تبلیغات
The Best Stories About Korean Groups - kahin to hoga - ep 2
سلام
حرفم نمیاد اصلا
برید ادامه خوب از اونجا که هیچ کی داستانمو نخوند خیلی زود اومدم

Part 2

کایا با چشای گرد شده بهش نگاه کرد.
-چیییییییییییی؟ یه ماه اگه بخوایم هر روز بیایم این رستوران که دیگه چیزی برام باقی
نمی مونه همین الانش هم  نصف پولم بابت این نهار رفت.
سونگ جون سعی کرد لبخند نزنه.
-من که نگفتم حتما همین رستوران ... یا نگفتم چه غذایی فقط گفتم برام غذا بخر ... یا
می تونم ده ماه از حقوقت پولشو کم کنم.
کایا دستاشو روی صورتش گذاشتو تو دلش گفت.
-پسره ی گدا صفت... فکر کن کایا براش غذا بخری بهتر از اینه که ده ماه از حقوقت کم
 بشه.
دستاشو از رو صورتش برداشت.
-باشه قبول اما هر جا که من بگم .
-باشه.
-حالا می تونیم بریم من کلی دیرم شده.
سونگ جون ابروهاشو بالا داد.
-بریم.
کایا از جا بلند شد و زودتر به سمت خروجی رفت. سونگ جون هم با لبخند از جا بلند
شد و دنبالش رفت خودش هم نمی دونست چرا همچین پیشنهادی رو داده فقط می
دونست که خوشش میاد سر به سر این دختر بزاره.
.....
-سوارشین میرسونمتون.
کایا نگاهی به سونگ جون کرد.
-نه ممنون خودم میرم ایستگاه اتوبوس همین جاست.
-میگم میرسونمتون دیگه من شما رو تا این سر شهر آوردم حداقل تا یه جایی می
رسونمت.
کایا لبشو گاز گرفت و سوار ماشین شد.
-آدرسو بدین.
-چییی؟
-چرا اینقدر تعجب میکنی... باید آدرس رو بدونم تا اونوری برم.
-آها....
کایا آدرس و بهش گفت و دیگه تو طول راه هیچ حرفی نزدن. سونگ جون ماشین رو
 نگه داشت.
-ممنونم قربان.
-کاری نکردم که...
کایا از ماشین پیاده شد.
-لی کایا شی.
-بله.
-فردا برام یه نهار خوشمزه بخرین.
سونگ جون اینو گفت و پاشو رو گاز گذاشت. کایا به رفتنش نگاه کرد.
-پسره ی دیوونه.
......
سونگ جون وارد خونه شد و از پله ها بدو بالا رفت. وارد اتاق شد و خودش و روی
تخت پرت کرد.
-دارم می میرم از خستگی.
چشماشو بسته بود که چند ضربه به در اتاقش خورد.
-بله.
-غذا خوردی پسرم.
چشماشو باز کرد و به مادرش نگاه کرد.
-آره.... مامان جونگ این اومده?
-آره خیلی وقته الانم باید خواب باشه طفلی خیلی خسته اس فکر کنم خیلی کار میکنه.
-منم کار میکنم ها.
-اما نه اندازه ی جونگ این.
-مامان مثلا من پسرتم ها باید از من طرفداری کنی.
-جونگ اینم مثل پسرمه... من رفتم.... اونجوری نگاه نکن بگیر بخواب.
با بیرون رفتن مادرش دوباره خودش و روی تخت انداخت و چهره ی کایا جلوی
چشماش اومد و لبخندی زد.
.......
با صدای گوشیش چشماشو باز کرد و تو جاش نشست . نگاهش به سمت ساعت رفت
شش صبح بود. از جا بلند شد و به طرف حموم رفت.
وارد آشپزخونه شد و دستاشو بهم زد.
-لی کایا بهتره کمترین خرج رو بکنی.
لبخندی روی لباش نشست و مشغول آماده کردن غذا شد.
-فکر کردی من هر روز برات غذا میخرم آقای پارک سونگ جون.
......
سر جاش نشست و نگاهی به اتاق کناری انداخت . پرده ها کشیده بود و چیزی دیده
 نمی شد. مشغول کار شد که صدای تلفن بلند شد.
-بله.
-کایا شی میشه بیاین اتاقم.
-چشم الان میام .
