تبلیغات
The Best Stories About Korean Groups - i waana love-19
سلام دوستان
اینم از این قسمت
بپرین ادامه که آخرش خیلی هیجانیه
خودم حرصم دراومد


قسمت نوزدهم
رفتم جلوی در ایستادم تا منتظر مامان نیل بمونم.
در که باز میشد بادی میوزید که کل هیکلم و میلرزوند...نمیدونم چقدر منتظر شدم که با دیدن مامان نیل که از دور پیداش میشد لبخندی زدم و به سمتش دویدم.
وقتی بهش رسیدم تعظیمی کردم و سلام کردم...با لبخند قشنگی جواب سلامم و داد،کلی ازش تشکر کردم که به جلسم اومد و اونم گفت که چه فرقی میکنه من مثل دخترش میمونم.
خیلی ذوق کردم..."مثل دخترش میمونم"...
با هم وارد ساختمون مدرسه شدیم و اون به سمت سالن اجتماعات که محل برگذاری جلسه بود رفت...با نگاهم و لبخندی که تمام صورتم و پوشونده بود بدرقش کردم و دوباره روی نیمکت نشستم.
دوباره چشمم افتاد به پارک یومی که روی نیمکت روبه رویی من نشسته بود و داشت اس بازی میکرد...یادم افتاد به مامانش و طوری که من و نگاه میکرد...حتما به خاطر اینکه قبلا من و اونجا دیده بود و حالا دوباره اینجا دیده بودتم شکه شده بود...حتما همین بود.
خیلی کار بدی کردم که وانمود کردم نمیشناسمش،حتما با خودش فکر کرد که چه بی ادبم اما اهمیت نداره من که بیشتر از پنج دقیقه اون و ندیدم...خیلی عادیه که یادم نیادش.
نمیدونم چقدر گذشت که جلسه بالاخره تموم شد...با دو به سمت مامان نیل رفتم و جلوش ایستادم و گفتم:
-اومونی...جلسه تموم شد؟
-آره دخترم تموم شد.
-ازتون خیلی ممنونم که اومدین...اگه شما نبودین..
-نمیخواد بهش فکر کنی ...قبلا که گفتم مثل دخترم میمونی....انجام چنین کاری واسه ی دختری که پسرم دوسش داره که چیزی نیست...اگه پسرم دوست داره منم دوست دارم.
با شنیدن جملش سرجام استپ شدم...منظورش از اون حرف چی بود؟؟؟دختری که پسرش دوسش داره؟؟؟یعنی!!!!!!!!
مامان نیل  رفت اما من همونطور زیر برف ایستادم به زمین سفید رنگ زل زدم...با احساس سرمایی که تا مغز استخون هام نفوذ کرد به خودم اومدم و سمت ساختمون دویدم اما همچنان توی شک بودم.
به محض اینکه به خونه رسیدم دوتا قرص سرما خوردگی خوردم تا سرما نخورم...به اتاق رفتم و روی تخت دراز کشیدم و به سقف خیره شدم...صدای مامان نیل توی گوش هام پیچید:
-((دختری که پسرم دوسش داره...پسرم دوسش داره...دوسش داره))
غلطی زدم...اصلا نمیتونستم این جمله رو هضم کنم...چنین چیزی غیر ممکن بود.
همینطور داشتم بهش فکر میکردم که یکهو فکری به ذهنم رسید...یعنی نیل دوسم دارهههههه؟؟؟؟ممکنه منظورش از پسرش نیل باشه .
با فکر کردن به این موضوع لبخندی روی لبهام نقش بست و با جیغ بلندی که کشیدم عروسکم و محکم توی بغلم فشردم و با صدایی کنترل شده گفتم:
-اون دوسم داره...خدایا اون دوسم داره...هورااااااااا...نیل دوسم داره.
بدجوری خوشحال بودم...سر میز شام به جای اینکه غذام و بخورم دستم و زدم زیر چونم و خیره شدم به نیل.
