تبلیغات
The Best Stories About Korean Groups - Here Without You Ep 38 END
سللاممم

بالاخره تونستم نوشتن قسمت آخرو تموم کنم...

خییلییییییی معذرت میخوام که این همه دیر شد و ممنون که این همهههه صبر کردین

یه پست هم ارسال به آینده زدم فردا منتشر میشه که لینک فایل کامل داستان واسه دانلود و یه شات کوتاه مخصوص نوشتم که وقتی بخونین متوجه میشین قضیه ش چیه

تو این قسمت یه تیکه رو بنفش کردم که چیزاییه که کیوجونگ یادش میاد...

خب برین ادامه که خیلی منتظرتون گذاشتم...

http://8pic.ir/images/81662461722230606553.jpg


در باز شد و کیوجونگ که انتظار دیدن هیونو جلوی در خونه ش نداشت با ابروهای بالا داده بهش نگاه کرد. هیون مثل همیشه با نگاهی که چیزی ازش خونده نمی شد بهش چشم دوخت. بدون اینکه هیچ کدوم حرفی بزنن کیوجونگ کنار رفت تا هیون وارد خونه بشه.
تا بیست دقیقه ای توی سکوت خفقان آوری که توی فضا حاکم بود نشستن و جرعه جرعه از نوشیدنی که کیوجونگ آورده بود نوشیدن. بالاخره کیوجونگ طاقت نیاورد و سکوتو شکست.
"چی شده که بالاخره تصمیم گرفتی بیای به دیدنم؟"
هیون بدون اینکه نگاه خیره شو از لیوان خالی توی دستش بگیره پرسید:
"از حضورم ناراحتی؟"
کیوجونگ روی مبل جابجا شد و لبخند زورکی و معذبی زد ولی صادقانه جواب داد:
"نه... اتفاقا خیلی خوشحالم که اومدی... این همه مدت که از اومدنم میگذره و نیومدی فکر میکردم ازم دلخوری..."
هیون آروم سرشو تکون داد. به نشونه ی تایید حرف کیو...! کیوجونگ سرشو پایین انداخت.
"متاسفم... خودم میدونم چه اشتباهاتی انجام دادم... فقط تو اون زمان نمیدونم چرا..."
هیون حرفشو قطع کرد و دستشو گذاشت روی شونه ش.
"فقط تو نبودی که اشتباه کردی... پس بیا فراموشش کنیم... مهم اینه که الان تصمیم درست رو بگیریم..."
کیوجونگ منتظرانه نگاهش کرد تا حرفشو ادامه بده.
"من این چند روز خیلی فکر کردم... البته نه که قبلا بهش فکر نمیکردم فقط این بار بطور جدی... و... فکرنکنم بشه اینجوری ادامه داد... من و تو حتی نمی تونیم مثل قبل باهم حرف بزنیم و به چشمای هم نگاه کنیم... تو برادرمی... من نمیخوام این وضعیت بین مون ادامه پیدا کنه. میدونم که تو هم اینو نمیخوای..." صداش کمی آروم تر شد. "کیانا هم داره آسیب میبینه... فقط... منظورم اینه که این اوضاعو یه بار برای همیشه درست کنیم."
از روی مبل بلند شد و رفت به اپن آشپزخونه تکیه داد و دوباره به کیوجونگ نگاه کرد. لبخند خاصی روی لبش بود.
"همونطور که گفتم الان وقت گرفتن تصمیمات درسته... ولی قبلش باید گذشته رو کامل کنار بذاریم..."
کیوجونگ صاف نشست  و با کنجکاوی به هیون نگاه کرد. حالت هیون جونگ عجیب بود.
"چه کاری از دست من برمیاد؟"
لبخند گوشه ی لب هیون جونگ پرپرنگ تر شد و با دستش به کیوجونگ اشاره کرد که به طرفش بره.
"بیا اینجا..."
کیو با تردید از جاش بلند شد و آروم به سمت هیون رفت. نمیدونست چرا اون طوری که هیون جونگ بهش نگاه می کرد لرزه به دلش مینداخت...
"آآآآآآآخخخخخخ..."
از درد چند قدمی که اومده بود و عقب رفت و دستشو روی صورتش گذاشت و جای مشت محکمی که هیون جونگ بهش زده بود رو پوشوند. باریکه ی خونی از لبش جریان یافت. با بهت و درد سرشو بالا آورد و متعجب به هیون جونگ چشم دوخت. هیون جونگ با اخم جلو اومد و دستشو دوباره مشت کرد و برد بالا... کیو چشماشو بست و آماده ی ضربه ی بعدی بود ولی اتفاقی نیفتاد. چشم که باز کرد هیون با لبخند، این بار یه لبخند واقعی!، بهش نگاه میکرد. از گیجی نمیدونست چی بگه.
"میانهه... تلافی اون مشتایی بود که وقتی فکرمیکردی بهت خیانت کردم خوابوندی تو صورتم..."
کیو صورتشو از درد تو هم کشید و کمرشو که تا اون موقع از ترس حرکت بعدی هیون خم کرده بود صاف کرد و ایستاد.
"پس بعدیش؟"
گفتن همین دو کلمه هم درد توی سرشو بیشتر میکرد. هیون جونگ شونه هاشو بالا انداخت.
"خواستم دومی رو هم تلافی کنم... ولی دیدم حقت نیست... خودم باعث شدم اونجوری فکر کنی..."
آروم به شونه ی کیو زد.
"چسب زخم داری؟"
کیو چند لحظه ای بی جواب به هیون خیره شد ولی بعد سرشو به نشونه ی آره تکون داد.
"تو آشپزخونه ست." و خودش جلوتر از هیون به سمت آشپزخونه رفت.
هر دو رو صندلی های پشت میز کوچیک غذاخوری توی آشپزخونه نشستن و هیون به کیو کمک کرد تا روی لب زخمیش چسب بزنه. با تماس دستای هیون با صورتش دوباره چهره ش از درد تو هم رفت. هیون لبخند دوستانه ای بهش زد.
"خیلی درد داشت؟"
کیو چشماشو بست.
"تلافی دو تا رو با همین یکی درآوردی."
"خوبه... دلم خنک شد!!!"
کیوجونگ چپ چپ نگاش کرد.
"یاا! باید یکی هم بزنم تا یادت بیاد به برادر بزرگت نباید از این نگاها بندازی؟!"
کیو چشماشو واسه هیون چرخوند.
"حالا هرچی..." نفس عمیقی کشید. "حقم بیشتر از اینا بود... ولی خب... تو هیونگمی دیگه... منو به خاطر کارایی که کردم میبخشی؟"
هیون آروم زد روی شونه ی کیوجونگ.
"آره... هیونگتم دیگه!"
هر دو آروم خندیدن. چند لحظه ای که به سکوت گذشت کیوجونگ پرسید:
"گفتی تصمیماتی داری... خب؟"
هیون به پشتی صندلی تکیه داد.
"خب... درواقــع... تصمیمم اینه که تصمیمی نگیرم..."

