تبلیغات
The Best Stories About Korean Groups - Lovely Dream P-7
سلااااااااااااااااااام خوشگلا
اینم بقیه ش.. نمیدونم چی بگم فقط فعلا خوشیشونه.. بخصوص هیونگ بیچاره ها
ولی جونگمین بدبختیاش شروع شد
تنکیووووووووووووو بفرمایید ادامه این قسمت بسی طولانیه..
خودم از این پوستره خوشم نمیاد ولی فعلا تحملش کنید یه دو قسمت دیگه مرسی
p1 LD
قسمت هفتم
این جانگ که عکس العمل اون به نظرش طبیعی بود و فکر می کرد مثل خودش فقط شوک زدست دوباره سومین رو در آغوشش گرفت و سرش رو روی شونش گذاشت و ادامه داد..  
-ولی شوخی نبود سومین اون با من قرار گذاشت ... باور می کنی کیم کیو جونگ واقعا با من قرار گذاشت...
سومین فقط سعی میکرد جلوی اشکهاشو بگیره و لبخند بزنه هر چند این کار سخت تر از چیزی بود که فکرشو می کرد..
با خودش گفت "چیه؟ بلاخره یه روز این اتفاق می افتاد خودتم می دونستی  حالا فقط فرقش اینکه که طرفش دوست صمیمیته.. اشکالش چیه ...اما خودش می دونست نمیتونه به آسونی آروم بشه شاید به خاطر همین آشفته تر بود ...بهش نزدیک بود در یه قدمیش ولی به جایاینکه اونو ببینه دوستش رو  دیده بود و به چشمش نیومده بود در حالی که میتونست اینطور نباشه.. آهی کشید و در دل آرزو کرد کاش همونطور دور از دسترسش بود... در این صورت دیگه جرات نمی کرد آرزوی داشتنش رو داشته باشه... این جانگ هنوز در  آغوش سومین با شوق و ذوق حرف می زد که متوجه سکوت بیش از حد سو مین شد... ازش جدا شد تا صورتش رو ببینه..
- یا.. سومینا.. چرا قیافت این شکلیه !
-امم هیچی... من...
می خواست بهانه ای جور کنه و فقط  از اونجا بره  و دور شه اما انگار توانایی تکلم نداشت.. بغضش رو همراه با آب دهانش رو بزور قورت داد و گفت: من باید برم مادر منتظرمه... و سریع از این جانگ جدا شد و به طرف خونه و اتاقش دوید تا در پناهگاهی امن، جایی که کسی اشکهاش رو نبینه بغضش رو خالی کنه...
این جانگ با ابروهای بالا رفته رفتنش روتا وقتی دور شد تماشا کرد
-این چش بود ...ام من چه می دونم... اَه باید برم ببینم چی بپوشم... سومین دیوونه باید کمکم کنی دیگه نمی تونی از این فرار کنی
...
سه روز از اون ماجرا می گذشت اما جونگ مین فقط سکوت کرده بود و هیچی در مورد ماجرای اون شب نمی گفت.. با این که مثل همیشه لبخند به لب داشت همه متوجه تغییرات او شده بودند.. اما بعضی اوقات ساکت می شد و به فکر فرو می رفت، اتفاقی که در مواقع عادی به ندرت می افتاد.. مثل الان که نمی دونست در حالی که بقیه در حال استراحت وسط تمرین هستند هیون به او چشم دوخته واون رو زیر نظر گرفته، گرفتگی عضلات رو بهونه کرده و گوشه ای نشست... هیون بی معطلی رفت و کنارش نشست... "باید سردر بیارم چش شده..."
هیون: چی شده که داداش دیوونه ما دست از سر هیونگ برداشته...
جونگ: هیچی داداش فقط خسته ام همین...
 و از زمین بلند شد که بره... هیون جونگ با کلافگی دستش رو گرفت و او رو وادار کرد دوباره بشینه..
