تبلیغات
The Best Stories About Korean Groups - Lovely Dream P-4
سلااااام خوشگلا تولد جونگ مینی جذاب و خوش قلب گروه محبوبم مباررررررررررررک خوشگل هم کرده
اینم قسمت چهارم تولد هیونه
بوووووووووووووووووووووووس

قسمت چهارم

هیون سریع خودش رو جمع کرد و بعد از احمق هیونگ جون رو مخاطب قرار داد...
-هیونگ جونا مگه نمی گم سرما می خوریم ...
هیون به چوسون که هنوز روبروش بود و تکون نخورده بود نگاه بدی کرد و آروم در گوشش گفت: نگفتم دیگه از این غلطا نکن... و با لحن خطر ناکی ادامه داد ... برو کنار تا به آتیشت نکشیدم ....
چوسون بلاخره در حالی دستاش روی سرش بود عقب رفت و سعی کرد رو به هیونگ جون بایسته....
-هیونگ جون اوپا خواهش می کنم بس کن... هیون جونگ راست می گه من دعوتتون کردم نمی خوام کسی مریض شه... بلاخره هیونگ رضایت داد و با احترام نظامی رو به چوسون و هیون که پشت سرش بود گفت:اطاعت میشه .... و به هیون که هنوز غصبناک به چوسون نگاه می کرد گفت:  باشه تسلیم داداش چرا اینجوری نگاه می کنی!  توروخدا از ترس ضعف کردم ...و دوید و رفت پشت کیو و یونگ سنگ سنگر گرفت... هیون سرشو برگردوند و یه لحظه با جونگ مین چشم تو چشم شد.... نگاه جونگ مین عجیب بود و مبهم ...با خودش فکر کرد شاید چیزی دیده یا شنیده ...شاید به خاطر حرکت چوسونه ..  به خودش دلداری می داد.... نه هر چی باشه فکر بدی نمی کنه "نه اینطور نیست".... .قتی که چوسون با هیونگ حرف می زد جونگ مین نگاه غضبناک هیون جونگ رو روی چوسون دیده بود و دلیلش رو درک نمی کرد... "شاید به خاطر اینکه چوسون بهش نزدیک شده بود  ...هیون جونگ حساسه اما دیگه تا این حد؟!....  واقعا نمی تونست درک کنه... شاید هم فقط از هیونگ عصبانی بود...  بیخیال بعدا ازش می پرسم" ...با این فکر لبخند گشادی زد و  بلند گفت:زود باشین بریم تو یه چای گرم بخوریم تا هیون هممونو از ترس سرما خوردگی قتل عام نکرده...!...
هیونگ جلوتر از همه داد زد :فدای تو هویج مهربونم مگه تو به فکر باشی من که رفتم و در عرض یک ثانیه غیب شد بقیه هم با خنده پشت سرش روانه پذیرایی شدن...
روز بعد و روزهای بعدش تا آخر هفته برای میتینگ تولد هیون جونگ سرشون خیلی شلوغ بود و بدون وقفه تمرین داشتن...

صبح سه شنبه یونگ سنگ باز هم برای خرید اول صبح از خونه بیرون رفت... ناگهان به فکرش رسید بیشتر پیاده روی کنه... با خودش فکر می کرد از کدوم مسیر بره که ناخود آگاه به یاد خیابانی افتاد که هه جین رو از اون در حال عبور از اونجا دیده بود افتاد و با لبخندی به لب راهش رو به اون سمت تغییر داد... حتی به این موضوع فکر نکرد چرا باید چنین راهی رو با چنین دلیلی انتخاب کنه !!!)خودش هم خبر نداره داداشی من از کجا بدونم( ... "یعنی ممکنه امروز بازم شانسی ببینمش" ... امیدوار با خودش در باره دیدن اون فکر می کرد... نا گهان به خودش آمد و با خودش گفت "من کجا دارم می رم؟! اصلا چرا باید بخوام برم اونجا؟! چرا باید بخوام اونو ببینم!!!!؟ " و می خواست راهش رو کج کنه و برگرده که ناگهان اون رو دید که خندان وشاد به طرف فروشگاهی به فاصله چند متریش می رفت... تردید داشت جلو بره و بهش نزدیک بشه یا نه ...اما باز هم حس مبهمی وادارش می کرد به سمتش بره...  
