تبلیغات
The Best Stories About Korean Groups - i waana love-16
سلااااااااااااااام

اینم هدیه ی من به شما برای تاخیر فوق طولانیم

بپرین ادامهههههههههه

هههههههههههههههههه



قسمت شانزدهم
 اشکام بی اراده و تند تند پایین میریختن .
هضم این موضوع که امشب آخرین شبیه که کنار اونجی میخوابم برام سخت بود...شاید مدت زیادی نبود که باهم بودیم اما واقعا به بودنش عادت کرده بودم.
تا ساعت سه صبح حرف زده بودیم و بعدش اونجی خوابید اما من خوابم نبرد...فقط دلم میخواست گریه کنم...دلم گرفته بود و برای اینکه ناراحت نشه جلوش گریه نکردم اما الان که خواب بود راحت بودم.
به محض اینکه فهمیدم خوابش برده اشکام روی گونه هام جاری شدن...جلوی دهنم و گرفتم تا صدای هق هق هام باعث بیدار شدنش نشه...اما اونقدر ها فایده نداشت برای همین پتویی برداشتم و به سالن رفتم.
روی کاناپه دراز کشیدم و پتو رو دورم پیچوندم...این جا راحت تر میتونستم گریه کنم.
هنوز چند دقیقه نگذشته بود که حس کردم که شخصی بالای سرم ایستاده...سرم و از لای پتو بیرون آوردم و به نیلی که با اون موهای پریشون و چشمای نیمه بسته بالای سرم ایستاده بود نگاه کردم.
خیلی سریع از جام پریدم و در صورتی که با پشت دست اشکام و پاک میکردم به صورتش نگاه کردم:
-تو اینجا چیکار میکنی؟.
-حس کردم صدایی شنیدم...اومدم و دیدم که تویی.
-خوبب...خوابم نمیبرد اومدم اینجا.
-پس چرا گریه میکردی.
خیر سرم زرنگی کردم و سریع اشکام و پاک کردم تا نفهمه اما خر که نبود ...چشمای خیس و متورمم  حتی توی نور کمرنگ اون چراغ خواب بنفش هم به خوبی معلوم بود.
سرم و پایین انداختم و آروم گفتم:
-دلم گرفته بود.
-برای اونجی گریه میکردی.
-اوهوم...باورم نمیشه اخرین شبیه که کنارم میخوابه.
کنارم نشست و دستش و روی شونم گذاشت:
اشکالی نداره...برای همیشه که نمیره...مطمئن باش یکروز دوباره برمیگرده کره...بهت قول میدم.
اشک دوباره توی چشمام جمع شد و بیوقفه روی گونه هام ریخت :
- دلم خیلی براش تنگ میشه..حتی همین الان هم براش تنگ شده.
آروم جلو اومد و سرم و روی شونش قرار داد و با دستش آروم پشتم زد.
-اشکالی نداره بورا...اروم باش...مطمئن باش برمیگرده.
از بغلش بیرونم اورد: میخوای نوشیدنی بخوریم.
لبخند کمرنگی زدم و سرم و به نشونه ی مثبت تکون دادم.
از روی کاناپه بلند شد و به سمت یخچال رفت و با چند بطری نوشیدنی بدون الکل برگشت.
دو بطری باز کردیم ...بطریش و به سمتم آورد و به بطریم زد:
-کامبه.
-کامبه.
نصف محتویات بطری رو یک نفس سر کشیدم...سرماش تا عمق وجودم نفوذ کرد و باعث شد احساس خوبی تمام وجودم و فرا بگیره.
آخرین قطره رو که خوردم با لبخند پت و پهنی که تمام صورتم و پوشونده بود بطری  خالی رو روی سرم چپه کردم:
-کخخخخخخخخخخخخ.
نیل هم پشتبند من کارم و تکرار کرد.
دو بطری دیگه هم باز کردیم و شروع کردیم به نوشیدنشون...ازگوشه ی چشمم به صوتش نگاه کردم و لبخندی روی لبهام نقش بست.
