تبلیغات
The Best Stories About Korean Groups - i waana love-18
سللللللام
میخواستم تا بعد امتحانا داستان نذارم اما نتونستم
گفتم حالا که اماده دارم بزارم دیگه


قسمت هجدهم
 زانو هام و توی بغلم گرفته بودم و به فکر فرو رفته بودم.
کوله پشتیم و برداشتم و چند تا خرت و پرت توش چپوندم...با صدای در اتاق سرم و بالا آوردم و با چهره ی آرام روبه رو شدم.
-اونی...داری میری پیش بابا.
سرم و به نشونه ی مثبت تکون دادم،با لحن بچگونش گفت:
-چون میخوان طناب به گردنش وصل کنن میخوای بری.
اشک توی چشمام جمع شد و دوباره سرم و به نشونهی مثبت تکون دادم..آخه چرا یک بچه ی هفت ساله باید با چنین چیز هایی مواجه بشه.
گفت:اونی منم میام.
سرم و بلند کردم و به صورتش نگاه کردم:
-نه آرام اون جا جای بچه های کوچولو نیست.
-اونی من که بچه نیستم..من بزرگ بزرگ شدم...خودت گفتی بهم...اوپا چونجی هم بهم گفت که من خانوم شدم.
-میترسی آرام.
-آرام از هیچی نمیترسه.
بی دلیل بغض کردم...دستام و باز کردم و آرام به سمتم دوید و محکم خودش و توی بغلم انداخت.
حاضر که شدیم از اتاق بیرون رفتیم...روبه پسرا کردم:
-ما داریم میریم.
نیل از روی کاناپه بلند شد و به سمتم اومد:
-واستا تا منم حاضر شم باهاتون بیام.
خواست به سمت اتاق بره که دستش و گرفتم...بهم که نگاه کرد سرم و به نشونه ی منفی تکون دادم:
-نه..خواهش میکنم...دلم میخواد تنها باشم.
چند لحظه خیره به چشمام نگاه کرد و بعد گفت:
-پس یک لحظه صبر کن.
به سمت کاناپه رفت و با کیف پولش برگشت...کارت اعتباریش و در آورد و به سمتم گرفت:
-پس این و بگیر....لازمتون میشه...شب توی هتل بمونین.
-اما...
-ولی و اما و اگرم نداره.
در جواب لبخند قشنگی که روی صورتش نقش بسته بود لبخندی سرشار از تشکر بهش تحویل دادم و کارت و ازش گرفتم و توی کیفم گذاشتم:
-ما رفتیم..
صدای پسرا بلند شد: مواظب خودتون باشید.
-شما هم مراقب خونه باشید.
لبخندی زدم و بعد از خونه خارج شدیم.
یک تاکسی برای ترمینال گرفتیم و از اون جا سوار اتوبوس دایجون شدیم....سرم و به شیشه تکیه دادم و به جاده خیره شدم.
نگاهم افتاد به آرام که خوابش برده بود...لبخندی زدم و بوسه ای به موهای نرمش زدم...توی همین لحظه یکی بهم اس داد.
گوشی رو برداشتم و با دیدن اسم"لب گنده"لبخندی روی لب هام نشست و اسش و خوندم.
-((راه افتادین؟))
-((آره))
-((یادت نره ها...مواظب خودت و آرام باش))
-مواظبم..نمیخواد نگران باشی)).
-((آفرین دخمل گل))
هنذفریم و در آوردم و تا خود دایجون شعر گوش دادم.
اولین کاری که بعد از رسیدن انجام دادیم این بود که رفتیم هتل و یک اتاق گرفتیم...خداییش اگه نیل کارتش و بهم نمیداد چیکار باید میکردم؟.
دم زندان ایستادم و به ساختمونش نگاهی انداختم..قلبم توی سینم آروم و قرار نمیگرفت...نمیدونستم بعد این چند ماه چطوری باید باهاش روبه رو بشم...دست آرام و محکم فشردم و باهم وارد شدیم.
