تبلیغات
The Best Stories About Korean Groups - Lovely Dream P-6
سلام دوستان خوشگلم
ادامه.....

p1 LD
قسمت ششم

پرتوهای نور خورشید که از لا به لای کرکره پنجره می تابید باعث شد چشمهاش رو باز کنه.. هیون جونگ با مالیدن شقیقه اش سعی می کرد سردردش رو کم کنه ...
- آه چرا اینقدر خوردم آخه...

دوباره چشماش رو روی هم گذاشت بعد از ده دقیقه دوباره چشم باز کرد و بلاخره تصمیم گرفت از جاش بلند شه... به منظره جالبی که روبروش بود نگاه کرد هیونگ جون که روی کاناپه خوابیده بود و پاهاش آویزون بودن  یونگ سنگ نصف تنش و سرش زیر میز بودن و تقریبا نزدیک خودش خوابیده بود و آخر از همه کیو جونگ و جونگ مین بودن که مثل بچه معصوم همدیگه رو توی خواب بغل کرده بودند... لبخندی زد از جاش بلند شد... ده دقیقه بعد یونگ سنگ خیلی آروم اومد و کنارش توی آشپز خونه ایستاد..
-     لیدر چی شده اینقدر سحر خیز شدی؟!!  صبح بخیر...
هیون: من سحر خیز بودم ! ولی الان از سردرد بیدار شدم صبح توهم بخیر..
یونگ: تو دیشب زیاده روی کردی... از چیزی ناراحت بودی؟
-نه ...نمی دونم ..شاید فعلا یادم نمیاد.. همه زیاده روی کردیم.. ولی تو نگفتی اون خانم بامزه کیه؟؟
-اوممم هه جین.. کیم هه جین با اون تو خیابون آشنا شدم..
-تو خیابون!!!
-یعنی خب وقتی پسرشو گم کرده بود.. خب من پیداش کردم..
-اون متاهله؟!
-ظاهرا که اینطوره..
-عجب ولی بهش نمی اومد... در هر حال پس منظورت این بود... فقط می خواستی همراه داشته باشی که دعوتش کردی..
-نه می خواستم باهاش دوست بشم و شدم به نظرم احتیاج بود !
-من که نمی فهمم منظورت چیه... کی احتیاج داشت تو یا اون؟
-نمی دونم..
یونگ سنگ نمی دونست چی باید جواب بده... واقعا من یا اون؟؟؟....
- هیون جونگ من واقعا نمی دونم شاید هردومون..
- اوهوم...ام داداش پس مواظب باش..
- نیازی نیست نگران باشی...صبحونه چی داریم؟
-همه چی هر چی بخوای می تونی بخوری...
-هوم عالیه
جونگ مین :حرف نداری هیون جون هیونگ واقعا گرسنه ام می تونم یونگ سنگو یه لقمه کنم!
-یاااااه چرا من اصلا تو چطور بیدار شدی؟؟!!!!!
هیون جونگ: اهم  راست میگی عجیبه امروز بر عکس همیشه شده فکر کنم کیو جونگ آخر بیدار بشه!
جونگمین با حالت متعجب به دوتای دیگه نگاه کرد: واقعا عجیبه...
-   جونگ میــــــــــــــــــــن مبایلتو گذاشتی نزدیک گوش من و رفتی؟؟؟ می خوای بمیری؟؟
جونگ: هیونگ جون بذار امروز مهربون باشم... تو هم آدم باش! گوشیو تحویل بده و برو صورتتو بشور مثل پاندا کونگفو کار شدی!
گوشیشو به دست گرفت و با شوق و ذوق بهش نگاه کرد  پدر با من چکار داشته...که دوباره گوشیش زنگ خورد...
-الو سلام پدر حالتون خوبه... ام ...خب نه نمی شناسمش... من! با تعجب ابروهاش رو بالا داده بود و گوش می داد... کم کم اخمهاش تو هم می رفت... بله پدر ... متاسفم ...می رم ببینم چی می شه... بله
قطع کرد و همونطور با اخم به نقطه ای نامعلوم خیره شد و به فکر فرو رفت...