مال من نبود اما اگه روز ی برسه که مجبور بشم مثل اونجی ازش دل بکنم نمیدونم چه بلایی سرم میاد...به نگاه کردنش از دور عادت کرده بودم...عادتم و دوست داشتم و قصد ترک عادت هم نداشتم.
سرش و بالا کرد و با چشمایی که درشتشون کرده بود بهم نگاه کرد:
-خوشکل ندیدی نه.
سریع نگاهم و ازش گرفتم و خودم و مشغول نوشیدنیم نشون دادم..عجب چشمای تیزی هم داشت...خروس.
صبح که چشمام و باز کردم ساعت هفت بود...دو ساعت بیشتر نخوابیده بودم...تا ساعت پنج داشتم با نیل صحبت میکردم.
به صورت اونجی نگاه کردم و لبخندی روی لبهام نقش بست.
از اتاق بیرون اومدم و به سمت آشپزخونه رفتم...روز آخر بود برای همین میخواستم برای صبحونه براش سنگ تموم بزارم.
چند لیوان برنج برداشتم و توی آب خیس کردم و یکم نمک بهشون زدم تا خورد نشن.
مشغول اماده کردن سوپ شدم و ماهی هایی رو که از دیشب توی آبلیمو و فلفل خوابونده بودم و توی ماهیتابه انداختم تا سرخ بشن.
بوی خوش غذا تمام خونه رو پر کرده بود...نگاهی به ساعت انداختم...ساعت هشت و نیم بود...به سمت اتاق مین سو  اینا رفتم و محکم در زدم و بعد هم در اتاق نیلشون و زدم و بعدم اتاق خودمون و.
ده دقیقه نشده بود که همشون بیدار شدن و دور میز نشستن.
همشون از دیدن اون همه غذا دهنشون بازمونده بود ...مخصوصا نیل...حتما با خودش فکر کرده من که تا ساعت پنج بیدار بودم کی وقت کردم این همه غذا درست کنم...نمیدونه که من کیم بورایم.
عین از  قحطی در رفته ها به غذا ها حمله ور شدن...لبخندی زدم و با لذت نگاهشون کردم...فکر کنم اگه بشه مارو یه خوانواده حساب کرد مین سو میشه بابا  و منم میشم مامان.
با بقیه ی پسرا توی خونه خداحافظی کرد و فقط و من و نیل و الجو باهاش به فرود گاه رفتیم...توی سالن انتظار نشسته بودیم و منتظر بودیم تا بلند گو بارگیری خودش و اعلام کنه.
اونجی سرش و روی شونم گذاشته بود و باهم حرف میزدیم...بهم گفت به محض اینکه به اونجا برسه بهم زنگ میزنه و این جور چیز ها.
بالاخره صدای بلند گو بلند شد.
اونجی از جاش بلند شد و روبه رومون واستاد...اول با الجو و بعد با نیل دست داد.
به من که رسید اشک توی چشمام جمع شد...به چشماش که مثل چشمای خودم خیس بود نگاه کردم و توی بغلش پریدم:
-دلم برات تنگ میشه اونجی.
-منم همین طور بورا.
از بغلم بیرون اومد:
-این مدت کوتاهی رو که با شماها زندگی کردم بهترین دوران زندگیم بود....خوشحال شدم که شناختمت بورا...آشنایی با تو یکی از بهترین اتفاق های زندگیم بود.
دوباره بغلم کرد و بعد پشتش و بهم کرد و ازمون دور شد...
اونقدر توی فرودگاه موندیم تا هواپیماش از روی زمین بلند شد...با لبخند روم و به پسرا برگردوندم.:
-حاضرین بریم جاجانگ میون بخوریم؟بامن.
الجو: شما برید...من یکجایی کار دارم بایدبرم.
الجو ازمون جدا شد و ماهم رفتیم تا جاجانگ میون بخوریم.
الجو:
از فرود گاه خارج شدم و مستقیم یک تاکسی تا قبرستون گرفتم.
به قاب عکسش که توی اون کمد شیشه ای کوچیک گذاشته شده بود نگاه کردم و اشکام روی گونه هام سرازیر شدن.

