تبلیغات
The Best Stories About Korean Groups - i waana love-15
سلااام

باورم نمیشه که اومدم قصه بزارم

اما اومدم دیگه

چهار قسمت آماده دارم واسه همین زود زود میزارم

بدوین ادامههههه


قسمت پانزدهم
یک هفته ای از کریسمس میگذشت.
دیوید و هیجین دوباره شده بودن مثل قبل..حتی از قبل هم عاشق تر.
خیلی باهم میرفتن بیرون برای همین منم بیشتر وقتم و با موهیول میگذروندم تا تنها نباشه.
پسرا سرشون خیلی خیلی شلوغ بود و مدام میرفتن برای تمرین چون تا کنسرتشون چهار روز بیشتر باقی نمونده بود.
کپ بهم سه تا بلیط برای ردیف اول و داده بود و برای همین داشتم از خوشحالی دق مرگ میشدم.
اون روز روز خیلی سردی بود...پسرا چون آرام خیلی اسرار کرده بود با خودشون برده بودنش تا تمرینشون و ببینه..البته به عنوان یکی از اقوام نیل شون اینا.
اونجی تا شب کلاس داشت و منم چون تنها بودم تصمیم گرفتم که برم پیش موهیول و هیجینم تا فرصت و غنیمت شمرد از خونه بیرون زد.
قابلمه ی سوپی رو که درست کرده بودم از روی گاز برداشتم و توی یک کاسه ریختم روی میز گذاشتم...نگاهی به موهیول که با لبخند بهم خیره شده بود انداختم...سرم و تکون دادم:
-چیه...تاحالا خوشکل ندیدی؟
-نچ...وقتی آشپزی میکنی .واقعا خیلی باحال میشی.
لبخندی زدم و بدون هیچ حرفی پشت میز نشستم و یک قاشق پر از برنج کردم و به سمت دهنش بردم...دهنش و آروم باز کرد و بعد به همون آرومی شروع کرد به جویدن برنجا.
-هوووم...برنجا خیلی خوشمزه شدن...نمیدونی چقدر وقتی تو برام آشپزی میکنی لذت بخشه...دسپخت هیجین و که نخوردی...وحشتناکه.
اخمی کردم و آروم روی میز زدم:
-یااا...از دوستم بد نگو ها...به یکی بگو که نخورده باشه دست پختش و...من که خوردم تازه خیلی هم خوشمزه بود.
فقط لبخندی زد و دهنش و برای قاشق بعدی باز کرد.
قاشق و به سمت دهنش بردم اما همین که خواست بخورتش جاخالی دادم و قاشق و توی دهن خودم گذاشتم...کلی حرصش و در آوردم.
هیجین که اومد به خونه برگشتم...اونجی اومده بود اما پسرا و آرام حالا حالا ها اومدنی نبودن...معمولا دور و بر دوازده شب میرسیدن.
برای شام نودل آماده خوردیم..بعد مدتی که نخورده بودم خیلی چسبید.
بعد شام هیچ کاری برای انجام دادن نداشتم برای همین از بیکاری رو بردم به چانهی...طی این مدت ترسم ریخته بود ازش..خیلی قورباغه ی خوبی بود.
از بازی کردن با اونم خسته شدم و به اکواریمش برش گردوندم.
اونجی به اتاق رفت تا بخوابه...به ساعت نگاه کردم...ساعت یک ربع به دوازده بود.
درست همون لحظه زنگ در و زدن و پسرا  کشون کشون وارد شدن...خستگی از قیافه های تک تکشون میبارید..معلوم بود خیلی خستن.
به سمت چونجی رفتم و آرام که توی بغلش خوابیده بود و ازش گرفتم.
پسرا مستقیم بعد از گفتن شب بخیر به اتاقاشون رفتن تا بخوابن.
منم به اتاق رفتم و آرام و توی جاش دراز کردم...خودم هم سعی کردم بخوابم اما بیخوابی بدجور زده بود به کلم.
