تبلیغات
The Best Stories About Korean Groups - kahin to hoga - ep 1

سلام    سلام    سلام
دلم واسه وبمون تنگ شده بود
این داستان و از روی یه سریال هندی که هشت سال پیش نگاه کردم  نوشتم
موضوع اصلیش مثل اونه اما بقیش مثل اون نیست چون هیچی ازش یادم نمی یاد اسمش هم که به هندیه و معنی درست انگلیسی شو پیدا نکردم و به فارسی میشه (یه وقتی میشه )من خودم یه زمانی عاشق این سریاله بودم و نصفه هم ولش کردم آخه یهویی همه چی قطع شد. خوب حالا داستان من صد و هشتاد درجه باهاش فرق داره. امیدوارم بخونین و دوسش داشته باشین.
خوب دیگه برین ادامه که  خیلی حرف زدم





Part 1

-تولد تولد تولدت مبارک ... بیا شمعا تو فوت کن.    
کایا چشماشو بست بعد از لحظاتی باز کرد و بعد از لحظاتی شمعا رو فوت کرد. صدای دست فضا رو پر کرد . کایا کیک و برید و تکه ای از اون و اول تو دهن پدرش کرد. پدرش دستی به موهاش کشید و اونو تو بغلش فشرد.
-تولدت مبارک عزیزم .
-ممنون بابا.
بعد از پدرش یکی یکی خواهرشو بغل کرد و تو دهنشون کیک کرد و بعد هم صدای جیغ و داداشون بلند شد که کیک و به صورت همدیگه می مالیدند.

 



پدر روی مبلی نشست و به چهار تا دخترش با عشق چشم دوخت و برای لحظه ای چشمش به قاب عکس همسرش خورد.
-کاش اینجا بودی مین هی کاش.
-بابا.
کوچیک ترین دخترش هارا به طرفش اومد.
-بابایی.
لبخندی زد.
-چی میخوای زودتر بگو وروجک کوچولو.
-ماشین رو میخوایم.
-چی؟
-میخوایم بریم دور بزنیم شب تولد کایاست میزاری؟
-معلومه که میزارم.
هارا جیغی زد و لپ پدرش رو بوسید.
-عاشقتم بابایی.
اینو گفت و به طرف بقیه شیرجه زد. بعد از لحظاتی کایا پیش میونگ سو اومد.
-ممنون بابا.
-کاری نکردم عزیزم.
کایا صورت پدرش و بوسید .
-شما نمیاین؟
-من بیام چیکار کنم شما جوونا خوش باشین.
-ئه بابا.
-بهتون خوش بگذره...
کایا پشت فرمون نشست و ماشین و روشن کرد. کایا دومین دختر خانواده ی لی بود.
آرا رو به کایا کرد.
-خواهر کوچولو نمی تونی یکم تند تر بری؟
-باشه.
اینو گفت و پاشو گذاشت رو گاز. سویا و هارا هم هی دست میزدن و میگفتن.
-سریعتر.
سرعتشون اینقدر زیاد بود که متوجه ی ماشین روبه رو نشدن و می خواستن باهاش تصادف کنند که ماشین رو به رو مسیرش و کج کرد و باعث شد از جاده منحرف بشه و به پایین سقوط کنه.کایا سریع از ماشین پیاده شد و کنار جاده ایستاد و پایین و نگاه کرد. توی تاریکی تونست ماشین رو که به یکی از درختا برخورد کرده بود تشخیص بده و همون لحظه نوری رو صورتش افتاد که از طرف صاحاب ماشینه بود. دستش و جلوی صورتش برد تا نور چراغ قوه تو چشمش نیوفته، پس اون آدم سالم بود.
آرا دستش و گرفت و توی ماشین نشوندش و خودش ماشین و روشن کرد و به راه افتاد، نگاهی به کایا انداخت.
-کایا خوبی؟
اما هیچ جوابی نشنید. سویا سرشو جلو آرود و کایا رو تکون داد.
-کایا ... کایا....