 

آروم زیر لب زمزمه کردم:
-دیدی چیشد نونا...از دستش دادم...قبل از اینکه عشقم جوونه بزنه باید از دلم بکنمش...قلبم تازه داشت با اومدن اون درد تو رو فراموش میکرد اما اینطوری شد...چرا من عاشق هر کی میشم ترکم میکنه نونا...تو اون طوری ترکم کردی و اون این طوری...خیلی نامردین...همتون..دلم خیلی از دستتون گرفته.
با دلخوری به عکسش خیره شدم...سرش و پایین انداخته بود و لبخند قشنگی روی لبهاش بود.
بغضی گلوم و خراش میداد و نفس کشیدن و برام سخت میکرد.
در کمد شیشه ای رو با کلیدی که توی دستم بود باز کردم و گل های خشکیده ای رو که توی گلدون بود و در اوردم و جاش دوتا رز زرد رنگی رو که توی دستم بود و توی گلدون گذاشتم...هیونا عاشق رز زرد بود.
رز های توی گلدون و بوییدم و سرجاشون برشون گردوندم و دومرتبه در و قفل کردم و از اونجا بیرون اودم.
بورا:
الحق که جاجانگ میون با اینکه ارزون بودن فوق خوشمزه بود.
به خونه که برگشتیم الجو هنوزنیومده بود و یک ساعت بعد زنگ زد و گفت رفته خانوادش و ببینه و شب رو هم همونجا میمونه.
نمیدونم چرا اما حس میکردم که خونه بدون حضور اونجی خیلی سوت و کور شده...دلم خیلی گرفته بود برای همین تصمیم گرفتم برم تا موهیول و هیجین و ببینم و آرام هم گفت که باهام میاد.
از خونه خارج شدیم و پیاده به سمت ایستگاه اتوبوس رفتیم و وقتی اتوبوس اومد سوار شدیم.
زنگ خونه رو که فشردم صدای مردونه ای توی گوشم پیچید و تونستم صدای دیوید رو بشناسم...به محض اینکه وارد شدیم آرام به سمت موهیول که روی کاناپه نشسته بود رفت و خودش و توی بغلش انداخت و موهیول هم فقط در جوابش یک لبخند بزرگ تحویلش داد.
خیلی به موقع رسیده بودیم چون میخواستن برن سینما.
خیلی کور بودم که ماشین به اون گندگی دیوید رو دم در ندیدم.
دیوید موهیول و توی ماشین نشوند و  بعد خودش رفت و سوار شد و راه افتاد.
با خواست هیجین رفتیم تا فیلم طنز ببینیم.
من ویلچر موهیول و هل میدادم...دیوید رفت تا پاپ کرن و نوشابه بگیره و ماهم رفتیم داخل و روی صندلی هامون نشستیم و وقتی دیوید اومد موهیول و توی جاش نشوند و ویلچرش و تا کرد...مردم یکجوری بهمون نگاه میکردن...نگاهشون باعث میشد خونم به جوش بیاد...مگه موهیول تنها آدم معلول توی دنیا بود یا اینکه آدمای اینطوری حق سینما اومدن ندارن؟؟؟خیلی دوست داشتم یک چیزی بهشون بگم اما جلوی خودم گرفتم تا یکوقت موهیول و ناراحت نکنم.
خیلی اعصابم خورد بود اما با شروع شدن فیلم یادم رفت...چون اینقدر خندیدم که دلم داشت میترکید از درد...واقعا فیلم باحالی بود.
تصمیم گرفتیم که بعد اونجا بریم به یک رستوران تا غذا بخوریم.
توی ماشین نشسته بودیم که گوشیم زنگ خورد...شمارش ناشناس بود.
جواب که دادم صدای اونجی توی گوشم پیچید...لبخند روی لبهام نشست:
-رسیدی عزیزم؟.
-آره بورا خیلی وقته رسیدم اما نتونستم زنگ بزنم.
-اشکالی نداره اونجی.
