تبلیغات
The Best Stories About Korean Groups - Lovely Dream P-5
سلاااااااااام
شرمنده دیر شد.. تلفن قطع بود کلا :|
هییییییی بفرمایید ادامه ماجرا و مهمونی..
p1 LD


قسمت پنجم...

بعد از گذشت دقایقی همگی  وارد سالن اصلی جشن شدند..  هر کدام بسمتی رفتند و جایی بین میهمانان  نشستند... نگاه این جانگ به کیو نگاه بود و ناخود آگاه زیر لب تحسینش می کرد" واقعا هیچ نقصی نداره"... نگاه کیو هم که کنارش نشسته بود  به هیون بود که برای بریدن کیک می رفت و همه باهم براش تولدت مبارک رو برای چندمین بار طی اون روز می خوندند...
بعد از مراسم شمع و کیک موزیک ملایمی برای رقص پخش شد و  همه برای رقص همدیگرو دعوت می کردند...  جونگ مین زودتر از همه بلند شد وبا چوسون وسط  پیست رفت ..بعد از اون هیونگ جون به سومین نگاه کرد سومین با حرکت سر جواب منفی داد ولی هیونگ با خنده گفت: من که زبون اشاره بلد نیستم...  و مچ دست سومین رو گرفت و  اون رو با خودش برد درست وسط جمعیت و دستش رو به کمرش گرفت و بالبخند بامحبتی آروم  سومین رو با خودش همراه کرد..  کیو جونگ رو به این جانگ گفت: بریم و نگاهی به این جانگ کرد ولی از اونجایی که این جانگ هنوز غرق خیالاتش بود دستشو جلوی صورتش تکون داد و گفت: یااا کجایی؟!!! این جانگ تکونی خورد : هان چی!
کیو تکرار کرد: بریم ... این جانگ بدون اینکه بدونه منظور کیو چیه گفت: باشه بریم! ... و وقتی کیو با خوشحالی دستش رو گرفت و برد وسط  تازه متوجه منظورش شد..
.یونگ سنگ نگاهی به هه جین انداخت ولی دودل بود به خودش لعنت فرستاد "آخه چرا اونو دعوت کردی" ولی  وقتی نگاه معصومانه و شادش رو به اطراف دید خیلی زود فراموش کرد و خیره بهش نگاه کرد و ناگهان این کلمه از دهنش خارج  شد: می شه باهم برقصیم؟! و وقتی هه جین به سمتش برگشت و فقط با خوشحالی دست یونگ سنگ و گرفت و بلندش کرد بیش از حد شوکه شد...
کیو جونگ به آرومی و با احتیاط به این جانگ نزدیک شد.. و با ملایمت و کمی شیطنت گفت:..اممم من خیلی خوشگلم نه...؟!
این جانگ با گیجی پرسید: هان چی!!!
کیو کمی عقب رفت و باخنده گفت آخه تو از وقتی باهم اومدی تو سالن ازم چشم برنداشتی!... و وقتی گونه های سرخ شده ی این جانگو می دید.. لبخندش وسیعتر هم شد بار دیگه کیو پرسید:...امم حالا که داری خجالت می کشی بذار اینم بگم ...من خیلی دوست ندارم صبر کنم تا یه دختر خیلی خوشگل پیدا کنم پس برای همین میخوام به  تو که معمولی هستی پیشنهاد دوستی بدم ...دوست دختر من می شی؟!...
این جانگ این دفعه دیگه متعجب و غافلگیر به کیو جونگ زل زد... سومین با کمی حسرت به این جانگ که همراه کیو جونگ بود نگاهی انداخت و از گونه های سرخ این جانگ کمی تعجب کرد و به فکر فرو رفت ...هیونگ جون به سومین که غرق فکر بود خیره شده بود... وقتی دید که سومین اصلا حواسش به او جمع نیست با شیطنت دستهاشو دور کمر سومین حلقه کرد و اونو به خودش چسبوند و باعث شد سومین با چشمای گرد شده بهش نگاه کنه.. : هیونگ جون شی... این لفظ خیلی آروم  به زبونش اومد ...
هیونگ با لبخندی به لب گفت: یا پس بلاخره منو دیدی ..می تونم بپرسم به چی فکر می کردی؟
سومین بدون فکر به زبون آورد: به عشقم!...