روی صندلی نشستیم و منتظر موندیم...اونقدر منتظر موندیم تا بالاخره در باز شد و اون مرد به اصطلاح بابام وارد اتاق شد...چشماش با دیدنمون گرد شد...مطمئنم اصلا انتظار نداشته که مارو اینجا ببینه.
با قدم های آهسته اومد و روی صندلی روبه روییمون...پشت شیشه نشست....سرم و که پایین انداخته بودم بالا آوردم و آروم سلام کردم و بعد از من آرام...توی صداش ترس موج میزد...اون بچه هنوز نمیدونست که اون مرد نمیتونه از پشت این شیشه آسیبی بهش برسونه...حقم داشت...کارایی که اون با آرام کرده بود غیر قابل بخشش بودن.
هنوز دو دقیقه نگذشته بود که صدای آرام که با یک بغض مخلوط شده بود در اومد:
-اونی من میخوام برم.
سرم و تکون دادم و اون و به سمت در بردم و در زدم...افسر در و که باز کرد گفتم:
-این بچه میترسه...میشه خارج از این جا منتظر بمونه.
افسر سرش و تکون داد و دست آرام و گرفت و در و دوباره بست.
دوباره به سمت صندلی رفتم و روش نشستم و بعد پوزخندی زدم:
-میبینی؟؟؟دخترته...ازت میترسه...فکر میکنه هیولایی و ممکنه بخوریش...گرچه اشتباهم فکر نمیکنه.
سرش و پایین انداخته بود و چیزی نمیگفت.
گفتم: چیه...چیزی نداری بگی؟؟بایدم نداشته باشی...چون حرفام راسته...خودتم میدونی راسته وگرنه اینقدر ساکت نبودی...خودتم میدونی که هیولایی....برای دخترات مثل کابوس میمونی...یک کابوسی که هیچ وقت رهاشون نمیکنه...با فکر کردن به تو  از ترس عرق سرد روی پیشونیشون میشینه...آخه چرا یک بابا باید چنین چیزی باشه برای بچه هاش...هه...بابا...به خدا کسایی مثل تو این کلمه ی مقدس و لکه دار میکردن...اصلا تو واسه ما بابایی کردی؟؟
همیشه تنها کاری که میکردی کتک بود و کتک و کتک...جلوی دخترت زن های دیگه رو میاوردی توی خونه و دختر کوچیکت و مجبور میکردی حمالیتون و بکنه...زن های دیگه رو میاوردی اونم بعد از وقتی که مامانم و اونطوری فراری دادی.
اشکام روی گونه هام جاری شد:
-اخه به تو هم میشه گفت پدرررر؟؟؟؟خندم میگیره از شنیدن این کلمه.
بعد از اینکه فرار کردم از خونه همیشه نگران این بودم که چه بلاهایی ممکنه سر آرام بیاری...حتی وقتی آرام و پیدا کردم تنم میلرزید از فکر کردن به اینکه ممکنه یکروزی پیدامون کنی...میدونی چه حسیه؟؟
ازت متنفرم....ازت خیلی خیلی متنفرم...به خدا حاضر بودم سگ رو ببینم اما تو رو نه...از اونم برام پایین تر بودی.
به صورتش نگاه کردم و قطره اشکی که روی گونش نشسته بود . دوباره پوزخند زدم:
-اشک میریزی؟؟؟فکر کردی اشک ریختنت الان فایده داره.
صدای ضعیفی ازش در اومد: متاسفم بورا.
-هه معذرت میخوای؟؟؟فکر کردی بعد از اون همه بلایی که سرم آوردی میبخشمت...حتی اگه به پامم بیافتی نمیبخشمت...اگه اون دنیایی وجود داشته باشه تمام حقم و ازت میگیرم...ازت نمیگذرم...نمیگذرم ازت...از کسی که این نوزده سال زندگیم و تبدیل کرد به جهنم نمیگذرم.