تلفن و سر جاش گذاشت و از جا بلند شد. آینه شو از کیفش بیرون آورد و نگاهی به
 خودش انداخت، لبخندی زد و از اتاق بیرون رفت. پشت در ایستاد و چند ضربه به در
 زد.
-بیا تو.
-سلام.
-بیا تو کایا.
جلو رفت و رو به روی جونگ این نشست.
-با من کاری داشتین ؟
-بله البته می خواستم یه نگاهی به اینا بندازی.
کایا پوشه رو باز کرد و مشغول دیدن طرحاش شد.
-خیلی خوبه ... فقط...
-فقط چی ؟
-تو بعضی هاش چند تا ایراد داره.
-کدوماش ....
کایا یکی یکی طرحا رو بهش نشون داد.
-می تونی درستشون کنی.
-من؟
-آره دیگه تو ...
-اما من ....
-اما نداره میدونم که از پسش بر میای.
-اما من کارم خوب نیست تو این جور کارا...
-خودت گفتی که طراحی لباس بلدی ....
-آره اما یه دوره ی خیلی کم رفتم.... اینا چه ربطی به کار ما داره ...
جونگ این لبخندی زد.
-ربط داره ... من و سونگ جون قراره یه فروشگاه باز کنیم .
-آها.... تمام سعیم رو میکنم اما فکر نکنم خوب بشه.
-من میدونم که میتونی کایا...
-من می تونم ... آره می تونم ... البته فکر کنم.
-زیاد به خودت زحمت نده اگه نتونستی ایرادی نداره اما می دونم که می تونی.
کایا از جا بلند شد.
-اگه با من کار ندارین برم باید روی نقشه کار کنم.
-باشه موفق باشی.
....
وارد اتاق شد و پوشه رو جلوش گذاشت.
-تو می تونی کایا ... فایتینگ.
یهویی نگاش به سمت اتاق کناری رفت . سونگ جون جلوی دیوار شیشه ای ایستاده بود
 و داشت نگاش می کرد. سریع از جاش بلند شد و سری براش خم کرد ، سونگ جون هم
 لبخندی بهش زد.
........
از  شرکت که اومد بیرون دوباره ماشین سونگ جون جلوی پاش ترمز زد ، بدون هیچ
 حرفی سوار شد.
-خوب کجا برم؟
نگاهی بهش انداخت و با لبخند گفت:
-پارک سر چهار راه.
-مگه اونجا رستوران داره... نکنه می خوای از این دکه های غذا فروشی برام چیزی
 بخری... من اصلا دلم نمی خواد از اونجور جا ها چیزی بخورم.
-من که نگفتم می خوام از اونجا بخرم گفتم بریم پارک.
.....
کایا روی چمن ها نشست.
-مگه قرار نبود برام نهار بخری؟
-قربان میشه بشینین.
-رو زمین؟
کایا نگاه بدی بهش انداخت.
-تمیزه ..
-فکر کنم خیسه .
کایا دستشو رو چمنا گذاشت و به طرف سونگ جون گرفت.
-می بینین خشکه خشکه.
سونگ جون با تردید روی چمن ها نشست.
-خشکه.
کایا به زور خنده شو قورت داد.
سونگ جون: من گشنمه ها.
کایا در کیفشو باز کرد و ظرف غذاشو بیرون آورد و جلوی سونگ جون گذاشت.
-اینم نهار شما...
سونگ جون با تعجب بهش نگاه کرد و در ظرف و باز کرد.
-من عاشق رولت تخم مرغم.
یه دونه برداشت و توی دهنش گذاشت.
-خوشمزه اس مادرت درست کرده.
-خودم درست کردم مادرم ...
کایا ساکت شد. سونگ جون نگاهی بهش انداخت . سرش پایین بود.
-لی کایا شی.
کایا سرشو بلند کرد و به زور لبخندی زد.
-مادرم خیلی وقته که از دنیا رفته.
-متاسفم نمی خواستم ناراحتت کنم.
-نه ناراحت نشدم....
ظرف دیگه ای از تو کیفش بیرون اورد.
-سوشی هم درست کردم.
ظرف و باز کرد و جلوی سونگ جون گذاشت. سونگ جون ظرف سوشی رو جلوی
 خودش کشید و مشغول خوردن شد.
-خودت نمی خوری.
-شما بخورین.
-اینجوری که نمیشه خودتم بخور.
یه دونه رو به طرف دهن کایا گرفت.
-آآآآآآ.
کایا از دستش گرفت و توی دهنش گذاشت.
.........