اینقدر نگاش کردم که با تردید سرش و بالا آورد و گفت :
-ببینم بورا...چیز میزی به صورتم چسبیده؟؟
با لبخند سرم و به نشونه ی منفی تکون دادم و خودم و به خوردن مشغول کردم اما انگار قند تو دلم آب میکردن....مگه میشد نگاه لا مذهبم و ازش بگیرم؟؟خیلی رفتارم ضایع بازی بود...اونقدر نگاش کردم که آخر سر با عصبانیت سرش و بالا آورد:
-یا بورا مگه خوشکل ندیدی؟؟؟نگات خیلی سنگینه.
-میانه اوپا.
-اگه واقعا متاسفی لطفا اینقدر با نگات من و نخور.
اصلا از حرفاش ناراحت نبودم...اونقدر خوشحال بودم که این حرفها برام اهمیتی نداشتن...وقتی میدونستم که اونم مثل من دوسم داره دیگه این جیغ های الکی چه اهمیتی داشتن.
اما چطوری باید بهش بفهمونم که منم دوسش دارم...اون فکر میکنه که من فقط به عنوان یک طرفدار دوسش دارم اما نمیدونه که ....نمیدونه که تمام قلبم مال اونه...نمیدونه تنها چیزی که من میخوام عشق اونه.
شاید باید خیلی راحت و رک بهش میگفتم که اوپا دوست دارم اما جرعتش و نداشتم...یعنی منظور مامانش نیل بود؟؟؟
آره دیگه دیوید که خودش هیجین و داره و بوسونگم که از من کوچیکتره.
شاید باید صبر میکردم تا خودش بهم بگه اما...اما اگه هیچوقت نمیگفت چی؟؟
چندیدن هفته با همین افکارم گذشت اما چیزی بهش نگفتم.
خیلی از دست خودم عصبانی بودم اما بازهم نمیتونستم که برم و راحت حرفم و بهش بزنم...رفتارم خیلی ضایع بود اما نمیدونم که چرا اون نمیفهمید.
بحث هامونم همچنان سر جای خودش باقی بود.
از اونروز به بعد چند دفعه دیگه هم مامان پارک یومی رو دیده بودم و باز هم همون نگاه هایی که یک چیز خیلی عجیب توش موج میزد و من اصلا معنی اون چیز عجیب و نمیفهمیدم.
داشتم توی راهروی مدرسه قدم میزم که یکهو یکی عین جن جلوم ظاهر شد،سرم و بالا کردم و با چهره ی خندون پارک یومی روبه رو شدم.
در جواب لبخند قشنگش لبخندی زدم و گفتم:
-کاری داشتی؟
سرش و به نشونه ی مثبت تکون داد:
-اوهوم...مامانم امروز تورو برای شام دعوت کرده خونمون...فکر کنم خیلی ازت خوشش اومده باشه....امیدوارم که بیای...ساعت 7.
تکه کاغذی رو توی دستم گذاشت و ازم دور شد و من و توی دنیایی از سوال تنها گذاشت.
توی اتاقم نشسته بودم و توی فکر این بودم که آیا برم یا نرم...به تکه کاغذ مچاله شده ی کف دستم که یک آدرس توش نوشته شده بود نگاهی انداختم و بالاخره تصمیم نهایی رو گرفتم.
من میرفتم...باید میرفتم و از کارهای اون خانوم سر در میاوردم...اینکه چرا توی قبرستون بود و یا اینکه چرا همیشه اونشکلی به من نگاه میکنه...حتما باید میفهمیدم.
از روی زمین بلند شدم و به سمت کمد رفتم و درش و باز کردم،داشتم دنبال لباس میگشتم که چشمم افتاد به آرام که کنار در کمد ایستاد و گفت:
-اونی داری جایی میری؟.
-آره آجی جون دارم میرم بییرون.
-من نمیتونم بیام.
نمیدونم چرا اما فکر کردم آرام نباشه بهتره برای همین لبخندی زدم و دستی به سرش کشیدم:
-ببخشید آجی خودم فکر نکنم بتونی بیای.
-زود بیای ها من شب میترسم.
