تبلیغات
The Best Stories About Korean Groups - Here Without You Especial Shot + Download Complete Story
سللام

یه قولی به خودم دادم... که دیگه هیجوقتتتتتتت داستانی رو تا کامل نکردم شروع به گذاشتنش نکنم! این اولین داستان بلندم بود و خیلی بی تجربه بودم... بازم از همتون ممنونم و عذر میخوام که خیلی واسه خوندن آخر داستان صبر کردین...

اینم از پست شات ویژه و دانلود فایل کامل داستان...

فقط یه توضیح بدم که گیج نشین... این شات هیچ ربطی به داستان نداره. داستان تموم شده. میشه گفت این یه نوع پایان دیگه برای داستانه.

http://8pic.ir/images/54572317876450013907.jpg


Download Complete Story By Picofile

Download Complete Story By Mediafire

برای خوندن شات ویژه برین ادامه



قطره های پراکنده ی بارون که به شیشه ی ماشین میخوردن توجهشو جلب کردن. سرشو چرخوند و به هیون نگاه کرد. نگاهشو مستقیم ولی بدون تمرکز به روبروش دوخته بود و بنظر نمیومد حتی متوجه شروع بارون هم شده باشه. یه دستش روی فرمون و یه دستشو به لبه ی پنجره تکیه داده بودو اخم سطحی که بین ابروهاش نشسته بود نشون میداد که عمیقا توی فکره. بادی که از پنجره ی نیمه باز ماشین میومد تو موهای روی پیشونیشو به بازی گرفته بود و قطره های بارونی که هرچند وقت راهشونو همراه باد به داخل ماشین پیدا میکردن به صورتش میخورد ولی حتی خیسی و سردی قطره های بارونم باعث نشد از فکر بیرون بیاد یا بخواد پنجره رو ببنده. توی فضای تاریک داخل ماشین نور چراغای خیابون که هرچند لحظه از روی صورتش رد میشد باعث میشد چهره ش جذاب تر از همیشه بنظر بیاد. چرا تا حالا اینجوری بهش نگاه نکرده بود؟! نه وقتی که برای اولین بار دیده بودش و ازش پرستاری کرده بود و نه وقتی توی بیمارستان بود و تقریبا هر روز می دیدش و نه حتی بعد از دوستیشون... هیون همیشه به چشمش هیون بود نه یه مرد... تمام این مدت تنها چیزی که وقتی نگاهش میکرد می دید کسی بود که همیشه ازش حمایت کرده و تو شرایط سخت کنارش بوده... کسی که خودشو مدیونش میدونه و همش تو فکر جبران کمکاییه که بهش کرده... نه یه مرد جذاب و مشهور که تموم دخترای اون بیرون آرزوشو دارن و حتی واسه یه نگاهش غش و ضعف میکنن... حالا بر حسب اتفاق این مرد به اون دل بسته بود. به کسی که عاشق دوست صمیمیش بود... بود؟! خودشم نفهمید چطور فعل گذشته از ذهنش گذشت...! ولی یه چیزی رو حالا دیگه خیلی خوب میفهمید.اینکه دیگه اینجوری نیمتونست ادامه پیداکنه... همه ی چیزایی که بین اون و کیو گذشته بود مربوط به گذشته میشد و مهم نیست به چه علتی باهم بهم زدن ولی بابهم زدنشون و رفتن کیو همه چی همونجا تموم شده بود. این همه مدت به یاد گذشته بودن جز درد توی سینه ش و ناراحت کردن هیون جونگ هیچ چیزی براش نداشت... باید تمومش میکرد. حق نداشت وقتی با هیونه به کیوجونگ فکر کنه... حق نداشت باعث عذاب مردی که اونقد بهش مدیون بود بشه...
وقتی با ایستادن ماشین به خودش اومد نمیدونست چه مدت شده که غرق افکارش به چهره ی هیون خیره شده بود. بارون حالا دیگه شدید شده بود و قطره ها با شدت بیشتری به شیشه ی ماشین می کوبیدن. هیون کمربندشو باز کرد و بالاتنه شو از بین صندلیا رد کرد و از روی صندلی عقب پالتوشو برداشت و به طرف کیانا گرفت.
"بارون شدیده... اینو بنداز رو خودت."