- با من حرف بزن تو حالت سرجاش نیست..
- خوبم... نه در واقع خوب نیستم... هیون من... نمی دونم چی بگم
- به من بگو مشکلت چیه... چی باعث شده جونگ مین خندون ما اینجوری بره تو فکر..
هیون می دونست به مساله شرکت پدرجونگ مین مربوط می شه اما نمی خواست مجبور باشه که حرف بزنه.. می خواست خودش به حرف بیاد.. شاید موقعش نرسیده باشه... اما صدایی سرزنش آمیز قلبش رو شنید "اوه بس کن هیون جونگ ممکنه جونگ مین تو دردسر بیوفته" با این فکر دستش رو به شونه ی جونگ مین گذاشت و او رو به طرف خودش برگردوند و حرفش رو ادامه داد :
-    تونستی بفهمی که با کی شریک شدی؟
جونگ مین با حالت ناراحتی سری تکون داد
- خوب اسمشو می دونم و ...و اینو می دونم که از همکارای برادر چوسونه اما واقعا نمی شناسمش... در واقع اسمش رو از منشی بایگانی پیدا کردم... بلاخره اگر شراکتی در کار باشه باید یه نسخه از اون تو بایگانی شرکت ما هم باشه تا رسمی باشه...
 - خب فکر می کنم حق با تو باشه.. ولی تو که نسخه ای از قرار داد نداشتی که بدی بایگانی... اصلا خبر نداشتی... پس چطور توی بایگانی بوده؟
- منم همین سوالو داشتم.. به همین دلیل رفتم و نسخه قرارداد رو دیدم و اسم شریکو از اونجا پیدا کردم ..از منشی اونجا پرسیدم...
جونگ مین سرش رو بالا گرفت به سقف نگاه کرد و نفسی کشید و ادامه داد...
-    منشی گفت که چوسون اون پرونده رو آورده و گفته که من سرم شلوغ بوده نتونستم بیارم دادم به اون ببره..
هیون جونگ:چیـــــــی؟ پس پس ...دروغ گفته؟...!
هیون با خشم نفسش رو بیرون داد و سعی کرد خونسردیش رو حفظ کنه... - خب حالا... چوسون چی گفت؟ توضیحی برای این کاراش داشت؟
-    هیچی ..من هنوز چیزی ازش نپرسیدم..
هیون از تعجب و عصبانیت به جلو روی زانوش بلند شد و روبروی جونگ مین نشست و بهش نگاه کرد
هیون: چیییی.. هیچی... هیچی نگفتی!؟
-    منتظر بودم خودش بگه...بگه چرا..
هیون داشت سرخ می شد ولی به خاطر آرامش دادن به جونگمین که آشفته و درمونده به نظرمی رسید سعی کرد خونسرد رفتار کنه...
- داداش... باید... باید بپرسی..
- آخه... من..
- ببین اگه چیزی هست باید بفهمی... اینطوری خیالت راحت می شه...
 - راست می گی داداش.. امروز ازش می پرسم
- خوبه.. حالا پاشو بریم تمرین...
- بریم..
 همینطور که بلند می شد به هیون چشمکی زد و مستقیم به طرف هیونگ جون رفت و براش زیر پا گرفت تا با کل کل کردن کمی حواس خودش رو پرت کنه...
....
یونگ سنگ از حموم بیرون اومده بود و با  حوله موهاش رو خشک می کرد... گوشیش رو از میز برداشت و چک کرد.. هم اس ام اس دارم.. با دیدن اسم هه جین لبخند زد .."اوپا ساعت پنج بیا به این آدرس.. کیونگ سو دلش برات تنگ شده.. منم همینطور... اممم شام نخوریا!"
یونگ سنگ  دستی به شکمش کشید... هممم چه خوب.... برم آماده شم
هیون که او هم تازه  دوش گرفته بود گفت: یونگ سنگ هیونگ جونو ندیدی؟
- کی هیونگ.. نه !