*****

"هیون جونگ اومده دنبالت؟"
کیانا درحالیکه با عجله لباساشو می پوشید سر تکون داد.
"آره... عجیبه..."
یوری از پشت سرش تو آینه آروم بهش خندید.
"کجاش عجیبه؟ اومده دنبال دوست. دخترش تا با هم برن بیرون."
کیانا نگاه چپی به یوری انداخت. یوری خنده ش گرفت.
"خب مگه دروغ میگم؟؟"
کیانا دستی به روی موهاش کشید و برای آخرین بار نگاهی به خودش توی آینه انداخت تا از مرتب بودن سر و وضعش مطمئن شه.
"منظورم از عجیب بودن اون نیست... آخه... احساس میکنم لحنش پشت تلفن یه جوری بود..."
یوری کیانا رو از جلوی آینه کنار کشید و هل داد سمت در.
"نمیخواد حالا خودتو براش خوشگل کنی...! اونطور چپ چپ نگام نکن... احساسات الکی هم نداشته باش... برو که خیلی وقته دم در منتظرته..."
دم در کیانا واسه یوری دست تکون داد و از خونه رفت بیرون. هیون مثل همیشه تو ماشین منتظرش بود. با دیدن کیانا که از خونه بیرون اومد براش چراغ داد. کیانا لبخندی روی لبش نشوند و سوار شد.
"سلام. خبریه؟!"
"سلام... چطور؟"
"همینجوری... حس کردم صدات پشت تلفن عجیبه."
هیون برگشت سمت کیانا و با لبخند نگاهش کرد.
"خودمم عجیبم؟"
کیانا سرشو به دو طرف تکون داد.
"نه... قبل از اینکه ببینمت نگران شده بودم."
هیون نگاهشو به روبرو داد و ماشینو روشن کرد.
"خبر که... آره هست... فعلا کمربندتو ببند میریم میفهمی..."
کیانا کمربندشو بست و هیون ماشینو به حرکت درآورد. بیشتر از یه دقیقه نتونست دووم بیاره.
"نمیگی چه خبره؟"
هیون سرشو تکون داد.
"میگم... یکم صبر کن..."
نیم ساعتی که توی راه بودن هیون بالاخره ماشینو نگه داشت. نزدیک یه فضای سبز نسبتا بزرگ ولی کاملا خلوت بودن. هیون کمربندشو باز کرد و پیاده شد و کیانا هم به دنبالش همون کارو کرد.
"نمیخوای صورتتو بپوشونی؟ ممکنه کسی بشناست؟"
"ساعت 10 شبه تاریکه... اینجا هم معمولا خلوته... چیزی نمیشه نگران نباش..."
یکی دو دقیقه ای گذشت ولی هیون هیچ حرکتی نکرد و حرفی هم نزد. کیانا میخواست لب باز کنه و ازش بپرسه چرا اومدن اینجا که هیون ماشینو دور زد و رفت روبروش ایستاد. کیانا با حالت سوالی نگاش کرد. هیون با یه دست کیانا رو به سمت خودش کشید و یه قدم فاصله ی بین خودشونو از بین برد و در آغوش کشیدش.
کیانا نمیدونست چه خبره و دلیل این کار ناگهانی هیون چیه ولی چیزی هم نپرسید و متقابلا دستاشو دور کمر هیون جونگ حلقه کرد. هیون دستشو آروم زیر چونه ی کیانا گذاشت و سرشو بالا آورد و بوسه ی ملایمی روی لباش زد. چیزی توی حالت نگاه هیون و رفتارش برای کیانا آشنا بود... درست مثل روزی شده بود که فهمیده بود کیوجونگ از تایلند برگشته...
دستشو گذاشت روی گونه ی هیون تا آرومش کنه.
"چیزی شده؟"
هیون ازش جدا شد و نفس عمیقی کشید. بعد نگاهشو مستقیما به چشمای کیانا داد.