کیانا نگاهی به خودش که فقط یه تی شرت تنش بود انداخت و پالتو رو از دست هیون گرفت. تشکر آرومی کردو پالتو رو روی شونه هاش انداخت و از ماشین پیاده شد. هنوز چند قدم نرفته بود که صدای هیون که اسمشو صدا میزد باعث شد بایسته و روشو برگردونه. در ماشین باز بود و هیون پشتش ایستاده بود. بارون تو همون مدت کم تمام موهاشو خیس کرده بود و چتری هاش به پیشونیش چسبیده بود. هیون بدون هیچ حرفی در ماشینو بست و به طرف کیانا رفت و درآغوش کشیدش. بعداز مدتی کمی عقب رفت و به چشمای کیانا خیره شد.
"اگه بخوای ولت کنم ولت میکنم... فقط بهم بگو... اگه نخوای ادامه نمیدم... همینجا تمومش میکنم... میذارم بری... فقط... بگو... خودت بهم بگو... تا همه چیو تموم کنم... این آخرین فرصتیه که بهت میدم..."
مدتی با نگاهی منتظر به چشمای کیانا خیره موند. ولی کیانا لب از لب باز نکرد. وقتی دید کیانا هیچی نمیگه شونه هاشو گرفت و تکونش داد. با صدای بلند داد زد:
"یه چیزی بگو... این سکوتت داره دیونم میکنه... من نمیدونم باید از بودنت مطمئن باشم یا منتظر رفتنت باشم... تک تک لحظه هایی که باهاتم داره تو ترس رفتنت میگذره... بهم بگو چیکار کنم"
کیانا سرشو پایین انداخت. کلافگی هیونو میدید و میدونست باید زودتر تمومش کنه. نمیخواست بیشتر از این اذیتش کنه. ولی هرچقدر سعی میکرد نمیتونست چیزی به زبون بیاره. بعد از چند دقیقه هیون نفسشو همراه با آه بلندی بیرون داد و دستاش از روی شونه های کیانا پایین افتاد. دیگه به چشمای کیانا نگاه نمیکرد. به زمین کنار پای کیانا خیره شده بود.
"من اینجوری نمیتونم ادامه بدم کیانا..." برگشت و به سمت ماشینش شروع به حرکت کرد.
"نذار بره..." یکی با صدای بلند اینو تو وجودش فریاد کشید. صداش انقدر بلند بود تمام بدنشو به لرزه انداخت و باعث شد به خودش بیاد و سرشو بلند کنه و هیونو که پشت بهش داشت میرفت ببینه. بالاخره لب هاش تکون خوردن.
"نرو..."
صدای رگبار اونقد بلند و صدای کیانا اونقد ضعیف بود که به هیون نرسه. قدمی به جلو برداشت و داد زد:
"نمیرم..."
هیون سرجاش متوقف شد.
"نمیرم... هیچوقت ازپیشت نمیرم... باهات میمونم... پس تو هم... تنهام نذار..."
هیون برگشت و باهاش رو در رو شد. کیانا دوباره داد زد:
"دوستت دارم... دوستت دارم کیم هیون جونگ"
هیون با ناباوری به کیانا که سرتاپا خیس جلوی روش ایستاده بود و بدن ضریفش از سرمای بارون میلرزید نگاه کرد. تو کسری از ثانیه خودشو به کیانا رسوند و لب هاشو در حصار لب هاش گرفت. کیانا دستاشو روی شونه های هیون گذاشت و خودشو بالا کشید و جواب بوسه هاشو داد. پالتوی هیون از روی شونه هاش سرخورد پایین و اگه دستای حلقه شده ی هیون دورش نبودن الان روی زمین خیس افتاده بود. اولین بوسه ش زیر بارون... بعد از مدتی که برای هردوشون تا ابد طول کشید لب های هیون از کیانا جدا شدن. ولی نه هیون حلقه ی دستاشو دور کیانا شل کرد و نه کیانا عقب کشید. کیانا از فاصله ی چند ثانتی بینشون به هیون نگاه کرد. برای اولین بار همه چی بطور عجیبی درست بنظر میرسید. صدای قلبش دیگه باهاش سر ناسازگاری نداشت. "ازکی اینجوری شد...؟!" سوالی که از ذهنش گذشت و جوابی براش پیدا نمیکرد... دستشو روی گونه ی هیون گذاشت. قطره های آب از موهای خیسش روی صورتش میریخت و لب هاش لرزش محسوسی داشت و با نگاه گنگی به چشماش خیره شده بود.
"دیگه به رفتن فکرنکن. نه من میرم... و نه تو باید ترکم کنی... باشه؟"
اشکاش روی گونه هاش فرو میریختن و میون قطره های بارون گم میشدن. هیون محکم بغلش کرد و سرشو روی شونه ش گذاشت و چشماشو بست. شنیدن همین چند جمله از زبون کیانا باعث شده بود تموم نگرانی ها جاشونو به آرامش بدن...


کیانا کجایی؟؟



طبقه بندی: Here Without You،

تاریخ : شنبه 30 فروردین 1393 | 09:09 ق.ظ | نویسنده : Fatima_K.C | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.