تبلیغات
The Best Stories About Korean Groups - Lovely Dream P-10
سلاااااااااااااااااااااام خوشگلا خوبین؟
53 روز به برگشت کیوییم مونده 
حرفی نیست بفر مایید ادامه...
 آهان یه چیزی اگر دوست داشتین سریال کره ای ببینید و به خنده احتیاج دارین یه پیشنهاد خوب براتون دارم..
تو از ستاره ها اومدی.. بازیگرش خیلی باحاله من که عاشقش شدم.. دختره خیلی خوب بازی می کنه


Lovely Dream2

یک ساعت قبل..
هیون جونگ به آرومی از تاکسی پیاده شد عینک دودی رنگ بزرگ و کلاه لبه دارش چهره اش رو به طور کامل پوشانده بود و رو به جلو قدم برداشت.. قدم های محکمش اون رو به طرف بار بزرگ و شیک مقابلش رساندند.. جلوی در عینکش رو لحظه ای از چشمش برداشت و وقتی نگهبان جلوی در براش تعظیم بلندی کرد و او رو به داخل راهنمایی کرد هیون جونگ سرش رو به نشانه تشکر تکون داد و با دستهایی که در جیبش برده بود راهی مبل های راحتی داخل بار شد.. کاناپه ای رو تقریبا روبروی در بار انتخاب کرد و نشست... چند لحظه بعد پیشخدمتی به سمتش آمد و هیون نوشیدنی سبکی سفارش داد.. هیون صبورانه و آروم نشسته بود و به کاناپه تکیه داده بود... خیلی زود پیشخدمت سفارشش رو آورد و هیون لیوانش رو برداشت و جرعه ای ازش نوشید.. خیلی آروم به نظر می رسید و لیوان رو بین انگشتانش نگه داشته بود و باهاش بازی می کرد... خیلی طول نکشید که کسی از کنارش رد شد.. هیون با نگاهش مردی رو که از جلوی چشمش گذشت رو تا در خروجی دنبال کرد... آروم از جاش بلند شد و دوباره خم شد و لیوانش رو روی میز گذاشت و به طرف اتاق خصوصی که در گوشه ای از بار بود و مرد دقیقه ای قبل از اونجا خارج شده بود رفت... کنار در ایستاد و پیشخدمت رو صدا زد...
پیشخدمت:بله قربان چیزی لازم دارین؟
هیون:این اتاق رو می خوام ...
پیشخدمت: متاسفم انگار اینجا قبلا رزرو شده و الان هم مهمون ما اینجا هستن.. ما اتاقای دیگه ای داریم که بهتون قول می دم کیفیت...
پیشخدمت هنوز در حال توضیح دادن بود که هیون صداش رو کمی بالا برد به طوری که از داخل اتاق کاملا واضح شنیده می شد گفت: ولی من همین اتاقو می خوام... مهمونتونو بیرون کنین زود..!
پیشخدمت: اوه آروم باشید آقا گفتم که اتاقای زیادی..
بازهم حرف پیشخدمت قطع شد اما این دفعه کسی که اتاق رو رزرو کرده بود این کارو کرد...
-    اشکالی نداره.. ایشون هم می تونن از این اتاق استفاده کنن...
هیون به طرف صدا برگشت و چهره متعجبش رو به چوسون چرخوند و نگاهش رو بهش دوخت..
هیون:اوه تو اینجا چکار می کنی.. مگه تو الان نباید اروپا باشی؟
چوسون : اروپا؟! آه پس اون احمق اینطوری گفته... هاه فکرشو می کردم .. بهر حال اون بی عرضـ... یعنی.. چوسون کمی فکر کرد و حرفش رو ادامه نداد.. می خواست از غرور جونگ مین حرف بزنه با چند لحظه مکث فکر جدیدش رو عملی کرد و سریع گفت: اون عوضی وحشی باید هم وحشی بودنشو از دوستاش مخفی کنه!
هیون: یاااه... داری در مورد چی.. آه بهتره بریم تو اتاق حرف بزنیم... و روبه پیش خدمت سری تکون داد و چوسون هم با تایید اشاره هیون او رو مرخص کرد... با هم داخل اتاق رفتن و رو بروی هم نشستند و هیون سوالش رو تکرار کرد: خب بگو ببینم در مورد کی...