"لی کی آنا... بیا بهم بزنیم..."
کیانا چند لحظه ای با بهت و ناباوری به هیون جونگ خیره شد. ولی هیون فرصت تجزیه ی حرفشو بهش نداد.
"من هنوزم عاشقتم. این حرفم به این معنی نیست که میخوام همینجوری تصمیم یک طرفه مو بهت تحمیل کنم... فقط... همونطور که قبلا گفتم میخوام بهت تو تصمیم گیریت کمک کنم... قبول کن با هم تموم کنیم... اون وقت آزادی... بدون اینکه به کسی احساس دین یا خیانت کنی میتونی تصمیم بگیری... میدونم که مدت هاست با خودت و قلبت سر جنگ داری... ولی میخوام امشب این سردرگمیت برای همیشه تموم شه... پس... لی کی آنا... بیا بهم بزنیم؟"
این بار جمله شو درعین سوالی نبودن با حالت سوالی بیان کرد. کیانا دهنشو که تا اون موقع از شوک حرف هیون و ندونستن جوابی که باید بهش بده باز نگه داشته بود بست و چشمای پر اشکشو به هیون دوخت. هیون دوباره فاصله ی کوتاه بینشونو طی کرد و دو تا دستاشو روی گونه های کیانا گذاشت.
"کیانا... نمیخوام خودمو به نفهمی بزنم و بدون توجه به احساساتت تورو واسه خودم نگه دارم.... باور کن نمیخوام بیشتر از این صدمه ببینی... کیوجونگ تو پارک منتظره... میخوام وقتی میریم اونجا احساس نکنی زیر قید دوست. دختر بودن منی... فقط... هرچی قلبت میگه به همون عمل کن... چون اگه به قلبت خیانت کنی هم خودت پشیمون میشی و هم بقیه... باشه؟"
کیانا سرشو بالا آورد و هیون اشک چشماشو پاک کرد. کیانا سرشو تکون داد.
"باشه... کیم هیون جونگ... بیا این رابطه رو تموم کنیم..."
هیون دوباره کیانا رو از خودش جدا کرد و دستشو توی دستش گرفت.
"آماده ای؟"
کیانا نفس عمیقی کشید و سرشو به نشونه ی نه تکون داد. ولی با قدم های لرزون به سمت پارک قدم برداشت و هیون جونگ هم همراهش شروع به حرکت کرد.
"ولی باید اینکارو بکنیم..."
تو دلش آشوب بود. از احساس قلبش مطمئن بود ولی میترسید به کسی صدمه بزنه... میترسید قلب کسی رو بشکنه... ولی هیون جونگ درست میگفت... اگه همینطور میخواست ادامه بده هیچوقت نمیتونست آمادگیشو پیدا کنه. نمیتونست که تا ابد وانمود کنه همه چی مرتبه. پس با اینکه اصلا انتظارشو نداشت که هیون جونگ و کیوجونگ این برنامه رو واسه امشب تدارک دیده باشن باید باهاشون همراهی میکرد تا همشون از این وضعیت نجات پیدا میکردن.
به پارک که رسیدن هیون دست کیانا رو رها کرد ولی لبخند دلگرم کننده ای بهش زد. کیوجونگ یه گوشه که بوته ها بلند تر بودن ایستاده بود. دستاش تو جیباش بود و سرش پایین بود و با سر کفشش روی زمین دایره میکشید. کیانا درطول راه با اضطراب لب هاشو می جوید. بالاخره هر دو درست روبروی کیوجونگ از حرکت ایستادن. کیوجونگ سرشو بلند کرد و درحالیکه نگاهشو به کیانا دوخته بود سلام داد. ولی کیانا با سر پایین فقط سر تکون داد. هیون که معذب بودن کیانا رو حس کرده بود دستشو گذاشت روی شونه ش.