لپ تاب اونجی رو که بهم اجازه داده بود ازش استفاده کنم و برداشتم و از اتاق خارج شدم.
خیلی وقت بود که داستانی ننوشته بودم و واقعا دلم تنگ شده بود برای نوشتن...ورد و باز کردم و بالای صفحه نوشتم (devil boys)  و شروع کردم به نوشتن...چند روزی بود که این داستانه اومده بود تو ذهنم اما نمینوشتمش.
راجع به شش تا پسر بود که باهم خیلی دوست بودن اما خیلی ارازل و قلدر بودن و توی مدرسه به همه زور میگفتن...اونا اول پسرای خیلی خوبی بودن اما وقتی که دوستشون کشته شد تبدیل شدن به این چیزا و تصمیم گرفتن که انتقامش و از قاتلش بگیرن اما کار اشتباهشون این بود که با تمام مردم قطع رابطه کردن.
هنوز ده صفحه بیشتر ننوشته بودم اما نور لب تاپ چشمام و خسته کرد و باعث شد خاموشش کنم و به اتاق برم تا بگیرم و بخوابم.
فردا روز کنسرت بود و پسرا صبح زود از خونه بیرون رفتن تا برای آخرین بار تمرین کنن.
از صمیم قلب براشون دعا کردم تا کاراشون خوب پیش بره و مشکلی پیش نیاد و مطمئن هم بودم که نمیاد چون اونا کارشون و خوب بلد بودن و با وجود این همه تمرینی که کرده بودن امکان نداشت اشتباه کنن.
ساعت دو از خونه خارج شدیم و سوار تاکسی شدیم...صف دور و درازی جلوی در سالن بود...خیلی خیلی زیاد بودن شاید چند هزار نفری میشدن...تا وقتی که رفتیم تو و جامون و پیدا کردیم که میشد گفت بهترین جا توی کل سالن بود هول و هوش همون دو ساعت طول کشید.
بالاخره صدای آهنگ تمام سالن و پر کرد..نور افکن ها نور های رنگ و وارنگ مینداختن و ادم و هیجان زده تر میکردن...حدود پنج دقیقه همینطور اهنگ زد تا بالاخره پرده ها کنار رفتن و پسرا با اکشن خاص خودشون روی سن ظاهر شدن و بلافاصله شروع کردن به رقصیدن.
صدای جیغ تمام سالن و پر کرده بود و این یک احساس فوق العاده میداد به آدم..حس میکرد رو آسموناس و داره پرواز میکنه.
من که این پایینم اینشکلی فکر  میکنم پس اونا که اون بالان چه حسی دارن...واقعا که مثل ستاره میدرخشیدن از اون بالا.
لباس هاشون فوق العاده بود...همشون شلوار های مشکی داشتن با کت های قرمز با طرح های مشکی که خیلی خوشکل به تنشون نشته بود و برازنده تر نشونشون میداد...معرکه شده بودن امشب.
بعد از کلی رقصیدن با اهنگ خالی بالاخره شروع کردن به خوندن اولین آهنگشون و تمام مردم هم شعر CLAP رو باهاشون زمزمه کردن.
پونزده سالم بود که این شعرشون و شنیدم و از همون لحظه طرفدارشون شدم و عاشقشون شدم.
شعرشون که تموم شد کنار هم ایستان و دستای هم و گرفتن و شیش تاییشون باهم خم شدن و فریاد زدن:
-آنیونگ ها سه یو تین تاپ ایم نیدا.
بعدش تک تک خودشون و معرفی کردن...یکم حرف میزدن و یه شعر میخوندن و باز دوباره حرف میزدن.
گرچه خیلی براش تمرین کرده بودن و منم خیلی منتظر مونده بودم اما خیلی سریع تموم شد...زود تر خونه رفتیم و یک کیک بزرگ هم گرفتیم تا جشن بگیریم براشون...برای اینکه اونهمه درخشیدن امشب.