تردید رو کنار گذاشت و  کنارش ایستاد ...خودش رو مشغول قفسه روبروش نشون داد وزیر چشمی هواسش به هه جین بود که  زیر لب آوازی رو زمزمه می کرد ...
-    مشخصه امروز روز خوبی بود براتون خانم هه جین)همون هه جین شی(
هه جین که معلوم بود به خاطر ظهور ناگهانی و صحبت یونگ سنگ  جا خورده  با دست پاچگی به طرفش برگشت و باعث شد چند تا از بسته های غذای آماده روی زمین بریزه خم شد که اونا رو برداره و چند بار معذرت خواهی کرد..
-اوه متاسفم من خیلی هواس پرتم تقصیر من بود..
 و همزمان یونگ سنگ هم خم شد که باعث شد سر هه جین به پیشونی یونگ سنگ برخورد کنه و اینبار باهم گفتند ببخشید و به هم نگاه کردن و به همین خاطر هردو خندیدن...  بلاخره وقتی که خریدهای هه جین تمام شده بود و می خواست که بره برگشت و خداحافظی کرد که یونگ سنگ با دستپاچگی مچ دستش رو گرفت... هه جین با تعجب بهش نگاه کرد....
-چیزی شده یونگ سنگ شی
یونگ سنگ که با خودش درگیر بود که چیزی رو بگه یا نه بلاخره سرش رو بالا گرفت و با عجله قبل از اینکه اجازه بده مغزش جلوی تصمیم قلبش رو بگیره سریع گفت: می تونم شما رو به مهمونی تولد برادرم دعوت کنم...  البته متاسفانه نمی تونم پسرتون رو هم دعوت کنم! می تونم یه روز دیگه اونو ببرم گردش.... و با دستپاچگی اضافه کرد خب درک می کنین که چنین مراسمی مناسب بچه ها نیست... می شه دعوتمو قبول کنین....
حتی خودش هم نمی دونست چرا اصرار می کرد و لبش رو گاز گرفت واقعا پشیمون بود که حرف زده بود... "حالا راجع بهم چه فکری می کنه" و به صورت هه جین نگاه کرد تا شاید اثر حرفش رو ببینه... "یا چرا اینجوری نگاه می کنه واقعا عجیبه"... در واقع صورت هه جین فقط تعجب و ناباوری و یکم گیجی رو نشون می داد... یونگ سنگ هم از حالت چهره هه جین گیج شده بود و نمی دونست چکار کنه ...بلاخره هه جین تجزیه تحلیل ذهنیش که کاملا روی حالت صورتش اثر می گذاشت رو تموم کرد :اممم یونگ سنگ شی من خیلی خوشحال می شم بیام فقط آدرس اونجا کجاست...
یونگ سنگ که باورش نمی شد که دعوتش قبول شده با حالت گیجی دستش که هنوز مچ هه جین رو نگه داشته بود باز کرد و هه جین هم متوجه این حرکت شد ... کارتی رو از جیبش به طرف هه جین گرفت: این شماره منه و آدرس کمپانیم مهمونی همین پنجشنبه ست ساعت نه و نیم توی سالن بار کمپانی برگذار می شه لطفا روز قبلش با من تماس بگیرید تا کارت دعوتو به آدرستون بفرستم... و با عجله جمله آخرو گفت... خوشحال می شم ببینمتون و دیگه نتونست حرفش رو ادامه بده سریع خداحافظی کرد و هه جین رو با همون قیافه گیج تنها گذاشت... از در فروشگاه که بیرون رفت چند قدم رفت و بعد ایستاد تا نفس عمیقی بکشه و استرسی که بهش وارد شده بود رو از یاد ببره...
......
روز تولد هیون بود و فن میتینگ بزرگی داشتن همه در تدارک بودن و هر کسی به نحوی مشغول بود یونگ سنگ که آرایشگرو کچل کرده بود و درمورد استایلش باهاش بحث می کرد... کیو جونگ هنوز مشغول مکاپ صورتش بود... هیون جونگ زودتر ازبقیه حاضر شده بود و لیریک و رقص آهنگ جدیدشون رو تمرین می کرد ...جونگ مین هم مشغول آماده کردن میکروفونش بود ...این وسط فقط هیونگ که
گریمور دوم روی موهاش کار می کرد و کارش رو تموم کرده بود خواب بود!