-باورت نمیشه الان کجایم.
-کجایی؟.
-توی خونمون کنار بابام...خونمون خیلی بزرگه ...باورت نمیشه..فکر کنم کار بابام حسابی گرفته اینجا.
-خیلی خوشحالم برات اونجی.
-تو کجایی؟.
-پیش هیجین و موهیول و دیوید و ارامم...سینما بودیم و الانم میخوایم بریم رستوران.
-خوش به حالتون..من تا بخوام اینجا دوست پیدا کنم پیر میشم...مخصوصا اینکه چینیم افتضاحه...خیلی جات اینجا خالیه بورا...دلم برات تنگ شده.
-نگران نباش...با شخصیتی که تو داری خیلی زود میتونی دوست پیدا کنی حتی بدون اینکه زبون بلد باشی.
-الان داری ازم تعریف میکنی.
-آره دیگه.
-خخخ...آخه خیلی باحاله تاحالا اینطوری نگفته بودی.
-ههه...حالا که دارم میگم حالش و ببر.
کلی باهاش حرف زدم انگار نه انگار که همین صبح ازش جدا شدم،اما وقتی که به رستوران رسیدیم مجبور شدم که قطع کنم.
یک رستوران ایتالیایی خیلی بزرگ.
وارد رستوران شدیم...خیلی باکلاس بود و مسلما غذاهاشم کلی گرون بودن...اما مهم نبود چون دیوید میخواست مهمونمون کنه.
منو و رو برداشتم و نگاهی بهش انداختم...راویولی سفارش دادم با پاستای گوشت و بستنی شکلاتی.
واقعا غذاهای فوق العاده ای بودن و ارزش گرون بودن و داشتن.
دیوید اول مارو به خونه رسوند...سوار آسانسور شدیم...آرام خوابیده بود برای همون بغلش کرده بودم.
به سمت خونه رفتم و با دماغم زنگ و زدم و چانگجو اومد و در و باز کرد و به محض دیدنم آرام و از بغلم گرفت...ازش تشکر کردم و اونم پشت سرم به اتاق اومد و آرام و توی جاش دراز کرد.
از اتاق بیرون اومدم و به سمت پسرا که نشته بودن و داشتن سریال نگاه میکردن رفتم و خودم وسطشون جادادم.
واسه شام پیتزا خورده بودن...میشد از جعبه های خالی که همچنان روی میز بودن این و فهمید...به خدا اگه من دو روز نبودم این خونه از کثیفی میترکید.
سرم و روی شونه ی ریکی که کنارم بود گذاشتم و به تلوزیون چشم دوختم...کپ پرسید:
-چرا اینقدر دیر اومدی؟.
سرم و از روی شونه ی ریکی برداشتم و بهش نگاه کردم:
-اخه وقتی رسیدیم خونشون دیدیم که دیویدم اونجاست و بعدشم باهم رفتیم سینما و بعدش هم رستوران.
چونجی: پس حسابی خوش گذروندین.
-جای شما خالی....راستی میدونید کی بهم زنگ زد.
-کی؟؟.
-اونجیییییییی...گفت توی خونشون کنار باباشه و گفت کار باباش خیلی گرفته و خونشونم حسابی بزرگه.
نیل: خیلی خوبه.
چانگجو: براش خوشحالم.
گفتم: وقتی گفتم داریم میریم رستوران با بچه ها خیلی ناراحت شد ..گفت حتما خیلی دیر میتونه دوست گیر بیاره چون که زبونشون و نمیفهمه.
چونجی: وای خیلی بده...یادم میاد اولین باری که رفتیم ژاپن توی فن میتینگ هرچی طرفدارا میگفتن چیزی نمیفهمیدم برای همین فقط میخندیدم و سرم و تکون میدادم و میگفتم"های"..البته هممون همینطوری بودیم...حتی اونا هم متوجه شدن چون چند وقت بعد توی اینترنت نوشته بودن که تین تاپ اصلا ژاپنی بلد نیستن...خیلی موقعیت ضایعی بود و از همون جا شیش تامون تصمیم جدی گرفتیم تا ژاپنی یاد بگیریم تا دفعه ی بعد که رفتیم ژاپن طرفدارا شگفت زده بشن.
