تبلیغات
The Best Stories About Korean Groups - Lovely Dream P-9
سلاااااااااااام دوستان عزیزم
ببخشید دیگه به بزرگی خودتون
هیییییییییییییی دیگه از شر اون پوستر خلاص شدیم این یکی قابل تحمل تره
این قسمتارو خودم دوست دارم... نمی دونم چرا.. بفرمایید ادامه...
Lovely Dream2
دو روز گذشته کیو جونگ شاهد خنده های غم زده جونگ مین بود... با این که جونگ مین از لحظه ای که چمدون به دست وارد خونه گروهی شد با شوخی و خنده بقیه همراه شد و در جواب هیون جونگ و هیونگ  که مدام می گفتند با شوهرش دعواش شده و بیرونش کرده اونهارو کل خونه دنبال می کرد... اما باز هم کم و بیش همه متوجه بودن که این جونگ مین، جونگ مین سابق نیست و گاهی اوقات زیادی ساکت می شه... اما با این حال هنوز کیو به بقیه حرفی نزده بود و به خواسته جونگ مین عمل می کرد... جونگ مین در جواب هیون فقط گفته بود که چوسون برای دو ماه با دوستاش میرن تور اروپا و به خاطر اینکه حوصله نداره تو اون خونه بزرگ تنها بمونه اومده اینجا بمونه... که همگی از ماندن او استقبال گرمی کردند.. به خصوص هیونگ جون که از لحظه اول از گردن جونگ مین آویزون شد و او رو به اتاق خودش برد و وسایل جونگ مین هم به همونجا برد و جونگ مین با فریاد دنبال هیونگ رفته بود و می گفت من با توئه خل و چل هم اتاق نمی شم! اما خودش هم از این اتفاق خوشحال بود و از همون لحظه سر و صدای زیادی از اتاقشون بلند بود... کیو جونگ با کمی ناراحتی فکری درباره حال و هوای جونگ مین که ازش جدا نمی شد، در حال آماده شدن بود که به قرارش با این جانگ برسه.. بعد از نیم ساعت با رضایت به چهره اش و موهاش نگاهی انداخت و یقه اشو درست کرد و با عطر خوش بویی دوش گرفت و از اتاقش بیرون رفت...
سو مین با عجله و بی قراری که از صبح حس می کرد مشغول انجام کار بود اما ذهنش کاملا در گیر بود... دلیل بی قراریش رو می دونست اما نمی خواست به روی خودش بیاره که می دونه امروز روزیه که این جانگ با کیو به قرار اولش می ره... با لجاجت به کارش ادامه می داد و به خامه و ظرف ها و هر چیزی که باهاش کار می کرد بیشتر از حد معمول توجه می کرد تا شاید فکرش رو از اونها منحرف کنه... اما وقتی با عصبانیت نزدیک بود خراب کاری به بار بیاره دست کش هاشو با حرص در آورد و به کناری انداخت و چشمهاش رو با کلافگی به اطراف می چرخوند..... کمی فکر کرد و تصمیمی ناگهانی به ذهنش رسید... "باید برم.. باید ببینم اینطوری بهتره.. این طوری بهتر می تونم فراموش کنم.. زود برمی گردم.. فقط یه ساعت..." با این فکر با عجله لباس هاشو عوض کرد و کمی هم خودش رو پوشوند و به طرف پارکی که این جانگ دیشب با شوق و ذوق بهش گفته بود اونجا قراره همدیگرو ببینند به راه افتاد... نیم ساعت بعد به اونجا رسیده بود.. انگار حتی از اون دوهم زودتر رسیده بود!... اما انتظارش زیاد طول نکشید که این جانگ رو دید که خیلی هول و دست پاچه.. و کمی هم نگران آمد و روی نیمکتی نشست و با کیفش بازی می کرد.. می تونست ذوق و شوقش رو حس کنه و حس عجیبی که آمیخته ای از حسادت و حسرت و همراه با عذاب وجدان از حسادت به بهترین دوستش به قلبش هجوم می آورد...
