلی بهشون خوش گذشت ...  فقط هیون بود که از توجه های گاه و بیگاه چوسون کمی عصبی می شد اما با دیدن خنده و شوخی برادراش سعی می کرد بهش فکر نکنه.... هیون داشت به قیافه عصبانی هیونگ می خندید که جونگ مین از روی میز یه تیکه استخون جوجه برداشته بود داشت شباهت هیونگو با جوجه با دلایل علمی!  ثابت می کرد...
چوسون:بفرمایید دسر هیون جونگ شی...
و هیون یکه ای خورد ..."کِی اومد کنار من که نفهمیدن اَه" .. و سعی کرد کلا اون رو نادیده بگیره ولی به خاطر اصرارش به اجبار کمی ازش خورد تا توجه بقیه جلب نشه اما حتی بهش نگاه هم نمی کرد و کاملا بهش پشت کرده بود... چوسون هم با حرص دندوناشو بهم سایید ..."یا فکر کردی کی هستی همین امروز رامت می کنم..."
بلاخره وقتی جونگ مین پیشنهاد داد که برای به داخل ویلا بروند  هیون هم با خوشحالی اول از همه بلند شد و دستشو دور گردن جونگ مین حلقه کرد و باهاش رفت
... نیم ساعت بعد...
هیونگ جون:یااا حوصلم سررفت یه کاری کنیم... هیون داداش نمی خوای یه دور دیگه تمرین کن ....که جونگ مین و یونگ سنگ که دوطرفش بودن جلوی دهنشو گرفتن و نذاشتن حرفشو کامل بزنه...کیو جونگ هم از جا پرید:یااااا  دیوونه شدی کی حوصله داره...اونم اینجا ... هیونگ بیچاره داشت دست و پا میزد ولی یونگ سنگ ول کن نبودانگار از این کار  خوشش اومده بود
جونگ مین: خیلی خب بابا ولش کن بچه رو خفه شد... من یه پیشنهاد دارم بیاین قایم باشک بازی کنیم!... حال میده اینجا خیلی جاهای باحال داره من و چوسون بعضی وقتا بازی می کنیم...
اول همشون یه نگاه خنثی بهش انداختن
جونگ مین:خیلی خب بابا بازی نکنیم...
که یهو همشون با خوشحالی از جا پریدن ...با فریاد
کیو:عالیه...
یونگ:بریم
هیون:ای ول منم هستم
هیونگ:یسسسسس برو که رفتیم
و جونگ مین با ابروهای بالا رفته با تعجب به شوق و ذوقشون نگاه می کرد و دستش روی قلبش گرفته بود..
-    الحق که دیوونه این! خب این چه طرز اعلام موافقته..  قلبم ایستاد...
چوسون هم از پشت سرش :منم چشم می ذارم
جونگ دوباره یه متر پرید هوا...
-یااا .... تو از کجا اومدی یهو
چوسون هم خندید و هیونگ اومد بغلش کرد قربون قلبت برم داداش خدا نکنه ....
جونگ مین هم با شوق و ذوق دست همشونو گرفت و یکی یکی بلندشون کرد ... دورهم ایستادن و قرار گذاشتن ربع ساعت به چو سون وقت بدن تا همشونو پیدا کنه چوسون اعتراضش بلند شد :این بی انصافیه وقتم خیلی کمه ... یونگ سنگ هم ازش حمایت کرد: راست می گه ...منم چشم می ذارم دوتایی دنبالتون می گردیم خوبه؟ چوسون فکری کرد و لبخند رضایتی زد..
هیونگ:زود باشین چشماتونو ببندین تا سی بلند بشمرین ...
چوسون:اوپا تو بشمر ...چشماشونو بستن و بازی شروع شد ... یونگ سنگ و چوسون هردوشون از لای انگشتاشون زیرچشمی مراقب بودن کی کدوم طرفی میره .. جونگی  دید که کیو جونگ رفت سمت حیاط  و جونگ مین هم رفت طبقه بالا پشت ستون ایستاد ... هیون هم که چوسون فقط مراقب اون بود رفت سمت حیاط پشتی و کنار مجسمه اسبی! که اونجا بود ایستاد ... یونگی:بیستو پنج ... بیستو شیش...همه رفته بودن فقط هیونگ جون اون وسط مونده بود بلاتکلیف نمی دونست  بره کجا همین جور گیج میزد و دور خودش می چرخید که دستی از پشت یقشو گرفتو دستشو گدذاشت روی دهنشو کشیدش برد  طبقه بالا برگشت دید جونگ مینه!  که داره میخنده دستشو برداشت و گفت: هیسسسس چرا پادر هوا مونده بودی...و دوتاییی باهم خندیدن
یونگ سنگ :آهای ما اومدیم و با برق شیطنت توی چشماش  برگشت سمت چوسون: من دیدم کدوم طرف رفتن ... چوسون هم با خونسردی گفت منم دیدم! یونگ سنگ شک زده نگاش کرد...
