تبلیغات
The Best Stories About Korean Groups - Do Not Let My Heart Die__EP9

سلام دوسیا

امتحانا چطور پیش میره؟

خوبه؟

خب خب اینم از این قسمتتتتتتتتت

img-20140416-wa0004.jpg

-احتمالا دلیلش این نیست که معشوقشی...یا یه همچین چیزی؟...

-هااااا؟...اینا دیگه قدیمی شده اقای لی...

-وااااقعا پس چی جدید شده؟

-چیزی جدید نشده...اون صاحبمه...

-صاحبته مگه خریدتت؟...

تمین-بچه ها بسه دیگه...

-این یه مسئله خصوصیه...

-اگه خصوصیه پس چطور این دوتا احمق میدونن...

-آره خریدتم...

منظورشو نفهمیدم از یه گی خونه خریدتش؟

-از کجا خریدتت؟

-من از هشت سالگی پیش جینهوام...از مامان بابام خریدتم...البته اگه بشه اسمشونو این گذاشت...اما بیچاره ها مجبور شدن...

چشمام درشت شده بود...

-از مامان وبابات؟هشت سالگی؟...

-آره اگه سوال دیگه ای مونده بهم بگو سعی میکنم اول جواب بدم وبعد برم قول میدم...

مینهو-کجا بری؟...

-رابطه تو با اون آقا چیه؟...

لب هاش لرزید و چشماش از اشک پرشد مثل این بود که تا الانشم خیلی به خودش فشار آورده بود...

-میخوای بدونی رابطم باهاش چیه؟باشه بهت میگم...نه بذار از اول بگم اینارو داداشاتم نمیدونن...یه بچه هشت ساله توی یه خونه فسقلی بودم بابام یه دائم الخمر بود که وقتی شبا مست برمیگشت خونه تامنو کتک نمیزد خوابش نمیبرد مامانم یه...اون از بابام بدتر بود خوب من توی همچین محیطی بزرگ شدم تا اینکه نمیدونم از کجا وچطوری سرو کله جینهو پیدا شد چون بچه نداشت منو بایه قیمت خیلی ناچیز از پدر ومادرم خرید عیبی نداره ولی از اون موقع زندگیم خوب بود جینهو بچش حسابم نمیکرد ولی مواظبم بودو گذاشت برم مدرسه ولی روزی رسید که یه دفعه بایه مرد غریبه انداختم توی یه اتاق او روز از هر چی مرد توی این دنیا بود متنفر شدم ولی کم کم عادت کردم کم کم لباسای تنگ تر ،رنگی تر،سرختر آرایش افتضاحتر که کاری کنه دلبری کنم برای این مردایی که میان پیشش من این کارارو از بچگی یاد گرفتم دوستایی که داشتم وقتی میفهمیدن همچین وضعی دارم یا ولم میکردن یا کارشون میرسید به سوء استفاده تنها دوستایی که اینجوری نبودن همین مینهو وتمین ویه دوست دیگه ام بودن که اگه نمیخوای باهاشون دوست باشم این کارو نمیکنم این آقای کیمم یکی از اونایی بودکه...چندروز پیش بایه واسطه دستم مواد رسوند که مصرف کنم بشم یکی مثل خودشون منم خواستم اینکارو بکنم چون دیگه هیچی برام مهم نبود چون تنها بودم چون حس میکردم هیچ کس منو برای خودم نمی خواد فقط بدنمو میخوان میخواستم مصرفش کنم ولی تمین سررسید ونذاشت این کارو بکنم مجبور شدم یه چیزایی رو بهش توضیح بدم واین شد یه جرقه برای دوستیمون وبعداز اون به مینهو معرفی شدم ودوستام شدن دوتا، دوتا دوست خوب که با اینکه وضعیتمو میدونستن رفتارشون باهام عوض نشد برعکس باهام بهترم شدن توی این چند وقته مدام جینهو بهم میگفت که خیلی سره حالوخوشحال به نظر میرسم و ازاینکه دوستای خوب پیدا کردم خوشحاله حالا رابطمو باهاش فهمیدی؟به دوستاش قرضم میده وخریدتم خودش ازم استفاده نمیکنه یا خیلی کم استفاده میکنه خوب حالا فهمیدی داستان لعنتیه من چیه؟...