اومدنشون کمی طول میکشید برای همین وقت کافی داشتیم تا خونه رو تزئین کنیم...آرام بادکنک باد میکرد و من و اونجی شرشره به دیوارا میچسبوندیم و بعد از اینکه آرام بادکنک ها رو باد کرد اونا رو هم چسبوندیم به دیوارا...خونه خیلی خوشکل شده بود.
تقریبا همه چیز آماده شده بود که ریکی زنگ زد با خوشحالی گوشیم و برداشتم و گفتم:
-کجایییییییییییییییییییییییییییییید؟؟؟.
-آروم باش بورا چرا داد میزنی دختر.
-خوب کجایید.
-زنگ زدم بگم که دیر میایم شما شام بخورید.
-چیییییییییییییییییییییییی؟چراااااااااااااااااااا؟؟؟
-میدونی آخه با همکارا رفتیم بیرون تا یک جشن کوچولو بگیریم.
-آهان...که اینطور..پس ما شام میخوریم.
به محض اینکه گوشی رو قطع کردم اونجی جلو پرید:
-پسرا بودن.
سرم و تکون دادم:
-گفتن که دیر میان و ما شام بخوریم.
قیافه های دوتاشون توی هم رفت و با ناراحتی رفتن و روی کاناپه ولو شدن..به سمت آشپزخونه رفتم و گفتم:
-بیاید غذا بخوریم...غذاها سرد میشن.
هیچکدومشون از جاشون تکون نخوردن..گفتم:
-مگه نمیخواین وقتی اوپاها میان براشون جشن بگیرید؟پس بیاید غذا بخوریم تا سرحال باشیم.
با گفتن این جمله دو تاشون بلند شدن و به آشپزخونه اومدن و شروع کردیم به غذا خوردن...حیف این همه غذا که درست کردم.
چون که پسرا نبودن و منم به اندازه ی نه نفر غذا درست کرده بودم سه تاییمون به اندازه ی سه نفر غذا خوردیم ،به حدی که داشتیم میترکیدیم و اون لحظه اصلا به این فکر نکردیم که یک چیزی به اسم یخچال هم توی این دور و زمونه وجود داره تا غذا ها فاسد نشن.
اینقدر خورده بودم که فکر میکردم الان از دهنم میزنن بیرون..اما خیلی اعصابم خورد بود که نیومدن..با اینکه دست اونا نبود.
خودم و روی کاناپه پرت کردم تا منتظر بمونم اما کم کم چشمام گرم شد.
چشمام و که باز کردم چشمم افتاد به اونجی و آرام که روی کاناپه خوابشون برده بود...نمیدونستم پسرا اومدن یا نه برای همین با اینکه کار درستی نبود به سمت اتاقشون رفتم و کمی لای در و باز کردم و دیدم که خوابن.
درو بستم و روم و برگردوندم که یکهو با دیدن شخص جلوم شیش متر هوا پریدم...با خشم به الجو نگاه کردم:
-یااا تو اینجا چیکار میکنی.
-خودت در اتاق من چیکار میکنی.
-خوب میخواستم ببینم اومدین یا نه...تو چی.
-خوب معلومه رفته بودم دستشویی.
سرم و تکون دادم و به سمت کاناپه رفتم و اونم وارد آشپز خونه شد.
آرام و آروم بغل کردم و به سمت اتاق رفتم و داشتم جاش و مرتب میکردم که دیدم الجو در حالی که اونجی رو روی دستهاش گرفته وارد اتاق شد و قبل از اینکه من حرفی بزنم گفت:
-زورت به این نمیرسید...بعدشم اگه تو سالن میموند سرما میخورد.
جلو اومد و روی تخت گذاشتش...لبخندی زدم و ازش تشکر کردم.