کایا تکونی خورد.
-اون حالش خوبه؟... باید نجاتش بدیم.
آرا: خودتم که دیدی سالم بود.
-برگردیم باید کمکش کنیم.
آرا: با برگشتن فقط تو دردسر میافتیم.
-اما....
-اما نداره کایا به بابا هم هیچی نمیگی فهمیدی...
کایا آروم سرشو تکون داد.
.........
روی تختش نشسته بود و همش چهره ی اون دختر جلوی چشماش میومد، می دونست که قبلا هم جایی دیده بودتش چشمش به نخ دندون روی میز توالت خورد و همه چی یادش اومد. آره دختری که باهاش تصادف کرده بود همونی بود که امروز صبح تو فروشگاه دیده بودش.
فلش بک:
وارد فروشگاه شد و به طرف فروشنده رفت.
-نخ دنون دارین.
اینو که گفت دختری هم همزمان همین کلمه رو تکرار کرد ، نگاهی بهم انداختن و به فروشنده چشم دوختن. فروشنده تو قفسه رو نگاه کرد و یدونه نخ دندون و روی میز گذاشت.
-متاسفم فقط همین یکی رو داریم.
دوباره بهم نگاه کردن و هر دو همزمان دستشون رو ه طرف نخ دندون بردن. اخمی کرد و رو به دختر کرد.
-من اول گفتم.
-نخیر من اول گفتم.
-ببین خانم من زودتر اومدم.
-اما من زودتر اومدم.دختر دستشو عقب کشید. فکر کرد منصرف شده و اونم دستشو عقب کشید. اما دختر سریع پولی رو در اورد و روی میز گذاشت و نخ دندون و برداشت و با حالت دو به سمت در رفت، اما جلوی در ورودی پاش گیر کرد و روی زمین افتاد، لبخند روی لباش نشست. پول و به فرشونده داد و پول دختر و برداشت و به سمتش رفت و کنارش نشست.
-حالت خوبه؟
دختر سرشو تکون داد.
-بله.
-اینو جا گذاشتی.
دختر با تعجب نگاش کرد.
-چی؟
پولا رو تو دستش گذاشت و لبخندی بهش زد و نخ دندون رو که روی زمین افتاده بود برداشت.
-من اول اومدم پس این مال منه.
اینو گفت و سریع بلند شد، صدای جیغ دختر و پشت سرش شنید.
-یاااااااا صبر کن من اول پولشو حساب کردم......
حال:
روی تخت دراز کشید و چشماشو بست که با باز شدن شدید در مثل جن زده ها از جا پرید. جونگ این خودشو توی اتاق پرت کرد.
-سونگ جون ... سونگ جون.
دستشو روی قلبش گذاشت.
-مرض هزار بار بهت نگفتم درست بیا تو اتاق.
جونگ این کنارش نشست و سر تا بالا شو نگاه کرد.
-شنیدم تصادف کردی چیزیت نشده؟
-نه بابا میبینی که سالمم فقط یه زخم کوچولویه.
با انگشت به چسب روی پیشونیش اشاره کرد.
-دعات برآورده نشد زنده ام.
-سونگ جوووووووووووون.
لبخندی زد.
-دارم شوخی میکنم... اما چه خوشحال میشی من بمیرم نه؟
لباشو بهم فشرد و با حرص موهای سونگ جون و کشید.
-حرفت و پس بگیر.
-آی آی جونگ این غلط کردم ول کن ... ول کن ، پس گرفتم ... پس گرفتم بابا.
جونگ این موهاشو ول کرد.
دیگه از این چرت و پرت ها نگو ... مطمئنی سالمی ، بیمارستان رفتی ... کی بهت زد ها؟
-سالمم ... بیمارستان لازم نیست... یه دختر دست و پا چلفتی.
-گرفتیش.
-نچ در رفت ... دختره حتی وانستاد ببینه چه بلایی به سرم آورده.
