تبلیغات
The Best Stories About Korean Groups - i waana love-14
سلااااااااااااااااااااااااااام
من برگشتم
ایشالا که عید بهتون خوش گذشته باشه



قسمت چهاردهم
بالاخره شب رسید.
بوقلمون مخصوص شب عید و درست کرده بودم و با کلی مخلفات اضافی.
وقت زیادی نداشتم و الان مهمونا میرسیدن برای همین جفت پا شیرجه زدم توی حموم...اونجی زیاد اشپزی بلد نبود برای همین زیاد ازش کمک نگرفتم و در عوضش ازش خواستم تا آرام و ببره حمام...همین خودش یک کمک بزرگ بودش.
از حمام که بیرون اومدم موهام و سشوار کشیدم و یک آرایش خیلی ملایم کردم و لباسی رو که دیوید برام خریده بود و با یک دامن طلائی تنم کردم.
پسرا همه خودشون کلی خوشکل مشکل کرده بودن...بالاخره در خونه رو زدن...رفتم در و باز کردم و  با دیدن هیجین و موهیولی که روی ویلچر نشسته بود لبخندی زدم...آرام صداش و بلند کرد:
-اونی کیههههههه.
گفتم : اوپا موهیوله آجی.
صدای جیغش اومد: آخ جووون.
بدو بدو به سمتمون اومد و خودش و توی بغل موهیول پرت کرد و لپش و بوس بارون کرد...اولین باری بود که پسرا موهیول و میدیدن....نمیدونم عکس العملشون چی بود.
با هم به سمت پسرا و اونجی رفتیم و هفتاشون با دیدنمون بلند شدن...توی چشماشون یک چیزی موج میزد...چیزی مثل غم...مطمئنم که اون ناراحتی همش برای دیدن موهیول بود.
برای از بین بردن اون جو لبخندی زدم:
-هیجین..چرا نمیشینی...چانگجو..میشه بیایی کمکم کنی؟.
چانگجو: چرا.
-موهیول که نمیشه همونجا بشینه...اذیت میشه دوستم.
هیجین جلو اومد: خودم کمکش میکنم.
گفتم : چرا وقتی این همه مرد این جاست تو.
موهیول گفت: من راحتم بورا.
اما چانگجو جلو اومد و با یک معذرت خواهی موهیول مثل اینکه فقط یک عروسکه روی دوتادستش از روی ویلچر بلند کرد و روی مبل گذاشت.
روم و به نیل کردم و گفتم: اوپا...مهمونات کی میرسن؟.
نیل: زنگ زد گفت دیر تر میان.
-اوهوم.
صدای چونجی بلند شد: نظرتون چیه که تا اومدن اونا یکم بازی کنیم.
همه موافقت خودشون و اعلام کردن...بازی انتخاب کردیم تا موهیولم بتونه توش شرکت کنه...اسم فامیل.
دو تا گروه شدیم...من و آرام و موهیول و هیجین و اونجی یک گروه و اون شیش تا هم یک گروه...خیلی  خوش گذشت...هفت تا از حروف و گفته بودیم که زنگ خونه دوباره به صدا در اومد...نیل خودش بلند شد:
-فکر کنم داداشام اومدن...من میرم باز کنم.
هیجین با چشمای گرد شده بهم نگاه کرد ،یعنی اینکه چرا به من نگفتی و منم در جواب فقط یک لبخند حرص در آور بهش زدم و شونه هام و بالا انداختم..از قیافش فهمیده میشد که داره حرص میخوره.
وارد که شدن شروع کردن با همه احوال پرسی کردن اما دیوید که به هیجین رسید استپ شد...خوبه بهش گفته بودم که امشب اینجاست وگرنه فکر کنم پس میافتاد از شک.
دستش و به سمت هیجین دراز کرد که فکر کنم خیلی از تصور هیجین خارج بود چون اول با چشمای گرد شده بهش خیره شد و بعد آروم دستش و بلند کرد و توی دستهای دیوید گذاشت.
راوی:
با برخورد دستهای دیوید با دستهاش انگار که برق 1000 ولتی بهش وصل کردن...دیوانه وار دوسش داشت اما نمیتونست بهش بگه و بدتر اینکه دیویدش فقط اون و به چشم یک خیانتکار میدید و این بود که دیوونش میکرد.
وقتی که احوال پرسی ها تموم شد بورا از جاش بلند شد و با صدای بلند گفت: خانوما و آقایون بفرمایید شام که فکر کنم حاضره.
تین تاپا و موهیول و بوسونگ اول از همه مثل قحطی زده ها به آشپزخونه هجوم بردن و بعد از اونم بقیه...البته چانگجو اول موهیول و روی ویلچرش گذاشت و با خودشون بردش.