الجو:
لبخندش و با لبخند جواب دادم و از اتاق خارج شدم...به محض اینکه به اتاق رسیدم دستم و روی قلبم گذاشتم و نفس عمیقی کشیدم.
حقیقتش از همون روز اولی که دیدمش..وقتی که با دیدن ما اونطوری دهنش باز مونده بود ازش خوشم اومد...شاید خیلی خوشکل نبود اما اون لحظه به نظر من واقعا خوشکل میومد.
فقط ازش خوشم میومد اما کم کم شروع کردم به دوست داشتنش...درست از همون شب.
ساعت دو شب از اتاق خارج شدم تا برم آب بخورم که اونجی رو دیدم...روی زمین نشسته بود و در حالی که زانوهش و توی آغوشش گرفته بود و سرش و گذاشته بود روشون با صدای آروم گریه میکرد و شونه هاش به شدت میلرزیدن...فکر کنم به خاطر دلتنگی باباش بود.
جلو نرفتم...فقط از دور نگاهش کردم و وقتی به خودم اومدم دیدم که صورت منم خیسه...از اون شب بود که فهمیدم دوسش دارم.
به سمت تخت رفتم و کنار چانگجو دراز کشیدم و خیلی سریع خوابم برد.
بورا:
کیک و برای صبحونه که بیشتر ناهار به حساب میومد آوردم تا بخورن...دیشب تزئینای خونه رو ندیدن اما وقتی که بیدار شدن و دیدن کلی ناراحت شدن از اینکه نتونسته بودن بیان.
بعد از اون همه سختی کشیدن برای اون کنسرت پسرا کلی  وقت آزاد و استراحت داشتن...اون روز یکشنبه بود و خبری از مدرسه نبود.بیکار بودیم برای همین یک فیلم گذاشتیم که ببینیم.
وسط های فیلم بود که صدای گوشی اونجی بلند شد.
با دو به سمت گوشیش رفت و چونجی هم فیلم و استپ کرد .
صداش و شنیدم:
-یوبوسیو.
-.....
-علو....باباااااااااااااااااااااااااااااااا.
به شنیدن این کلمه چشمای هممون گرد شد.
اونجی: علو بابایی خودتی؟.
-....
-آره بابا خوبم.
-......
-بابا چرا بهم زنگ نمیزدی.
اشکاش تند تند پایین میومدن و تو این مدت کوتاه تموم صورتش و خیس کرده بودن.
کلی حرف زد و بالاخره قطع کرد...به سمتش شیرجه زدم و گفتم:
-بابات بود اونجی؟.
سرش و تکون داد و خودش و توی بغلم پرت کرد و زد زیر گریه.
از بغلم که بیرون اومد گفتم:
-چرا این همه مدت بهت زنگ نزده بود...گفت؟.
-سرش و به نشونه ی مثبت تکون داد:
-گفت تصادف کرده بوده و بیهوش بوده...نمیتونسته زنگ بزنه.
-خوشحالم که اینطور بوده و فراموش کردنی در کار نبوده.
-منم خوشحالم...با اینکه نباید از تصادفش خوشحال باشم اما خوشحالم.
دستم و روی شونش گذاشتم و کمی فشردم:
-مهم اینه که الان سالمه.
لبخندی زد :
-گفت که توی چین تونسته دوباره یک سرمایه گذاری بکنه و وضعش داره بهتر میشه.
خوشحال شدم: این که خیلی خوبههههههههه.
سرش و تکون داد اما یکهو قیافش عوض شد:
-اما یک چیزی هست.
-چیه.
-اون گفت که منم باید برم چین...هفته ی دیگه.
الجو:
با شنیدن این جملش دهنم باز موند و لبخند روی لبهای هممون ماسید...عین جت از روی کاناپه پریدم و گفتم:
-منظورت چیه که باید بری؟؟.
سرش و بالا آورد و بهم نگاه کرد:
-اخه...کاربابام اونجاست...و منم باید پیش بابام باشم.