هیونگ اول جاخورد و دستش کمی شل شد ولی بعد به خودش اومد و با لبخند سطحی پرسید: اممم پس کسیو دوست داری..
سومین کمی دستپاچه شد: نه اینطور نیست...
ولی هیونگ گفت: با من رو راست باش من... من می خوام از این به بعد تمام رازهای تورو بدونم ...
سومین فقط نگاهش می کرد درک نمی کرد چرا سوپراستاری مثل اون می خواد محرم اسرارش بشه؟..!!!
هیونگ جون هم که از چهره سومین به فکرش پی برده بود گفت: منظورم اینه که می خوام بهترین دوستت باشم... می شه؟؟ حتی از اون خانمی که همراهت بود ... ام این جانگ شی هم نزدیکتر ...می شه... سومین در مقابل لبخند و پیشنهاد صمیمانه هیونگ جون فقط لبخند زد و سری تکون داد.. به رقصشون ادامه دادن .... جونگ مین با اهنگ زمزمه می کرد و به چوسون نگاه می کرد و سعی می کرد با بغل کردنش بدن بر.هنه ش رو بین دستاش مخفی کنه...
یونگ سنگ فقط بهت زده به هه جین خیره بود فکر نمی کرد این دختر سربه هوا و بامزه اینقدر خوب بتونه برقصه درواقع انتظار داشت مجبور باشه برای اینکه هه جین خودش و یونگ سنگ و زیر دست و پای بقیه نندازه محکم بگیرش اما برخلاف تصورش خیلی خوب و مسلط می رقصید... واقعا هر بار که او رو می دید دیدارش جالب بود و متفاوت... هه جین که فقط از موقعیت لذت می برد و به چیزی فکر نمی کرد... موزیک عوض شد و ریتم تند تری شروغ شد که در نتیجه اون پارتنرها باهم عوض می شدن... هیون جونگ با لبخند روی میزی همراه مادرش نشسته بود و به برادراش نگاه می کرد و با دیدنشون لبخند میزد انگار اونا امشب یه جور دیگه شدن...
هیونگ جون با اخم کوچکی به سمت هیون جونگ رفت و دستش رو کشید و بلندش کرد: یالا پاشو هیون جون هیونگ تو هم باید برقصی نمی شه که مثلا تولد توئه ها... من چند ثانیه همراه خوشگلمو بهت قرض می دم...
و برگشت به سومین که مبهوت نگاش می کرد چشمکی زد و ادامه داد: ولی زود باید پسش بدیا هیونگ برو..
 هیون در مقابل اصرار هیونگ جون خندید و دست سومین و گرفت و رفت وسط پیست رقص ... بعد از سو مین کیو دست این جانگ رو به هیون سپرد و این جانگ  هم یک دور با هیون رقصید..  بعد از اون هیون چرخش کسی رو نزدیکش دید و قبل از این که متوجه بشه جونگ مین دست این جانگ رو گرفت و شریک رقص خودش رو بهش سپرد و هیون با حرص هوفی کشید کسی که الان دستشو گرفته بود چوسون بود که با بیشرمی آشکاری خودش رو به هیون جونگ می چسبوند... سرش رو نزدیک برد و در گوش هیون جونگ زمزمه کرد...
-    نترس هیون جونگ فعلا نمی خوام بخورمت!... لازم نیست آتیش سوزی راه بندازی... و با صدای آرومتری گفت: ..به روز بلاخره به زانو درت میارم ...برای من فقط همون جسم قشنگت کافیه همینو می خوام نه چیز دیگه...
هیون جونگ از حرف چوسون شکه شده بود و نمی تونست حرف بزنه ولی زود به خودش اومد و با لحن عصبی ولی آروم که با صدای موزیک اصلا شنیده نمی شد گفت: یااا تو واقعا ثابت کردی که یه هر.ز.ه .ای ...تو چطوری تونستی جونگ مینو خام کنی واقعا چرا باهاش ازدواج کردی..
نتونست جلوی خودشو بگیره و در واقع قبل از اینکه بتونه متوقف بشه سوالاتی که ذهنش رو مشغول کرده بودرو به زبون آورده بود.. چوسون هم با بی خیالی خندید و پاسخ داد..
