تبلیغات
The Best Stories About Korean Groups - Lovely Dream P-8
سلاااااااااااااااام
بفرمایید ادامه چیزی نمیگم...فقط
بیچاره داداشیم
هییییییییییییی....
p1 LD
قسمت هفتم
کیو جونگ به آرومی از جا بلند شد ... وارد سالن پذیرایی شد و جسم شبح گونه کسی رو دید که روی کاناپه نشسته بود و سرشو بین دستهاش گرفته بود ... کیو جونگ آروم جلو رفت و به کاناپه نزدیک شد... اوه خدای من این کیه.. واقعا داره گریه می کنه... با شنیدن صدای آروم و غمگین شبح گوشهاش تیز شد...
-  خدایا... حالا چیکار کنم.. وای ..همه چیز از دست رفت.. همه چی....خدای من.. پدر.. پدر...منو نمی بخشه... آه نه... هیچ وقت منو نمی بخشه....
کیو جونگ با تشخیص صدای شبح خشکش زد... اوه این ممکن نیست... آخه... چطور ممکنه... جونگ مین! گریه می کنه؟؟!!!!... با نگرانی اسمشو زیر لب صدا کرد... اما انگار جونگ مین متوجه هیچ کس و هیچ چیز نبود...کیو جونگ جلوتر رفت و دستش رو روی شونه اش گذاشت... جونگ مین سریع سرش رو بالا گرفت... کیو که حالا چشم هاش به تاریکی عادت کرده بود با دیدن چهره جونگ مین که مچاله شده و درهم بود و اثر اشک توی تاریکی با انعکاس نورهای اندک اطراف به خوبی دیده می شد بلاخره باور کرد که این واقعا جونگ مینه دیگه نتونست طاقت بیاره... زانوهاش سست شد و رفت و کنار جونگ مین نشست ...
کیو: جونگ ...مین... این تویی؟... چی شده.. چی به روز خودت آوردی؟ وقتی سکوت جونگ مین رو دید صداش رو بالا برد: یا... یه چیزی بگو...
جونگ مین دستشو بالا آورد و سعی کرد که جلوی بلندتر شدن صدای کیوجونگ رو بگیره...
جونگ: آروم.. کیو جونگ خواهش می کنم... چه فایده ای داره آرامش بقیه هم بخوره.... دیگه هیچی فایده نداره.. هیچی .. هیچ فایده ای نداره...
این کلمات آخرین توان جونگ مین رو هم گرفت دیگه نمی تونست حرف بزنه... صدای کاملا گرفتش نشون می داد چند ساعته به همین حال بوده... کیو جونگ فورا جونگ مین رو به آغوشش کشید و سرش رو به سینش چسبوند...
کیو:جونگ مین....چی... نه نمیخواد چیزی بگی... فقط آروم باش... من کنارتم
نفس نفس زدن و تنگ شدن نفس جونگ مین رو حس کرد نگرانیش بیشتر شد جونگ مین رو روی کاناپه خوابوند آرم توی گوشش زمزمه کرد: آروم بمون و نفس عمیق بکش الان میام
و به طرف آشپز خونه رفت.. با عجله نوشیدنی خنک و شیرینی از یخچال آورد و سر جونگ مین رو کمی بالا گرفت و اون رو وادار کرد کمی از اون رو بخوره.. جونگ مین با بی میلی کمی از نوشیدنی رو خورد و دستش رو روی دست کیو گذاشت : ممنون داداش دیگه نمی تونم...
کیو دستش رو روی شونه جونگ مین گذاشت: فقط یکم دیگه... چند جرعه دیگه هم به جونگ مین خوروند و وقتی دید که رنگ صورتش به حالت عادیش برگشته خیالش راحت شد: خب.. الان بهتری؟ می تونی حرف بزنی یا می خوای بذار بعدا تعریف کنی.. حالا استراحت کن..
جونگ مین: نه...فکر کنم بهتره بگم ...شاید .. شاید..
