تبلیغات
The Best Stories About Korean Groups - Do Not Let My Heart Die__EP8

سلااااااااااام

من اومدم

این قسمت الان و یه قسمت تو خرداد میزارم

بهلهههه

بعدش بر میگردم با همین داستان و یه داستان جدیییییییییید

img-20140416-wa0003.jpg

کلی باهم گشتیم وحرف زدیم، بستنی خوردیم که مینهووکیبوم سره این بستنیه کلی مسخره بازی درآوردن اونقدر که دل هرسه مون بهم خورد انداختیمشون توی سطل زباله رفتیم یه فیلم دیدیم وکلی خندیدیم چون فیلمش ترسناک بود وکیبوم نزدیک بودخودشو خیس کنه وهمش تو بغل مینهو گریه میکرد بعدش رفتیم شهربازی اونجا هم کلی خوش گذشت ،ساعت تازه یازده شب بود که کیبوم گفت که دیگه دیر شده وباید بره ماهم کلی حالمون گرفته شد دوتامونو محکم بوس کرد البته مینهو هم اونو بوس کرد ای بابا این سر وگوشش میجنبه...خدافظی کرد ورفت موندیم منو ومینهو حالا اینقدر اذیتش کنم که یادش بیاد که نباید به من بخنده

-آخیییش چقدر خوش گذشت...مگه نه تمین...

-نشونت میدم بیشعوووووووور

خندید وشروع کرد دویدن منم دنبالش دویدم....از موقعی که اومده بودیم حس میکردم یکی دنبالمونه ولی برکه میگشتم کسی نبود شاید حسم اشتباه بوده...

-مینهوووووو...

-جوووووون؟

-بشعور منحرف درست جواب بده اون لبخند کزاییتم جمع کن تا فکتو نیاوردم پایین

-(باخنده)خوب بنال دیگه...

-تو هم مثل من حس میکنی از اول راه یکی دنبالمونه؟

-وای چه باحال تو هم حس میکنی؟...

-آره خیلیم شدیده برمیگردم کسی نیست

-اونیو هیونگه من دیدمش...

-چـــــی؟

***

کاش منم باهاشون رفته بودم وای که چه حالی میکنن این بچه های این سنی این پسره چه لوسه یه فیلم بود دیگه اینقدر ترس نداشت دیگه بیچاره مینهو نمیدونست اینو اروم کنه بخنده یا فیلم نگاه کنه تمینم که از اول تا آخر فیلم زیر صندلی غش کره بود از خنده ماجرای اون بستنیارو نفهمیدم آخه فاصلم زیاد بود ازشون نمیتونستم بفهمم چی میگن وقتی انداختنشون کلی دلم سوخت...چندبار سره راه به فکرم رسید برم بگم اِه بچه ها شما هم اینجایید؟...ولی ضایع بود دیگه نرفتم اوه اوه چه بوس کاری میکنن اینا مینهو توهمممممم؟ پسره که رفت منم رفتم دنبال اون پسره یه خونه که چه عرض کنم باغ بود کلیدشو در آورد میخواست بره تو که یه مردی که نمیدونم مست بود یا چیزی مصرف کرده بود بیرون اومد واول از همه شروع کرد به زدن پسر چند ثانیه نگذشته بود که یه مرد مسن تر به سمتش اومد واز زیر دستش نجاتش داد وداخل هولش داد ومردو تا میتونست کتک زد وعین یه موش پرتش کرد روی زمین به ثانیه نکشیده از جاش بلند شد وبا دو به سمت یه ماشین رفت پسره بیرون اومد...