تمین زد زیر گریه...

-هیونگ باید حدس میزدم که میخوای همینکارو بکنی سرش...مثل بقیه دوستامون...

وبه سمت اتاقش رفت...مینهو هم پشت سرش رفت ولی دست کیبومم با خودش کشید وبرد...شوکه شدم این پسر چطور پاش توی زندگیه داداشام باز شده ومن خبر نداشتم ...نکنه...وای نه...اون حرفی نزد سریع لباسمو برداشتم واز خونه بیرون زدم...

***

خیلی به خودم فشار آورده بودم که گریه نکنم ولی نشد باید اونم میفهمید حتی به قیمت از دست دادن دوستام...وقتی تمین گریه کرد خیلی ناراحت شدم مینهوهم از قیافش معلوم بود خیلی عصبیه... منو کشید باخودش توی اتاقی که تمین رفته بود توش...تمین اومد نزدیکم وآروم بغلم کرد مینهو هم از پشت بغلم کرد ...

تمین-ناراحت نباش کیبوم ما ولت نمیکنیم...

مینهو-اونیو بخاطر اینکه خیلی مادوتارو دوست داره اینجوری میکنه خیلی رو دوستامون حساسه...

-چند باریم شده که همینجوری دوستامونو پرونده...

از این همه محبت گریم شدید تر شد...اوناهم محکم تر بغلم کردن...صدای در اومد...

مینهو-اونیو هیونگ رفت؟...

-برو ببین...

خیلی مطیع رفت نگاه کرد درست بود رفته بود بیرون...

-بیاید بچه ها الان غذامون میسوزه ها بریم غذابخوریم...

تمین با مهربونی بهم لبخند زد واشکامو پاک کرد

-دیگه گریه نکن بچه دماغووووو

-یاااااا...

-بریم غذا بخوریم گشنم شده...

-باشه بریم...

امشبم مثل هر دفعه خیلی خوش گذشت البته اگه اون اولشو فاکتور بگیریم خصوصا قسمت نوشابه خوردنمون که خیلی سرش خندیدیم مجبور شدم یکی از لباسای تمینو قرض بگیرم چون این مینهوی بیشعور نوشابه رو خالی کرد روم چون خواستم بوسش کنم اون تمینم که فقط میخندید ماهم بدجنسی رو ازش دریغ نکردیم وروی اونم نوشابه ریختیم وانگور توی صورتش له کردیم وآب نارنگی رو با دست گرفتیم ریختیم تو لیوان گفتیم بفرما تقدیم به تو با عشق بیچاره همشو خورد آخرش گفتیم با دست لهشون کرده بودیم معلوم نیست چقدر چرک رفته تو دهن ومعدت اونم هرچی خورده بود بالا آورد...این مینهو هم عجب پایه خرابکاریه ها...ولی از یه قسمتش خیلی بدم اومد چون این دفعه اونا هم دستی کرده بودن یه عالمه فلفل قایمکی ریخته بودن توی غذام ومجبورم کردن تا آخرشو بخورم تا دوساعت همش داشتم ماست میخوردم که سوزش دهنم رفع بشه اون دوتا هم همش میخندیدن... در کل شبه خیلی باحالی بود دوست داشتم بیشتر پیششون بمونم ولی جینهو اومد دنبالم درست ساعت یازده شب که اوج حرفاو خرابکاریامون بود زد تو حالمون قیافه مینهو وتمین وقتی اومده بودم بدرقم ورفتارشون با جینهو خنده دار بود...میدونم چشم دیدنشو ندارن...همین که خواستم بیام بیرون اونیو اومد نمیدونم مست بود یانه ولی اینطور به نظر میرسید