-دوست داری بری؟
سرش و به نشونه ی مثبت  تکون داد...بدنم شل شد اما به زور لبخندی زدم:
-خوشحالم برات.
به سمت اتاق رفتم و واردش شدم و خودم و روی تخت انداختم...باورم نمیشد که داشت میرفت...با حرص مشتی به تخت کوبیدم و بدون کوچکترین اراده ای قطره اشکی روی گونم چکید..چرا این انتخابم هم باید اشتباه باشه...باورم نمیشد که به این راحتی داشت تموم میشد.
امروز خیلی پر انرژی بودم اما انگار که همشون به یکباره از بدنم خارج شده بودن...چرا هر بار که عاشق میشم یک مشکلی پیش میاد؟؟چرا؟.
بورا:
نمیدونم چرا روز ها اینقدر تند تند میگذشتن و هرروز به روز رفتن اونجی نزدیک تر میشدیم...انگار همین دیروز بود که به این خونه اومد.
خیلی دلم گرفته بود و خیلی کم صحبت میکردم...دوباره باید تنها میشدم ..تنها از مدرسه برمیگشم و تنها میرفتم سر کار.
اون روز به شرکت اومد و تصویه کرد و من تنها با بقیه ی خدمتکارا به خونه ی بابای نیل رفتیم.
روی پله ها نشسته بودم و با بی حوصلگی دسمالشون میکشیدم که صدایی از پشت سرم شنیدم:
-سلااااااااااااااااااام.
سرم و بلند کردم و به قیافه ی همیشه خندون بوسونگ خیره شدم...با همون لبخند کنارم نشست اما با دیدن قیافم لبخندش محو شد..پرسید:
-اتفاقی افتاده بورا؟؟.
جوابش و ندادم و فقط به تمیز کردنم ادامه دادم اما اشک هایی که از چشمام روی راه پله چکید از دیدش پنهون نموند.
انگشتش و زیر چونم گذاشت و سرم و بالا آورد و با چشمای گرد بهم خیره شد:
-یا...چرا داری گریه میکنی؟.
نتونستم بیشتر از اون تحمل کنم...خودم و توی آغوشش رها کردم و با صدای بلند زدم زیر گریه...از کارم شکه شده بود،میتونستم این و حس کنم اما فقط اون لحظه دلم یک آغوش گرم برای گریه میخواست.
بعد از اینکه کلی گریه کردنم من و به اتاقش برد و روی کاناپه نشوند و خودش به سمت گیتارش شیرجه زد و با لبخند بهم نگاه کرد:
-من اغوشم و بهت غرض دادم تا گریه کنی ...حالا تو هم باید گوشات و بهم غرض بدی و به صدام گوش بدی.
لبخندی بیحال زدم و اونم شروع کرد به زدن و بعد از مدت کوتاهی خوندن.
-با خودم میگم که تو نمیری
میگم که من آدم خوبیم
تا وقتی بتوم تورو ببینم خوشحالم
میدونی که برام خاصی
هر چند رفتارم ناشیانه س
ولی تاثیری در ظاهر با وقار تو نداره
من هر لحظه نگرانتم
حتی همین الان
....
تو تنها عشقمی عزیزم
من تنها تورو دارم
اینکه برام خاصی رو میدونی یا نه؟
میخوام اینو بدونی
تو تنها عشقمی عزیزم
من تنها تورو دارم
امروز که پشت سرت ایستادم
همش لبخند به لب دارم
........
غذات رو خوب میخوری؟
کجایی و چی کار میکنی؟
هر روز بهت فکر میکنم
میدونم که برام خاصی
ازاینکه بذارم بری میترسم
همین که کنارت باشم برام کافیه
همیشه مراقبت میمونم
میتونی رو من حساب کنی
Heaven-kim hyung joon




طبقه بندی: i wanna love،

تاریخ : پنجشنبه 28 فروردین 1393 | 03:18 ب.ظ | نویسنده : bada ... | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.