- این بچه چش شده همین که تمرین تموم می شه غیبش می زنه!
کیو: من می دونم چشه.. بچمون عاشق شده!
هیون: نهههههه... واقعا! عجیبه که به من چیزی نگفته
-گفت... تو نبودی.. شب تولدت بود که گفت..
هیون: اهم... همون سومین؟
کیو: آره خودشه..
هیون: خیلی خب... اینم از این... این بچه هم از دست رفت حواسم به تو باشه از دستم نری..
کیو: من؟!...
به خودش اشاره کرد و خندید: منم از دست رفته حساب کن !
هیون: واو تو هم؟.. حتما دوست سومین
کیو: لیدر باهوش بودی ما نمی دونستیم... رو نکرده بودیا!...
هیون: یااااااااه... من همیشه باهوش بودم
کیو: ما که ندیدیم
هیون: وقتی فردا تو استودیو مجبور شدی چهار پنج بار کامل ظبط بری اونوقت کاملا منو می شناسی..
کیو: در باحال و باهوش و با شخصیت و خوشگل بودن لیدر ما که شکی نیست.. خنده وسیعتری تحویل هیون داد..  
هیون:خوبه دیگه حالا خودتو شیرین نکن...
.....
هیونگ جون: سومین شی بیا ببین چطور شد..
-    همم بذار ببینم...
-    سومین از پشت یخچال سرک کشید
- هیونگ جون اوپا... کارت هم مثل خودت بانمکه
هیونگ لبخند وسیعی زد و به کارش با کیک های کوچک ادامه داد و بیشتر صورتهای بامزه روی اونها رسم می کرد...
ساعت نزدیک چهار بود اما یونگ کاملا آماده بیرون رفتن بود.. انقدر با کلافگی همه جای خونه رو طی کرد که صدای اعتراض هیون جونگ  بلند شد و آخرش هم بالشی به طرفش پرتاب کرد و موبایلش رو برداشت و به تراس رفت...  
یونگ سنگ هم بلاخره تاکسی گرفت و به طرف پارک حرکت کرد...  
از دور هه جین رو دید که روی صندلی کنار محل بازی نشسته... به طرفش می رفت که وقتی به ده قدمیش رسید هه جین نگاهش رو حس کرد و سرش رو به طرفش چرخوند... یونگ سنگ نگاه هه جین رو به خودش دید.. لبخندی زد و هه جین هم در مقابل براش دست تکون داد...
بعد از رسیدن یونگ و نشستن کنارش برای ده دقیقه هر دو ساکت بودن و فقط کیونگ سو و بازی های کودکانه اش رو تماشا می کردند... که اون هم گاهی براشون دست تکون می داد و لبخندهای شادی برای اونها می فرستاد..
یونگ: پسر بانمکیه
هه جین: اهم به خصوص وقتی می خنده.. مثل شما...
یونگ اول شکه شد بعد خجالت کشید و شرمگین لبخندی به لبش نمایان شد...
یونگ: البته نه به اندازه شما !
هه جین متعجب به طرفش برگشت: من!
یونگ می خواست حرفش رو ادامه بده که گوشی هه جین زنگ خورد.. هه جین عذرخواهی کوتاهی کرد و بلند شد و با کمی فاصله از نیمکت مکالمه اش رو شروع کرد... یونگ سنگ هم از دور به او نگاه می کرد... "به نظر نگران میاد یعنی چی شده"... و با دنبال کردن نگاهش فهمید که به پسرش مربوط می شه... "باید بفهمم چی نگرانش می کنه"..