-چه آدمایی پیدا میشن ... میزنن جوون مردم و ناکار میکننو در میرن نمی گن بچه ی مردم مرده ، احتیاج به بیمارستان داره...اگه زودتر برسونیمش ممکنه زنده بمونه .
سونگ جون با دهان باز نگاش میکرد.
-بابا من سالمم داری تو قبرم میکنی.
جونگ این به خودش اومد و لبخندی زد.
-معذرت میخوام فقط عصبی شدم.
-میدونم خیلی دوسم داری.
-خیال باطل.
-معلومه.
..........
کایا صورت پدرش و بوسید.
-برام دعا کنید بابا.
-تو موفق میشی عزیزم ماشین و نمی خوای؟
کایا سریع سرشو به علامت منفی تکون داد.
-نه لازم نیست با اتوبوس میرم .
دستی برای پدرش تکون دادو از خونه بیرون زد.دستش و روی قلبش گذاشت و نفس عمیقی کشید.خوب بود که پدرش هیچی متوجه نشده بود. تاکسی گرفت و جلوی شرکت دریم پیاده شد. نگاهی به ساختمون انداخت و به طرف در رفت. هنوز وارد نشده بود که با یکی برخورد کرد.سرشو بلند کرد و بادیدن پسر جا خورد... این همون پسر دیروزی بود که تو فروشگاه دیده بودش. سونگ جون لبخندی زد، باورش نمی شد که این دختر و اینجا دیده بود ... سرنوشت عجب چیزی بود ها.
-حواست کجاست؟
-معذرت می خوام.
-من نمی دونم دخترا چرا اینقدر حواس پرتن.
-چی؟
-منظورم اینه که چرا میزارن دخترا رانندگی کنن... همین دیشب یه دختر می خواست منو به کشتن بده.
-چی؟
-اینقدر سرعتش زیاد بود که می خواست باهام برخورد کنه و منم فرمون و چرخوندم و ماشین افتاد پایین اما اون دختر حتی نیومد ببینه من سالمم واقعا چرا دخترا اینجورین.
ساکت شد و به کایا نگاه کرد. کایا با تعجب بهش چشم دوخت یعنی شناخته بودش حتما همین طور بود. نگاهی به ساعتش انداخت.
-شما اشتباه میکنین حتما اون دختر خیلی ترسیده ، ببخشید من داره دیرم میشه.
اینو گفت و سریع به طرف ساختمون دوید. سونگ جون نگاهی به ساختمون انداخت و خنده ای کرد و به طرف ساختمون رفت.
.......
-خوب حالا فقط باید مدیر بخش عمومی هم بیاد و نظرش و در مورد شما بگه  ،
از نظر ما شما پذیرفته شدید.
کایا لبخندی زد اما از استرس داشت دیوونه می شد.
.....
سونگ جون نگاهی به داخل اتاق انداخت ، جونگ این نشسته بود و منتظرش بود.
وارد اتاق شد ، با وارد شدنش جونگ این و مدیر نا از جا بلند شدند.
مدیر نا: اینم مدیر بخش عمومی پارک سونگ جون.
کایا از جا بلند شد و به طرف سونگ جون برگشت و با دیدنش خودش و نابود شده
فرض کرد ، باید دنبال کار دیگه ای میگشت.
سونگ جون با دیدن قیافه اش لبخند کوچیکی زد و رو به روش نشست.
......
از ساختمون بیرون اومد بهش گفته بودن مدیر بخش عمومی که نظرش رو بگه خبرش
میکنن، اما میدونست که از همین الان رد شده است. داشت به سمت در خروجی
می رفت که با شنیدن اسمش به عقب برگشت.
-لی کایا.
با دیدن سونگ جون سر جاش میخکوب شد.
-بله.
-میخواستم جواب مصاحبه تون رو بگم.
کایا سرشو پایین انداخت.
-میدونم رد شدم.
-ساعت هشت.
سرشو بلند کرد.
-چی؟
ساعت کاری از ساعت هشت صبحه ... فردا صبح اینجا باشید.
با تعجب نگاش کرد.
-یعنی ... من......