"سرتو بالا بگیر. نیازی نیست خجالت بکشی یا معذب باشی."
این بار کیانا سرشو بالا آورد و به کیو نگاه کرد. کیو لبخندی زد و تصمیم گرفت زودتر سر بحث رو باز کنه.
"فکرمیکنم هیون جونگ هیونگ بهت گفته که واسه چی اومدیم اینجا..."
کیانا سرشو تکون داد. هیون ادامه ی حرف کیو رو در پیش گرفت.
"فقط قبلش یه چیز دیگه هم هست که از طرف هر دومون میخوام بهت بگم... هر تصمیمی هم که بگیری... من و کیوجونگ با هم برادریم... هر اتفاقی که بیفته... هیچ تاثیری روی رابطه ی برادری من و کیوجونگ و وجود تو بعنوان یه شخص عزیز برای هممون بوجود نمیاد..."
کیوجونگ دستشو روی شونه ی هیون گذاشت و هیون در جواب دستی به پشت کیو زد.
"پس بدون هیچ نگرانی حرف دلتو بگو..."
چند دقیقه ای در سکوت گذشت ولی کیانا فقط با سر پایین افتاده کنارشون ایستاده بود. هیون متوجه لرزش محسوس بدن ظریف کیانا و قطرات اشکی شد که مشخصه سعی داره جلوشونو بگیره ولی نمیتونه... شاید از اول اشتباه کرده بود که اونو تو این موقعیت قرار داده بود؟ گفتن همچین حرفی انقدر رک و وقتی اون و کیوجونگ اونجا منتظر جوابشن حتما براش خیلی سخت بود... نباید اینجوری بهش سخت میگرفت... نفس عمیقی کشید تا تپش قلبشو آروم کنه و مطمئن شه موقع حرف زدن صداش نمیلرزه.
"من دیگه میرم..."
کیانا و کیو همزمان با تعجب برگشتن طرفش. کیو با تعجب لب زد:
"هیونگ..."
هیون لبخند کوتاهی زد.
"اینجوری براش سخته... مشخصه که نمیتونه تو این موقعیتی که براش ساختیم چیزی بگه..."
نگاهشو به کیانا داد.
"از اینجا تا ماشینم دو دقیقه راهه... میتونی باهام بیای یا اینجا با کیوجونگ بمونی... فقط بدون تصمیمت هرچی باشه... هر دومون باهاش موافقیم باشه؟"
کیانا دوباره لبشو گزید و درحالیکه اشکاش بیشتر از قبل از چشماش روی گونه هاش میریخت سر تکون داد.
هیون لحظه ای کوتاه مستقیم به چشمای کیانا خیره شد و بعد پشتشو به جایی که کیو و کیانا ایستاده بودن کرد و به سمت ماشینش حرکت کرد.
کیوجونگ نگاهشو از هیون دیگه تقریبا به ماشینش رسیده بود گرفت و به کیانا داد. در عین حال که دیدن اشکای کیانا آزارش میداد جلوی بالا رفتن محسوس گوشه ی لبشو نمیتونست بگیره. ولی کاری که کیانا بعدش کرد... با چشمای اشک آلودش به کیو خیره شد و بعد توی مسیری که هیون ازش رفته بود به سمتش شروع به دویدن کرد. کیو با بدنی منجمد شده از دور به کیانا که درست قبل از اینکه هیون در ماشینشو باز کنه بهش رسید و خودشو توی بغلش انداخت و دستاشو دور گردنش حلقه کرد خیره شد. لباش از سرمای ناگهانی به کل وجودش افتاده بود میلرزید... یعنی این آخر همه چیز بود؟؟
توی چند لحظه حرفای هیونو تو ذهنش مرور کرد.