هرروز مرگت و دعا میکردم...الان خوشحالم...خوشحالم که میخوای بمیری و راحتم کنی...از مردنت خوشحالم...به جای عذاداری جشن میگرم برای مردنت...به جای لباس مشکی باید لباس قرمز تنم کنم...انگار دارم دوباره به دنیا میام...نمیدونی که چه حسه خوبی داره...انگار دارم روی آسمونا پرواز میکنم...وقتی  فهمیدم میخوان دارت بزنن اینقدر خوشحال شدم که غش کردم...از شدت خوشحالی بود که غش کردم هاااا.
سکوت کردم و به چهرش چشم دوختم:
-تنها کاری که توی تمام عمرم واسم کردی این بود که آرام و بهم دادی...ازت ممنونم که بهم دادیش...حتی اگه اون مثل من یک بچه ی حرومزادس بازم ازت ممنونم که بهم دادیش چون بدون وجود اون من زنده نمیموندم.
صدای افسر و از پشت سرم شنیدم: وقت ملاقات تمومه.
روم و بهش کردم و با چشمایی که گرد کرده بودم بهش نگاه کردم:
-فردا میام...منتظرم بمون...میام و از دیدن اون صحنه لذت میبرم.
زهر چشمی بهش ریختم و بعد از اتاق خارج شدم...آرام به محض دیدنم به سمتم دوید و خودش و توی بغلم پرت کرد...دستام و روی کمرش حلقه کردم و شونش و بوسیدم:
-دیگه همه چیز تموم شد آجی کوچولو...دیگه نمیخواد از چیزی بترسی.
به هتل که رسیدیم هوا تاریک شده بود...نگاهی به آرام که مثل یک فرشته کوچولو خوابیده بود انداختم و به سمت تراس رفتم.
به آسمونی که پر بود از ستاره نگاهی انداختم و نفسم چند ثانیه توی سینم حبس کردم...هوای دایجون از سئول گرمتر بود....سئول دم به دقیقه برف میبارید اما این جا صاف تر بود.
چشمام و باز کردم و به شهر روبه روم خیره شدم..اینجا جایی بود که توش بزرگ شده بودم...گرچه تلخ بود اما دوسش داشتم و تمامش و مثل کف دستم میشناختم...لبخندی زدم وارد اتاق شدم و کنار آرام دراز کشیدم و دستم و دور بدن کوچولوش حلقه کردم و چشمام و روی هم گذاشتم...باید برای فردا سرحال میبودم.
افراد زیادی برای تماشای اعدامش جمع شده بودن...طی تمام مدت اعدام آرام محکم دستم و گرفته بود و یک لحظه هم ولش نمیکرد.
مراسم اعدام خیلی سریع انجام شد...بعد از ظهر به خاک سپرده میشد....لباس قرمز رنگی رو که همراهم داشتم تنم کردم و همراه آرام به قبرستون رفتیم...حتی با اینکه مرده بود میخواستم بهش بفهمونم که چقدر ازش متنفرم...توی مراسم خاکسپاری فقط ما بودیم و چند نفر دیگه...دو تا زن و سه تا مرد که هیچکدومشون و نمیشناختم.
هیچکدومشون گریه نمیکردن..اصلا ارزش گریه کردن نداشت.
چشمم افتاد به یکی از اون زن ها که پالتوی سفید رنگی تنش کرده بود و با اخم به قبر چشم دوخته بود...چهرش خیلی برام آشنا میزد اما هر چقدر فکر کردم نفهمیدم که قبلا کجا دیدمش.
وقتی خاک رو روی تابوتش میریختم احساس میکردم که دارم پرواز میکنم...پرده ای از اشک جلوی دیدم و تار کرده بود اما میدونستم که این اشک اشک خوشحالیه...با لباس های قرمز رنگی که تنم کرده بودم مطمئنا اطرافیانم هم چیزی غیر از این فکر نمیکردن.
همون زنی که چهرش برام آشنا بود بهم نگاهی انداخت و گفت
-از آشناهاشی؟.