-اون یه پولداره خشگله که باباش هم نفوذ و پول خوبی داره چرا باید چنین فرصتیو از دست می دادم؟! هان؟ ...هیون از اینکه چوسون فقط به جونگ مین به چشم یک لقمه چرب و نرم نگاه می کرد عصبی شده بود و با لحن عصبی تر از قبل گفت:تو با این کارات به اون که مثل یه فرشته ست خیانت می کنی چطور می تونی اینجوری باشی...
چوسون خندید: اوه تو درست می گی اوپا اون مثل فرشته ها پاکه و پاک عاشق منه ولی اینکه تقصیر من نیست ... من می خوام زندگی خودمو داشته باشم و تو و یا هیچ کس دیگه ای نمی تونه جلومو بگیره..  اگه بخوای جلومو بگیری خودت بد می بینی!...  یا اون داداش فرشته ت!...
هیون با ناباوری به چوسون نگاه می کرد واقعا نمی تونست باور کنه که اون داره تهدیدش می کنه! نه تنها هیونو بلکه جونگ مین رو هم تهدید کرده بود شوهر خودش رو؟!
بلاخره جونگ مین نزدیک شد و هیون تونست چوسونو بهش بسپره... و رفت سرجاش نشست اعصابش تحریک شده بود.. بعد از اتمام مرحله رسمی جشن و رفتن مهمونای رسمی هر کسی گوشه ای مشغول صحبت شد ... کیو جونگ و هیونگ جون این جانگ و سومینو همراهی کردن تا به خونه برن و برگشتن کنار یونگ سنگ و هه جین که روی یک میز بودن نشستن و خودشون رو با مش.روبی که تازه سرو شده بود مشغول کردن ..
هه جین و یونگ سنگ به آرومی با هم حرف می زدن هه جین می خواست در باره شغل یونگ سنگ بدونه و یونگ سنگ هم با اشتیاقی که کمتر دیده می شد از صحبت با کسی بروز بده پاسخ سوالاتش رو با حوصله و دقت زیادی می داد... گوشی هه جین به صدا در اومد و هه جین بعد از خوندن اس ام اس از جا پرید و سریع خداحافظی گفت و از میز فاصله گرفت یونگ سنگ کمی جاخورده بود اما بلند شد و دنبالش رفت ..بعد از مشاهده حالت صورت رنگ پریده هه جین نگران شد و سعی کرد تندتر راه بره تا بهش برسه پشت سرش رسیده بود که صدای هه جین رو می شنید که  با کسی مکالمه تلفنی داشت...
- مگه نگفته بود امشب نمیاد چی شده نکنه می خوای بگی دلش برای ما تنگ شده؟.. خیلی خب باشه نترس مواظب باش الان دارم میام...

همین چند کلمه باعث شد یونگ سنگ عزمش رو جزم کنه و به دنبال هه جین که هنوز با عجله می رفت و حالا دیگه تقریبا به خیابون رسیده بود بره و مچ دست هه جین رو بگیره ... اورو به سمت خودش برگردوند ...هه جین که مشخص بود کلافه ست با صدای بلندی  گفت:یا چکار می کنـ....
اما با دیدن یونگ سنگ حرفش و لحنش عوض شد...: یونگ سنگ شی من واقعا معذرت می خوام می دونم خیلی بی ادبانه رفتار کردم ولی من باید برم ...
یونگ سنگ کمی نزدیکتر شد و دست دیگه هه جین رو گرفت و به
گرمی فشرد تا بهش دلداری بده: اوه نه.. من فقط نگرانتون شدم ... کمکی از من بر میاد براتون انجام بدم؟...
هه جین کمی از رفتار یونگ سنگ شگفت زده بود
-ممنونم یونگ سنگ شی شما لطف دارین ...
یونگ سنگ اخم کوچکی کرد و صورتش جدی تر شد..
-ولی من منظورم لطف و تعارف نبود من... من می خوام ازتون حمایت کنم... واقعا اینو می خوام ...می خوام روی من حساب کنین مثل یه دوست
.. می خواست بگه مثل یه برادر اما دلش رضایت نداد پس ساکت شد و به چشمهای هه جین خیره شد هه جین هم در مقابل صمیمیت یونگ سنگ نمی تونست چیزی بگه ...
