تبلیغات
The Best Stories About Korean Groups - i waana love-17

سلام علیکم دوستان گل خودم

من آمدم با قسمت هفدهم

نمیدونم چرا دیروز اصلا ییادم رفت بزارم

میان

شما بپرین ادامه

قسمت هفدهم
((رینگ دینگ دونگ رینگ دینگ دونگ رینگ ریندیگیدین دینگ دینگ ))
اخم روی پسشونیم نشست...چرا این صدا قطع نمیشد.
با ترشرویی توی جام نشستم و و گوشیم و از کنارم برداشتم و تا آلارمش  قطع کردم چشمم افتاد به ساعت و دو دستی کوبیدم توی سرم....خدای من اگه تا بیست دقیقه ی دقیقه سر کلاس نباشم فاتحم خوندس آخه امتحان ریاضی داریم و خیلی هم مهمه.
با دو به سمت دستشویی رفتم...به سرعت باد فرمم و  پوشیدم وقتی داشتم از در بیرون میرفتم تازه یادم افتاد به موهام که از شدت کثیفی و شونه نخوردگی بهم چسبیده بودن.
بدو بدو به سمت اتاق دویدم و تمام کمد و زیر و رو کردم تا بالاخره یک کلاه پشمی بزرگ پیدا کردم که بتونم تمام موهام و زیرش پنهون کنم.
کلاه و که روی سرم گذاشتم به سمت در دویدم و به محض اینکه دستم و روی دستگیره گذاشتم صدای کپ رو از پشت سرم شنیدم.
-کجا میری.
به سمتش برگشتم: معلومه دیگه مدرسه و حسابی هم دیرم شده.
اخم کمرنگی روی پیشونیش نشست: مگه امروز یکشنبه نیست.
سرجام ایستادم و جملش و تجزیه کردم..یک...شن..به؟؟؟؟
اههههه...دستم و بالا آوردم و محکم توی سرم کوبیدم..خاک تو سرم امروز که یک شنبس و امتحانم هم ماله فردااااس.
اما چه فایده منکه دیگه خوابم پریده بود...مستقیم به سمت حمام رفتم تا یک نوایی به موهای بدبخت بیچارم که اگه امروز یکشنبه نبود زیر این کلاه شمی میپوسیدن بدم.
با دردی که توی بدنم احساس کردم چشمام و باز کردم و با کلی ماده ی سفید عجیب جلوی چشمم روبه رو شدم و بعد از کلی فکر فهمیدم که اون ماده ی سفید عجیب کفه و این منم که توی وان خوابم برده.
بیرون که رفتم فهمیدم که سه ساعت توی حمام بودم..خدارو شکر که پسرا خواب بودن وگرنه حتما فکر میکردن من مردم یا بلا ملایی سر خودم آوردم...اونوقت وقتی میفهمیدن که خوابم برده خیلی ضایع میشد.
پشت میز نشسته بودم و داشتم صبحونه میخوردم که نفس عمیقی کشیدم:
-خدارو شکر که نفهمیدن توی وان خوابم برده هااا.
صدایی از پشت سرم شنیدم: یعنی واقعا توی وان خوابت برد؟
برگشتم و به قیافه ی علامت تعجب نیل که نمیدونم چرا همیشه مثل عجل معلق پشت سر من ظاهر میشه نگاه کردم که یکهو منفجر شد و زد زیر خنده.
آهی کشیدم و سرم و به آسمون کردم:
-خدایا یعنی از بینم اون شیش نفر همین بزغاله باید بفهمه؟؟...در هرصورت من راضی ام به رضای تو.
سرم و به سمت نیل که داشت زمین و گاز میزد برگردوندم و سری به نشونه ی تاسف براش تکون دادم زیر لبم زمزمه کردم:
-خدایا خودت مریضا رو شفا بده..این یکی دیگه داره از دس میره.
خودم و مشغول صبحونم نشون دادم اما نیل دست بردار نبود...دیگه صداش بدجور داشت میرفت رو اعصابم برای همین بش نگاه کردم و بلند فریاد زدم:
-بسههههههههههههههههه.
عین ماست واستاد و با چشمای گرد نگام کرد...احساس قدرت بهم دست زد و اخم غلیظی کردم:
-خوب الان کجای این که توی وان خوابیدم خنده داره که تو داری خودت و میکشی.
دوباره با شنیدن کلمه ی وان زد زیر خنده و اونقدر خندید و خندید تا همه از اتاقاشون بیرون ریختن.
