تبلیغات
The Best Stories About Korean Groups - i waana love-20
سلاااااااااااااااااام

وای خدای من باورم نمیشه که بالاخره امتحانا تموم شد

دلم براای همتون تنگیده بود

خوب دیگه منم قسمت بیست داستانم و اوردم

دادم تند تند مینویسم تا زود تموم شه

قسمت بیستم
نیل:
شکه سرجام ایستادم...خدایا این چه کار احمقانه ای بود که من انجام دادم.
به کف دستم که از سیلی محکمی که به صورتش زده بودم  مورمور میشد نگاه کردم و  اشکم کف دستم چکید.
به سمت در اتاقش رفتم و دستم و آوردم بالا و خواستم در و باز کنم که دستم بین راه متوقف شد...اخه باچه رویی میخواستم برم اون تو؟؟؟
کنار در روی زمین ولو شدم و زانو هام و توی بغلم گرفتم و سرم و روشون گذاشتم و آروم زمزمه کردم:
-خاک تو سرت آن دنیل...یعنی این روش ابراز محبت به دختریه که عاشقشی...یعنی باید این طوری بهش بفهمونی که نگرانشی...اما اصلا دست خودم نبود...وقتی کلمه ی "بار" رو شنیدم دستم به طور خودکار عمل کرد و....
از روی زمین بلند شدم و کشون کشون به سمت اتاق رفتم و به چونجی و ریکی و آرام که تمام تخت و تسخیر کرده بودن نگاهی انداختم.
از توی کمد بالشت و لحافی برداشتم و از اتاق خارج شدم.
کاناپه توی چنین مواردی از همه چیز بهتر بود.
دراز کشیدم و به سقف خیره شدم...حالا چطوری باید ازش معذرت خواهی میکردم...آخه چرا من اینقدر احمقم؟؟؟
با دست توی سرم زدم و چند قطره اشک دیگه روی صورتم ریخت.
صبح با صدای تلق و تلوقی از خواب بیدار شدم و وقتی بلند شدم و توی جام نشستم چشمم افتاد به بورا که مشغول آماده کردن صبحانه بود...از جام بلند شدم و به آشپزخونه رفتم و در یخچال و باز کردم...پاکت شیر و برداشتم و مقداری ازش نوشیدم...زیر چشمی بهش نگاه کردم اما هیچ عکس العملی نشون نداد....طوری رفتار میکرد که انگاری من و ندیده...بهش حق میدادم.
به دستشویی رفتم و دست و صورتم و شستم و به آشپزخونه برگشتم...همچنان مشغول بود.
روی صندلی نشستم و روم و بهش کردم:
-بورا میشه بهم یک لیوان آب بدی؟؟
بدون کوچکترین حرفی به سمت یخچال رفت،لیوانی رو پر از آب کرد و روی میز گذاشت...انتظار داشتم که حرفم و نادیده بگیره اما...
سرم و بلند کردم:
-نظرم عوض شد بهم یک لیوان آب سیب بده.
دوباره یک لیوان برداشت و به سمت یخچال رفت و یک لیوان و پر آب سیب کرد و جلوم روی میز گذاشت،هنوز دور نشده بو.د که گفتم:
-نه نه نه اشتباهی گفتم من آب پرتقال بیشتر دوست دارم.
داشت میرفت سمت یخچال که از روی صندلی بلند شدم و روبه روش قرار گرفتم...خواست از کنارم عبور کنه اما دوباره جلوش ایستادم...چیزی نگفت و فقط با سر پایین افتاده سرجاش ایستاد.
گفتم: میشه حداقل یک کلام باهام حرف بزنی؟؟
دوباره هم حرفی نزد...با عصبانیت گفتم:
-حداقل من و بزن...بهم فحش بده...هر کاری میخوای بکن..اما..اما خواهش میکنم سکوت نکن.
باز هم سکوت.
قطره اشکی روی گونم چکید : من...من معذرت میخوام بورا...به خدا دست خودم نبود...فقط...کلمه ی بار...حرف بزن بورا.
سکوت.
دستم و زیر چونش بردم و سرش و بالا آوردم ...خواستم چیزی بگم اما با دیدن رده ی کمرنگ انگشت روی صورتش و چشمای قرمز و پف کردش جملم توی دهنم موند.
با دهن باز دستم و به سمت لپش بردم و رده ی سیلیم و  نوازش کردم اما با خشم دستم و کنار زد و به سمت اتاقش دوید و من و توی اون سکوت تنها گذاشت.
روم و به سمت در اتاقش برگردوندم و به دری که چند لحضه پیش ازش عبور کره بود زل زدم...واقعا که سزاوار همین رفتار بودم.
روی صندلی نشستم و سرم و بین دستهام گرفتم...حالا چطوری باید از دلش در میاودم.
کم کم پسرا بیدار شدن و بورا هم بیرون اومد...با اونا راحت صحبت میکرد و میخندید و به من حتی نگاه هم نمینداخت...متوجه شدم که رده ی سیلی رو با کرم پودر پوشونده...بغض گلوم و گرفته بود.
مدتی  از اون روز میگذشت اما بورا حتی یک کلمه هم باهام حرف نزده ...این روزا حالم اصلا خوب نیست...از دست خودم دلگیر و عصبانیم...اصلا چشم دیدن خودم و ندارم...دلم برای بورا تنگ شده...برای اینکه باهام بحث کنه و بهم بخنده.