کیو: بگو اینجوری همه چیزو تو خودت نریز... مریض می شی.. ما طاقت دیدن اینکه تو به این روز بیوفتی رو نداریم بخصوص تو...
جونگ مین: کیو.... همه چیزمو از دست دادم همه چیز... خونم ... شرکت... آبرو و اعتبارم... همه اینا.. اینا مهمن واسه هر کسی ولی .. ولی مهمتر از همه چیز.. پدرمو.. اونو از دست دادم و دیگه نمی تونم بدستش بیارم
با شنیدن این کلمات رنگ از صورت کیو جونگ هم  پرید... با لکنت پرسید: چه اتفاقی افتاده... پدرت.. آقای پارک خوبه؟
جونگ مین: آه منظورم این نبود.. اون خوبه.. ولی دیگه منو پسر خودش نمی دونه...آه چکار کنم...
کیو: اوه.... خب.. خب پس چی شده.. جونگ مین خواهش می کنم بگو... شاید بشه کاری کرد...
جونگ مین: نه فکر نمی کنم .. وکیل اول شرکت که خیلی ماهره گفته نمی شه کاری کرد... کیو جونگ می دید که بعد از ادای این کلمات حال جونگ مین بوضوح دوباره بد می شد...
کیو: جونگ مین آ... آروم باش فقط بگو.. امیدوار باش.. برام تعریف کن ... این بارو خودت تنهایی به دوش نگیر
جونگ مین به چشم های مهربون برادرش که اگر چه برادر خونیش نبود ولی به همون اندازه یا شاید هم بیشتر می تونست حس حمایتش رو درک کنه و محبتش رو حس کنه نگاه کرد و وقتی دید برای شنیدن حرف هاش مصممه به زبون اومد...
جونگ مین: امروز.. یعنی دیروز بلاخره از چو سون درباره کاراش پرسیدم.. نمی دونم بگم کاش این کارو زودتر می کردم یا اینکه هیچوقت چیزی نمی پرسیدم...هر چند انگار همه چیز برنامه ریزی شده بود و من نمی تونستم کاری در مقابلش انجام بدم...
فلش بک ...روز قبل عصر خونه جونگ مین
چوسون با لبخند روی لب و زمزمه آوازی زیرلب در حال آماده شدن  بود و می خواست بیرون بره.. جونگ مین با اینکه دلشوره داشت اما سعی داشت آرامشش رو حفظ کنه بهش نزدیک شد و پشت سرش ایستاد و از پشت او رو نگاه می کرد...  چوسون از آینه میز نگاه گذرایی به جونگ مین انداخت...
- چیزی شده؟ می خوای چیزی بگی؟
جونگ مین: هـــــــــم نه... یعنی آره... عزیزم.. چیزی می خوام بپرسم  امیدوارم راستشو بگی..
چوسون: بپرس..
جونگ مین کمی مکث کرد... با خودش کلنجار می رفت..."آه باید یه فرصت دیگه بهش بدم"... با این فکر پرسید: چوسون ..ام . قبل از اینکه.. آه فقط بگو چیزی هست که بخوای بهم بگی؟
چوسون  لحظه ای سرش رو به سمت  جونگمین چرخوند و خیلی بی حوصله جواب داد: .. خب نه...
همین لحن بی تفاوتش اعصاب جونگ مین رو تحریک کرد و صبرش رو هم تموم..
جونگ مین: ماجرای این شراکت چیه؟ چرا بدون اینکه من بدونم اینکارو کردی.. ببین من می دونم که کاملا این کارو برنامه ریزی کرده بودی.. با برادرت...
چوسون ابروهاشو بالا برد: داری راجع به چی حرف می زنی؟!
جونگ مین: آه صبرم دیگه تموم شده.. اِنکار نکن منشی بایگانی همه چیزو گفت... که تو اون پرونده رو بردی.. که گفتی من سرم شلوغ بوده و نتونستم و دادم دست تو!! که برام ببریش !! آه از پرونده ای که اصلا ازش خبر ندارم...