چونجی:کوووووفت...نیل چرا اینجوری میخندی.
چانگجو:چه مرگت شده تو هیونگگگگ.
نیل در حالی که از خنده ریسه میرفت گفت:
-وااای...نمیدونین...هه هه...نمیدونین که چیشده.
الجو:مثلا چیشده که اینقدر خنده داره.
نیل:بورا...
-فریاد زدم: نگووووووووووووووووووووووووو.
نیل:بوراااا.
-میکشمت اگه بگیییی.
نیل:بورا.
به سمتش شیرجه زدم تا جلوی دهنش و بگیرم اما جاخالی داد و شروع کرد به دویدن دور خونه و منم زدم دنبالش و تا وقتی که من بخوام بهش برسم همش و به بقیه گفت و بقیه هم مثل اون پخش زمین شدن.
با صدای بلند داد زدم:
-خیلی مسخره ایننن...از همتون بدم میاد.
به سمت اتاقم دویدم و پشت در نشستم...فکر کردم گریه هه داره درمیاد اما دهنم باز شد و صدای بلند خندیدن ازش تولید شد...خدایا چرا اینطوری شد ؟؟ هرکاری میکنم نمیتونم جلوی خندیدنم و بگیرم.
اونقدر خندیدم که دلدرد گرفتم و آرامم بیدار شد و با تعجب بهم زل زد.
دست از خندیدن برداشتم ودر صورتی که دستم هنوز روی دلم بود به آرام نگاه کردم:
-بیدار شدی آجی جون.
-اونی انتظار داشتی وقتی داری اینطوری میخندی من بگیرم و بخوابم؟ حتی اوپا هیون جونگ هم با صدای تو بیدار میشه.
به صورت کوچولوش که با اون اخم روی پیشونیش خیلی خوشمزه به نظر میرسید نگاهی انداختم و بعد با یک حرکت به سمت خودم کشوندمش و شروع کردم به قلقلک دادنش.
صدای خنده ی قشنگش به آسمونا بلند شد...قلقلک دادنش و نگاه کردم و به خنده بهش نگاه کردم:
-خنده ی تو اشک و هم میخندونه آجی بس که خنده دار میخندی.
-اونی مگه چه شلکی میخندم؟
-مثل استارت ماشین...هیهیهیهیهیهی.
-اونیییییی..پس تو هم مثل ببیی به به میکنی وقتی میخندی.
-ای فسقلی من به به میکنم...بیا اینجا تا حسابت و برسم.
بلند شدم تا برم دنبالش و اونم سریع در اتاق و باز کرد و رفت خودش و انداخت توی بغل چونجی که روی کاناپه نشسته بود و فریاد زد:
-اوپاااااااااا...اونی میخواد حساب من و برسه.
چونجی اخم تصنعی کرد:
-چرا میخوای حساب خانوم کوچولوی من و برسی کیم بورا.
گفتم: خانوم کوچولوت بم میگه شبیه گوسفند میخندم.
نیل: خوب حقیقت و گفته بچه...میگن حقیقت و باید از دهن بچه بشنوی...خوب حقیقتم مسلما تلخه دیگه.
با اخم نگاهی به نیل انداختم:
-تو نمیخواد واسه من نطق کنیییی.
نیل:خوب بابا ..حالا چرا داد میزنی؟؟.
-واسه که اون لبای گندت و یکدقیقه نمیزاری رو هم بمونن.
-اییییش...باز تو به لبای زیبای خفته ی من گیر دادی؟.
-اوهههههه...زیبای..چی چی؟
-زیبای خفته.
-کاری نکن بیام بیدارشون کنم.
صدای کسی که همیشه توی این مواقع جلوی به وجود اومدن یک جنگ درست حسابی رو میگرفت...بانگ مین سوی لیدر در اومد:
-یا بچه ها شما واقعا نمیخواین خفه شید...ما این جا کشکیم داریم اخبار نگاه میکنیم؟؟.
ساکت شدم و سرم و به سمت تلوزیون برگردوندم و به صفحش چشم دوختم:
-"هفته گذشته توی خیابون های دایجون دوتا قتل عمد اتفاق افتاد...هر دو نفر با چاقو کشته شده بودن و جنازه هاشون امروز صبح توی خیابون پیدا شد...صحنه واقعا دلخراشی بود...اما قاتلشون امروز صبح اومد و خودش و معرفی کرد...کیم بوم سو هفته ی دیگه توی حضار عمومی اعدام میشه و اموالش برای دیه به  خانواده های مقتول ها داده میشه"