 جونگ مین که تازه میکروفونش وصل شده بود و امتحانش می کرد رو به هیونگ گفت:بیا نوبت توئه ... که با دیدن هیونگ که خواب بود خندید و به سمتش رفت: اینجارو..بابا ریلکس ... شما فریزر تر از این دیدین عین خیالش نیست گرفته خوابیده... و جلوتر رفت و در گوشش گفت:من عاشقتم و آخرش رو با فریاد گفت که هیونگ از جا پرید: یاااا...روانی قلبم ایستاد...چته تو خوابما...
-روانی تویی آخه الان وقت خوابه...؟! تازه این جواب  ابراز علاقه منه؟!...
-خب چکار کنم خوابم میاد...حالا وقت گیر آوردی ...اگه  ابراز علاقت اینطوریه پس چرا چوسون هنوز ناشنوا نشده؟؟؟
- هان چوسون....من که یادم نمیاد...کی بهش ابراز علاقه کردم ...اممم  هیچوقت !حتی نمی دونم چی شد که ازدواج کردم...
هیونگ با همون گیجی دوباره لم داد و گفت: واقعا که اسبیا چجوری کسی می تونه مثل تو ازدواج کنه ... وقتی توی یه هفته خام طرف می شی همینه دیگه... درواقع هیونگ جون درست می گفت آشنایی و ازدواج اونها خیلی کوتاه بود و بیشتر به اصرار خانواده هاشون بود برادر چوسون با پدر جونگ مین شراکت کاری داشتند و درواقع پدر جونگ مین و چوسون دوست های قدیمی بودند و همین باعث آشنایی و ازدواج سریع اونا شده بود ... جونگ مین هم کم نیاورد دوباره زد پشت کمر هیونگ جون و گفت: یااا تو به ازدواج من چکار داری پاشو میککروفونتو درست کن تا هیونو نفرستادم سراغت
-اوه اوه هیون نه تورو خدا ...و سریع بلند شد ...امروز اصلا از صبح اعصاب نداره...
جونگ مین:چرا آخه...مگه تولدش نیست....شما اذیتش کردین؟؟؟
-نه ما غلط بکنیم کسی جرات داره به لیدری بگه بالا چشمت ابروئه!... فقط اول صبحی سه تایی رفیم بالا سرش واسه سورپرایز روز تولدش پارچ آب یخو خالی کردیم تو سرش... و با شوق و ذوق ادامه داد ...وای باید می بودی و می دیدی چجوری پرید کلی خندیدیم ...اما بعدش که از جاش بلند شد چنان کفری بود و قیافش وحشتناک بود که همه فرار کردیم اونم دنبالمون بود یونگ سنگ و کیو جونگ رفتن تو اتاق کیو جونگ درو قفل کردن من موندم پشت در....
جونگ مین غضبناک به طرف کیو و یونگی نگاه کرد...:یا ببینین رنگ بچه چه پریده؟!! چرا با یه هیولای عصبانی یا درست تر یه افعی زخمی تنهاش گذاشتین؟؟!!!
یونگ سنگ فقط خندید و کیو شونشو بالا انداخت
هیونگ:اونارو ولشون کن من خودم فرار کردم تا توی کوچه پا برهنه دنبالم کرد اوفففف تا حالا اینقدر سیریش ندیده بودمش
جونگ مین که داشت قهقهه می زد گفت: یااا چجوری نجات پیدا کردی پس!!؟؟؟
-هیچی خدا پیرمرد همسایه رو بیامرزه اگه اون نبود الان رو مرز کره شمالی به ضرب گلوله متوقف می شدیم! قدم می زد که هیون بهش برخورد کرد و پخش زمین شد اینقدر هیون رو سرزنش کرد که هیون سرخ شد آخرش فقط به من یه لگد زد و گفت با این سورپرایز مسخره تون ....
-اوه اوه واسه همینه از سر ظهر که دیدمش عصبیه... البته واسه کنسرت و میتینگ امروز هم هست خب حالا تا نیومده سراغت بیا میکروفونتو درست کنیم ...و خودش بهش کمک کرد...
............