اوایل بهار بود و داشتیم برای دریم کنسرت ماه آینده تمرین میکردیم...اصلا حال خوشی نداشتم و همش وسط تمرین پارازیت میدادم...بالاخره مین سو هیونگ تصمیم گرفت تا تمرین و متوقف کنه.
بقیه بچه ها رفتن خونه اما من رفتم تا کمی بگردم...نفهمیدم چی شد که یکهو سر از خونمون در آوردم.
وارد خونه شدم و مامان و توی آغوش کشیدم.
داشتم با مامان صحبت میکردم اما ذهنم یک جای دیگه پرواز میکرد...تصمیم گرفتم تا همه چیز و به مامان بگم.
گفتم:
-مامان...یک چیزی بهتون بگم نمیزنین تو سرم؟.
-چی پسرم.
-شما بگین میزنید یا نه.
-با ید بگی تا ببینم چی هستن.
-پس من نمیگم.
-باشه بابا نمیزنم.
-خوب...راستش...من بورا رو سیلی زدم.
صداش بلند شد:چیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی؟؟؟.
-خوب...خوب دست خودم نبود.
-چی شد که عروسم و زدییییییییییییییییی.
از سیر تا پیاز ماجرا رو براش تعریف کردم...حتی اینکه از اون روز حتی یک کلمه هم باهام حرف نزده.
ازش پرسیدم که چطوری میتونم کاری کنم که بورا من و ببخشه اما بهم گفت که خودم باید راه حلش و پیدا کنم...گفت اگه واقعا دوسش داشته باشم میتونم راهش و پیدا کنم.
گفت اگه دوسم داشته باشه درکم میکنه...اون دوسم داره پس درکم میکنه...عاشقمه پس میفهمه که چرا عصبانی شدم.
اما اون تمام عمرش و از باباش کتک خورده...حالا  که از دست باباش خلاص شده من این کار و کردم و این واقعا زیادیه.
به اتاقم رفتم تا کمی همونجا بخوابم....اما تا شب باید برمیگشتم خونه چون فردا صبح زود تمرین داشتیم و من باید میرفتم.
نگاهی به عکسم که بالای تخت زده شده بود انداختم...مال زمانی بود که تازه معروف شده بودم...سه سال پیش.
خودم و روی تخت انداختم و خیلی سریع به خواب فرو رفتم.
بورا:
چشمام و باز کردم و چشمم به ساعت افتاد....همیشه این موقع شب تشنم میشد،نگاهی به صورت معصوم آرام انداختم و از روی تخت بلند شدم  و به سمت در اتاق رفتم.
داشتم به سمت آشپزخونه میرفتم که چشمم افتاد به نیل که جلوی تلوزیون که هنوز روشن بود...نشسته خوابش برده بود.
دلم برای حرف زدن باهاش تنگ شده بود اما خیلی از دستش دلخور بودم...درکش میکردم...من خیلی باهاش تند حرف زده بودم و اون کلمه ی بار خیلی اعصاب خورد کن بود...میدونم که بد باهاش بحث کردم اما نمیتونستم ببخشمش.
به آشپزخونه رفتم و یک لیوان بزرگ پر از آب نوشیدم و داشتم برمیگشتم به اتاقم که نا خود آگاه روم و به سمت نیل برگردوندم...دقایقی نگاش کردم و بعد به اتاق رفتم و با یک پتو برگشتم،آروم بهش نزدیک شدم و پتو رو روش انداختم.
جلوش نشستم و مشغول و مرتب کردن پتوش شدم...به صورتش نگاه کردم...از این فاصله ی نزدیک خیلی دوست داشتنی تر به نظر میرسید.
دستم و آروم بالا آوردم و گونش و نوازش کردم و خواستم بلند شم برم که دستم توی دست هاش قفل شد و با یک حرکت توی بغلش افتادم.
بدون اینکه چشماش و باز کنه دستهاش و محکم دور کمرم حلقه کرد.
خودم و تکون دادم و سعی کردم از بغلش آزاد بشم اما هر لحظه حلقه ی دستهاش و محکم تر میکرد... گفتم:
-بزار برم نیل.
با صدای خواب آلود و آرومی گفت :
-نمیخوام...نمیزارم بری.
-بهت میگم بزار برم.
-نه....تا نگی بخشیدیم نمیزارم بری.
بی حرکت واستادم و هیچ حرفی نزدم...با صدایی که به وضوح میلرزید گفت: میدونی چقدر دلم واست تنگ شده ؟
اشک بی اختیار توی چشمام جمع شد اما حرفی نزدم...از بغلش بیرونم آورد و گفت:
-من غلط کردم بورا...تو رو خدا من و ببخش...به خدا دست خودم نبود.
وقتی که اون طوری،با اون چشمای پر آبش نگاهم میکرد چطوری میتونستم تحمل کنم.
اشکایی که توی چشمام جمع شده بود روی گونه هام ریختن و سرم و روی شونش گذاشتم و گریم بلند تر شد و میون گریه گفتم:
-میبخشمت نیل...من میبخشمت اما...اما...
گریم مانع از از ادامه دادن حرفم شد...اما چی؟؟؟حتی خودم هم نمیدونم که چی میخواستم بگم.
خوشحال بودم که همه چیز تموم شد و دوباره باهاش آشتی کردم...از بغلش بیرون اومدم و بهش نگاه کردم:
-منم دلم واست تنگ شده بود.
لبخندی روی لبش نشست و دستش و توی جیبش کرد و جعبه ای رو بیرون آورد...درش و باز کرد و گردنبندی رو از توش در اورد و به سمت من گرفت:
 