"میخواستم بیام و بهت بگم از کیانا میگذرم... میدونم که دوستم داره... میدونم که بیشتر از تو نباشه کمتر به من اهمیت نمیده... ولی در کنارش اینم میدونم که هنوزم... مرد قلبش تویی..." نفس عمیقی کشید. "ولی من این مدلی نیستم... خودت که منو میشناسی... هرچی با خودم کلنجار رفتم نتونستم خودمو راضی کنم که بعد این همه مدت همینجوری عشقمو ببازم... خیلی بنظرم بزدلی میاد... پس میخوام آخرین شانس رو هم به خودم بدم... هرسه باهم روبرو میشیم و میذاریم کیانا خودش تصمیم آخرو بگیره... امید چندانی ندارم انتخابش من باشم اما اگه من بودم بعدش به هیچ عنوان از دستش نمیدم... اگه تو هم بودی اینکارو نکن. فقط، هر اتفاقی بیفته... من هیونگتم نه؟"
کیوجونگ که تا اون موقع در سکوت به حرفای هیون گوش میداد با لبخندی به نشونه ی موافقت سرشو تکون داد و صادقانه گفت:
"هر اتفاقی بیفته..."


کیو نفس عمیقی کشید و چشماشو بست.
"هر اتفاقی بیفته..."