نیل:
دوباره کخم گل کرد و در صورتی که چشمم هنوز به تلوزیون بود گفتم:
-نچ نچ نچ نیگا بورا فامیل قاتله مثل فامیله توئه...چقدر هم شبیته.
سرم و برگردوندم و بهش نگاه کردم اما با دیدن قیافش هل کردم...صورتش قرمز شده بود و خیس از اشک...بقیه پشت سرش بودن و فقط من که جلوش بودم متوجه صورتش شدم...به سمتش رفتم و دستم و روی شونش گذاشتم:
-بورا..چت شد...ناراحت شدی...الکی گفتم...شبیت نیست به خدا.
در حالی که اشکاش تند تند روی گونه هاش میچکیدند سرش و تکون داد:
-اون...اون بابامه.
چشمام گشاد شد و خواستم برگردم و دومرتبه به تلوزیون نگاه کنم اما تن سرد بورا که روی دستهام افتاد مانع از این کار شد.
صدای گریه ی آرام بلند شد...نمیدونم از اینکه اون باباش بود شکه شده بود یا از غش کردن بورا ترسیده بود...پسرا به سرعت دورش جمع شدن.
قبل از اینکه کسی چیزی بگه روی دستهام بلندش کردم و از خونه بیرون زدم...اصلا حواسم نبود که لباس گرم تنم نیست  و گواهی نامه هم ندارم.
به پارکینگ که رسیدم کپ هیونگ هم با چند تا لباس توی دستش اومد و روش و به من کرد:
-تو مواظبش باش من  رانندگی میکنم.
با نگاهی سرشار از تشکر نگاش کردم و پشت ماشین سوار شدم.
کافشنی رو که هیونگ واسه بورا آورده بود و تنش کردم و بعدش کافشن خودم و تنم کردم ...میدونستم نمیتونم کاری کنم برای همین به بوسونگ اس دادم تا به بیمارستان بیاد.
بوسونگ که اومد بورا رو برد تو و من و هیونگ توی ون موندیم منتظر بوسونگ تا خبر بیاره.
یک ربع گذشت تا بالاخره سر کلش پیدا شد...اومد و سوار ماشین شد.
روم و بهش کردم: چیشد داداشی.
-دکتر گفت حتما هیجان یا شک بهش وارد شده.
-اون که شده.
کمی مکث کرد: میدونستین ...بورا...صرع داره؟.
با چشمای گشاد و دهن باز بهش چشم دوختم: چی؟.
-دکتر گفت که صرع داره...اما خوشبختانه گفت خیلی خفیفه.
چشمام از تعجب نزدیک بود که از حدقه بیرون بزنه.
کپ: پس واسه همینه که هی غش میکنه؟؟.
-مگه غیر از اون بار توی مهمونی بازم غش کرده.
-با اونبار و اینبار میشه چار بار.
-یعنی دوبار دیگه؟.
-از وقتی که ما میشناسیمش.
گفتم: من میرم پیشش.
کپ: خودت و قشنگ بپوشون که خبر نگارا همه جا هستن.
شال گردنم و بالا کشیدم.
بوسونگ گفت: اتاق شماره 201 طبقه ی دوم.
سری تکون دادم و به سمت بیمارستان رفتم ..از پله ها به طبقه ی دوم رفتم و وقتی اتاق 201 و پیدا کردم واردش شدم.
سرمی به دستش وصل بود...نگاهم روی صورتش لغزید...چشماش باز بودن و به نقطه ی نا معلومی از سقف خیره شده بود.
آروم به سمتش رفتم...کفش هام روی کف سرامیک اتاق به بلندی صدا میکرد اما سرش و برنگردوند تا ببینه کیه.
کنار تختش نشستم و بهش نگاه کردم:
-به هوش اومدی.
چشماش و روی هم گذاشت و سرش و تکون داد.
میدونستم الا وقتش نیست اما گفتم:
-هقته ی دیگه...میری؟.
قطره اشکی از گوشه ی چشمش پایین چکید و روش و بهم کرد:
-باید برم؟.
سرم و به نشونه ی مثبت تکون دادم: باید بری.
سرش و به سقف برگروند: باورم نمیشه که این همه مدت با یک قاتل زندگی میکردیم.
-اون خودش و تحویل داده....شاید نفهمیده.
-آره میدونم حتما اون موقع هم مثل همیشه م.س.ت. بوده اما این لیل نمیشه که بزنه یک نفر و بکشه...میتونست اون اتفاق زمانی بیافته که آرام پیشش بود...میتونست اون شخص...