اما اون روز فرصتی برای صحبت پیدا نکرد چون با برگشت هه جین به نیمکت، کیونگ سو هم برگشت و  اونها رو وادار کرد که باهاش بازی کنند و به اصرار یونگ سنگ رو روی تاب نشوند و خودش اون رو تاب می داد یونگ هم بی اختیار می خندید... هه جین ذوق زده بود و جلوی چشمهای متعجب یونگ بالای سرسره  پیچی می رفت و سر می خورد.. خنده های شاد و بلندش یونگ رو سر سر حال می آورد... و بلاخره با اصرار کیونگ سو به بستنی فروشی  نزدیک پارک رفتند و تمام مدت و همه چیز برای یونگ سنگ دوست داشتنی بود حتی ظرف غذایی که هه جین آماده کرده بود... موقع برگشت بود و یونگ سنگ برای حرف زدن کمی تردید داشت..
- هه جین شی واقعا خوش گذشت... می شه بازم باهم شام بخوریم دو نفری.. و دست پاچه اضافه کرد سه نفری..
- البته که می شه.. کیونگ سو شمارو خیلی دوست داره..
یونگ خداحافظی گرمی کرد اما چند قدمی که دور شد صدای مردانه ای اون رو متوقف کرد..  
-    پس اینجا بودی..
صدای کیونگ سو رو شنید
-    آره بابایی خیلی خوش گذشت کلی بازی کردیم  با مامانی و..
هه جین: من که براتون پیغام گذاشته بودم که می ریم پارک تفریحی.. خیلی خب وقت هست که حرف بزنیم حالا بریم خونه هوا تاریکه..
- دیگه بدون من نمیاین پارک فهمیدی پسرم..
- بله پدر..
یونگ برگشت تا اون مرد رو ببینه اما اونها  در حال دورشدن بودند... از پشت سر اون رو برانداز می کرد.. "قدش خوبه... چهارشونه ست ..اما یکم خمیده ست .. آه انگار سنش کمی زیاده... من که بهترم...
خود یونگ سنگ  هم  متوجه نبود که داره اون مرد رو با خودش مقایسه می کنه... بلاخره آهی کشید... با خودش زیر لب گفت: یعنی اونو دوست داره؟؟؟! .... حتما... بلاخره شوهرشه و پدر بچش... و با نا امیدی و پای پیاده به طرف خونه برگشت....
سومین: هیونگ جون شی نمی خواین برید خونه دیگه دیر وقته
 و به ساعتتش اشاره کرد
هیونگ: اووه واقعا من اینجا واقعا گذر زمانو حس نمی کنم...
سومین ابروهاش رو بالا انداخت: یعنی تو این فروشگاه خلوت واقعا اینقدر خوش می گذره؟!
هیونگ: اهم معلومه خوش می گذره این همیشه منو سرحال  میاره...
سومین با تعجب بیشتر پرسید: و دلیلش چیه؟!!!
هیونگ: خب معلومه زیبایی... زیباییه هنر همیشه منو سرحال میاره
سومین: آهان خب حالا اگه کارتون تمومه بریم خونه هامون
هیونگ: بزن بریم... به هیون جونگ هیونگ نگفتم کجا میرم حتما به خونم تشنه ست....
 و با برداشتن گوشیش به حرفش یقین پیدا کرد تعداد زیادی میس کال و اس ام اس از هیون و کیو و حتی جونگ مین داشت... اوه...  ولی به هر حال از شیطنت خودش راضی بود... هیجان لذت عشق رو چند برابر می کنه...
-    سومین آ صبر کن تا یه جایی باهم بریم!...
.......
نزدیکی های خونه رسیده بود سوت می زد و با خوشحالی آهنگی رو زیر لب می خوند... کیو جونگ رو دید که از خونه خارج می شد...
- اوه اوخ الان منو می کشه چکار کنم... با دست پاچگی قبل از اینکه کیو بهش برسه و او رو ببینه پشت پرچین همسایه مخفی شد... کیو تقریبا جلوی هیونگ پاش رو روی جدول خیابون گذشت...
- یا پسره نادون کجا مونده... آه بذار یه زنگ به این جانگ بزنم...