-من مسائل کاری رو با مسائل شخصی قاطی نمی کنم... شما برای این کار مناسبید پس
دلیل نمیبینم ردتون کنم.
-ممنونم.
-لازم نیست تلاش خودتون باعث شد.
اینو گفت و به طرف ساختمون رفت. کایا به رفتنش نگاه کرد ، می خواست از خوشحالی
جیغ بزنه اما جلوی خودش و گرفت ، سریع تاکسی گرفت و به خونه رفت.
....
کایا روی تخت دراز کشید و چشماشو بست ، چهره ی سونگ جون جلوی چشماش
 اومد . خیلی خوب که مسائل کاری رو با شخصی قاطی نمی کرد ، فردا حتما باید ازش
معذرت خواهی میکرد، با همین فکرا به خواب رفت.
........
با دو خودش و به اتوبوس رسوند و سوار شد. روی صندلی نشست و دستش و روی
قلبش گذاشت و نفس عمیقی کشید، اصلا دلش نمی خواست روز اول دیر برسه.
......
وارد شرکت شد و به طرف اتاق آقای کیم جونگ این رفت و در زد. بلافاصله صدای
 جونگ این بلند شد.
-بفرمایید.
کایا درو باز کرد و وارد شد.
-سلام.
جونگ این با دست به صندلی اشاره کرد.
-بفرمایید بشینین.
کایا آروم جلو رفت و روی صندلی نشست ، جونگ این لبخندی زد.
-اینم قرارداد.
چند برگه رو جلوی کایا گذاشت. کایا مشغول خوندن شد و بعد اونو امضا کرد و به طرف
جونگ این گرفت.
-بفرمایید آقای کیم.
جونگ این برگه ها رو ازش گرفت.
-جونگ این.
کایا با تعجب بهش نگاه کرد.
-بله!
-گفتم اسمم جونگ اینه از اونجایی که تفاوت سنی زیادی با هم نداریم اسممو صدا
کنین راحت ترم.
-باشه ... کیم جونگ این شی.
-کایا شی... منم میتونم اینجوری صداتون کنم.
کایا لبخندی زد.
-بله هر طور راحتین.
-با من بیا اتاقت و بهت نشون میدم.
-ممنون.
هر دو از اتاق بیرون اومدن. جونگ این در اتاقی رو باز کرد.
-اینم اتاق شما امیدوارم بپسندین.
-ممنونم.
جونگ این وارد اتاق شد و بعد از اینکه توضیحاتی در رابطه با کار داد رو به کایا کرد.
-من دیگه تنهاتون میزارم اگه کاری داشتین خبرم کنین.
-باشه ...ممنون.
جونگ این از اتاق بیرون رفت. کایا بعد از رفتن جونگ این مشغول کار شد. نگاهی به
 اطراف انداخت سمت چپ اتاقش دیوار شیشه ای بود که اتاق کناری قشنگ دیده
 میشد و هنوز کسی داخلش نبود، پرده ها هم داخل اتاق کناری بود یعنی صاحب اتاق
کناری هر وقت دلش می خواست می تونست این اتاق و زیر نظر بگیره. دوباره سرش به
کار گرم شد و وقتی دوباره نگاش به اتاق کناری افتاد چشماش گرد شد پارک سونگ جون
تو اتاق کناری مشغول کار بود. نمی دونست باید بره ازش تشکر کنه یا نه .
-حالا بعدا میرم.
دوباره حواسش و به کار داد که با شنیدن در سرشو بلند کرد.
-بفرمایید.
در باز شد و سونگ جون وارد شد ، سریع از جا بلند شد.
-سلام قربان.
سونگ جون وارد شد و در و پشت سرش بست و به میز نزدیک شد.
-سلام خانم لی... بشین.
کایا آروم سر جاش نشست. سونگ جون روی صندلی جلوی میز نشست.
-از اتاق که خوشتون اومد..
-بله خیلی خوبه ... قربان من یه معذرت خواهی به شما بدهکارم.
-بابت..