***

رفتم به سمت خونه وای که امروز چقدر بهم خوش گذشته بود اولش که جینهو کلی نازموکشید بخاطر غرغرایی که بخاطر کبودیای صورتم میکردم بعدشم بهم پول داد وگفت بادوستت برو بیرون هر وقت خواستی برگرد البته بهتره که تا ساعت یازده خونه باشی...منم با خوشحالی قبول کردم وای که چه روز خوبی بود وقتی برگشتم خونه هنوز کلید ننداخته آقای کیم اومد بیرون بازم مواد مصرف کرده بود وتوی حال خودش نبود شروع کرد به کتک زدنم دستش بشکنه وای که چه دست سنگینی داشت خیلی دردم اومد مواظب بودم ضربه هاش به صورتم نخوره چون صورت بیشتر از جاهای دیگه درد میگیره و منم سره صورتم خیلی حساسم...جینهو اومد بیرون سراغم ومنو از زیر دستش کشید بیرون وانداخت توی خونه وتا میتونست کتکش زد دلم خنک میشد وقتی عین موش توی دستای جینهو بود انداختش زمین وسریع بلند شد ورفت،بیرون رفتم تا مطمئن بشم رفته یانه جینهو سریع پشت سرم اومد واز پشت بغلم کرد وسرمو بوسید

-خوبی گلم؟

-خوبم ...

-دردت گرفت...

-یکم...ولی نه زیاد

برگردوندم وآروم جلو اومد وبوسیدم

-وقتی دیدیش سریع فرار کن خوب؟...

-برای چی؟...

-اخراجش کردم واسه همون مسئله مواد واین چیزا اونم گفت ازت انتقام میگیره مواظب خودت باش باشه؟...

-چشم...

به ته کوچه نگاه کردم یه آقا درحد 28 ،29 بهمون باچشمای گرد شده خیره شده بودوقتی دیدبهش نگاه کردم سریع برگشت وبادو رفت این دیگه کی بود؟آشنانبود

***

خونه رفتم این پسره دیگه کی بود؟گی بود؟پس بگو چرا تمین ومینهو رو اونجوری بوس میکرد نباید دیگه بذارم تمین و مینهوبااین پسره بگردن ممکنه تاثیر منفی روی داداشام بذاره البته اگه تاحالا نذاشته باشه شک دارم مینهو تاثیر نگرفته باشه...تمین با چشم غره بهم نگاه کرد

-چی شد خوش گذشت رفتی بیرون؟

-دیگه حق ندارید بااین پسره بگردید

با حرص لبشو گزید

-خوبه خودت اعتراف میکنی که داشتی تعقیبمون میکردی

مینهو هم به نظر عصبی میرسید...

-هیونگ واقعا با خودت فکر میکردی که ما قراره کجابریم راستشو بگو...

با عصبانیت داد کشیدم

-مگه نشنیدید چی گفتم دیگه حق ندارید بااین پسره بگردید...

تمین-چطور؟چرا داد میزنی؟

-برای اینکه اون یه گیه..دوست ندارم روی شما تاثیر بد بذاره...

-نه بابا چه کشف عجیبی کردی...نمیدونستم...

-چی؟یعنی این موضوعو میدونستی ولی باز باهاش دوستی کردی؟...

-مگه...گیا...چشونه...؟

-تمین دفعه آخرت باشه با من اینجوری تیکه ای حرف میزنی ها میدونی چقدر بدم میاد...

-جواب...منو...ندادی...

-روتون تاثیر بد میذاره...البته شک دارم روی مینهو تاثیر بدی نذاشته...

مینهو هول شد ولکنتش شروع شد...

-ممممن ممم مگه چیچیچی چیکار کککردم...

-نمیدونم خودت بهتر میدونی...

-نخیر اون دوستانه بود...

-نه بابا نمیدونستم دوستا میتونن اونطور همو ببوسن...

لباشو با عصبانیت بهم فشار داد ورفت توی اتاق،تمینم اخماشو توی هم کرد

-دارم ازت نا امید میشم هیونگ...ما بزودی از اینجا میریم...

شوکه شدم...

-وایسا ببینم...

با بی محلی ازجلوم رد شد ورفت...خدایا من بدون داداشام نمیتونم زندگی کنم...با دردسر تونستم بیارمشون توی خونه خودم حالا دوباره میخوان برن...خاک تو سر بی عرضت کنن اونیو...