-بلاخره تموم شد آخیششششش
-یا هیونگ جونا نگیری بخوابی دوباره هنوز یه مهمونی دیگه داریم مهمونی کمپانی یادت نرفته که...
-اوه هیوون جون البته که یادم نرفته اون قسمتیه که منتظرش بودم...
و با لبخند از جاش بلند شد و توی آینه ظاهرش رو چک کرد....
جونگ مین با لبخند بزرگش پشت سرش ایستاد و لپهای هیونگ رو گرفت: یاا بیبی خوشگل ما منتظر کیه؟؟! باید مثل خودت بانمک باشه آره من سلیقه تورو می شناسم یه چیزی تو مایه های یونگ سنگ می خوای مگه نه... هیونگ جون برگشت و با لبخند اول به جونگ مین و بعد هم به یونگ سنگ که سرش تو گوشیش بود و غرق در فکر بود انداخت و دوباره به جونگ مین نگاه کرد و با اشاره سر یونگ سنگو نشونش داد جونگ مین هم به نشانه موافقت سری تکون داد ...هر دو با شیطنت به یونگ سنگ نزدیک شدند و هیونگ با صدای بلند گفت...
-اممم آره یونگ سنگ من امشب می خوام باهاش برقصم !... یعنی پیشنهادمو قبول می کنه؟! و با آرزومندی و حسرت به یونگ سنگ خیره شد و دستشو روی قلبش گذاشت... جونگ مین هم بهش چسبید و سر هیونگ رو توی بغلش گرفت: ناراحت نباش داداش اگه اون قبول نکرد خودم باهات می رقصم!... یونگ سنگ که با شنیدن اسمش از عالم خودش بیرون اومده بود اول با اخم ناشی از عدم درک حرفشون و بعد هم باخنده شیرینش به اونها نگاه می کرد و ابخندش وسیعتر شد... حالا دیگه هیونگ و جدونگ مین باهم دو تایی می رقصیدند... هیون باخنده به طرف اونها اومد و دستشون رو گرفت: بسه بچه ها الان مهمونا می رسن بیاین بریم استقبال از مهمونای رسمی ...که جونگ مین دستش رو گرفت و کشیدش و وادارش کرد باهاش برقصه: باید اول یه دور بامن برقصی ...
هیونگ جون هم دست کیو رو گرفت و بلند کرد... یونگ سنگ هم باخنده از این پیست رقص جالب و حرکات خنده دار اونها فیلم می گرفت....که ناگهان در باز شد
-یا ا ا اینجا چه خبره... شما ها دارین چکار میکنین...؟؟؟؟!

با فریاد منیجرشون همگی از جا پریدند و خنده های بلند و پر سر و صداشون قطع شد ...بلاخره هیون با لبخند کجی به حرف اومد و  کمر جونگ مین رو رها کرد و لبخندشو پررنگتر کرد...
-هیچی داشتیم میومدیم.. و با چشم و سر و ابرو و لب به چهارتاشون اشاره کرد که تایید کنن و  به دنبال اون همه باهم گفتن:اآره داریم میاییم و هر کدوم به صورت منیجر لبخندی زدن و از در اتاق خارج شدن آخرین نفر یونگ سنگ بود که با احتیاط دوربینشو توی کیفش گذاشت و راه افتاد...
منیجر بهشون گفت که اول باید به مهمونای رسمی و روسای کمپانی خوش آمد بگن بعد هم مهمونا و همراهای خودشون رو راهنمایی کنن...
مهمونای رسمی تموم شده بودن و دوست و آشناهای هیون به ترتیب وارد می شدن ...فقط هیونگ و یونگ سنگ با بیقراری منتظر بودن... تا اینکه بلاخره هیونگ نفس راحتی کشید و با لبخند جلو رفت کیو جونگ هم مسیر نگاه هیونگ رو دنبال کرد و بعد از مکث کوتاهی دنبال هیونگ روانه شد... سومین به همراه این جانگ باخوشحالی زیادی که سعی می کردن مخفیش کنن وارد سالن شدن و با سمت ورودی میهمانان رفتن
-وای سومین قلبم داره میاد تو دهنم یعنی ما واقعا اینجاییم...؟!