هیونگ گوشاشو تیز کرد... حتما باید جالب باشه ببینم چی می گه ...)داداشی به اینکار میگن فضولی نچ نچ نچ(
کیو: الو سلام... امم خب می خواستم ببینمت... آره الان.... نه اون قرار که سرجاشه... الان هم می خوام ببینمت... هیونگ جونن دیوونه گم شده همینکه پیدا بشه من میام... جلوی خونتون... آدرسو برام بفرست... اوهم می بینمت...
هیونگ: قرار هم گذاشته.. هممم کیو جونگا خیلی سریعی آفرین... اصلا من چرا مخفی شدم!.. اممم بذار سر به سرشون بذارم... با این فکر ناگهان از پشت پرچین جلوی کیو پرید
-    سلام کیو جونگ هیونگ..
کیوجونگ  از جا پرید و فریاد خفه ای زد و دستشو روی قلبش گذاشت و به سمت هیونگ برگشت...
- یااااااااااااااه دیوونه... ترسیدم... ای احمق کجا بودی تا حالا نمی تونستی گوشیتو جواب بدی.. ما رو دیوونه کردی..
 - اوه داداش ببخشید از قصد نبود فقط حواسم به گوشیم نبود بعدشم دیگه ترسیدم جواب بدم هیون جونگ هیونگ بگه حق ندارم بیام خونه... تو که می دونی داداش من بدون شما خوابم نمی بره!
کیو: بسه حالا دیگه شیرین نکن خودتو عسل... برو تو هیون نگرانه...
- یونگ کجاست؟
- تو خودت نمی گی کجایی اونوقت سراغ یونگ سنگو می گیری.. اون مثل تو کلم نیست گفته بود جایی میره
- اهم می دونم انگار قرار داشت... و لبخند شیطتنت آمیزی زد... تو هم که داری... خب برو به قرارت برس داداش
کیو: از کجا می دونی من که چیزی بهت نگفتم...! نکنه الان شنیدی!؟
لبخند هیونگ و که دید پرید و گوشش رو گرفت
- یا از اون موقع اینجا بودی هیچی نگفتی
- داداش ول کن باور کن بجز همه حرفای خودت چیزی نشنیدم!
کیو خندید: دیوونه... به خاطر اینکه خودتو نشون ندادی گوشتو گرفتم تا یاد بگیری سر موقع بیای خونه.. یاد گرفتی؟
هیونگ: آره داداش تورو خدا ول کن این جانگ منتظرته !
کیو: آره راست می گی من رفتم به هیون بگو...  و دور شد
هیونگ دستی به سرش کشید و با لبخن شیطانیش وارد خونه شد اما همین که وارد شد تغییر حالت داد  و با گریه ساختگی و دوید و توی بغل هیون جونگ که با غضب و حالا حیرت  زده نگاهش می کرد جا خوش کرد...
هیونگ: هیون! و صدای ناله و گریه در می اورد
 هیون که نگران شده بود پرسید: یا هیونگ جون کاریت ندارم... فقط بگو چی شده
هیونگ: داداشششش... و بلند تر ناله کرد!
هیون: حالت خوبه؟...مریضی؟.. چیزی شده... بگو بلایی سر کسی اومده؟
هیونگ: داداششش... کیوووو
هیون: چی کیو جونگ... چی می گی؟ اون که الان رفت..
هیونگ: می دونم دیدمش.. کیو... کیو جونگ... داداششش و دوباره ناله کرد ... همون لحظه یونگ سنگ هم وارد شد و به اون دوتا زل زد
- یا هیون جونگ این چشه ؟
 -  نمی دونم.. فقط می گه کیو..
صدای هیون هم می لرزید... چشمهاش  پر از نگرانی بود.. هیونگ رو از خودش جدا کرد...
-    بگو کیو چی شده زود باش حرف بزن دیگه..