*****

"کیانااااااااا بیا دیگهههه نمیخوای بوس و بغل آخرو قبل رفتنم بهم بدی؟"
کیانا همونطور که با عجله از اتاق میومد بیرون داد زد: "اومدم اومدم..." ظرف غذای توی دستشو که دورشو با پارچه محکم پیچیده بود به سمتش گرفت.
"بگیر. واسه تو راهت درست کردم. مسیرت طولانیه."
یوری فورا کیانا رو بغل کرد. جونگ مین آه بلندی کشید و زیر چشمی به هیونگ جون نگاه کرد.
"خدا از این دوستا نصیب همه بکنه..."
هیونگ جون با تعجب برگشت طرفش.
"من که دختر نیستم برات آشپزی کنم!"
جونگ مین پوزخندی زد و با اخم و قهر ساختگی روشو برگردوند.
"دختر پسر نداره اینا مهر و محبت بین دوستای صمیمیه... هرچند... تو این چیزا رو نمیفهمی!"
چشمای هیونگ جون گرد شدن.
"یاااا! چرا تو سر همه چی ناراحت میشی؟!"
هیون با دیدن دعوای رو به شروع اون دو تا چشماشو چرخوند. "ببینم انقدر ادامه میدین که کنترل اعصابم از دست بره یا نه!"
جونگ مین یه بار دیگه با چشمای ریز شده هیونگ جونو از نظر گذروند که جوابش از طرف هیونگ فقط شونه بالا انداختن بود.
کیوجونگ رو به یوری که بغض کرده بود گفت:
"نگران نباش... مطمئنم چیز مهمی نیست..."
یوری لباشو بیشتر بهم فشرد و تند تند سرشو تکون داد. روز قبل نامادریش بهش زنگ زده بود و گفته بود حال پدرش بد شده و توی بیمارستان بستریه... گفته بود پدرش خواسته حتما ببینتش و این یوری رو خیلی نگران میکرد. فکرمیکرد حتما اتفاق خیلی بدی افتاده که اونقدر اصرار داشت یوری رو ببینه. نگاهشو دوباره بین جمع چرخوند و گفت:
"از همتون ممنونم... من دیگه باید برم..."
هیونگ جون با تعجب پرسید:
"منتظر یونگ سنگ هیونگ نمی مونی؟"
یوری سرشو پایین انداخت. "اگه میخواست بیاد تا حالا دیگه باید میومد... بیشتر بمونم دیرم میشه."
هیون جونگ پرسید: "دوباره بهش زنگ زدین؟"
جونگ مین جواب داد: "گوشیشو برنمیداره... معلوم نیست کجا مونده همین الان..."
هیون کلاهشو از روی مبل برداشت و رفت سمت در.
"پس بذار من میبرمت ترمینال..."
هنوز درو کاملا باز نکرده بود که یونگ سنگ با دو از پله ها اومد بالا و با دستای پر خودشو انداخت تو خونه. خم شد تا نفس تازه کنه.
"میانه که دیر شد... رفته بودم غذا بگیرم واسه تو راه..." رو به یوری کرد. "خودم تا اونجا میبرمت. نمیخواد با اتوبوس بری. فرصت از این بهتر واسه دیدار با پدر زن آینده م پیدا نمیشه!"
همه باهم براشون هووو کشیدن. هیونگ با دهن باز از تعجب پرسید:
"بدون اجازه ی ما نامزد کردین؟؟"
یونگ سنگ خندید. "هنوز که نه... ولی بعد این سفر حتماااا... درضمن اجازه که نباید ازتون بگیریم دیگه فوقش باید بهتون اطلاع بدیم که بعدا خاطر عزیزتون مکدر نشه!"
جونگ مین یونگ سنگ و یوری رو باهم آروم هل داد بیرون در.
"خیلی خب زودتر برین با خبرای خوب برگردین. فقط یونگ سنگ هیونگ..." صداشو پایین آورد ولی طوریکه همه بشنون ادامه داد: "اگه باباهه قبول کرد بی جنبه بازی درنیاری وقتی برگشتین ببینیم سه تا شدینا!"