یونگ:داداش چیزی شده؟.. وقتی دیدن جواب نمی ده همه نگران شدن هیونگ سریع اومد کنارش و دستشو روی شونش گذاشت و تکون آرومی بهش داد
-یا جونگ مین چی شده؟
هیون رنگ پریده به جونگمین زل زده بود و فکر می کرد... بلند شد و کنار هیونگ و روبروی جونگ مین ایستاد
هیون: نکنه... نکنه به ماجرای دیشب مربوطه؟
کیو جونگ که تازه بیدار شده بود از پشتش ظاهر شد: کدوم ماجرا؟؟؟؟
هیون با اخمی میان ابروهاش حدس زد: شراکت... همینه جونگ مین؟
جونگمین به هیون نگاه کرد: آره شراکت تو از کجا می دونی؟ وقتی خودم نمی دونم با کی شریک شدم!
هیون:من یه چیزایی اتفاقی شنیدم... بیا بشینیم ببینم چی شده...
دست جونگ مین رو گرفت و برد روی صندلی کنار میز آشپز خونه نشوند
- بگو ببینم پدرت بود؟ چی گفت ...چی شده؟
- پدر می گفت که امروز اسنادی بهش رسیده که من با نصف سهام شرکتمون که به نام منه با یه شرکت عجیب که نه من می شناسم نه حتی پدر اسمشو شنیده شریک شدم... هیون من نگرانم من هیچوقت چنین کاری نکردم ..اصلا نمی دونم چی شده ..آخه پدر خیلی نگران بود.. من می ترسم اتفاقی بیوفته اونوقت پدر هیچوقت منو نمی بخشه..
سرش رو با ناراحتی تکون داد
هیون: آروم باش.. من می دونم اون کی بوده یا خودشه یا اونو می شناسه..
یونگ: خب بگو داداش گفتی یه چیزایی می دونی...
هیون: آره جونگمین تو دیشب سند شراکت امضا کردی...
جونگمین با تعجب بلند گفت: من!!!!؟
-آره داداش ..من پشت سر شما نشسته بودم شنیدم که چوسون و برادرش  درمورد شراکت با تو حرف می زدن و اصرار داشتن که قبول کنی و تو هم امضا کردی...
جونگمین: اما چرا من چیزی یادم نمیاد...
هیون: تو م.س.ت بودی به خاطر همینه که یادت نمیاد.. منم تعجب کردم از صدات فهمیدم که مستی ولی تا خوستم جلوتو بگیرم امضاش کرده بودی...

-اوه اما...اما چرا؟؟!!... چرا من هیچی در این مورد نمی دونستم.. چوسون یا برادرش قبلادر این باره حرفی نزده بودن...
هیون: مساله همینجاست که توی م.س.تی ازت امضا گرفتن در حالی که می دونستن تو هشیار نیستی این کارو کردن...
هیون جونگ می خواست ادامه بده ولی وقتی صورت رنگ پریده جونگمین رو دید منصرف شد: هی داداش کوچیکه نگران نباش هر چی بشه ما پشتتیم..
هیونگ هم با لحن دلداری دهنده ای گفت :شاید اصلا چیز بدی نباشه تو که هنوز نمی دونی چی شده..
- حق با شماست اول باید ببینم چه خبره.. و لبخندی زد
- بسه دیگه بیاین صبحونمونو بخوریم انگاریادتون نیست تمرین داریم
هیونگ: تو هم شدی هیون جونگ باور نمی کنم این دیگه غیر قابل تحمله دوتا لیدر....
هیون:اوهو تا دلتم بخواد..
برای کم کردن نگرانی جونگ مین سعی کردن فضا رو عوض کنن...
بعد از تمرین اولیه برای یه استراحت کوتاه نشسته بودند... یونگ سنگ مدام توی فکر بود و از دیشب نگران هه جین بود... یعنی مشکلی براش پیش اومده..
هیون بهش نزدیک شد و یه دفعه شونه هاشو از پشت گرفت: یونگ سنگ ما چی شده که امروز تمرکز نداره ...و یونگ سنگ که شوکه شده بود هینی کشید: ترسیدم ...تو هم داری مثل جونگ مین میشیا... چیه قراره شخصیتاتونو با هم عوض کنین؟ البته تو خودتم یه جا بند نمی شی...
 خدا اون روزو نیاره که من مثل جونگ مین بشم! اسب هویج خوار! بعدشم من سوال پرسیدما ...چی شده چرا تو فکری؟
یونگ: نگرانم هیون...
هیون: نگران.. ! .. چرا؟
-    آخه دیشب با حال بدی رفت... هر چند خودش گفت چیزی نیست... ولی من بازم نگرانم...
هیون:نگران کی هستی؟
-هه جین شی..
هیون لپشو باد کرد و با آرامش و بیخیالی گفت: خب بهش زنگ بزن تو که شمارشو گرفتی مگه نه؟!