-تصادف ... باور کنین من خیلی ترسیده بودم و هر چی هم به خواهرم اصرار  کردم که
 برگردیم قبول نکرد... گفت حالا که سالمه اگه برگردیم برامون درسر درست میشه و پدر
حسابمون رو میرسه و دیگه ماشین بهمون نمیده ... معذرت میخوام.
سونگ جون لبخندی زد.
-قبول میکنم.
-راستی یه تشکر هم باید بکنم.
سونگ جون با لبخند گفت: بابت.
-به خاطر اینکه قبولم کردین... واقعا ممنونم.
-نیازی نیست... تازه بابت تصادف بعد از شرکت حسابمو باهاتون صاف می کنم.
-چی؟
-نمیشه که همین طور به یه نفر بزنین و در برین باید خسارت بدین.
-هر چی باشه قبول می کنم فقط می دونم پول زیادی ندارم می تونین هر ما از حقوقم
کم کنین.
-حالا کارت که تموم شد بیرون منتظرتم درباره ی مسائل شخصی باید خارج از محیط
کاری صحبت کرد.
کایا سرشو تکون داد.
-باشه پس می بینمتون.
سونگ جون نگاهی به ساعتش کرد.
-پس یه ساعت دیگه جلوی در ورودی میبینمتون.
-باشه.
سونگ جون از جا بلند شد و به طرف در رفت و سرشو برگردوند.
-کار که سخت نیست؟
-نه اصلا.
-پس فعلا.
اینو گفت و بیرون رفت. با رفتن سونگ جون کایا نفس عمیقی کشید.
-پسره به این پولداری میخواد خسارت ازم بگیره ... معلوم نیست چقدر پولش بشه ... تا
تو باشی که با سرعت رانندگی نکنی.... از حالا باید به فکر کم شدن حقوقت باشی.... اه
پسره خسیس... خوب داره حقشو میگیره ... آخه اونکه خیلی پولداره... بتوچه که پولداره
زدی ماشینشو داغون کردی حرفم میزنی.... به من چه خودش پیچید.... اگه نمی پیچید که
معلوم نبود چه بلایی سر تو و خواهرات میومد.
چند بار زد تو سرش تا فکر و خیال رهاش کنه .
-لی کایا کارتو بکن باید تاوان اشتباهتو بدی.
.......
از در شرکت که بیرون اومد نگاهی به ساعتش انداخت و همون لحظه ماشینی جلوی
پاش ترمز زد.
-سوار شین.
کایا نفس عمیقی کشید و سوار شد. تو طول راه هیچ کدوم حرفی نمیزدن. سونگ جون
ماشین و جلوی یه رستوران نگه داشت و خودش پیاده شد. کایا نگاهی به رستوران
انداخت و آروم پیاده شد و به طرف سونگ جون رفت.
-چرا اومدیم اینجا؟
-اول غذا می خوریم بعد صحبت می کنیم.
وارد شدند و سر یه میز نشستند.
سونگ جون: پولشو شما حساب کنید.
کایا با تعجب نگاش کرد.
سونگ جون:اینم جزئی از خسارته.
-باشه.
منو رو از رو میز برداشت و نگاه کرد دهنش از تعجب می خواست باز بمونه. با اخم به
سونگ جون که سرش تو منو بود نگاه کرد و تا سونگ جون سرشو بالا برد دوباره سرشو
 پشت منو قایم کرد.
.....
کایا با دیدن صورتحساب می خواست غش کنه . سعی کرد خیلی عادی رفتار کنه . با
دستای لرزون کارتشو به طرف گارسون گرفت. وقتی گارسون رفت رو به سونگ جون
کرد.
-خوب حالا می تونیم در مورد خسارت صحبت کنیم.
سونگ جون دستاشو رو میز گذاشت و لبخندی زد.
-بله البته.
-خوب میخواین چیکار کنین؟
-یه ماه برام غذا بخر .
 



طبقه بندی: kahin to hoga،

تاریخ : پنجشنبه 28 فروردین 1393 | 02:54 ب.ظ | نویسنده : **neda** | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.