-زود میام اجی...اگه یکوقت دیر اودم و خوابت اومد خواستی بخوابی برو پیش اوپاها بخواب...باشه دخی؟.
-باشه اونی جون.
بوسه ای روی پیشونیش نشوندم و پیراهنی رو که انتخاب کرده بودم(مال تو پوستر) و تنم کردم و پالتوی سفید رنگی رو روش پوشیدم.
کلاه ملوانی صورتی رنگ هم سرم گذاشتم و از خونه بیرون زدم.
سوار تاکسی که شدم برگه ی آدرس و که خودم بازنویسیش کرده بودم به دست راننده دادم و سرم و به شیشه تکیه دادم و به خیابون چشم دوختم.
درختای تزئین شده با لامپ های کوچیک رنگی که با سرعت از جلوی چشمام عبور میکردن و مردمی که پی زندگیشون بودن.
نفس عمیقی کشیدم و سرم و به شیشه تکیه دادم.
به خونه ای که رو بهم بود نگاهی انداختم و به شماره ی پلاک خونه...مثل اینکه درست اومده بودم.
خونه ی نسبتا بزرگی بود...جلو رفتم و با تردید زنگ و فشردم و صدای یومی توی گوشهام پیچید.
-کیه.
-منم...بورا.
-ئه خوش اومدی...بیا تو.
صدای باز شدن در و شنیدم...قدمی جلو گذاشتم و در آهنی بزرگ رو به سمت داخل هل دادم و وارد خونه شدم.
توی همون لحظه در باز شد و یومی پرید بیرون ... به سمتم دوید و دستش و دور بازوم حلقه کرد و من و با خودش به سمت داخل کشوند.
داخل خونه که شدیم چشمم افتاد به اون خانوم و مرد و پسری که مطمئنا پدر و برادرش بودن .
تعظیمی کردم و با صدایی که حس میکردم از ته چاه در اومد گفتم:
-انیونگ ها سه یود.
لبخندی روی لب های اون خانوم نشست و به سمتم اومد و دستاش و توی دستام گرفت:
-خوش اومدی عزیزم...بیا تو.
پالتوم و در آوردم و یومی ازم گرفتش...به آشپزخونه رفتیم تا شام بخوریم..زیر چشمی هر چهار تاشون و از زیر نظر گذروندم...خانواده ی خیلی صمیمی و مهربونی بودن اما نمیدونم دلیل مهربونیشون با من چی بود؟؟؟اصلا دلیل دعوت کردن من به خونشون چی بود؟
بعد از شام یومی من و به اتاق خودش برد...گرچه دوست داشتم پیش آجوما بمونم و ازش بپرسم چرا اما اگه دعوتش و رد میکردم ممکن بود که خیلی ضایع بازی بشه.
من و روی تخت نشوند و خودش بیرون رفت تا بستنی بیاره...شروع کردم به کاوش توی اتاقش با چشمام...چشمم افتاد به قاب عکس دونفری که یومی با دادشش سونگ یول گرفته بود...خیلی دوست داشتم که منم یک داداش داشته باشم اما هیچ وقت این اتفاق نیافتاد...اما مهم نیست چون الان آرام به اندازه ی یه دنیا برای من ارزش داره.
کنار اون قاب ...قاب عکس بزرگتری گذاشته شده بود که عکس خانوادگیشون بود...توی چهره ی آجوما زوم کردم.
حالا که فکر میکنم چقدر چهرش برام آشنا بود اما اصلا یادم نمیومد قبلا کجا دیدمش...قبل از اون بار توی قبرستون دیده بودمش عایا؟.
توی افکارم غرق بودم که در باز شد و یومی با دوتا ظرف بستنی توت فرنگی برگشت و کنارم نشست...یکی از ظرف هارو برداشت و به سمتم گرفت و منم با لبخند ازش قبول کردم.
یک قاشق توی دهنم گذاشتم...هومم خیلی طعم خوبی داشت.