-امم خب البته خیلی خوشحالم که دوست خوبی مثل شما پیدا کردم ... حتما اگه کمک خواستم بهتون خبر می دم... الان دیگه باید برم فعلا خداحافظ... و به خاطر همه چیز ممنونم و لبخندی زد و دستهای یونگ سنگ رو فشرد و خداحافظی کرد...
یونگ سنگ برگشت سر میز و به  کیو جونگ و هیونگ جون پیوست و هر کدوم از پیشنهادی که به دخترا داده بودن می گفتن که کیو با تعجب پرسید: تو چت شده هیونگ جون! این دیگه چه جور پیشنهادی بود؟! اگه ازش خوشت اومده باید فقط بگی دوست دخترم می شی همین...
هیونگ جرعه ای از لیوانش نوشید: آخه گفت کسیو دوست داره..
کیو:چی؟؟؟ حتما دیوونه شدی!...
به فاصله چند میز هیون جونگ با منیجر کنار رئیس نشسته بود که هنوز برای آخرین صحبتها در مورد آلبوم بعدیشون مونده بود..  بلاخره رییس حرفش رو تموم کرد و رفت هیون جونگ بعد از احترام به اونها روی صندلی راحتی کنار گلدون بزرگی ولو شد و چشمهاش رو روی هم گذاشت تا کمی خستگی در کنه ...
اما صدایی که از پشت سرش شنید باعث شد هواسش جمع بشه...
-مامی تونیم شریکای خوبی بشیم...
چقدر این صدا براش آشنا بود ..."اما آخه کی تو جشن تولد من داره از شراکت حرف می زنه؟!" و با صدای بعدی کاملا هشیار شد...
-آره عزیزم من به دادشم برای تجارت  اطمینان دارم اون واقعا می دونه چطوری سرمایه رو چند برابر کنه امضاش کن...
و صدای سوم کاملا آشنا بی شک جونگ مین بود... اما انگار مشکلی وجود داشت ..
-اما اما..انگار چیزی توی ذهنش می خواست جلوشو بگیره اما هشیاری کمش باعث می شد نتونه درک کنه که اون چیه ...
-باشه عزیزم منم به تو اعتماد دارم ...امضا می کنم...
 مشکلی وجود داره ..جونگ مین ..اون مسته ..با این فکر بلند شد تا جلوی جونگ مینو بگیره اما دیر رسیده بود.. چوسان برادر چوسون بالبخند مبهمی اسنادی رو توی کیفش گذاشت و بلند شد روبه خواهرش گفت
-عالی شد من میرم...
اصلا احساس خوبی نداشت اما به خودش دلداری می داد چیزی نیست حتما قبلا در موردش حرف زدن اما بازم چرا توی مستی باید ازش امضا می گرفتن؟؟!.. واقعا دیگه داشت کلافه می شد.. به سمت میزی که برادراش نشسته بودند رفت و کنار یونگ سنگ نشست و باحرص لیوانی رو پر کرد و یه ضرب نوشید... همونطور با چشم گوشه ای از سالن که جونگمین با چوسون روی میزی کنار هم نشسته بودند رو دنبال می کرد تا اینکه اول چوسون بعد جونگ مین بلند شدند ...ظاهرا قصد رفتن داشتن ...هیون جونگ احساس کرد که باید دنبالشون بره ...به حسش اعتماد کرد و به طرفشون رفت و کنار جونگمین ایستاد
- جونگمین هنوز خیلی زوده می خوای بری؟
-نه هیونگ من نمیرم چوسون میره خونه داداشش انگار جدیدا دلش زود به زود براش تنگ می شه
چوسون لبخندی زد و گفت : همینطوره البته می دونم که در همچین مواقعی شما تو خونه مشترکتون جشن می گیرین …هیون جونگ اوپا بازم تبریک می گم ...من دیگه میرم و رفت جونگ مین دستی تکون داد و به طرف پسرا رفت اما هیون کمی مکث کرد و با نگاه چوسون رو دنبال کرد و با این فکر که اگر می خواست بره خونه داداشش چرا با خودش نرفت دنبال چوسون براه افتاد ... چند قدم جلوتر کنار در ورودی ایستاد و دید که اتومبیلی جلوی پای چوسون متوقف شد و مردی ازش پیاده شد و به سمت چوسون اومد و با خوش و بشی به نظر کمی زیاده از حد که بیشتر شبیه لاس زدن بود دستش رو به کمر چوسون گرفت و بهش کمک کرد که سوار شه.. وقتی مرد طرف راننده رفت تا سوار شه یه لحظه هیون صورتش رو کامل دید و سریع اون مرد رو شناخت... یکی از کارمندای عالی رتبه شرکت برادر چوسون بود ....باز هم به رفتار اون دو توجه کرد نمی تونست انکار کنه که صمیمیتر از معمول بودن ...با شنیدن اسمش از پشت سر برگشت و دید پسرا به سمتش میان...