یوری که تا اون موقع استرس بی خبری از وضعیت پدرش و ناراختی از نبودن یونگ سنگ باعث شده بود از بغض نتونه حرف بزنه لبشو گزید و صورتشو با خجالت پوشوند و از پله ها دوید پایین و یونگ سنگ هم انگشت اشاره شو به نشونه ی "دارم برات" به سمت جونگ مین گرفت و بعد از اینکه واسه همه دست تکون داد رفت دنبالش.
اونا که رفتن جونگ مین با صدای بلند گفت:
"پس غذاهای کیانا بی صاحب موند دیگه؟..." ظرف غذا رو از دست کیانا کشید بیرون.
"پس اینا مال من! آخ که دلم تنگ شده واسه دستپختت!"
همزمان همه برگشتن نگاش کردن. دستاشو از هم باز کرد.
"خب چیه غذاهاش خوشمزه ست دیگه!"
و با لبخندی که همه ی دندوناشو به نمایش میذاشت به کیانا چشمک زد و بلافاصله رفت روی مبل نشست و تنهایی شروع به خوردن کرد.
هیونگ با طعنه گفت: "دیگه خودتو خفه که نکن! الان همه فکرمیکنن یه هفته ست هیچی نخوردی!"
جونگ مین با دهن پر گفت: "تا کور شود چشم حسود!"
هیون که دید هیونگ جون هی زیرچشمی به غذا خوردن جونگ مین نگاه میکنه رفت سمت تلفن و گفت: "زنگ میزنم واسه خودمونم غذا سفارش میدم. اینکه تعارف حالیش نمیشه."
جونگ مین بازم با دهن پر به زحمت جواب داد: "این غذاها فقط اندازه یه نفره!"
کیانا خندید و درحالیکه به سمت آشپزخونه میرفت گفت: "واسه همه درست کردم فقط سهم یوری رو تو ظرف گذاشته بودم. الان میزو میچینم."
هیونگ جون با حالت پیروزمندانه ای به جونگ مین نگاه کرد و رفت دستاشو بشوره.
کیانا تنها تو آشپزخونه داشت میزو میچید که هیون هم وارد آشپزخونه شد.
"اجازه ی کمک دارم؟"
کیانا سری تکون داد. "خونه ی خودته که... نیازی به اجازه ی من نیست اوپا."
کیانا داشت ظرف سالاد رو روی میز میذاشت که هیون حلقه ی تو دستشو دید. اولش تعجب کرد ولی بعد از آشپزخونه دوید بیرون و با صدای بلند داد زد:
"یااااااااا! کیم کیوجونگ تو مردی!!"
از این داد بلندش کیانا و پسرا که نمیدونستن قضیه چیه با تعجب و ترس بهش نگاه کردن. هیون جونگ دستشو دور گردن کیو انداخت و با اخمی که همراه با لبخند بود گفت:
"حالا دیگه دور از چشم برادراتون تصمیم میگیرن و خبر هم نمیکنین هان؟؟"
و به حلقه ی توی دست چپ کیانا که از خجالت تا بناگوش سرخ شده بود و سرشو انداخته بود پایین اشاره کرد. کیو با خنده گفت:
"باور کنین میخواستیم وقتی یونگ سنگ هیونگ اومد بگیم ولی اون که دیر اومد و بعدشم یادمون رفت."
جونگ مین و هیونگ که تازه قضیه رو گرفته بودن چند لحظه ای با چشما و دهن باز نگاهشونو بین کیانا و کیو چرخوندن و بعد هر دو از جا پریدن. هیونگ جون زد به شونه ی کیو.
"یاااا! اینکه خیلی نامردیه که خودمون فهمیدیم!"
جونگ مین به سمت کیانا دوید و محکم بغلش کرد.
"زن دادااااش!"
کیانا که هنوز صورتش قرمز بود خندید. بالاخره بعد از مدت ها احساس آرامش میکرد. دوباره عشق زندگیش کنارش بود... هیون جونگ مثل همیشه ازش حمایت میکرد، البته بعنوان یه برادر فوق العاده... و جونگ مین بازم مثل قبل به روش میخندید... هنوز خیلی راه توی زندگیش در پیش داشت ولی هر اتفاقی هم که در آینده میفتاد قصد داشت دیگه کسایی از کسایی که دوستشون داره چیزی رو مخفی نکنه و ازشون دور نشه...