بورا واقعا خوشحال بود که پسرا طوری باهاش رفتار میکنن که حس نکنه فرقی  با اونا داره...توی اون لحظات بیشتر از هر وقت دیگه ای عاشقشون میشد.
غذای بورا خوشمزه بود اما کنار هم خوشمزه تر میشد...همه یک سره وراجی میکردن و میخندیدن حتی موهیول که از همه بدترم بود و دم به دقیقه همه رو میخندوند...حتی با وجود اینکه نمیتونست حرکتی بکنه.
تنها فرد ساکت توی جمع هیجین بود که فقط توی سکوت یک قاشق غذا خودش میخورد و یکی میداد به موهیول و دیوید که فقط به اون خیره شده بود.
هیجین هم سنگینی نگاش و حس کرده بود برای همین جرئت اینکه سرش و بالا بیاره و باهاش چشم تو چشم بشه رو نداشت.
بالاخره خوردنشون تموم شد و ظرفا رو هم گذاشتن تا اونجی و بورا بدبخت صبح بلند شن بشورن چون توی اون موقعیت هیچکس حس و حال ظرف شستن نداشت.
بعد از خوردن دوباره به سالن برگشتن...نگاه بورا دم به دقیقه به دیوید و هیجین بود و منتظر عکس العملی از جانب دیوید و راه حلی که بهم نزدیک ترشون کنه..تقریبا مخش داشت منفجر میشد که فریاد زد:
-بیاین برقصیممممممممممم.
همه قبول کردن...ادامه داد:اما تکی نه...بقیه میشینن یک زوج و انتخاب میکنن و زوجه دونفری میرن واسمون میرقصن.
دوباره همه قبول کردن و دور هم روی مبلا نشستن.
یکهو موهیول گفت: میشه زوج اول و من انتخاب کنم؟.
همه:اوهوم.
-خوب من نیل و بورا رو انتخاب میکنم.
با چشمای گرد شده بهش نگاه کرد: یااااااااااا.
-چی یاااااااااا.... .
-نمیشه یه زوج دیگه.
چونجی: چرا نمیشه.
-آخه...
ریکی: اصلا دلیلی برای رد کردنت نداره...بدویین بپرین وسط.
نیل: باشه اما آهنگش و خودم انتخاب میکنم.
کپ: شما برین اهنگش و خودت انتخاب کن.
نیل یک اهنگ تند و انتخاب کرد...بورا کلی خوشحال شد که چنین آهنگی رو انتخاب کرد چون واقعا طاقت اینکه بره توی بغلش و احساسی برقصه رو نداشت...میترسید که یک وقت لو بده خودش و.
بالاخره اومدن نشستن...نیل گفت:
-زوج بعدی کسی نیستن جز چانگجو و ریکییییییییییییییی.
چانگجو و ریکی رفتن وسط و با هم تانگو رقصیدن...دوتاشونم که خوشکل میرقصیدن..واقعا حال کردن با رقصشون.
سومین زوج و بورا اعلام کرد: من زوج هیجین و دیوید و انتخاب میکنم و در ضمن خودم هم آهنگ و انتخاب میکنم.
هیجین برگشت و با چشمای گرد نگاش کرد و اونم دوباره از اون لبخندای حرص درآورش و نثارش کرد...یک اهنگ فوق العاده احساسی انتخاب کرد و بعد گفت:
-به نظرتون با چنین اهنگی اگه برقارو خاموش کنیم قشنگ تر نمیشه؟.
با وجود مخالفت های هیجین همه قبول کردن و بورا هم چراغارو خاموش کرد و تها نوری که وجود داشت نور چراغای کوچولوی رنگی روی درخت کریسمس بودن.
هیجین:
دوست داشتم بورا رو خفه کنم..آخه با چه رویی میتونستم با دیوید برقصم.
دیوید جلو اومد و یک دستش و دور کمرم حلقه کرد و اون یکی رو روی شونم گذاشت...منم به ناچار همونکار و کردم...بدنم داغ شده بود از گرمای وجودش..
قدم هام و باهاش همراه کردم...ضربان قلبم اونقدر شدید بود که میترسیدم هر لحظه بیرون بزنه از سینم یا اینکه صداش و بشنوه.
دستش و دور کمرم محکم تر کرد و باعث شد بیشتر توی آغوشش جا بگیرم...سرم و توی سینش پنهون کردم تا چشمای پرم و نبینه...گرچه تاریک بود اما دیوید چشمای قوی ای داشت.
نفهمیدم کی آهنگ تموم شد...بچه ها شروع کردن به دست زدن برامون....دوتا مون سرجامون ایستاده بودیم و حرکتی نمیکردیم.