کیوجونگ:داداش دیگه بریم خونه ادامه جشنمونو اونجا بگیریم ...و به بقیه نگاه کرد ...تنهایی بیشتر خوش می گذره مگه نه... و بقیه هم بطری های نوشیدنی که دستشون بودو نشون دادن و تایید کردن....
خونه گروهی...
جونگ مین کنار هیون جونگ نشسته بود و سرشو به شونه کیو جونگ تکیه داده بود همگی تا آخرین حدی که می شد خورده بودن و دیگه بیحال  و خسته افتاده بودند.. هیون که ظرفیتش بالاتر بقیه  بود اما اون هم کمی مست شده بود به جونگ مین نگاه می کرد ...به خاطر مستی نتونست سوالش رو مخفی کنه و بلند به زبونش آورد: یا..جونگمینا واقعا تو برای چی با چوسون ازدواج کردی ...دلیل واقعیش چی بود ..نگو عاشقش شدی که باور نمی کنم آخه تو یه هفته...
جونگمین با گیجی سرش رو از روی شونه کیو بلند کرد و به هیون نگاهی کرد: لیدر تو می خوای بدونی واقعا..؟
-آره می خوام بدونم که پرسیدم...
جونگ مین دوباره سرشو به شونه کیو تکیه داد ...:من به خاطر پدرم ازدواج کردم ...اون اولین باری بود که به من توجه کرد .. به عنوان پسرش.. از من چیزی خواست... چطور می تونستم این فرصتو از دست بدم خیلی وقت بود منتظرش بودم...خیلی وقت...از پنج سالگیم ..شایدم  قبل تر...
هیون جونگ با وجود هشیاری کمش متوجه حرف جونگمین شد و از شنیدن حقیقتی که تازه درک کرده بود متعجب به جونگ مین نگاه کرد... اما به خاطر درک همین مساله عصبی تر شد و لیوان دیگه رو پر کرد و نوشید.. هیون جونگ به جونگمین نگاهی انداخت و سرشو به اطراف تکون داد... یقه جونگمینو گرفت و به سمت خودش کشید...  چشمای جونگمین زل زد و با لحن عصبی و صدای لغزانی که به خاطر تاثیر الکل بود... بریده بریده گفت: یا ...جونگمینا! ... تو باید دیوونه شده باشی... تو نباید با اون دختره ازدواج می کردی...این حق تو نبود...
هیون جونگ حرف می زد و جونگ مین رو تکون می داد بقیه هم که بیهوش بودن تکونی خوردن ..ولی در واقع هیچ کس هشیار نبود تا حقیقت تلخی که هیون جونگ به زبون می آورد رو درک کنه... هیون جونگمین رو بیشتر تکون داد ...
 -یا..تو  اونو نمی شناسی... نمی دونی اون چقدر پسته... جونگمینا اون ..اون هر.ز.ه ست به ه.ر.ز.ه بی ارزش که به برادرت چشم داره ... شایدم از اینم بیشتر باشه... امشب کار دیگه ای کرد ...نمی دونم ولی می ترسم..جونگمین من می ترسم برای تو...  من می ترسم اون به تو آسیب بزنه... آره نگران داداش کوچیک من آسیب ببینه...
بلاخره دست هیون شل شد...جونگمین که تموم این مدت با بی حالی ولی شگفت زده به هیون جونگ که تکونش می داد و حرف می زد نگاه می کرد انگار فقط کلمات آخر هیون رو درک کرده بود لبخند آرومی زد و هیون جونگ رو توی بغلش گرفت و به پشتش  زد:
-یا هیون جونگ نترس من سالمم...
و بعد از اون  هردو به خواب بی خبری فرو رفتند...




طبقه بندی: Lovely dream،

تاریخ : شنبه 30 فروردین 1393 | 06:54 ب.ظ | نویسنده : marikyu 90 | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.