با چشمایی که از کنجکاوی گرد کرده بود گفت:
-خوشت اومد؟
سرم و تکون دادم: آره خیلی خوشمزشت.
لبخندی روی لبهاش نشست: هنوز خیلی هست هر چقدر خواستی بگو برات بیارم دونگ سنگ.
با چشمای گرد شده نگاش کردم و گفتم :دونگ سنگ؟؟!!.
-دوست نداری دونگ سنگ صدات کنم؟؟
سرم و تکون دادم: نه این طوری نیست که بدم بیاد...تا حالا کسی من و به این اسم صدا نزده بود...شنیدنش از زبون تو برام عجیب بود...کلمه ی غریبیه واسم.
-هه خوب منم اولین باره که دارم به کسی میگم دونگ سنگ چون سونگ یول اوپا از من بزرگتره و نمیتونم بهش بگم دونگ سنگ...تازه از شانس من همه ی دوستام حداقل دو روز و ازم بزرگترن و واسه همین مجبورم بهشون بگم اونی.
لبخندی زدم: میتونی من و دونگ سنگ صدا کنی.
-چینچا؟.
-اوهوم.
محکم پرید بغلم و لپم و خیلی صدادار ماچ کرد:
-کومااو دونگ سنگیییییییییییییییییی.
از بغلم دورش کردم :قابلی نداشت اونیییییی.
خیلی آشکار ذوق کرد : وای خدا تاحالا کسی من و اونی صدا نزده بود...خیلی کیف داره.
قیافش یکهو تغییر کرد : راستی...تو کجا زندگی میکنی؟.
-توی محله ی کانگ نام.
-وااااااااااااو کانگ نام یکی از مناطق مرفه نشین سئوله...خونت خیلی بزرگه؟
-نه اونقدرا بزرگ ، من توی یک آپارتمان زنگی میکنم...200 متر بیشتر نیست.
-اوووووووه خوبه دیگه دویست متر...راستی تنها زندگی میکنی؟.
-نه....یک خواهر هفت ساله هم دارم...اسمش آرامه.
قیافش به وضوح توی هم رفت: خواهر هفت ساله.
سرش و بالا آورد و بهم نگاه کرد :
-پس چرا نیاوردی...تنها گذاشتیش تو خونه؟
-نه تنها نیست...
-کسی بود که ازش مراقبت کنه؟
سرم و تکون دادم،پرسید؟
-کی...با شما زندگی میکنه؟.
-آره ب اما زندگی میکنه....اما...متاسفم نمیتونم بهت بگم با چه کسایی زندگی میکنم...این یک رازه .
-رازه؟؟؟یعنی خونت هم نمیتونم بیام؟.
-سرم و دوباره تکون دادم: از خونم نمیرونمت اما اونا ازم خواستن که چنین اتفاقی نیافته.
-و تو هم به حرفشون گوش میدی؟؟؟مگه خونه ماله اوناست؟
-نه خونه مال اونا نیست مال منم هست اما من اونا از همه کس بیشتر دوست دارم و نظرشون خیلی برام ارزشمنده و بهش احترام میذارم.
-یعنی هیچوقت نمیتونم خونت و ببینم.
-شاید یک زمانی تونستی ببینی.
چشمم نا خودآگاه به ساعت افتاد...ساعت نه و نیم بود.
از روی تخت بلند شدم:
-من بهتره برم...داره دیر میشه.
دستم و توی دستش گرفت: هنوز یک ساعت و نیمه که اومدی دونگ سنگ...خیلی زوده که بری.
-اما آرام...
-گفتی که اونا ازش مراقبت میکنن.
-آره اما خیلی دیر میشه.
-اشکالی نداره سونگ یول اوپا میرسونتت.
اونقدر اصرار کرد تا بالاخره قبول کردم که بمونم...دوباره باهم به پذیرایی و پیش بقیه برگشتیم.
تقریبا ساعت یازده بود که بالاخره اجازه دادن که برم.
از همشون خداحافظی کردم و سونگ یول باهام بیرون اومد تا برسونتم...جلو نشستم و اونم نشست و راه افتاد...هنوز راه زیادی رو نرفته بود که به سمتم برگشت:
-میشه لطفا ادرست و بگی؟.