سرم و انداخته بودم پایین و توی صورتش نگاه نمیکردم...میدونستم طاقتش و ندارم...توی همون حالت ایستاده بودن که آروم دستش و زیر چونم گذاشت و سرم و بالا آورد و باعث گره خوردن نگام توی نگاه کسی شد که عاشقانه بهم زل زده بود...از طرز نگاش متعجب شدم...انتظار چنین نگاهی رو نداشتم...توقع داشتم نگاهی تلخ و سنگین و ببینم اما اون نگاه...
با صدایی زمزمه بار گفت: من..همه چیز و میدونم هیجین.
منظورش و نفهمیدم و فقط نگاهش کردم که ادامه داد:
-بورا همه چیز و بهم گفت.
چشمام گرد شد و فقط بهش زل زدم...اشکام بدون وقفه روی گونه هام جاری شدن...دستش و بالا اورد و اشکام و پاک کرد.
دوباره زمزمه وار گفت:
-دیگه هر دروغی هم بگی باور نمیکنم...دوست دارم...هیجین.
سرش و جلو اورد و بدون توجه به بقیه که داشتن نگاهمون میکردن لب.اش . روی لب.ام گذاشت.... صدای دست و جیغ بقیه بلند شد.
..چشمام و بستم اما ریزش اشکام متوقف نمیشد...صورتم و بین دستهاش گرفت و بو.س.مون و عمیق تر کرد اما من نمیتونستم حرکتی کنم...عین یک مرده ی متحرک ایستاده بودم و کاری از دستم برنمیومد.
دیوید:
آروم ازش فاصله گرفتم و به چشمای خیسش نگاه کردم...چقدر زجر کشیده بود عشقم.
به محض اینکه ازش فاصله گرفتم بدو بدو به سمت در رفت و از خونه خارج شد...روم و به بورا کردم و گفتم:

-ازت ممنونم بورا.
لبخندی بهم زد و منم با دو با دنبال هیجین از خونه خارج شدم.
تا به آسانسور رسیدم درش بسته شد برای همین توی راه پله پریدم و با بیش ترین سرعت به سمت پایین دویدم.
از ساختمون بیرون دویدم و همه جا رو برای پیدا کردنش  نگاه کردم اما اثری ازش نبود...دیوارنه وار اطرافم و نگاه میکردم و اسمش و فریاد میزدم....اما اثری ازش نبود که نبود.
تقریبا داشتم نا امید میشدم که یکهو چشمم افتاد به دختری که روی یک نیمکت نشسه بود و توی اون ریزش برف با صدای آروم گریه میکرد و شونه هاش به شدت میلرزیدن.
با دیدنش آروم شدم...با قدم های آهسته به سمتش رفتم...کتم و در آوردم و روی شونه هاش انداختم و همین باعث شد تا توجهش بهم جلب بشه.
سرش و بالا آورد و با دیدنم بلند شد و خواست بره که سریع گفتم:
-خواهش میگم نرو..
سر جاش ایستاد ...ادامه دادم:
-اخه چرا این کارو با من و خودت میکنی.
با صدایی لرزون گفت: من که بهت گفتم دوست ندارم.
-منم که بهت گفتم همه چیز و  بهم گفت...تو تاوان کارت و پس  دادی و حالا وقتشه که برای خودت زندگی کنی...با ور کن موهیولم راضی نیست که به خاطرش اینطوری خودت و اذیت کنی.
همونطور که پشتش بهم بود گفت:
-اما من نمیتونم به موهیول پشت کنم... زندگی من متعلق به موهیوله دیوید...نمیتونم ولش کنم.
-تو فکر میکنی که موهیول خوشحاله؟؟من از بورا شنیدم که بهش گفته هرروز با دیدن تو داره زجر میکشه...براش سخته که تو داری خودت و فدای اون میکنی...واقعا فکر کردی اون خوشحاله؟؟؟فکر کردی داری بهش لطف میکنی؟؟میدونی کاری که تو میکنی چقدر براش سخته...چقدر با عث میشه احساس بدی به اون دست بده...احساس سرباری و اثیر کردن یک آدم.
یکهو صدای گریش بلند شد و به سمتم برگشت و با صدای بلند گفت:
-تو میگی من چیکار کنم..چطور میتونم جبران کنم کارم و...چطور میتونم بلایی که سرش آوردم و جبران کنم...راه حل بهتری سراغ داری؟؟
جلو رفتم و محکم توی آغوشم گرفتمش...سعی کرد بیرون بیاد اما محکم تر فشارش دادم..اینقدر محکم تا بالاخره دست از تقلا برداشت و آروم ایستاد...گفتم:
-این کار تو جبران کردن نیست...مطمئن باش اگه تو خوشحال باشی اونم خوشحال تره..مگه بودن با من یعنی ول کردن اون؟؟...تو نباید اون و ول کنی من قبول دارم...من که بهت نمیگم ولش کن...ما میتونیم سه نفری باهم زندگی کنیم...اونوقت خیلی بیشتر بهمون خوش نمیگذره؟
صدای گریش بند اومده بود آروم به حرفام گوش میداد...فکر کنم داشتم قانعش میکردم که زجر دادن خودش فایده ای نداره.