سرم تکون دادم: بله...مثلا بابام بود.
صدای آرام من و متوجه خودش کرد: اونی پس کی میریم.
روم و بهش کردم: همین الان میریم آجی.
نگاه گذرایی به اون زن که توی خودش رفته بود انداختم  و بعد دست آرام و گرفتم و به سمت خروجی قبرستون به راه افتادم.
دم غروب بود که سوار اتوبوس سئول شدیم...گوشیم و داده بودم به آرام و داشت  angry birds بازی میکرد.
سرم و به شیشه تکیه دادم و بدونه اینکه بفهمم کی، خوابم برد.
زنگ و که زدم نیل در و واسم باز کرد...لبخندی بهش زدم  و وارد خونه شدم...آرام رو که طبق معمول توی بغلم خوابش برده بود و به اتاق بردم و روی تخت دراز کردم و بعد از بوسیدنش و عوض کردن لباسهام از اتاق خارج شدم و به سمت آشپزخونه رفتم و برای خودم یک لیوان آب ریختم.
با صدایی که از پشت سرم شنیدم به پشتم نگاه کردم والجو رو دیدم...لبخندی بهم زد و منم بهش لبخندی زدم.
از آشپزخونه بیرون اومدم و نگاهی به سرتاسر خونه که مثل شهر شام بود انداختم و گفتم:
-یااااا من دو روز نبودم باید وضع خونه این باشهههه؟؟؟.
چانگجو و ریکی و چونجی باهم گفتم:
-اووووووففف باز این شروع کرد.
روم و بهشون کردم: چیه گروه ارکست راه انداختین؟؟.
ریکی:خواهش میکنم بورا الان نهه...اصلا حوصله ندارم.
-آخه مگه گوسفندین؟؟؟یه نگاه به این خونه بنداز شبیه آغل شده.
به لباس ها و پاکت های خالی پیتزا و اپن پر از ظرف کثیف اشاره کردم.
کپ از جاش بلند شد: من که رفتم بخوابم.
بقیه ی پسرا هم خیلی سریع بلند شدن و به سمت اتاقاشون دویدن.
با دهن باز به در های بسته ی روبه روم خیره شدم...تنها کسی که هنوز رو به روم ایستاده بود نیل بود.
نفس عمیقی کشیدم: تو چرا هنوز واستادی اینجا.
-خوب معلومه میخوام کمکت کنم.
-تو واقعا فکر کردی من الان میگرم و اینا رو تمیز میکنم.
-حتی اگه من کمکت بکنم هم نمیکنی؟.
-نچ...باید خودشون تمیز کنن تا یاد بگیرن...تو هم بهتره بری بخوابی.
خواستم به سمت اتاقم برم که دستم گرفت و محکم من و به سمت خودش کشید و باعث شد توی بغلش بیافتم...با چشمای گرد شده گفتم:
-یااا...چیکار میکنی.
آروم زمزمه کرد: گرچه دو روز بود...اما دلم واست تنگ شده بود.
ساکت شدم..نمیدونستم چی باید بگم...حلقه ی دستهاش و دور کمرم محکم تر کرد و این کارش فقط باعث داغ تر شدن بدن من شد.
تمام شب به کاری که نیل کرد فکر میکردم و هر بار قند تو دلم اب میشد...اولین باری بود که این طوری بغلم کرده بود...خیلی خوش حال بودم...توی جام غلطی زدم و اون صحنه دوباره جلوی چشمهام زنده شد...اونقدر آغوشش گرم بود که هنوز هم حس میکنم دارم توی حرارتش میسوزم...قلبم هنوز هم داره میتپه...خیلی دوسش دارم.
گوشیم و برداشتم و به صورتش که عکس تصویر زمینم بود خیره شدم و بوسه ای به شیشه ی گوشیم زدم و نخودی خندیدم...چقدر توی این لحظه احساس خوشبختی میکردم.