چوسون: آره دارم در باره جونگ مین داداش سربزیرتون حرف می زنم! اون وحشی منو به این روز انداخت.. چوسون موهاش رو کنار زد و چسب زخم رو هم برداشت و بخیه های سرش رو به هیون نشون داد و گفت: اینایی که می بینی دیگه آخرش بود... اون هیچ وقت منو نمی خواست... رفتارش... با من.. وحشتناک بود...و
 در این بین اشک ها ظاهر فریبانه مظلومالنه ای  که به خودش گرفته بود رو تکمیل می کرد...
هیون: من متوجه نمی شم... یعنی .. آخه به نظر نمی اومد باهم مشکلی داشته باشین.. ولی به جز...
 هیون با یاد آوری رفتار چوسون حس بی اعتمادیش به این دختر که جلوش اشک می ریخت شدت گرفت و در چهره اش اثرش رو نشون داد و به همین خاطر چوسون سعی کرد نقشه جدیدش رو برای به دام انداختن هیون ادامه بده...
چوسون: خب معلومه من به خاطر عمو پارک که منو خیلی دوست داره و همیشه هوامو داشته چیزی نمی گفتم و همه چیزو تحمل می کردم.. تا این که اون سه روز پیش به آخرین حدش رسوند و من هم دیگه تحملم تموم شد هر چی باهاش حرف زدم بی فایده بود و بدتر می شد... اوپا من به خاطر بی توجهی ها و رفتار بد اون خیلی اذیت شدم ولی با اینکه از اول به تو علاقه داشتم می خواستم به خاطر عمو و مهربونیاش اونو سربه راه کنم ولی نشد.. اون روز می خواستم در مورد رفتارش به عمو پارک بگم ولی اون ازم پرسید کجا می رم و منم بهش گفتم... و... و...
دیگه گریه اش به هق هق هنر ندانه ای تبدیل شده بود... ادامه داد...: و اون خیلی عصبانی شد و گفت که حق ندارم به پدرش حرفی بزنم ...بعد بعد... با شدت گرفتن گریه اش هیون از مقابلش بلند شد و به سمتش رفت و کنار او جا گرفت.. دستش رو روی کمرچوسون گذاشت و سعی کرد دلداریش بده
چوسون: اوپا... من پولشو نمی خواستم.. می خواستم خوشبخت باشم ولی اون ... اون... فکر می کرد من دارم پدرشو فریب می دم... چون هفته قبل عمو اموالش رو.. مال جونگ مین رو به نام من زد باور کن من همون روز از زبون خودش شنیدم!... به خاطر همین اونم عصبانی شد و اگه از اونجا نمی رفتم ممکن بود منو بکشه!
هیون: آروم باش لازم نیست دیگه چیزی بگی.. ادامه نده..
هیون جونگ آروم به کمرش ضربه می زد تا او رو آروم کنه... چوسون کمی نزدیک شد و وقتی عکس العمل بدی از هیون ندید خودش رو به آغوش او رسوند...
چوسون: اوپا... من... با همه اینا... دوستش داشتم.. باور می کنی؟
هیون: آره باور می کنم!... و بخاطر رفتارم متاسفم..
 و هیون هم دست هاش رو دور کمر چوسون حلقه کرد و به آغوش خودش نزدیک تر کرد...
......
جونگ مین با ناباوری و شوک از دیدن چوسون که به آغوش هیون می رفت نگاه می کرد خیلی زود به جاش رو به غم بزرگی که در قلبش حس کرد داد و بار دیگری به قلب زخم خورده اش اضافه شد... دیگر توان موندن و تماشا نداشت با قدم هایی که دیگه خودش هم نمی دونست چطور بر داشته می شن به اتاق کناری رفت نشست و اولین بطری رو که آماده روی میز بود رو برداشت و جرعه بزرگی ازش سرکشید.... سرش به شدت درد می کرد حتی قبل از اینکه کاملا مس.ت بشه... مطمئنا به خاطر الکل نبود... بطری خالی رو به کناری پرت کرد که به مبل روبرو خورد و روی زمین افتاد... دست هاش رو روی شقیقه اش گذاشت و مدام ماساژ می داد اما بی تأثیر بود... با زمزمه ای آروم که اگر کسی همم اونجا بود نمی شنید تکرار می کرد... "یعنی حرفای اونو باور می کنی هیون جونگ... حتی بدون اینکه از من بپرسی..."
.......................