*****

فاصله ی چندانی با ماشینش نداشت. این نشون میداد همونطور که فکرشو میکرد کیانا کیوجونگ رو انتخاب کرده.... ولی صدای قدم های سریع دخترانه ای پشت سرش باعث شد با تعجب برگرده و تعجبش با حلقه شدن دستای کیانا به محض برگشتنش بیشتر شد... انقدر شوکه شده بود که نمیتونست هیچ حرکتی بکنه. تا اینکه صدای کیانا اونو به خودش آورد.
"گواموو... گوماوو هیون جونگ اوپا... ممنون که همیشه مراقبم بودی و تحت هر شرایطی بهم کمک کردی... میانهه که این همه مدت باعث دردسر و ناراحتیت بودم... میدونم اگه تا آخر عمرم ازت تشکر و عذرخواهی کنم جبران محبتایی که بهم کردی نمیشه..."
این حرفای کیانا تصمیمشو واسه هیون مشخص میکرد... هیون سر کیانا رو از روی شونه ش بلند کرد و با محبت پیشونیشو بوسید.
"هر کاری که کردم علاوه بر تو واسه خودمم بوده... پس دیگه احساس دین یا ناراحتی نکن... گذشته هرچی بوده گذشته..." دستاشو روی شونه ی کیانا گذاشت و به کیو که دور تر ازشون سرجاش خشکش زده بود نگاه کرد. دوباره نگاهشو به چشمای کیانا داد و لبخند زد: "از حالا به بعد میشم برادر بزرگترت... همون چیزی که قبلا... و همیشه بودم... باشه؟"
کیانا میون اشکاش جواب لبخند هیونو داد و سرشو به نشونه ی موافقت تکون داد. هیون دستاشو از روی شونه ی کیانا برداشت و با خنده گفت: "حالا دیگه برگرد که کیو الانه که پس بیفته!"
کیانا یه بار دیگه سرشو به نشونه ی تشکر و تمام احساسات دیگه ای که به هیون داشت خم کرد و برگشت و با قدم های آهسته به سمت کیوجونگ رفت. هیون جونگ هم بعد از لحظه ای نگاه کردن به دور شدن کیانا سوار ماشینش شد و راه افتاد.
"بالاخره تموم شد..."
نفس عمیقی کشید و قطرات اشک از دوتا چشماش بیرون ریختن. نه از روی غم... از روی راحتی... همیشه فکر میکرد از دست دادن کیانا باید براش خیلی درد داشته باشه... ولی انگار حق با جونگ مین بود... بجای هر احساس غم یا ناراحتی احساس رهایی میکرد... انگار وزنه ای که توی این سال ها روی قلبش سنگینی میکرد برداشته شده بود... اون همه ی تلاششو برای عشقی که توی قلبش بوجود اومده بود کرده بود و حالا احساس پشیمونی در این مورد نداشت... حالا میتونست با خاطر آسوده و قلب رها به آینده و زندگیش فکرکنه...




طبقه بندی: Here Without You،

تاریخ : جمعه 29 فروردین 1393 | 07:34 ب.ظ | نویسنده : Fatima_K.C | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.