- اوهوم حق با توئه داداش همین کارو می کنم... و با ذوق گوشیش رو درآورد.. هیون بهش نگاه می کرد و منتظر بود که دوباره قیافه یونگ سنگ رو دید که به طرفش برگشته و بالبهای آویزون بهش نگاه می کنه...
-چی بگم؟؟!
-  منو سر کارم گذاشتی؟؟؟ خب بگو حالت خوبه مشکلی نداری!!!! اینم من باید بگم؟!
-اهم خیلی خب حالا برو اونور تا من حرف بزنم...
هیون با اخم کوچکی بهش نگاه کرد و یونگ سنگ با نگاه و حرکات سرش بهش گفت که منتظر تا عقب تر بره.. هیون خنده ش گرفت..
-    باشه بابا من رفتم..
وقتی از دور بهش نگاه می کرد که با هه جین حرف می زد و  چشمهای براقش رو دید با خودش می گفت چه بلایی داره سر برادرای من میاد این از جونگمین و زندگیش که نمی تونم حدس بزنم که چی در انتظارشه اینم از یونگ سنگ که داره به یه زن متاهل فکر می کنه... خدا آخر و عاقبت اون دوتارو به خیر کنه و با همین فکر به اونها نگاه کرد... هیونگ جون کیو رو مجبور کرده بود کول بگیرتش و اون رو دور سالن بگردونه... خب خدارو شکر اینا هنوز دهنشون بوی شیر می ده!
یونگ سنگ تماس رو قطع کرد و دستش رو روی قلبش گذاشت... آروم گرفته بود.. فقط با شنیدن صداش آروم گرفته بود... خیالش هم راحت شده بود چون صدای هه جین وقتی می گفت مشکلی نیست خیلی شاد بود... و همچنین وقتی صدای پر شر و شورش رو شنید که می گفت: یونگ سنگ شی من خیلی خوشحالم که دوست خوب و با شخصیتی مثل شما پیدا کردم...
تمرین تمام شده بود و تقریبا هوا داشت تاریک می شد به سمت ون حرکت می کردند..
هیونگ: کیو جونگ من می خوام برم فروشگاه به سومین سر بزنم! تو می خوای با من بیای؟
کیو: نه خودت تنها برو.. اِ بازم هوس کیک کردی!!  دیشب که یه عالمه خوردی...
هیونگ: نه  گفتم که می خوام سومینو ببینم
کیو: پس تو واقعا تصمیم داری مراقبش باشی... داداش لازم نیست اینطوری ممکنه بهش وابسته بشی.. اونوقت اگه عشقش پیدا بشه تو اذیت می شی..
-    اشکالی نداره من می تونم.. من فقط می خوام نزدیکش باشم.. باید بیشتر بشناسمش... اصلا شاید اون اشتباه کنه و کسی که دوست داره آدم درستی نباشه..
کیو با لبخند بهش نگاه کرد: این بهتره
هیونگ:چی بهتره؟ چرا می خندی؟
-دارم می بینم که بیبی ما بزرگ شده.. الان معلوم شد که دیگه نمی خوای بدون مبارزه عقب نشینی کنی این حس بهتری بهم می ده..
هیونگ هم خندید: همین طوره.. باید شانسمو امتحان کنم..
کیو هم کمی فکر کرد و گفت: فکر کنم منم باید همین کارو کنم..
وقتی توی ون نشستند کیو  اس ام اسی به این جانگ فرستاد دوبار نوشتش و پاک کرد تا بلاخره فرستاد: این جانگ شی یکشنبه اولین قرار ما ساعت نه صبح پارک چویی یانگ (من درآوردیه) کنار در اصلی.. فکر نکن می تونی منو معطل کنی اممممم یه سوپر استارم فقط یه ساعت و نیم منتظرت می ایستم.. بعدش دیگه پا درد می گیرم می شینمای جون...
در اون لحظه که این جانگ اس ام اس کیو رو خوند ده  ثانیه طول کشید تا مغزش موقعیت رو تجزیه و تحلیل کنه...
- یعنی حرفاش جدی بود... وای خدای من ...
و اینقدر پر سرو صدا بالا و پایین پرید که پدر و مادرش وحشت زده به اتاقش اومدن...
- چی شده؟؟؟؟؟
- هیچی... مامان... بابا من باید برم سومین رو ببینم
بابای این جانگ: خب برو
مادر: برای همین جیغ می کشیدی؟!!!