-بیا باهم دوست شیم بورا...من...من ازت خوشم میاد.
تعجبی نکردم...فقط لبخندی زدم و سرم و جلو بردم تا گردنبند و واسم ببنده.
ادامه داد: میدونی کی خریدمش.
سرم و تکون دادم...گفت:
-یادته اونروز که باهم رفتیم سر خاک مامان بزرگم...ازم پرسیدی قبل از اینکه برم خونمون کجا رفته بودم  و من فقط گفتم بیرون؟...اونروز بود که این و خریدم.
یعنی نیل از اونموقع من و دوست داشته؟؟؟خیلی  غیر قابل باور بود...احساسم توی اون لحظه غیر قابل وصف بود.
بعد از اینکه گردنبند و بست  از جام بلند شدم و بدو بدو به سمت اتاقم دویدم و در و پشت سرم بستم و به دیوار تکیه دادم...دستم و روی قلبم گذاشتم...حس میکردم داره از سینم بیرون میزنه.
لبخندی روی لبهام نشست...توجه نکردم ساعت چنده فقط به سمت گوشیم شیرجه زدم و بی وقفه شماره ی اونجی رو گرفتم.
چند لحظه بعد صدای خواب آلودش توی گوشم پیچید:
-علو.
-علو اونجی.
-یاااااااا بورا خل شدی این موقع شب بهم زنگ زدی.
بیتوجه به اینکه اون از پشت تلفن من و نمیبینه سرم و تکون دادم:
-اوهوم...اونجی خل شدم...نمیدونی چی شده.
-مگه چیشده.
-اونجی...همین لحظه...همین لحظه نیل بهم پیشنهاد دوستی داد.
-مگه تا الان باهاش دشمن بودی؟
-اه چقدر خنگی تو اونجی...هنوز خوابی ها...میگم ازم خواست دوست دخترش بشم.
صداش یکهو شارژ شد: چییییییییییییییییییییی؟
-من دوست دختر نیل شدم اونجی.
-واقعی؟
-واقعیه واقعی اونجی.
-اصلا باورم نمیشه...سرکارم نه؟
-خودم هم باورم نمیشه اونجی اما حقیقت داره.
-برات خوشحالم بورا...خیلی خیلی خوشحالم...حداقل تو به یه نوایی رسیدی.
-هی چرا اینقدر جلو جلو پیش میری.
-اما خیلی حرفه ای هستی ها...اون هر کسی نیست بورا اون نیل...آن دنیل معروففففففف.
-خودم هم واسه همینه که باورم نمیشه.
گردنبندم و لمس کردم:
-اینکه آن دنیل از کسی مثل من خوشش بیاد...درست مثل یک رویا میمونه.
اینقدر باهاش حرف زدم تا مخش پوکید و بالاخره تصمیم گرفتم قطع کنم.
فردا خیلی زود بلند شدم و به مدرسه رفتم تا یکوقت باهاش برخورد نکنم...چیز زیادی از درس حالیم نشد چون همش داشتم به نیل فکر میکردم...هنوز هم باورم نشده بود.
زنگ ناهار به سلف رفتم و تنها داشتم غذام و میخوردم که یکهو یکی جلوم نشست...سرم و بالا بردم و با دیدن یومی لبخندی روی لبهام نشست.
داشتیم با هم غذا میخوردیم که یکهو  گفت:
-بورا...آرام...خواهر واقعیته.
با دهن پر گفتم :برای چی میپرسی؟
-کنجکاوم.
-خوب...راستش ناتنیه...از بابا یکی از از مامان جداییم.
-که اینطور.
-فوضولیت خوابید؟.
-گفتم که کنجکاوی بود نه فوضولی.
-باشه بابا کنجکاوی.