کیو بلاخره تونست این جانگ رو پیدا کنه و به طرفش رفت... به آرومی اسمش رو صدا کرد.. این جانگ از جا پرید... مشخص بود که غرق رویاهاش بوده... با هیجان از جا بلند شد به خاطر هول بودنش با دست پاچگی به کیو تعظیم بلندی کرد... کیو از دیدن حالت دستپاچه و حرکات بامزه این جانگ به خنده افتاد و با دستش جلوی دهنش رو گرفت و کیو هم به این جانگ تعظیمی کرد.. قدمی به جلو اومد و با لبخندی روی لبش این جانگ رو توی بغلش گرفت...
کیو: این جانگ شی.. اینجوری صدات کنم؟
این جانگ که از خوشحالی و هیجان زبانش بند آمده بود فقط دست هاش رو بالا آورد و کیو رو در آغوش گرفت...
 فقط تونست چندکلمه بگه: نه...این جانگ!...
همون این جانگ کافیه...
کیو لبخندی زد و بیشتر این جانگ رو به خودش نزدیک کرد... واقعا به آرامش و کمی خیال راحت احتیاج داشت که کنار این دختر ساده و صمیمی می تونست این حس رو بدست بیاره.. کمی بعد دستش رو به دست گرفت و باهم به طرف پایین محوطه و کنار رودخانه قدم می زدند و از هر چیزی حرف می زدند.. بخاطر شخصیت گرم هر دو اونها خیلی زود صمیمیتی بین اونها ایجاد شد که انگار دوستان چند ساله هم هستن........
سومین چشم های اشک آلودش رو از این جانگ و کیو جونگ برداشت و آروم به طرف محل کارش بر می گشت.. هنوز احساسی داشت که نمی تونست درکش کنه و فقط می تونست بفهمه که مغزش فعلا بی حس شده و نمی خواد بیشتر از این فکر کنه چون اگر به فکر کردن ادامه بده به پایه های دوستیش آسیب می زنه و حس حسادت رو ریشه دار می کنه.. بخاطر همین ترجیح داد فکر کردن رو حد اقل تا شب کنار بذاره......
......
یونگ سنگ به آرومی نشسته بود و در گیر سرو کله زدن با با لیریک هایی که یه هفته داشت براشون آهنگ می ساخت  بود و هر از گاهی به جونگ مین نگاه می کرد که به نظر نمی رسید چندان توجهی به تبلت روبروش داشته باشه فقط بی هدف تمام عکس های موجود توش رو رد می کرد و هیچ عکس العملی درباره هیج کدوم نشون نمی داد و این کاملا غیر عادی بودنش رو بار دیگه ثابت می کرد.. یونگ سنگ آهی کشید و نگاهش رو از جونگ مین برداشت و مشغول کارش شد... چشمش به گوشی موبایلش افتاد که اس ام اسی رو از هه جین رسیده بود.. خیلی زود بازش کرد و اون رو خوند.... هه جین گفته بود که الان به وجودش نیاز  داره.. بدون معطلی بلند شد و اینقدر حرکتش ناگهانی بود که حتی جونگ مین رو هم از بیابان فکرهاش بیرون کشید...
یونگ: من م یرم جایی... پیش کسی.. خونه بمون.. من می رم.
لباسش رو سریع عوض کرد و از اتاق بیرون رفت... جونگ مین باز چونشو به کف دستش گذاشت و به دیدن عکس ها ادامه داد... با صدای بسته شدن در جونگ مین هم از جاش بلند شد.. نمی دونست چرا ولی حس می کرد بقیه نمی خواستن تنهاش بذارن هر چند می دونست که کیو جونگ چیزی بهشون نگفته ولی حس می کرد تحت نظره برای همین نمی تونست برای خالی کردن این عصبانیت و ناراحتی کاری کنه... تو این شرایط باید یه کاری می کرد تا شاید درد عمیقی که به قلبش فشار می آورد رو کمی آروم کنه... بدون اینکه کاملا حواسش جمع باشه لباساش رو عوض کرد و صورتش رو پوشوند و فقط کیف پولش رو برداشت... با دیدن کیف پول یاد حرف های چوسون می افتاد که از این به بعد باید آویزون دیگران بشه... "هوووف ای خدا چرا باید به حرفای اون فکر کنم..." سعی کرد فراموش کنه اما اینطوری نمی شد... با فکری آشفته کلید ماشینش رو  برداشت و به سمت بار معروف و دنجی که مخصوص افراد سرشناس بود و می تونست کمی ازمزاحمت این افکار دیوانه کننده آسایش پیدا کنه راه افتاد....