کایا با اخم به طرف شرکت رفت و همون لحظه ماشینی جلوش ترمز کرد و با دیدن
صاحب ماشین اخمش شدید تر شد. دستی به موهاش کشید و از جلوی ماشین کنار رفت
 که صدای اون پسر بلند شد.
-هی خوشکله اخم نکن اصلا بهت نمیاد.
با اخم بهش نگاه کرد و لبشو گاز گرفت. پسر با خنده گفت:
-الان دلت میخواد منو بزنی؟
کایا چشماشو بست و سعی کرد آرامشش و حفظ کنه.
-از جلوی چشمام گمشو.
پسر لبخند مسخره ای زد .
-اگه نرم.
کایا با حرص بهش نگاه کرد و به طرف در رفت و زیر لب غرید.
-امروزم با دیدن اون خراب شد پسره علاف دیوونه انگار کار زندگی نداره افتاده دنبال من
چقدرم که بی تربیته.
دکمه ی آسانسور و زد و منتظر شد. با اخم وارد شد و وقتی در میخواست بسته بشه
دستی لای در قرار گرفت و اون پسر وارد شد با اون لبخند مسخره اش. می خواست
بیرون بره  اما پسر جلوش ایستاد.
-کجا خوشکله؟
-خفه شو.
در آسانسور بسته شد و کایا بیشترین فاصله رو ازش گرفت و گوشه ای به دیوار چسبید.
پسر سیگاری در آورد و روشن کرد. کایا نگاهی بهش انداخت .
-ببخشید میشه سیگار نکشی من به سیگار آلرژی دارم.
پسر فقط با لبخند بهش نگاه کرد. کایا در حالی که به سرفه افتاده بود با حرص گفت:
-اینجا علامت ... سیگار ممنوع... هم زدن... فکر ....کنم سواد.... داشته... باشی.
پسر بازم با لبخند بهش نگاه کرد... سیگار نمی کشید فقط سیگارش و روشن گذاشته بود
تا کایا رو عصبی کنه. آسانسور که ایستاد کایا سریع بیرون پرید و به  طرف دستشویی
رفت. رنگش به خاطر سرفه هاش سرخ شده بود . نگاهی به خودش تو آینه انداخت و
شیر آب و باز کرد و چند مشت آب به صورتش زد تا حالش کمی بهتر بشه. کیف و
 ظرف غذاش و برداشت و به طرف اتاقش رفت. پرده های اتاق سونگ جون کشیده بود
و اون نمی تونست هیچی ببینه. با حرص سر جاش نشست و هر چی فحش بلد بود نثار
اون پسر کرد که اول صبحی این همه اعصابش و به هم ریخته بود. با صدای زنگ گوشی
رو میزش نفس عمیقی کشید و جواب داد.
-بله.
-سلام لی کایا شی.
-سلام قربان ... بفرمایید.
-پرونده ی سی ان و برام بیار.
-چشم همین الان.
گوشی و قطع کرد و نگاهی به پرونده ی  سی ان انداخت و برای یه بار دیگه چکش
کرد . پشت اتاق سونگ جون ایستاد و چند ضربه به در زد.
-بفرمایید.
در اتاق رو باز کرد و اروم وارد شد.
-سلام بفرمایید.
همزمان با سلام کردنش پسری که جلوی سونگ جون نشسته بود به عقب برگشت و
 چشمای کایا گرد شد.
-لی کایا شی.
کایا نگاهی به سونگ جون انداخت. سونگ جون با دست به پرونده اشاره کرد.
کایا آروم جلو رفت و پرونده رو دست سونگ جون داد. پسر لبخندی زد و کایا روشو
برگردوند.
-خوب دیگه من میرم هیونگ.
کایا با سرعت به طرفش برگشت. سونگ جون از جا بلند شد و رو به کایا گفت:
-برادر کوچیکم  پارک یونگ جون.
روشو به سمت یونگ جون کرد.
-اینم همکار جدید ما... لی کایا.
یونگ جون لبخندی زد و دستش و به سمت کایا دراز کرد.
-از آشناییتون خوشحالم.
کایا دستاشو مشت کرد و یونگ جون با لبخند نگاش میکرد.
-نمی خوای بهش دست بدی لی کایا شی.
کایا نگاهی به سونگ جون انداخت و دستشو به طرف یونگ جون دراز کرد و باهاش
دست داد و خیلی سریع دستش و بیرون کشید. لبخند یونگ جون عمیق تر شد و به
طرف در رفت.