چوسون لحظه ای مکث کرد و اخم کوچکی روی پیشونیش نشوند... اما فقط چند ثانیه بعد لبخند زد و کامل به طرف جونگ مین برگشت...
چوسون: هـــــــم اونو می گی... خب آره کار من بوده... از کجا فهمیدی..اه آره حتما پدر عزیزت احضارت کرده و عزیز دردونه اشو سوال پیچ کرده... با تاکید همراه با پوزخندی که کلمه عزیز دردونه رو تلفظ کرد کاملا اعصاب جونگ مین رو بهم ریخت ....
و راجع به موقعیت بیشتر گیج  شد و سوالات بیشتری به مغزش هجوم می آورد...
چوسون: خب.. فکر کنم دیگه این بازی خسته کننده داره تموم می شه... دیگه منم داشت حوصله م سر می رفت.. خب اول از همه بگم احمق جون اون شراکت اصلا هیچ خاصیتی نداره... و شروع کرد بلند بلند خندیدن... و ادامه داد: اوه چرا یه خاصیت داره و باقیمونده شرکتتونو نابود می کنه.....
با هر کلمه که می شنید نگرانی و احساس خطری که در گوشش زنگ می زد و مدتی بود به صدا درآمده بود به طرز خطر ناکی زیاد می شد.. جونگ مین با بهت به همسرش خیره شده بود و سعی داشت از حرفهاش سر در بیاره که داره چی می گه... چوسون که حالت جونگ مین رو می دید دوباره قهقهه ای سر داد و بی خیال به طرف در خروجی حرکت کرد و با این کارش جونگ مین به دنبالش به راه افتاد..
جونگ مین: یا... وایستا ببینم.. چی گفتی؟ منظورت از این حرفا چی بود...صبر کن و توضیح بده..
چوسون: دیگه نیازی به توضیح نیست فقط بدون که دیگه هیچی نداری و برای همین منم دیگه دلیلی برای ادامه این زندگی نمی بینم... اوم  برات یه پیغام می فرستم و روز طلاقو مشخص می کنم... خب دیگه من میرم.. خدا حافظ پارک جونگ مین احمق!
جونگ مین که با شنیدن این حرفها دیگه خونش به جوش اومده بود به سمتش حمله ور شد...
جونگ مین: یا... نمی خوای درست حرف بزنی؟ جواب منو بده..
از پشت یقه ا ش رو گرفت و به طرف خودش کشید و صورتش رو سمت خودش برگردوند و با خشمی رو به افزایش بهش خیره شد... اما جوابش باز هم فقط پوزخند بی تفاوت و چشمهای گستاخ دختری بود که درسته عاشقش نبود ولی فکر می کرد حداقل دوستش داره و اوهم می تونه به محبتش تکیه کنه...
جونگمین: یا... با من چی کار کردی؟ تو کی هستی...تو واقعا کی هستی؟
چوسون: آآآ.... بذار بهت بگم.... به قول رفیق شفیقت یه هرزه خوشگل!
جونگمین: خفه شو...
  جونگمین با کلافگی و عصبانیت دستش رو در موهاش فرو کرد.. چو سون دوباره پوزخند زد و برگشت که و میخواست بره، جونگ مین دوباره دنبال او رفت اما چوسون نزدیک در رسید و ناگهان متوقف شد... به طرف جونگمین که دنبالش اومده بود برگشت و به چشماش نگاه می کرد.... در حالی که با گستاخی تمام خیره به او نگاه می کرد گفت: خوبه که داری میای بیرون... آخه می دونی... به خونه اشاره کرد.. اینجا هم به نام منه... و به زودی فروخته می شه.. پس بهتره یه جای دیگه برای خودت دست و پا کنی... آه طفلکی فکر نکنم بتونی اینکارو کنی... می پرسی چرا... هم ... چوسون به جونگ مین نزدیک شد و بازوشو نوازش کرد و لبهاشو جمع کرد و ادامه داد... : آره باید آویزون دوستای عزیزت بشی چون هر چی که داشتی الان دیگه نداری...  همه چیز تو به نام همسر عزیزت زدی... همون شب به یاد موندنی اینکارو انجام دادی... بی نهایت ازت ممنونم عزیزم.. خب دیگه از زندگی باهات لذت بردم... من دیگه میرم... تو هم وسایلتو جمع کن و برو... چرخید که بره و موهاش توی صورت جونگ مین خورد... جونگ مین برای چند لحظه بهت زده و بیحس به جلو خیره مونده بود... این دختر چی می گفت... اما به سرعت به خودش برگشت و سریع با چند قدم بلند خودشو بهش رسوند...