......
کیو جونگ کمی بعد با این جانگ سوار قایق تفریحی شدند و باهم رکاب می زدن و به آرومی روی دریاچه مصنوعی زیبای پارک می چرخیدند.. کیو جونگ دیگه کاملا احساس راحتی می کرد و خوشحال بود که این جانگ رو انتخاب کرده دستش رو توی دست گرفته بود و لحظه ای رهاش نمی کرد..
کیو: بهتره بریم چیزی بخوریم تو گرسنه نیستی؟
این جانگ : اوهوم ...بریم ...باهم سوار اتوبوس شدن و کمی دیگه هم در شهر چرخیدند.. کیو می تونست ماشینش رو بیاره ولی به عمد اینکارو نکرده بود به نظر کار درست و بجایی بود چون با این دختر ساده توی خیابون و جاهایی که مردم عادی در رفت و آمد و زندگی بودن احساس راحتی می کرد و بیشتر بهش خوش می گذشت... به رستوران تمیز و زیبا اما تقریبا کوچکی نزدیک خونه این جانگ رفتن و منتظر بودن تا غذایی که سفارش داده بودن آماده بشه این جانگ با شیطنت گوشیش رو برداشت و طوری که کیو نتونه ببینه از زیر میز به سومین اس ام اس داد که الان تو رستوران نشستن و منتظر غذا هستن.. و بعدیش هم خیلی زود فرستاد "سومین آ...من هرچی تو قرارمون می شه رو می گم یادت باشه تو هم باید این کارو بعدا جبران کنی"...
سومین با دیدن پیام ها باز بی قرار شد.. با خودش تکرار می کرد.. من باید فراموش کنم این مهم نیست.. اون دوست منه.. آره الان اونه که انتخاب کرده نه من... و سعی می کرد به اسم اس های پی در پی این جانگ بی تفاوت باشه
کیو: یا.. داری چیکار می کنی اونجا؟ کیو جونگ با اخم کوچیکی در اثر کنجکاوی به این جانگ که دستهاش رو زیر میز برده بود نگاه می کرد ...
این جانگ: هیچی.. هیچی .. اوه غذا اومد..
همون موقع گارسون جوان و شادابی میز غذارو چید و بعد از تعظیمی رفت..
کیو: بخور بعد از غذا می ریم یه جای دنج...
این جانگ ابروهاشو بالا برد و با کمی تردید پرسید: کجا؟
کیو: پارک نزدیک خونه شما.. اون شب واقعا خلوت و راحت بود...
این جانگ: همیشه هم اینطور نیست... بلاخره نزدیک خونه مونه... ممکنه..
کیو: لازم نیست بترسی... من مسئولیت کارامو بعهده می گیرم...به عنوان یه طرفدار باید بدونی
این جانگ: اوهوم می دونم..
کیو: خوبه پس غذاتو بخور
این جانگ در حالی که چنگال رو به دندون گرفته بود با خوشحالی اس ام اس بعدی رو فرستاد و خبر داد که تا یک ساعت دیگه پارک کنار خونه اشون هستن... سومین با دیدن آخرین اس ام اس دیگه طاقتش تموم شد.. باید برم... نمی شه شاید دلم آروم بگیره اینجوری... پیشبندش رو باز کرد و سریع لباساشو عوض کرد و با عجله راه افتاد.. خوبیش این بود که آقای گو فروشگاه رو کاملا به سومین می سپرد و بجز اول صبح یه نزدیک ظهر یا برای بردن برخی سفارش های خاص نمی اومد و امروز هم کاملا عادی بود...
........
جونگ مین لیوان بعدی رو پر می کرد که دختری آروم آروم بهش نزدیک شده بود به خودش جرات داد کنار جونگ مین روی کاناپه دونفره بشینه و به منظور جا دادن خودش توی بغل جونگ مین بهش نزدیک شد... اما چندان جا به جا نشده بود که با نگاه منجمد جونگ مین متوقف شد.....