به چشمای خیسش نگاه کردم و دستش و توی دستم گرفتم:
-حالا که اون اتفاق نیافتاده...باید خوشحال باشی.
چشماش و بست و بعد از چند دقیقه باز کرد:
-آرام فهمید که اون بابام بود؟
-نمیدونم...تو که غش کردی کلی گریه کرد اما نمیدونم واسه تو بود یا واسه بابات.
-فهمیده؟حالش چطوره؟.
-الان زنگ میزنم به چونجی و ازش میپرسم.
گوشیم و برداشم و به چونجی زنگ زدم و وقتی که قطع کردم به بورا نگاه کردم:
-میگه کلی گریه کرده و بعدش خوابیده.
-چیزی فهمیده؟.
صدای چونجی به ذهنم اومد((گریه میکرد و میگفت که بابام خیلی بده اما چرا اونی وقتی میخوان بکشنش بابا رو به جای اینکه خوشحال باشه غش میکنه))
سرم و به نشونه ی مثبت تکون دادم: فکر کنم...بدونه.
چهرش جمع شد: اون فقط یک بچه ی هفت سالس چرا باید چنین چیزایی رو تحمل کنه...هرگز ازش نمیگذرم.
ساکت شدم و به چهرش خیره شدم...به دختری که روبه روم نشسته بود...دختری که توی سن نوزده سالگی مادر یک بچه ی هفت ساله بود..کسی که خیلی سختی کشیده بود...دختری که اشکاش آزارم میداد.
صدام و آروم کردم: میدونستی...میدونستی که صرع داری؟
سرش و خیلی آهسته تکون داد،گفتم:
-پس چرا تا به حال بهمون نگفتی.
-دلیلی برای گفتنش وجود نداشت...خیلی خفیفه...یادم نمیاد تاحالا به تشنج کشیده باشه...حتی تمام وسیله های شهر بازی رو هم میتونم بدون مانع سوار بشم...فقط اسمش و گذاشتن روم ولی من حس نمیکنم که مریض باشم.
سرم و بلند کردم و به سرمش که داشت تموم میشد نگاه کردم:
-من برم پرستار و صدا بزنم...سرمت داره تموم میشه...بوسونگ و مین سو هیونگ پایین تو ماشین منتظرمونن.
بورا:
از اتاق خارج شد  مدتی بعد با پرستار برگشت...پرستار که از اتاق بیرون رفت دستش و به سمتم دراز کرد...کمی مکث کردم و به صورتش که پشت اون شالگردن کلفت بنفش پنهون شده بود نگاه کردم که گفت:
-هنوز حالت کامل خوب نشده...دستم و بگیر تا کمکت کنم.
با تردید دستم و به سمت دستش دراز کردم و اونم دستم و محکم توی دستش فشرد...دستش خیلی گرم بود...گرماش باعث شد یک آرامش لذت بخش تمام وجودم و فرا بگیره..اگه من این پسرا رو نداشتم چطوری باید زنده میموندم؟؟.
توی ون بوسونگ و نیل ردیف  وسط نشستن و منم ردیف آخر رفتم و دراز کشیدم...یعنی باید هفته ی دیگه میرفتم دایجون؟؟
چشمام و بستم و به تمام کار هایی که باهام کرده بود فکر کردم...اون مامانم و ازم گرفت...باعث شد هیچ دوستی نداشته باشم...همیشه کتکم میزد ...اما...اما اون یک هدیه ی خیلی خیلی بزرگ و ارزشمند بهم داد و اون هدیه ی ارزشمند آرام بود.
من باید میرفتم و ازش تشکر میکردم...از اینکه آرام و بهم داد و از اینکه...از اینکه داره میره...داره میره و باعث میشه من خوشحال بشم...از اینکه داره این آرامش و به من میده از تشکر کنم...آرامش از اینکه دیگه کسی به اسم کیم بوم سو توی این دنیا وجود نداه و هرگز نمیتونه من و آرامم و پیدا کنه.
لبخند کمرنگی روی لبهام نشست و آروم زیر لب زمزمه کردم:
-من حتما میام کیم بوم سو...منتظرم باش.




طبقه بندی: i wanna love،

تاریخ : پنجشنبه 4 اردیبهشت 1393 | 02:00 ب.ظ | نویسنده : bada ... | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.