ابن جانگ فقط با خنده به اونها که متعجب بهم نگاه میکردند نگاهی کرد و درو بست تا آماده بشه...
.....
هیونگ باشادی زیر لب آهنگی می خوند و نزدیک فروشگاه صورتی کنار شیشه مغازه ای خودشو برانداز کرد و با لبخند پهنی به خودش چشمکی زد و وارد فروشگاه شد.... سومین مشغول تزئین کیک بود و متوجه نبود... هیونگ جون کمی به همون حال ایستاد و از دور اون رو مدتی تماشا کرد... کم کم نزدیک رفت ...سو مین سرش رو بالا گرفت و با دیدن هیونگ جون روبروش چیزی نمونده بود از عقب  به زمین بیوفته...
-    اوه ترسیدی... لبخند زد...
-    ببخشید بی صدا اومدم... ولی دیگه باید عادت کنی چون از این کار خوشم میاد حالا حالت چطوره دوست من...
سومین: من... خوبم اما شما چرا اینجایین؟
هیونگ آشکارا جا خورد و کمی هم بهش برخورد
-    هیچی مثل اینکه اشتباه کردم نباید میومدم...
 به عقب برگشت و با قدمهای سریعی می رفت... "من چقدر احمق بودم... اصلا برای چی اومدم... این چه رفتاریه آخه مگه من چکارش کردم که اینطور بامن حرف می زنه..."
سومین سریع از پشت میزش بیرون اومد و به طرف هیونگ دوید
-یا اوپا صبر کن... منظورم این نبود
 و به آستینش چنگ زد و  اون رو به سمت خودش برگردوند
-    اوپا من ففط شکه شدم همین... واقعا باور نمی کردم اینجا باشین... دیشب هم انگار یه  خواب بود برام هنوز باورش نکردم..
هیونگ فکرهای قبلیش رو دور ریخت و در یه لحظه شادی و شعف قبل به قلبش برگشت....
-  باورکن من الان روبروت ایستادم...
 لپ سومین رو گرفت... خب حالا چون دختر خوبی هستی می خوام بهت بگم برای چی اومدم
- خوشحالم که اومدین به هر حال خب برای چی؟
- می خوام یاد بگیرم
-چیو؟
- کار تورو... اممم انگار تو تزئینو انجام می دی درسته؟
-اهم آره
-این یه کار هنریه و منم هنرمندم می خوام امتحانش کنم!
سومین: اینم نمیتونم باور کنم...
-    ولی باید باور کنی و همین الان شروع می کنیم... اینجا پیشبند اضافه نداری؟!!!!
ده دقیقه بعد سو مین متعجب به شوق و ذوق کودکانه هیونگ خیره بود که چطور روی کیک های خامه ای کوچک شکلک می کشید و به حالت بانمکی می خندید...
تا آخر وقت کارش هیونگ جون کنار سومین موند و در واقع در بیشتر کارهاش کمک کرد..
- هیونگ جون اوپا دیگه وقت رفتنه کافیه
- واقعا چه زود تموم شد... خوبه فردا می بینمت دوست من
 و قبل از اینکه به سو مین اجازه عکس العملی بده بغلش کرد و  به سرعت از اونجا رفت...
هیونگ جون ده قدم بیرون فروشگاه دستشو روی قلبش گذاشته بود
" آروم باش قلب من باید کلی صبر داشته باشی"
سومین چراغهارو خاموش کرد.. " اون واقعا مهربون و نازه"...  لبخندی زد و به سمت کیفش رفت که اون رو و برداره...
سو مین در راه خونه بود و آروم قدم می زد که صدای کسی رو شنید اسمش رو پشت سر هم  صدا می کنه... "این جانگ دیوونه ! " و برگشت اما حتی نتونست صورتش رو ببینه چون این جانگ اون رو بغل کرده بود و سریع و باخوشحالی حرف می زد...
-    سو مین نمیدونی چقدر خوشحالم ..فکر کنم می تونم پرواز کنم حدس بزن چی شده...
 و یه لحظه عقب رفت و به صورت سومین نگاه کرد..
-    دیشب کیو جونگ از من خواست دوست دخترش بشم فکر کردم شوخی بوده.. سومین فقط شوکه نگاهش می کرد و با هر کلمه این جانگ حس می کرد از درون خالی می شه




طبقه بندی: Lovely dream،

تاریخ : شنبه 6 اردیبهشت 1393 | 02:46 ب.ظ | نویسنده : marikyu 90 | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.