جونگمین: پاشو ...همین یه کلمه با چنان جدیت و اخم غلیظی همراه بود که دختر جرات مخالفت و ناز و عشوه ای نداد و خیلی زود بلند شد و رفت این اتفاق دوبار دیگه تکرار شد تا اینکه جونگ مین کلافه از جاش بلند شد و درخواست اتاق خصوصی داد و خواست که هیچ کس مزاحم نشه.. از جاش بلند شد و به سمت اتاقی که پیشخدمت راهنماییش می کرد براه افتاد...
.......
سومین نفسش رو حبس کرد و به طرف پارک رفت.. کنار نیمکتی که همیشه با این جانگ قرار می گذاشت رفت.. با نگاه کردن به نیمکت خاطرات زیادی به ذهنش هجوم آورد و حس عذاب وجدانش شدت گرفت.. حس بدی که با سرزنش به او می گفت دوستت داره خوش می گذرونه و تو از خوشحالی اون ناراحتی..  نفس عمیقی کشید و تصمیم داشت بشینه که صدای خنده و صحبت این جانگ و کیو رو شنید که خیلی نزدیک بود.. سریع از اونجا رفت و پشت آلاچیق کوچک که بوته های پرپشتی اطرافش داشت ایستاد.. خیالش راحت شد چون دیگه می دونست به هیچ وجه دیده نمی شه... قصد داشت بره که دوباره تردید کرد... شاید از روی کنجکاوی بود که موند و از لابه لای بوته ها به این جانگ و کیو که حالا دست هم دیگرو گرفته بودن و روی نیمکت نشسته بودند خیره شد.. همون نیمکت همیشگی این جانگ و سومین...
کیو:سو مین ا...اگه بپرسم که چرا منو قبول کردی ...چی می گی؟ فقط بخاطر اینه که طرفدارمون بودی؟
این جانگ: البته...خب این هم بود ولی.. بیشتر چون حس می کنم که.. که می شناسمت... همینطور الان هم که مهربونیتو حس کردم.. خب چطور بگم .. جذبت شدم
باین حرف کیو با خوشحالی لبخندی زد و لبش رو از ذوق گاز گرفت... و آروم جلو تر رفت و به آرومی به صورت این جانگ نزدیک شد و بوسه ای به گونه اش زد.. سومین دستش رو بی اختیار روی قلبش گذاشت... کیو عقب رفت و به لبهای این جانگ خیره شد و می خواست نزدیک بشه که این جانگ شونه اش رو گرفت و او رو نگه داشت..
این جانگ: خب .. تو چرا..؟
کیو: چون خوشگلی و ساده برای همین دوستت دارم..
و لبخند ساده ای زد که صورتش رو روشن تر و مهربونتر کرد و آروم لب هاشو به لـ..بهای این جانگ قفل کرد و دومین بو.سه اشون رو عمیق شروع کرد که با اشتیاق هردوی اونها طولانی شد.... سومین فقط دستش رو از قلبش روی دهنش گرفت و با حس اشکهای داغی که صورتش رو خیس می کرد سریع از جاش بلند شد و و با قدمهایی بلند از اونجا دورشد.... حتی متوجه نبود کجا میره ولی پاهاش و ذهنش اونو به اختیار گرفتن و به فروشگاه برگردوندند...
...........
جونگ مین به آرومی پشت سر پیشخدمت می رفت.. پسر به اتاق دنجی در گوشه سالن اشاره کرد : از این طرف قربان... جونگ مین که کمی مس.ت بود با قدم های آرومی به اون طرف می رفت واز کنار در اتاق کنار اناقی که پیشخدمت اشاره کرده بود رد می شد که برای لحظه ای متوقف شد... قدمی رو که برداشته بود به عقب بر گردوند تا چیزی رو که چشمهاش دیده بودن ولی مغز و قلبش به شدت دیدنش رو انکار می کردن رو بار دوم ببینه... تنها حسی که در اون لحظه داشت سرگیجه بود که باعث خم شدن زانوهاش می شد... و اسمی که مدام توی ذهنش تکرار می شد .. هیون جونگ!




طبقه بندی: Lovely dream،

تاریخ : شنبه 3 خرداد 1393 | 01:24 ب.ظ | نویسنده : marikyu 90 | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.