-میتونی باهاشون دوست باشی

همین یه جمله رو گفت ورفت داخل ...کلی ذوق زدیم وتوی بغل هم بپر بپر کردیم وای که چقدر خوشحال شده بودیم هرسه مون ...توی ماشین همه ماجراهارو با ذوق وشوق وهیجان برای جینهو تعریف میکردم اونم همراه باهام میخندید ویه موقعایی لپمو میکشید

-کیبوم خیلی خوشحالم که دوستایی پیدا کردی که باعث شدن اینقدر روحیت خوب بشه ودیگه گوشه گیر نباشی راستش اون اواخر دیگه داشتم برات نگران میشدم کاش زودتر باهاشون دوست شده بودی...

-کاش...

-راستی اون پسره کی بود؟

-داداش بزرگشون یه آدم گنده دماغیه که نگو...اَه حالمو بهم زد اینقدر که یبس بود نمیدونم چطور داداشاش اینقدر باحال وپاین...

-مست بود؟

-نمیدونم...شاید...

***

اونیو هیونگ که اومد خونه مثل اینکه مست بود ماهم زیاد پاپیش نشدیم اونم یه مرد بود نمیتونست که بخاطر ما همه کارشو کنسل کنه شاید دوست داشته بخوره نه به من ونه به تمین ربطی نداشت ولی تمین مدام غر میزد که ماهنوز بچه ایم واون نباید این چیزارو یادمون بده شاید اونم حق داره ...میدونم هردومونو دوست داره ولی اونم زندگیه خودشو داره زندگیه شخصی...وتمین بیش از حد توی این زندگیش دخالت میکنه به حساب اینکه داداششه وخیلی هم دوستش داره ،حرفم توی کلش نمیره...به عادت همیشگی دستمو توی دستش گرفت این کار همیشگیش بود اگه دست کسی توی دستش نباشه خوابش نمیبره سرشو به سینم تکیه داد این یعنی حرف برای گفتن داره... حرفای مهم...منم دستمو دور کمر باریکش حلقه کردم...

-تمین یکم بیشتر غذا بخور...

-مینهووووو...به نظرت من دارم کار درستی میکنم؟...

-منظورت کدوم کاره...

-اینکه میخوام اونیو یه زندگیه خوب داشته باشه واگه از دوست دخترش خوشم نیومد ردش میکنم...

-نه...کار درستی نمیکنی....

-چرا؟...آخه من اونیو رو خیلی دوست دارم وعلاقه ای به دیدن بد بختیش ندارم

-هی تمین تو خودت مدام میگی ما هنوز بچه ایم اون یه مرد بیست ونه سالست یه موقعایی به این فکر میکنم که حتی از وقت دوست دختر گرفتنشم گذشته ولی تو مدام دوست دختراشو میپرونی اونم باید ازدواج کنه...اون یه مرده که از لحاظ ذهنی بالغه ولی تو یه نوجوونه احمقی که همیشه از روی احساست تصمیم میگیری وفکر میکنی خیلی میفهمی...

-میدونم...ولی...تازگیا یعنی بعد از اون حرف لونا تصمیم گرفتم که دیگه توی کاراش دخالت نکنم...

-ولی زیاد موفق نیستی توی این تصمیمت...

-درسته ولی خوده اونیو هم توی کارای ما دخالت میکنه با کی میگردیم باکی دوست میشیم چی میپوشیم چی میخوریم چقدر میخوریم چقدر خرج میکنیم چقدر درس میخونیم.. اینا دخالت حساب نمیشن؟...

-اون حق داره ما چند سالمون بود که اومدیم پیشش؟...اون بیشتر مثل بابامون میمونه تا داداش...اون فقط نگران مائه که پامونو کج نذاریم ومنحرف نشیم همین...فقط همین تازه اون حق داره اون بزرگتره مائه وفکرش بهتر از ما کار میکنه ومیفهمه که چه کاری رو باید بکنه وچه کاری رو نباید بکنه...