-زن داداش فکر نمی کردم تو هم تقلب بلد باشی...
چوسون هم جواب داد: حالا کجاشو دیدی....  من از این طرف میرم و هیون جونگ و می گیرم تو هم برو سمت کیو آخرش هم باهم میریم سراغ جونگ مین و هیونگ ...فقط  همون اول سریع نری سراغشون شک می کنن...
-راست می گی یه ربع وقت داریم من رفتم و یواش رفت سمت حیاط...
چوسون هم دستاشو بهم مالید
-منم رفتم...
هیون همونطور که پشت مجسمه سنگر گرفته بود هواسش رفت پیش اسبه و فکر خبیثانه ای به سرش زد....گوشیشو در آورد و سعی می کرد از  زاویه مناسبی ازش عکس بگیره.... "باید اینو بذارم جای عکس مخاطب جونگی"...  و همینطور با خودش می خندید که توی سه ثانیه صدای قدم کسیو پشت سرش شنید... بعدش هم دوتا دست از پشت کمرش رد شد و از پشت بغلش کرد ...چوسون بهش چسبیده بود و سعی می کرد آروم نوازشش کنه و داشت لبشو به گردن هیون نزدیک می کرد که هیون از جا پرید اولش هول شد بعدش شکه شده بود و نمی تونست باور کنه همینطور با حالت شک زده و در در حالی که تنفر به وضوح از صورتش پیدا بود چشمش به دستای زنونش  و حلقه جونگ مین افتاد و خشم از همه وجودش شعله کشید ... قبل از اینکه لبهای چوسون به گردنش برسه هیون سریع دستاشو با شدت از دور کمرش باز کرد، برگشت و یقشو گرفت و کوبیدش به دیوار روبرو و نگاه ترسناکش رو به چشمهاش دوخت و فشار دستاش رو بیشتر کرد به طوریکه چوسون حس خفگی بهش دست داد...
-یااااا ...هرزه عوضی چه غلطی می کنی؟ چطور جرات می کنی دستای کثیفتو بهم بزنی .... حیف اون حلقه که دستهای کثیف تو پاکی و محبتشو به هدر میدن ...
-اوپا خب من ازت خوشم میاد خیلی جذابی... میتونیم با هم باشیم مطمئن باش نمی ذارم جونگمین بفهمه....
هیون که دوباره آتیش گرفته بود :خفه شو....یه بار دیگه ببینم از این غلطا می کنی ساکت نمیشینم که به برادرم خیانت کنی و راحت در بری.... فهمیدی آشغال...  چوسون  کبود شده بود که هیون با شدت کشیدش و هلش داد کنار ...چوسون هم از ترس پا به فرار گذاشت ...  هیون جونگ کمی مکث کرد و نفس عمیق کشید تا از عصبانیتش کم کنه
و بعد آروم به سمت یونگ سنگ رفت...
یونگ سنگ که تازه کیو جونگ رو پیدا کرده بود و داشتن با هم می خندیدند با دیدنش گفت: پس چوسون پیدات کرد...هیون که هنوز عصبی بود به اجبار لبخندی زد و گفت:آره...
-پس خودش کجاست؟...
-نمی دونم رفت طبقه بالا...
-آهان پس رفته سراغ هیونگ و جونگمین..
که یهو کیو از جاش پرید
-یاااااااا...تو از کجا می دونی اونا کجان؟...یونگ سنگ هول شده بود....کیو جونگ  با فریاد گفت: آهای بچه ها بیایین بیروننن اینا تقلب کردن..
یونگ سنگ می خواست کیو رو ساکت کنه اما دیگه دیر شده بود... هیونگ و جونگ مین با سرو صدا سریع اومدن پایین ... جونگ مین چوسون رو توی بقلش گرفته بود و به هیونگ می گفت من این یکیو دستگیر کردم تو برو تپلیو بگیررررررر
یونگ سنگ فرار کرد و رفت به سمت حیاط و بقیه هم دنبالش رفتن توی حیاط و هیونگ شلنگ باغ رو برداشت و اول سمت یونگ سنگ گرفت و بعدش هم بقیه ...همه سعی می کردند فرار کنن و پناه بگیرن ... هیون در حال خنده داد زد:هیونگ جوناااا بس کن الان همه مون سرما می خوریم... که هیونگ با شیطنت گفت: باشششه .... اما مستقیم شلنگو گرفت روی هیون...  که ناگهان کسی رو دید که  جلوش ایستاد و بغلش کرد خیس نشه هیون موهای چوسون رو تشخیص داد و داد زد: یااااااااااااااااا برو کنار چکار می کنی احمق.....




طبقه بندی: Lovely dream،

تاریخ : شنبه 2 فروردین 1393 | 03:59 ب.ظ | نویسنده : marikyu 90 | نظررررررر
.: Weblog Themes By VatanSkin :.