سرم و تکون دادم:
-کانگ نام ....چهار راه اصلی رو بپیچ سمت چپ ....نبش خیابون هفتم ساختمون ته یانگ.
با سرش تایید کرد و پاش و محکم تر روی گاز فشرد...از سکوت خسته شدم برای همین گفتم:
-میشه لطفا ضبط و روشن کنید؟.
-باهام راحت صحبت کن...میتونی بهم بگی اوپا  نمیخواد اینقدر رسمی حرف بزنی.
آروم زمزمه کردم: سونگ یول....اوپا.
لبخندی روی لب هاش نشست:حالا شد.
دستش و به سمت ضبط برد و روشنش کرد و آهنگ آروم انگلیسی که بیشتر مثل لالایی میموند ازش پخش شد.
چشمام بدون اینکه بخوام سنگین شدن و دیگه چیزی نفهمیدم.
با صدای سونگ یول بود که از خواب بیدار شدم:
-بورا...کیم بورا بلند شو رسیدیم.
خمیازه ای کشیدم و چشمام و باز کردم و از پنجره به آپارتمان روبه روم نگاه کردم و بعد روم و به سمت سونگ یول اوپا برگردوندم:
-ممنونم ازت...من برم.
لبخندی زد: باشه برو...خدافظ.
-خدافظ.
از ماشین پیاده شدم و براش دست تکون دادم و وقتی که رفت وارد ساختمون شدم و به سمت آسانسور رفتم.
در  خونه رو باز کردم و هنوز قدم داخل نذاشتم که نیل عین اجل معلق جلو روم ظاهر شد...دستم و روی قلبم گذاشتم و بهش سلام کردم.
جواب سلامم و نداد و فقط با اخمی غلیظ پرسید :
-کجا بودی تاحالا.
-گفتم که میرم خونه ی دوستم.
-اما تا جایی که من میدونستم دوستت پسر نبود.
-پسر؟
-اونی که رسوندت.
--آهاااااان...سونگ یول اوپا رو میگی.
-همون سونگ یول اوپااااااااااا.
-واستا ببینم تو از کجا فهمیدی؟.
-از بی بی سی دیدم...خوب حالا جوابم و بده.
-اولنش اصلا کار خوبی نکردی که فوضولی کردی...دومنش هم دوستم دختر بود...سونگ یول داداش دوستمه که رسوند من و.
-مگه خدا تاکسی رو ازت گرفته؟.
-اون موقع شب فکر میکنی میذاشتن با تاکسی بیام؟.
-مگه من مرده بودم خوب زنگ میزدی من بیام دنبالت.
-ببینم مگه تو اصلا گواهینامکه داری؟؟؟چرا مین سو اوپا رو اذیت کنم.
-اذیت نمیشد... بهتر از این بود که با اون پسره بیای.
-اصلا دلم خواست با اون پسره بیام از این به بعدم بیشتر میرم خونشون و همیشه هم از سونگ یول میخوام من و برسونه حالا راضی شدی؟
-تو بی جا میکنی.
-اصلا به تو چه مربوط...فکر کردی چون با من زندگی میکنی صاحابمی؟؟بهتره از همین الان بدونی که این طور نیست و من هرکاری دلم بخواد انجام میدم....با هر پسری که بخوام هم راه میرم...حتی اگه بخوام برم توی بار کار کنم هم تو....
صدای سیلی که روی صورتم نواخته شد باعث شد که حرفم نصفه بمونه....اشک توی چشمام جمع شد و با دهان باز بهش نگاه کردم...قیافش شکه بود از کاری که انجام داده...اومد حرفی بزنه که با دودستم محکم هلش دادم و به سمت اتاقم دویدم

عکس پارک یومی






طبقه بندی: i wanna love،

تاریخ : پنجشنبه 25 اردیبهشت 1393 | 11:10 ق.ظ | نویسنده : bada ... | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.