-آره باور کن اینجاییم هر چند خودمم باورم نمیشه انگار خواب میبینم... وای اونجان ...وایی دارن میان طرف ما...
سومین توی دلش دعا می کرد کیو جونگ اون رو با خودش ببره داخل و همراهش باشه اما کسی که اول به سمتش اومد و با روی خندان بهش خوش آمد گفت هیونگ جون بود...
-سلام به خانم های زیبا خوش اومدین... سومین شی می شه افتخار همراهیو به من بدین و  و بازوشو به طرفش گرفت...
سومین هر چند با کمی حسرت به کیو جونگ که پشت سر هیونگ منتظر ایستاده بود نگاهی کرد اما  بازوی هیونگ جون رو گرفت و بلافاصله کیو هم  جلو اومد و دست این جانگو که هنوز از ذوق کمی بالا پایین می پرید گرفت و  رو به سو مین گفت: فکر کنم منم می تونم این دوست خوشگلتو بردارم مگه نه سومین؟؟
اما به جای سومین این جانگ جواب داد: یا باید از خودم اجازه بگیری...کیو جونگ به طرفش برگشت: اوه ببخشید حق با شماست حالا می تونیم بریم...؟
 سومین و این جانگ باهم سرشون رو به نشونه تایید بالا پایین بردن که باعث شد هیونگ بخنده:  شما مگه زبون ندارین چرا دوتاتون با اشاره جواب می دین؟!
کیو هم خندید و گفت: راست می گی داداش و با خنده دخترارو به طرف بقیه بردن جونگ مین از همون چند متری براشون سوتی زد و دستشو به شونه های یونگ سنگ و هیون جونگ زد : وای دلم برای داداشای پیرم می سوزه ببینین سر شما بی کلاه موند اون دوتا وروجک دوتا تیکه گیر آوردن اونوقت شما...آخییییی بمیرم....
هیون با اخم بهش نگاه کرد: نمی خواد تو بمیری حالا ... من که سرم بی کلاه نیست .کلاه دارم ببین و کلاهشو  از سرش برداشت و بهش نشون داد و به یونگ سنگ نگاه کرد.. : یونگ سنگ هم که بعله اونم از دست رفته.... یونگ سنگ با لبخند به طرف هه جین که با گیجی از خانم مسنی که از آشناهای مادر هیون بود می پرسید که کجا باید بره می رفت...  دست هه جین رو گرفت و به سمت پسرا اومد هه جین هم با کمی خجالت بهش لبخند زد و همراهش اومد بعد از معرفی هه جین هیون در گوش یونگ سنگ گفت:  کلک این خانم گیج و بانمکو از کجا پیدا کردی؟؟ چرا چیزی به من نگفتی...ولی خدایی خوشگله ها نه سلیقت خوبه لااقل از جونگ مین که خیلی بهتره... یونگ سنگ سعی کرد خونسرد باشه : نه داداش اونطور که فکر می کنی نیست .... بعدا برات می گم...
-خیلی خب بابا حالا قهر نکن قبول هر چی تو بگی داداش... و لپ یونگ سنگو یه لحظه گرفت و خندید ...اما با دیدن صحنه مقابلش خنده به روی لباش خشک شد....
چوسون دست در دست برادرش به طرفشون میومدن
چوسون لبخند بزرگی روی صورتش بود و لباس خیلی بازی پوشیده بود و با حالت مغروری به همراه برادرش قدم بر می داشت ... هیون به جونگ مین نگاه کرد... متوجه اخم کوچکی شد که سعی داشت مخفیش کنه و به روی خودش نیاره... باخودش فکر کرد آخه چرا برادر کوچولوی من باید گیر این عفریته بیوفته واقعا چرا یعنی قضیه واقعا دوستی و عشق بوده یا این چیزیه که جونگ مین نخواسته به اونا بگه و ماجرا به پول بر میگرده...برای یه لحظه از فکر خودش خنده ش گرفت چون خودش از چوسون خوشش نمیومد دلیل نمی شد که جونگ مین هم خوشش نیاد ...آره هیون جونگ منطقی باش...




طبقه بندی: Lovely dream،

تاریخ : شنبه 16 فروردین 1393 | 04:03 ب.ظ | نویسنده : marikyu 90 | نظررررررررررررر
.: Weblog Themes By VatanSkin :.