چند روزی از اون اتفاق میگذشت... به شدت برف میبارید...کافشن بادگیر گرم با چکمه های یخ شکنم و پام کردم و از خونه خارج شدم.
دونه های سفید برف با سرعت روی سرم میریختن و حس خوبی رو برام به وجود میاوردن.
وارد مدرسه شدم و به کلاس رفتم... تازه فهمیدم که اونروز جلسه ی دیدار با اولیاست...نمیدونستم چیکار باید بکنم...فقط امیدوار بودم که به خاطر برف جلسه کنسل بشه...اما چه فرقی میکرد من که در هرصورت کسی رو نداشتم.
اولیای دانش آموزا کم کم داشتن میومدن...روی نیکمت کنار راهرو نشستم و روش چهار زانو زدم .
گوشیم و در آوردم و الکی باهاش ور رفتم...به خودم که اومدم دیدم که دارم به نیل زنگ میزنم...اومدم قطع کنم که صداش توی گوشهام پیچید...دیگه راه فرار وجود نداشت.
گفت:سلام بورا کار داشتی؟.
-نه دستم اشتباهی روی اسمت خورد.
مکثی کرد: چرا صدات ناراحته؟.
اهی کشیدم: امروز جلسه ی دیدار با اولیاست.
-دیدار با اولیا.
-اوهوم.
-میخوای من بیام؟؟.
-چححح..مگه تو میتونی بیای...این جا همه تورو میشناسن بعدشم میخوای بگی چیکارمی؟؟بابامی؟.
-راست میگی...اما شماره ی کلاست چنده؟.
-305...چطور مگه.
-هیچی...جلسه ساعت چند شروع میشه؟.
-میخوای چیکار.
-میخوام مامانم و بگم بیاد.
-نه بابا این چه کاریه که میخوای انجام بدی...در هر صورت من و اینجا به عنوان یک بچه یتیم ثبت نام کردن.
-خوب مامانم میتونه بگه خالته....یا یک آشناییی...حداقل بدونن بیکس و کار نیستی.
-نه ممنونم...همینطوری خوبه.
-نچ...واسه من خوب نیست...مامانم و میگم بیاد.
اومدم چیزی بگم که قطع کرد....آن دنیل بود دیگه کاریش نمیشه کرد.
لبخندی زدم...خیلی مامانش و دوست داشتم چون زن خیلی خوبی بود...با اینکه توی خونشون کار میکردم اما وقتی مثلا با دیوید دوست بودم خیلی باهام مهربون بود .
سرم و بلند کردم و به ساعت نگاه کردم...هنوز نیم ساعت تا شروع جلسه مونده بود.
چشمم افتاد به پارک یومی ،همکلاسی که روبه روی زنی که مسلما مامانش بود و واستاده بود...دختر خیلی خوشکلی بود.
ناخود آگاه نگاهم روی صورت مامانش لغزید...چقدر چهرش برام آشنا بود...به مخم فشار آوردم و بالاخره یادم اودم.
اون همون زنی بود که توی قبرستون پالتوی سفید تنش کرده بود.
توی صورتش زوم کردم و مطمئن شدم که همون زنه...اما توی قبرستون و سر قبر اون مردی که بابای من بود چیکار میکرد؟؟
همون طور داشتم نگاش میکردم که یکهو سرش و به سمتم برگردوند و نگاش توی نگام گره خورد...چشماش با دیدن من گرد شد.
طرز نگاهش برام خیلی عجیب بود...تمام رفتاراش برام عجیب بود.
اصلا نمیتونستم هضم کنم که چرا توی قبرستون بود یا اینکه چرا اینطوری نگام میکنه.
نگاهم و ازش گرفتم و از روی نیمکت بلند شدم و  بی توجه به چشمهاش که دنبالم میکرد ازش دور شدم.

عکس نیل و مامانش:








طبقه بندی: i wanna love،

تاریخ : جمعه 19 اردیبهشت 1393 | 11:04 ق.ظ | نویسنده : bada ... | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.