سه روزی از اون موقع گذشته بود دیگه نمیتونستم قهرشونو تحمل کنم واینکه بازم چندباری حرف از رفتن زده بودن...

-ببینید بچه ها من هردوی شمارو خیلی دوست دارم خودتون اینو میدونید ...میخواید بااون پسره ی...

مینهو-هیونگ...اسم اون پسر کیبومه...

-خیلی خوب میخواید با کیبوم دوست باشید باشه ولی قول بدید که ازش تاثیر نمیگیرید خوب؟...

مینهو،تمین-باشه...

-و اینکه میخوام بیاد اینجا وبا منم اشناش کنید میفهمید منظورمو که...نمیخوام فکر کنه همینجوری از سره راه اومدید وهر کاری دلش میخواد باهاتون بکنه میفهمید؟

مینهو-هیونگ ما نفهم نیستیم...باشه قبوله کی؟...

-ترجیحا امشب...برای شام...

تمین-قبوله...بزن قدش مینهووووو....

وبا سرخوشی دستاشونو بهم کوبیدن وخندیدن...

عصر شده بود تمین ومینهو عین منگلا کل خونه رو سابیدن انگار کی میخواد بیاد بیشتر از یه پسره گیه که معلوم نیست از کجا اومده نمیدونم چی داره که این دوتااینجور کشته مردش شدن...بالاخره زنگ خونه خورد وپسرا با ذوق مرگیه کامل به سمت در «حمله»کردن...منم باهاشون رفتم ولی دورترایستادم همون آقا مسنه هم باهاش بود بهش لبخند زد ودست تکون داد بعدشم رفت بغل بچه ها وکلی بالا پایین پریدن اووووغ چه ارایش حال بهم زنی

...

تمین-کیبوم باز که اینجوری آرایش کردی چه زشت شدی...

-اِه جینهو گفت اینجوری خوشگلترم که...

-آخه اون پیرمرد خرفت چه میفهمه...

-اِه گناه داره چیکارش داری؟....

-یالا برو بشور...

-باشه...کجا برم؟...

دستشویی رو بهش نشون داد وبهش گفت دستمال وحوله داخل هست رفت داخل وخیلی زود برگشت...مینهو وتمین جلوی در منتظرش بودن...وقتی اومد بیرون دوتاشون زدن زیر خنده نمیدونم چرا...

-هی کیبوم نمیشه ارایش نکنی؟...

-نخیر نمیشه گفتی بشور شستم نگفتی که آرایش نکن...

-گفتم چرا با کیفش رفت تو

-از اون دفعه که زدی یه دفعه توی خیابون ارایشمو پاک کردی درس گرفتم که همیشه باهام داشته باشمشون...

-اووووووغ اون رژ قرمزتو پاک کن خیلی بی ریختت میکنه...

-نخیر خیلیم خوشگل میشم حسودیت میشه...

-باشه دوست داری شبیه دخترای....

مینهو-یااااا تمین بسه دیگه از موقعی که اومده گیردادی بهش...خوب چطوری کیبوم؟

با حالت خاصی چشماشو خمار کرد وصورتشو نزدیک کرد

-خوبم عزیزم...

اَه این دیگه چه پسریه حالم بهم خورد...مینهو زد خنده...

-برو این فیلمارو برای جینهو جونت دربیار نمیتونی منو مثله خودت کنی...

کیبومم خندید وبه بازوی مینهو کوبید چشماشو درشت کرد وبدجنسانه خندید

-راااااستی من بوووووستون نکردم...

مینهو-لعنتی...

وبا خنده فرار کرد واونم دنبالش دوید من اونجا نامرئیم واقعا؟تمینم خندید ودنبالشون دوید...خونست یا پارکه؟...وای که من چقدر غر میزنم...بالاخره مینهو رو گرفت ومحکم گونشو بوسید اونم میخندید وبهش فحش میداد تمینم خیلی راحت رفت وپیشونیشو بوسید اَه حالمو بهم زدن این سه تا یه سرفه کردم تا متوجه خودم بکنمشون تا بیشتر از این ضایع بازی درنیارن

-اوه متاسفم متوجتون نشدم...تمین مینهو معرفی نمیکنید؟...