لبخندی زدم: نفس هم بکشی خوبه.
-مثل اینکه نفس من و دست کم گرفتی ها مثلا من چونجیییی ام...صدای قدرتمند تین تاپ...صدای قدرتمند تین تاپ که برای این چیزا نباید کمبود نفس بیاره...اگه اونقدر نفسم کم بود که دیگه صدای قدرتمند تین تاپ نبودم...اون موقع که دیگه اسمم چونجی نبود...چون نفسی که اینقدر زود بگیره دیگه چونجی نمیشه.
مین سو: اوووووووووووووووووه چونجی چقدر وراجی میکنی...درسته نفست زیاده اما دهنت کف نمیکنه اینقدر یکریز حرف میزنی.
-نچ.
-کوفت نچ.
چونجی لبخندی زد که تمام دندوناش نمایان شد:
-شما اختیار دارین لیدر کپ.
اون دوتا بحث میکردن و ماهم هر و هر بهشون میخندیدیم.
به اتاق رفتم تا بخوابم...دیشب این موقع اونجی کنارم بود اما الان هزاران کیلومتر باهام فاصله داشت...اما خوشحال بودم که الان خوشحاله.
دوباره باید بلند میشدم و میرفتم مدرسه...خوشحال بودم که سومم و همین امسال و که تموم کنم خلاص میشم...دانشگاه قضیش با مدرسه فرق داشت.
زنگ ناهار که خورد از کلاس بیرون اومدم و به سمت سلف رفتم..هیچ دوستی توی مدرسه نداشتم برای همین همیشه تنها میشستم.
ظرف غذام و گرفتم و پشت یک میز خالی نشستم...گوشیم و در آوردم و نگاهی بهش انداختم...سه تماس از دست رفته داشتم از بوسونگ...قاشقی برنج توی دهنم گذاشتم و شمارش و گرفتم و لحظاتی بعد صداش توی گوشم پیچد:
-سلام بورااااااااا.
-سلام...کاری داشتی زنگ زدی.
-آره ...چرا جواب نمیدادی؟.
-خوب معلومه خنگه...سرکلاس بودم.
-ئههه راست میگی ها.
-حالا چیکارم داشتی؟
-خوب زنگ زدم بگم که ...هیچی همینجوری زنگ زدم.
-یعنی برای هیچی سه بار زنگ زدی.
-اوهوم.
-خنگی.
-اوهوم.
-خوب حالا که کاری نداری قطع میکنم.
گوشیرو روی میز گذاشتم و به خوردن بقیه ی غذام مشغول شدم.
دوباره گوشیم زنگ خورد..برش داشتم و با صدای بلند داد زدم:
-کوففففت ...مرض که نداری.
صدای اونجی توی گشوهام پیچید: بورا؟؟!!
-ئه تویی اونجی.
-پس فکر کردی کیه؟.
-فکر کردم  بوسونگه.
-هه...حالا چرا اونطوری باهاش حرف میخواستی بزنی.
-چون حرصم و در میاره.
کلی باهاش حرف زدم...یک ماهی از رفتنش میگذشت و دلم براش یکذره شده بود.
بهم گفت که یک دوست پیدا کرده..یک دختر هم سن خودش به اسم کونگ ژی که کره ای بلده...خیلی براش خوشحال شدم.
لپ تاب اونجی رو که داده بودش به من و باز کردم و شروع کردم به نوشتن داستان پسران شرورم.
" نگاهی به صف دور و دراز غذا انداخت و بیتوجه به صف به اول صف رفتن و به محض رسیدنشون شش نفری که غذاشون و تازه گرفته بودن به اونا دادن و خودشون دوباره صف ایستادن."

 




طبقه بندی: i wanna love،

تاریخ : جمعه 29 فروردین 1393 | 08:54 ق.ظ | نویسنده : bada ... | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.