جونگ مین: تو نمی تونی اینکارو کنی و همینجوری بذاری بری...
 اینبار دیگه هر دو بازوی دخترو گرفته بود و محکم نگهش داشت با چشمهای سرخ و آتشین از خشمش بهش زل زده بود و بلند فریاد زد: نمی تونی هر غلطی می خوای بکنی و بری ...
چوسون:هه ... می بینی که می تونم.. پوزخند دیگه ای به صورت جونگ مین پاشید..
جونگ مین سعی کرد و چند لحظه فکری کرد و گفت: حتی اگر اینطور که تو می گی باشه.. به هر حال من شوهرتم و با  طلاق موافق نیستم و تو حق نداری همینجوری منو ترک کنی ... و با حرص اضافه کرد: عزیزم!... و بازوی او رو در دستهاش فشار می داد به حدی که اشک دخترک گستاخ از درد در می اومد..
چوسون: ولم کن عوضی... نمی تونی به زور منو نگه داری.... تو هیچی نیستی... تو فقط یه احمقی که زود فریب می خوره.
با این حرفش جونگ مین بازوشو بیشتر فشار داد و هلش داد که به داخل خونه برگرده... اما چوسون با یه حرکت نمایشی بی نقص خودشو به میز کنار در کوبید به طوری که از سرش خون بیرون زد.... روی زمین نشست و به سرعت موبایلشو در آورد و شماره ای رو گرفت و در حالی که با نفرت به جونگ مین نگاه می کرد و با دست سرشو گرفته بود با کسی مکالمه می کرد: الو... اوپا بیا این عوضی منو زد!... آره از سرم خون میره... زود بیا منم به همین فکر می کنم... می بینمت..
جونگ مین برای چند لحظه نگران شد و کنارش روی زمین نشست
جونگمین: یا... حا.. حالت خوبه؟ نمی خواستم اینجوری بشه... بیا.. بیا همه چیزو فراموش کنیم.. هوم... من می دونم تو هم منو دوست داری... این کارا لازم نیست... تو هر چیزی بخوای خودم بهت می دم... فقط منو اینجوری ترک نکن...
چوسون با صدای بلند خندید و به جونگ مین طوری نگاه تحقیر آمیزی انداخت...
چوسون: یا... یعنی تو اینقدر احمقی... الان داری به من التماس می کنی؟؟!!!  بهتره خودتو جمع کنی چون فایده ای نداره... تو خیلی ترسو و احمقی... حتی از من می ترسی... و قهقهه بلندی سر داد...
جونگ مین: من از تو نمی ترسم.... اگه نمی تونی بفهمی بهت می گم که داشتم سعی می کردم یه فرصت دوباره بهت بدم... آه پدرم تورو دوست داره و به خاطر همین می خواستم با من بمونی...
چوسون: آ.... پس بهتره بدونی کاری می کنیم که بابای عزیزت دیگه اسمتو نیاره..
جونگ مین: به هرحال من طلاقت نمی دم
چوسون: ها هاها نکنه ترجیح می دی بیشتر از این نابود بشی هوم؟ مطمئنم اون طرفدارای ابلهت (ببخشیــــــــد دوستای گلم خودمم جزئتون هستم) از شنیدن طلاقت خوشحال می شن... ولی اگه بفهمن ستاره شون دستشو روی زنش بلند کرده.... نچ نچ نچ... من فقط نمی خوام کارتو از دست بدی.. این لطفیه که به خاطر این همه چیزایی که بهم بخشیدی در حقت می کنم.... هوم قبوله؟ اگر نیست... خب به هر حال برادرم با پلیس میاد و آبروت میره... اینو می خوای؟... البته که نمی خوای...