-هه...باور کن که همه نگرانیش درمورد منه تو همیشه اون پسره فهمیده وبادرکی ومنم اون پسره احمق وبی درک وفهم...

آروم خندیدم دوست نداشتم در مورد خودش اینجوری فکر کنه...

-نخیر تو همیشه داداش لوس وننر وکوچولوی مائی برای همین نگرانیا برای تو بیشتره که یه وقت به احساساتت خدشه وارد نشه...متوجهی؟

یه نفس پر بغض کشید وسرشو بیشتر بهم چسبوند ومنم دستمو توی موهاش کردم که راحت تر بخوابه کاری که همیشه اونیو هیونگ میکنه...وهمین اتفاقم افتاد

***

مثل همیشه دستشو گرفته بودم از راه رفتن خسته شدیم وروی اولین نیمکت پارک نشستیم...

-خیلی نگرانشونم میترسم این پسره منحرفشون کنه...اینو میدونم که تمین آدمی نیست که از کسی تاثیر بگیره از بس که قد ویه دندست...ولی مینهو نقطه مقابلشه حتی یه موقعایی وقتی لجبازی میکنه میفهمم که از اون بزمجه تاثیر گرفته

-نگران نباش اوپا... اونا دختر نیستن که اگه پاشونو کج گذاشتن همه راجع بهشون بد فکر بکنن اونا دوتا پسره نوجوونن همه توی نوجوونی پا کج میذارن...

-من هیچ وقت پا کج نذاشتم که ازم تاثیر نگیرن من کل زندگیم توی تربیت کردن و بزرگ کردن ومواظبت کردن از اون دوتا خلاصه میشه هیچ وقت کاری نکردم که ازم یاد بگیرن واوناهم انجام بدن...باورت میشه سره یه دروغ تمین دوشب ودوروز کامل خواب به این چشمای من نیومد؟...

-مگه چی گفته بود...

-اون روز بود که سه نفری اومدیم دیدنت...رفت تا ظهر برنگشت وقتی برگشت اینقدر عصبانی بودم که دوتا زدم زیر گوشش بهش میگم کجا بودی گفت رفتم بار شبانه روزی بهش میگم دروغ میگی دستمالشو بهم نشون داد که رژ لبی بود اونم چه رنگی قررررمز...ادای مستاروهم درمیاره برای من

-رفته بود با یه دختر؟

- نه بابا بعدا فهمیدم الکی گفته اون رژلبه ماله اون پسره بوده کل ظهرو هم بااون بوده

-اوه اوپا تو خیلی حساسی بذار این بچه ها یکم نفس بکشن واسه همینه که میگی روز به روز دارن بیشتر ازم دور میشن بچه ها کسایی که همش بهشون گیر میدنو دوست ندارن...

-چیکار کنم نگرانشونم...حتی دوست ندارم روزی یه خش بردارن...چه برسه...دیشب وقتی دیدم تمین گریه کرد داغون شدم نمیدونم این پسره چی داره که اینقدر سرش حساسن...

-اینقدر حساس نباش یکم که آزادشون بذاری خودشون دوباره به سمتت کشیده میشن...اگه اون پسره هم پسر بدی باشه کم کم خودشو نشون میده...اوناهم پسرای عاقلی به نظر میرسن خودشون ولش میکنن...

-امیدوارم...

-تو هم باهاش دوست بشو... اینطوری میتونی سرشون تسلط پیدا کنی ومواظب براداراتم باشی

-پشنهاد بدی نیست...

***

اونیو هیونگ امروز عجیب شده بود میخندید خونه رو جمع وجور میکرد آخر سر پیشنهادی داد که هردومون مونده بودیم تو کفش...

-میگم بچه ها چطوره امشبم کیبومو برای شام دعوت کنیم؟...میدونید چیه باید برای اون شب ازش معذرت خواهی کنم...