یونگ سنگ  با قیافه کاملا گرفته ای وارد خونه شد.. درو آروم بست و به اتاقش رفت انتظار داشت جونگ مین رو همونجا سر جای قبلیش باشه اما حدسش اشتباه بود دستش رو به کتش برد تا درش بیاره و همزمان جونگ مین رو صدا کرد: جونگ مین آ.. کجایی؟... صدایی از هیچ جای خانه نیومد... خانه در سکوت کامل بود یونگ سنگ دو بار دیگه اسمش رو صدا کرد... مطمئنا اگر خونه بود دیگه جواب داده بود... نگران شد... سفارش های هیون و کیو توی ذهنش تکرار می شد...
-    وای نباید تنهاش می ذاشتم...
کل خونه رو با نگرانی و امید کمی برای  پیدا کردنش زیر پا گذاشت.. اما نبود هیچ جا نبود... به اندازه ای تمام گوشه های خونه رو گشته بود که رفته بود تو خونه که نفسش گرفت.. روی مبل وسط حال نشست در حال نفس نفس زدن فکری به ذهنش رسید سریع خوش رو به تلفن خونه رسوند و شماره دوستش که مطمئن بود هنوز توی همون بار معروفی که هر دفعه با هم می رن کار می کنه رو گرفت... سریع ازاحوال پرسی گذشت و پرسید جونگ مین اونجاست یا نه و در مقابل جواب های دوستش ترس های دیگه رو به جونش انداخت... " اوه خدای من هیون هم اونجاست؟؟؟؟ اوه نه منو می کشه!!.." سریع تماس رو قطع کرد و از جاش بلند شد و با عجله به طرف بار رفت...
خیلی زود به کمک دوستش جای جونگ مین رو پیدا کرد.. وارد اتاق شد و جونگ مین رو مست و بی هوش بین بطری های خالی اطرافش پیدا کرد که از وضعشون می شد فهمید که هر کدوم به یک گوشه اتاق پرت شده اند... یونگ سنگ بدون معطلی به کمک دوستش جونگ مین رو سوار ماشین خودش کرد و برای جونگ مین هم راننده گرفت و خیلی زود به خونه برگردوند...حتی نپرسید که هیون کجاست در واقع نیازی نمی دید که بپرسه....
......................................
لحظه ای کنار در مکث کرد... هنوز سر درد داشت و قدمهاش سست بود روی پله جلوی فروشگاه نشست و سرش رو با دست هاش گرفت و سعی کرد با ماساژ دادن شقیقه اش کمی دردش رو کم کنه و شاید بتونه جلوی اشکهاش رو بگیره اما فایده ای نداشت... به همون حالت نشسته بود که دست گرمی روی شونه اش نشست خیلی آروم اسمش رو که با صدای گرمی گفته می شد شنید...
هیونگ:سو مین شی.. سومین آ.. چرا اینجا نشستی؟..
سومین سرش رو آورد بالا و با چشمهای خیسش به چهره معصومی که با نگرانی نگاهش می کرد برخورد کرد.. از جاش بلند شد و سریع بدون اینکه هیونگ فرصت عکس العملی پیدا کنه دستهاشو دور گردن هیونگ حلقه کرد و محکم بغلش کرد و هق هق گریه اش بلند شد.. هیونگ اول شکه شد اما با دیدن حالش خیلی زود دستهاشو آروم بالا آورد و اجازه داد  سومین با آغوش پر محبتش اروم بشه....
.......................
کیو با این جانگ خدا حافظی کرد و از جلوی خونه اش آروم قدم میزد و به طرف فروشگاهی که می دونست می تونه الان هیونگ رو اونجا پیدا کنه راه افتاد.. از هوای خنک شب لذت می برد و حس خوبی داشت.. "چقدر خوبه بعضی وقتا آدم یه جوری همه غم و رنج ها رو کنار بذار و استراحتی به خودش و ذهنش بده"...
...................
هیونگ جون تقریبا متوجه شده بود که سومین برای چی اینطور گریه کرده... با این که خیلی سر بسته توضیح داده بود... اما هیونگ جون می تونست درک کنه وقتی می گه کسی که دوستش داره رو با کسی دیگه دیده و به این روز بیوفته احتمالا یه چیز عادی ندیده...