آروم از بغلم بیرون آوردمش توی چشماش زل زدم:
-با من باش هیجین...من بدون تو زنده نمیمونم...من خوشبختت میکنم.
دوباره قیافش توی هم رفت...خودش و توی بغلم پرت کرد و صدای گریش بلند شد.
با این حرکتش احساس آرامش تمام وجودم و فرا گرفت...چشمام و بستم و توی اغوشم فشردمش و بوسه ای به موهای بلندش زدم .
اون لحظه بهترین لحظه ی عمرم بود.
بورا:
دیوید که از خونه بیرون رفت نتونستم طاقت بیارم...سریع پالتوم و تنم کردم و گفتم:
-من میرم ببینم چه خبر میشه.
به سمت بیرون دویدم که صدای نیل اومد:
-منم میام.
اونم دنبالم بیرون اومد.
واستادیم تا آسانسور بالا برسه و دوتایی سوارش شدیم...از ساختمون خارج شدیم و آروم دنبال دیوید رفتیم و وقتی  که هیجین و پیدا کرد پشت یک ماشین پنهون شدیم.
وقتی که هیجین رفت بغل دیوید لبخندی روی لبهام نقش بست و آروم زمزمه کردم:
-موفق شدم.
نیل-بهت افتخار میکنم بورا.
با تعجب بهش نگاه کردم و گفتم:
-تو چرا بهم افتخار میکنی؟.
-خوب چون تونستی دو تا کفتر عاشقه کله شق و بهم برسونی.
-تو از کجا میدونی کار منه؟.
-خوب معلومه...دیوید هیونگ همه چیرش و با من درمیون میزاره...بهم گفت که بهش گفتی هیجین اون کارا رو نکرده ...اگه تو بهش نمیگفتی اونا هرگز نمیتونستن بهم برسن.
لبخندی روی لبهام نشست:
-من معرکه ام مگه نه؟.
-اوهه حالا چرا اعتماد به نفست یکهو اینقدر کاذب شد.
-خودت همین الان گفتی.
-من که نگفتم معرکه ای.
-خوب حرفات همین معنی رو میداد.
-اووووه باشه بابا تو معرکه ای.
-اینقدر خوشم میاد زود تسلیم میشی.
-کی گفته من تسلیم شدم؟.
-شدی دیگه.
-نشدم.
-شدی.
صدامون داشت بالا میرفت که یکهو صدایی از طرف دیویدشون توجهمون و جلب کرد.
دیوید: چرا از اونجا داره صدا میاد.
با شنیدن اون حرفش دوتامون عین برق روی زمین نشستیم...با حرص به نیل نگاه کردم و گفتم:
-همش تقصیر توئه...یک لحظه اون لبای گندت و نمیبندی.
-چه ربطی داره به لبام مگه صدا از لب درمیاد؟صدای تو صد تا از من بلند تره.
-اصلا هم بلند تر نیست.
-الان داری نشونش میدی.
-خوب دیگه ساکت تا لو نرفتیم.
دوتامون ساکت شدیم...خندم گرفت ...گفت:
-به چی داری میخندی؟.
گفتم : داشتم به این فکر میکردم که ما چقدر فوضولیم.
ن-فوضولی نیست کنجکاویه.
ب-خوب حالا...تو کلا ساز مخالف میرنی هاااا.
ن-خوب عشقمه.
ب-خوب عشقت بخوره تو سرت.
ن-یک پیشنهاد بدم.
ب-بده.
ن-میگم تا نزدیم هم و لت و پار نکردیم بهتره برگردیم پیش بقیه.
لبخندی زدم و فهمیدم راست میگه..گفتم:برگردیم.
خم خم از پشت ماشین بیرون اومدیم و به سمت اخونه رفتیم...به محض اینکه وارد خونه شدیم همه رو سرمون هجوم آوردن و پرسیدن که چیشد و ماهم سیر تا پیاز ماجرا رو براشون تعریف کردیم و بعدم با خوشحالی نشستیم و کیک شوکولاتی کریسمسمون و خوردیم.
-((happy new year))


لباس بورا








طبقه بندی: i wanna love،

تاریخ : جمعه 15 فروردین 1393 | 08:23 ب.ظ | نویسنده : bada ... | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.