تمین- اونیو داداش خوشگل وخوشتیپ وباحال ما دوتا منگل...

مینهو محکم زد توی سرش

-منگل خودتی ...

به دعوای اون دوتا محل نذاشت گیج بهم خیره شد...

-جالبه ولی عجیب صورت شما برای من آشناست قبلا جایی دیدمتون؟...

-بله دیدید...نزدیک خونتون وقتی اون آقا اومد وکتکت زد وبعد همین آقا اومد و از زیر دستش نجاتت داد وبعدشم که خودت میدونی...

با خنده دستاشو بهم کوبید

-درستههههه...حالا یادم اومد... نگاه متعجبت که به ما بود... راستی اونجا چیکار میکردی اونیو...

اوهو چه زود صمیمی شد...

-میخواستم ببینم داداشام باکی میگردن...

-آهااااان چه داداش خوبی من هیچ وقت نتونستم برای خواهر برادرام داداش خوبی باشم...

مینهو-اوه کیبوم کی تورو زده؟...

تمین-درسته... بازم جینهو زدتت؟

-نه بابا اون بیچاره منو از زیر دستش نجاتم داد...

-کی بود پس؟

-آقای کیم...

مینهو وتمین هردوشون متعجب شدن

مینهو-این دیگه چه آدم پرروئیه

-آخه میدونید چیه؟...جینهو سره اون مسئله اخراجش کرده بود از شراکتشون اونم تقریبا همه چیزشو از دست داده برای همین بهش گفته بود که ازم انتقام میگیره همین که داشتم میرفتم تو اومد بیرون...

من-و اینکه مواد مصرف کرده بود...

-اوه چه داداش زرنگی دارید...آره منو هم که دید آتیشش تند شد وتا تونست کتکم زد خوشی اون روزو کامل پروند جینهو نرسیده بود کشته بودم...رفتیم تو تا تونست نازمو کشید وبهم گفت که مواظب خودم باشم چون ممکنه توی خیابونی جایی خفتم کنه ویه بلایی سرم بیاره...برای همین ازاون روز تا حالا هر جایی که میخوام برم خودش میرسونتم...واسه همین امشب بااون اومدم تا اینجا...

یه پوزخند پرصدا زدم...

-اووووه چه مهربون...

-آره جینهو خیلی مهربونه باهام...

-اونوقت به چه دلیل؟...

-چون منو دوست داره؟...

-چرا؟...

-من مجبورم به سوالات جواب بدم؟

-بله مجبوری چون باید بدونم برادرام دارم باکی رفت وآمد میکنن...

-آهان...پس میترسی منحرفشون کنم...نترس من کاری باداداشات ندارم اگه هم چیزی بوده به حساب دوستی بذار یه شوخی دوستانه...و دلیل اینکه جینهو منو دوست داره بذار یه راز بمونه بین من و داداشات...اوکی اوپا؟...

یه لبخند کج وبالا انداختن ابرو هاش...اصلا ازش خوشم نیومد مثل این پسرای حیوون صفت رفتار میکرد حیف که داداشام به دوستی باهاش اصرار دارن وگرنه...تمین ومینهو برای اولین بار باسکوت به ما خیره شده بود وما دوتا هم به هم نگاه های تهدیدآمیز مینداختیم...من توی این نگاه ها نسبت به اون ناتوان تر بودم چون برادرای احمقم مثل موم توی دستش بودن...

تمین-آآآآآه کیبوووووم بیا بریم بشینیم...بسه نگاه کردن...

مینهو-آ..آره درست میگه بیاید بریم بشینیم...پاهام درد گرفت...

هیچکدوم به حرفاشون که قصد داشتن فضارو عوض کنن توجه نکردیم فضا خیلیم خوب بود...




طبقه بندی: Do Not Let My Heart Die،

تاریخ : دوشنبه 22 اردیبهشت 1393 | 09:57 ق.ظ | نویسنده : 제시카jessica | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.