یونگ:راست می گه بگو دیگه کشتی مارو حرف بزن
هیونگ: باشه... و از هیون جدا شد و آروم عقب عقب رفت.. هیون و یونگ بهش خیره بودن و با نگرانی نگاه می کردند... هیونگ سه قدم عقب رفت و بعد سرشو بالا آورد حالت صورتش نارحت بود
-    کیو جونگ رفتت...رفت...
هیون و یونگ: رفت ؟
یه قدم دیگه عقب رفت و باخنده شیطتنت بارش رو به صورتشون پاشید
هیونگ:کیو جونگ رفته سر قرار
و پا به فرار گذاشت.. هیون و یونگ به هم نگاه کردند.. حالت نگرانشون اول به تعجب و بعد به خشم تغییر کرد هردو باهم داد زدند:یااااااااااااااااا هیونگ جوووووون
هیون بلند داد زد: آهای صبر کن باید کتک مفصل بخوری اول که خودت بی خبرمون می ذاری حالاکه اومدی هم چرت و پرت می گی
هیونگ: اوه اوه داداش آروم باش ..سریع پرید و از زیر دست یونگ سنگ که اونم عصبانی دنبالش بود توی اتاقش دوید و درو قفل کرد
-    آخیشششش نجات پیدا کردم
و با خودش نخودی خندید
هیون:یا درو باز کن...
-    قیافه هاتون خیلی جالب بود...
 ودوباره خندید و با خیال راحت رفت که دوش بگیره ولباساش رو عوض کنه...
هیون دوباره داد زد: بلاخره که بیرون میای...
.............
کیو جونگ از پشت سر به این جانگ که به سمت دیگه ی خیابون نگاه می کرد و منتظرش بود نزدیک شد و دستاش رو پشت سر خودش گرفت و رو پنجه پاهاش ایستاد
-    کسی بهت نگفته دخترا نباید زودتر برسن سر قرار؟
این جانگ شوکه به طرفش برگشت و دستش روی قلبش بود و آب دهنشو قورت داد کیو که منتظر همین عکس العمل بود خندید..
این جانگ: اممم اینجا جلوی خونه منه چطور باید بهونه بیارم؟
کیو خندید و لپای این جانگ رو گرفت و کشید:آیگووو .. حق با توئه...
این جانگ:اوپا دردم میاد ول کن..
کیو دستشو از لپاش برداشت
این جانگ: خب حالا چرا می خواستی منو ببینی اونم حالا و اینجا؟
کیو:فقط ..فقط می خواستم ببینمت.. اشکالی داره؟
-البته که نه ..
-و دیگه اینکه این کارو کنم..  کیو خیلی سریع جلو رفت و بوسه ی آرومی به لبای این جانگ زد و عقب رفت ...این جانگ با شگفتی و کمی خجالت دستشو روی صورتش گذاشت: اوپا..
کیو:لازم بود قبل از قرار اول باشه... و سریع برگشت تا دورشه چند قدمی که رفت برگشت و دست تکون داد..
کیو: برو خونه و خندید و دور شد
این جانگ هم با ذوق کمی تکون خورد  و چند بار به هوا پرید و دوید به  سمت خونه تا به سومین همه چیز رو  بگه...
کیو توی جاش غلتی خورد و به ب.وسه اش با این جانگ فکر می کرد تا آروم خواب شیرینی به سراغش اومد...
 با صدای گریه کسی از خواب بیدار شد و به ساعت کنارش نگاه کرد چهار صبح بود.. "یعنی کیه داره گریه می کنه!... از تخت بلند شد و به طرف سالن که صدا از اونجا شنیده می شد رفت....




طبقه بندی: Lovely dream،

تاریخ : شنبه 13 اردیبهشت 1393 | 03:09 ب.ظ | نویسنده : marikyu 90 | نظر شما؟؟؟
.: Weblog Themes By VatanSkin :.