-راستی بیگ بی (big b) . (منظورش بیگ برادر) .
سونگ جون با لبخند نگاش کرد و منتظر موند تا حرفش و بزنه. یونگ جون جلو اومد و
با لبخند بهش خیره شد. سونگ جون با لبخند سری تکون داد و خم شد و  از کشوی
میزش یه بسته اسکناس  در آورد و به طرفش گرفت. یونگ جون با لبخند پولا رو ازش
گرفت و چشمکی بهش زد. کایا به رفتن یونگ جون نگاه کرد و با اخم به طرف
 سونگ جون برگشت. سونگ جون با تعجب بهش نگاه کرد.
-چیزی شده؟
کایا با حرص گفت:
-نه ... اگه اجازه بدین مرخص میشم.
-باشه برو بابت پرونده ممنون.
کایا سری تکون داد و به طرف اتاقش رفت و خودش و روی صندلی انداخت. نمی دونست چرا از دست سونگ جون عصبانی بود . اون که کار اشتباهی نکرده بود. اگه اون پسره برادر کوچیک تر سونگ جون بود ... چه ربطی بهش داشت که اونجور با اخم بهش نگاه کنه. خودش هم نمی دونست چرا اما از دستش عصبانی بود.
....
نگاهی به ساعت انداخت و و از جا بلند شد. چشمش به ظرف غذا خورد. اخمی کرد و برش داشت و به سمت اتاق سونگ جون رفت و بعد از چند ضربه وارد شد.
سونگ جون: الان آماده میشم بریم.
کایا جلو رفت و ظرف غذا رو روی میز گذاشت.
-اینم نهار امروز.
سونگ جون با تعجب بهش نگاه کرد.
کایا: قرار بود فقط براتون نهار بخرم ... نه اینکه خودمم همراهتون این ور و اون ور بیام... با اجازه من میرم.
اینو گفت و بدون اینکه فرصتی به سونگ جون بده از اتاق بیرون رفت. سونگ جون با تعجب  به در بسته زل زده بود.
-این چش شد یهو تا صبح که خوب بود .
کمی فکر کرد.
-من که باهاش برخورد بدی نداشتم.
...
کایا به طرف آسانسور رفت و دکمه رو فشرد و منتظر شد  . شخصی کنارش قرار گرفت.
-خسته نباشی.
کایا لبخندی زد.
-شما هم خسته نباشین قربان.
جونگ این اخمی کرد.
-کایااا.
کایا لبخند دندون نمایی زد.
-منظورم جونگ این بود.
-این خوبه.
با باز شدن در هر دوشون وارد شدن. درای آسانسور که بسته شد جونگ این رو بهش کرد.
-طرح ها رو تا کجا پیش بردی؟
-هنوز چند تاییش مونده .
-هی نمی خواد نگران اونا باشی هنوز وقت زیادی داریم... تازه میدونم که سرت خیلی شلوغه.
-سعی میکنم زودی آماده شون کنم.
-زیاد به خودت سخت نگیر.
-باشه.
از آسانسور بیرون اومدن و سمت حیاط رفتن.
-امروز میرسونمت.
-نه نمی خواد زحمت بکشین.
-این چه حرفیه میزنی کایا ما با هم دوستیم مگه نه.
-آره دوستیم.
-پس باید اینو بدونی که دوستا همو میرسونن.
-باشه.
-یه دقیقه صبر کن الان میام.
جونگ این سمت پارکینگ رفت و کایا منتظرش ایستاد. با توقف ماشینی سرشو بلند کرد.
سونگ جون: لی کایا شی سوار شین.
-ممنون گفتم که من فقط باید براتون نهار میخریدم .
-منظور من نهار نیست ... میرسونمت.
-گفتم که لازم نیست.
-هر جور راحتی.
اینو گفت و پاشو رو گاز گذاشت. با رفتن سونگ جون ، جونگ این کنار کایا نگه داشت و کایا هم با لبخند سوارشد و این از چشای سونگ جون که یکم جلوتر نگه داشته بود  دور نموند و بی اختیار دستاشو مشت کرد.
-لی کایا منو پس میزنی ... اونوقت با جونگ این میری.
با فشار پاشو روی گاز گذاشت .




طبقه بندی: kahin to hoga،

تاریخ : پنجشنبه 18 اردیبهشت 1393 | 10:00 ب.ظ | نویسنده : **neda** | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.