جونگ مین فقط با در ماندگی بهش خیره نگاه می کرد... دیگه واقعا حس می کرد که بدنش سست شده و جونی برای جواب دادن نداره... چشمهاش سیاهی می رفت... کف زمین نشسته بود و به رفتنش خیره نگاه می کرد... حالش به خاطر این اتفاق ناگهانی بد شده بود... بیش از هر چیزی نگران یک چیز بود.. کسی که از همه مهمتر بود... پدر... پدر... مدام این کلمه توی گوشش ناقوس وار زنگ می زد تا اینکه کامل از حال رفت...........  
کیو: بیهوش شدی داداش؟ خدای من چی شد... اون .. اون هرزه چطور تونسته ....با تو اینکارو کنه؟خدای من باورم نمی شه...
جونگ مین: این آخرش نبود گوش کن داداش
کیو با ناراحتی سری تکون داد و منتظر شنیدن بقیه ماجرا شد...
جونگ مین: نمی دونم چقدر گذشته بود که یه نفر توی صورتم آب پاشید ... باغبونمون بود.... بیدار شدم... فقط به یه چیز فکر می کردم.. که چطور باید به پدر بگم.. ولی اولین جایی هم که فکر می کردم باید برم همونجا بود.. رفتم پیش پدر... ولی... کیو اون.. اون
کیو:خدای من ..اون چکار کرد؟ حتما به حرفات گوش کرد دیگه هان؟ کیو با امیدی که خودش هم ازش مطمئن نبود می پرسید...
جونگ مین که به نظر می رسید حالش دوباره رو به وخامت می ذاره با اشکی که توی چششمش نشسته بود ادامه داد...
-    نه.. کیو جونگ ....پدرم حتی منو به دفترش راه نداد.. گفت که بهم بگن پسری به اسم جونگ مین نداره.... خدای من... وکیل پدرم اومد و باهام حرف زد.... اون یه راست رفته بود سراغ پدرم.... بهش گفته بود که.. که من اونو کتک زدم و گفتم... گفتم که نمی خوام با کسی که پدرم خواسته زندگی کنم... بهش گفته که من ازش متنفر بودم.. و تمام این مدت اونو اذیت می کردم... خدای من ... دیگه چکاری ازم بر میاد... هیچی اون منو نابود کرده.. و من نمی تونم هیچکاری کنم .. می فهمی کیو هیچ کار....
هق هق جونگ مین بار دیگه فضای تاریک خونه رو غم زده کرد. کیوجونگ به سختی برادرشو در آغوشش نگه داشته بود و ضربه های آرومی به کمرش می زد..
کیو: نگران نباش داداش.. هر چی بشه ما پشتتیم داداش کوچیکه.. تنهات نمی ذاریم... باید زودتر میومدی...

جونگ مین میون گریه هاش لبخند کمرنگی به لب آورد و زمزمه کرد... خدا رو شکر هنوز شمارو دارم ...کیو..
کیو:جانم داداش
جونگ مین: به کسی چیزی نگو..فعلا...نمی خوام کسی چیزی بدونه...
کیو: اما..
جونگ مین: خواهش میکنم...نمیخوام بقیه بدونن البته بلاخره بهشون میگم ولی الان نه..
کیو:درسته بلاخره همه چیز رومیشه...حالا فعا بیا اتاق من استراحت کن...
به آرومی زیر بازوهاش رو گرفت و به اتاق خودش برد...
..:خدای من ...این اتفاق نمیتونه افتاده باشه...نه! راهشو به طرف اتاقش کج کرد فکرش اینقدر مشغول بود که حتی فراموش کرد که برای چی بیدار شده بود!




طبقه بندی: Lovely dream،

تاریخ : شنبه 20 اردیبهشت 1393 | 06:31 ب.ظ | نویسنده : marikyu 90 | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.