خیلی خوشحال شدیم وازش تشکر کردیم...

-الو کیبوم...

صداش پایین بود...

-الو...

-چرا آروم حرف میزنی؟

-هیونگه خرپفو اومده مثلا مواظبم باشه سرمو برد بااین خر وپفش خوابه خیر سرش...

-چرا مواظبت باشه؟

-آخه جینهو خونه نیست رفته به یه شهر دیگه برای نمیدونم چه کاری...

-خیلی خوب امشب میای خونمون؟...

-تو چرا آروم حرف میزنی؟بیام که دوباره داداشت حالمو بگیره؟...

-نه باور کن خودش گفت گفت که به کیبوم بگو بیاد اینجا برای شام میخوام ازش معذرت خواهی کنم منو مینهو هم کلی ذوق کردیم...

-واقعا؟از جینهو اجازه میگیرم بهت خبر میدم...

-باشه هیووووونگ...

برای چند ثانیه ساکت شد

-هستی کیبوم؟

-هـ هستم...خدافظ..

-خدافظ...

مینهو-چی گفت؟

-گفتش که از جینهو اجازه میگیرم...

اونیو بالبخند اومد توی اتاق

-خوب میاد یانه؟

-همین الان داشتم به مینهو میگفتم گفت از جینهو اجازه میگیرم بهت خبر میدم...

-آهان میگم به لونا بگم بیاد اونم؟

مینهو خیلی سریع نگام کرد مثل اینکه میترسید چیزی بگم...

-بگو بیاد...

اونیو لبخند زد وصورتمو بوسید

-فدای دوتاتون بشم...

***

از اینکه جینهو بهم اجازه نداده بود که برم خیلی ناراحت بودم به تمین زنگ زدم

-الو...تمیییییییین...

-چی شده ؟کجایی؟ پس چرا نیومدی؟...

-بهم اجازه نداد...

از صداش معلوم بود حالش گرفته شده...

-چرا آخه؟اونیو دوست دخترشم دعوت کرده بود...

-آخه میگه تنها نمیشه بری ممکنه آقای کیم دنبالم کنه وبزنه یه بلایی سرم بیاره واسه همین میگم...اجازه نداد گفت باشه واسه یه موقعی که منم باشم که برسونمت...

-خوب اون هیونگی که میگی اون بیارتت...

-اون نمیتونه از خودشم مواظبت کنه تازه رانندگیم بلد نیست بلدم باشه ماشین نداره...واین که اون رفته پیش دوست دخترش ومن الان توی خونه تنهام...

-ای بابا...شماره این جینهورو بده به من...

-برای چی میخوای؟...

-بده من کار دارم

-باشه برات اس ام اسش می کنم...

فکر کنم یه ساعت گذشته بود که دوباره تمین زنگ زد...

-کیییییییبومییییییییییی آماده شو الان اونیو میاد دنبالت ...

-هان؟...

-به جینهو گفتم اونیو هم میارتت هم برمیگردونت...اونم قبول کرد اوه اینقدر سفارشتو کرد که دیگه میخواستم خودمو بکشم...

ذوق زده شده بودم...

-اوووووووووووم ماااااااااااا فناااااااااتم الان آمااااااده میشم...

-(با خنده)مثلا این چی بود ها؟نیم ساعته آماده باشی ها نمیخواد آرایشم بکنی ...الان میادش...

-باشه...

همونطور که گفته بود نیم ساعته آماده شدم ولی از لجش یه عالمه آرایش کردم وتا تونستم رژ قرررررمز زدم رفتم بیرون منتظر موندم هنوز نیومده بود یه دفعه یکی از پشت چشمامو گرفت...




طبقه بندی: Do Not Let My Heart Die،

تاریخ : چهارشنبه 7 خرداد 1393 | 10:03 ق.ظ | نویسنده : 제시카jessica | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.