نیم ساعت بعد سو مین آروم گرفته بود و هر دو مشغول کار شده بودند... هیونگ بر خلاف هر شب به سومین نگاه نمی کرد و با اخم های در هم سرش به کارش گرم بود.. اما دلش هم نمی اومد که تنهاش بذاره و دقیقا کنارش ایستاده بود و هر دو ساکت مشغول کارشون بودند... لحظه ای می خواست ظرف وانیل رنگی رو برداره که سومین هم همزمان دستش رو برای برداشتنش دراز کرده بود... و دست هیونگ روی دست سو مین قرار گرفت... سرمای دستش رو حس کرد.. قلبش تیر کشید.. سومین قصد داشت دستش رو کنار بکشه اما هیونگ دستش رو محکم نگه داشت و بلند کرد و نزدیک دهنش برد و با دو دستش دست های سومین رو گرفت و سعی کرد با بخار نفس هاش یخش رو آب کنه... سومین سرش رو بالا آورد و به چشمهای با محبت هیونگ نگاه می کرد که هیونگ هم نگاهش رو از دستهای سومین به صورتش کشید و چند لحظه ای به چشمهاش خیره موند... هیونگ بی اختیار به سومین نزدیک می شد... نیرویی اونو به طرف سومین می کشید.. سومین آروم مونده بود و حرکتی نمی کرد.. تنها چیزی که حس می کرد تنهایی و غم بود... همینطور که صورت هیونگ نزدیک می شد کسی در رو باز کرد و بلند اسم هیونگ رو صدا کرد و باعث شد هر دو از جا بپرن... هم به خاطر ورود ناگهانیش و هم کسی که صداش رو شناخته بودن... کیو جونگ... سومین سریع از هیونگ فاصله گرفت و دستهاش رو آزاد کرد و با دستپاچگی سرش رو داخل یخچال فرو برد تا خودش رو مشغول نشون بده و لازم نباشه با کیو جونگ روبرو بشه هر چند می دونست که احتمالش صفره... هیونگ کیوجونگ رو صدا کرد و کیو با خنده رو بروش ظاهر شد و با هیونگ دست داد..
کیو سرک کشید و در حالی که با نگاهش دنبال سومین جستجو می کرد به هیونگ گفت: پس دوست دخترت کجاست؟
هیونگ به آرومی به شونه کیو زد: یاه... آروم تر.. ناراحت می شه...
و هر دو خندیدن در واقع کیو آروم گفته بود..
 کیو:خب حالا کجاست..
هیونگ:همینجا...کنارم....
هیونگ سرش رو به طرف جایی که سومین چند لحظه پیش ایستاده بود نگاه کرد اما به جای اون دید که سو مین سرش رو توی یخچال برده اخم هاش توی هم رفت و سریع رفت و کمر سومین رو گرفت و از توی یخچال عقب کشید و بلند گفت: تو الان یخ زده بودی.. می خوای از سرما بمیری؟؟؟
سومین از فریاد هیونگ شوکه شد و تکونی خورد... اما هیونگ محکم شونه هاش رو گرفت و به طرف خودش چرخوندش و بغلش کرد و توی گوشش گفت: سو مین آ.. دیگه به خودت صدمه نزن.. هیچوقت... به خاطر هیچ کس...
سومین آروم بود خیلی آروم ...گرمای قلبی که نزدیکش بود سخاوتمندانه و بی ریا آرامش رو بهش هدیه می داد...
کیو:اوووو خیلی خوبه....
صدای کیو جونگ با لحن شیطنت آمیزی از پشت سرشون باعث شد سومین سریع خودش رو جمع کنه و از بین بازو های مردانه هیونگ  بیرون آمد و آروم عقب رفت و با کمی شرم سرش رو پایین انداخت و خیلی آروم سلامی گفت و فقط یه لحظه سرش رو بالا گرفت و به لحظه چشمش به کیو جونگ خورد و متوجه شد داره گر می گیره.. زود سرش رو پایین انداخت و با عجله از جاش پرید و رو به هیونگ با عجله گفت:هیونگ جون شی من امروز زودتر می رم و کلید رو مقابل چشمهای بهت زده اون دوتا به هیونگ داد و سریع دویید و کیفش رو برداشت و حتی پیش بندش رو هم در نیاورد و با عجله از در بیرون دوید و رفت..
کیو:میگم هیونگ این دوست دخترت چش بود؟!!!!..
هیونگ هم که از حرکات و رفتار سومین گیج شده بود سرش رو تکون داد:نمی دونم!




طبقه بندی: Lovely dream،

تاریخ : شنبه 10 خرداد 1393 | 01:36 ب.ظ | نویسنده : marikyu 90 | نظر :)
.: Weblog Themes By VatanSkin :.