چند دقیقه سکوت کرد و بعد گفت:
-دوست دارم باهم بریم خرید...باهام میای.
-کی.
امروز بعد از ظهر.
-سر کارم.
-کی بیکاری؟
-از ساعت هفت به بعد.
-پس اون موقع بریم...به اوپا میگم ببرتمون...آرام رو هم بیار.
با شنیدن کلمه ی اوپا یاد نیل افتادم اما وقتی خود یومی هم بود که دیگه مشکلی وجود نداشت.
لبخندی زدم: باشه آجیمم میارم.
بعد از ظهر به شرکت رفتم و از اونجا رفتیم سرکار.
مشتری جدید بود...خونش آنچنان بزرگ نبود برای همین فقط چند نفر بودیم و کارمونم خیلی زود تموم شد.
ساعت شیش خونه بودم.
آرام در و واسم باز کرد و پرید بغلم...بوسش کردم و وارد خونه شدم و گفتم:
-دوست داری با اونی و دوستش بیای خرید.
-اوهوم.
نگاهم به نیل افتاد که با یک لبخند عجیب بهم زل زده بود...خیلی سریع نگاهم و ازش گرفتم و وارد اتاق شدم.
حس کردم که لپام داغ و قرمز شدن...صدای آرام اومد:
-اونی چرا عین گوجه شدی.
وای خدای من یعنی اینقدر ضایست...لبخند زدم:
-هیچی آجی گرممه...بدو برو حولت و بردار که اونی میخواد ببرتت حموم.
دوتایی رفتیم توی حمام و شیرجه زدیم توی وان...اردک های پلاستیکی آرام و هم گذاشتم توی وان و کلی باهم آب بازی کردیم.
وقتی از حمام بیرون میرفتیم تمام تلاشم و کردم تا نگاهم به سمت جایی که پسرا ایستادن نیافته...خیلی سخت بود.
سر دو دقیقه آماده شدیم و از اتاق بیرون اومدیم...بدون اینکه نگاهم به نیل بیافته روم و به پسرا کردم.
-من و آرام داریم با دوست من میریم خرید...واسه شام منتظرمون نباشین.
از خونه زدیم بیرون و سوار آسانسور شدیم...درست وقتی که از در خارج شدیم ماشین سونگ یول جلوی پامون نگه داشت.
سوار که شدیم بعد از سلام کردن بلا فاصله پاش و روی گاز گذاشت و به راه افتاد.
به خواست من رفتیم به مرکز خرید کوایکس که همون  دور و برا بود...در واقع مرکز خرید کوایکس بزرگترین مرکز خرید زیرزمینی توی آسیاست و من عاشقشم.
وارد مرکز خرید شدیم و شروع کردیم به قدم زن.
واقعا بینظیر بود این فروشگاه ها...داشتیم قدم میزدیم که آرام با ذوق به در ورودی آکواریم مرکز خرید اشاره کرد.
-اونیییی خواهش میکنم بریم آکواریم...من میخوام...من ماهی دوست دارم خواهش میکنم بریم.
یومی هم به طرفداری ازش ادامه داد.
-آرام راست میگه...هرکس میاد اینجا حتما باید آکواریومش هم بره وگرنه مزه نمیده.

آرام: اره اونی من تاحالا ماهی ها رو از نزدیک ندیدم ...خواهش.
خودمم تاحالا ندیدم ماهی هارو از نزدیک...تاحالا هیچ حیوونی رو به جز پرنده ها و سگ و گربه از جلو ندیدم چون تاحالا هیچوقت نتونستم که به باغ وحش یا جاهای دیگه برم...حتی اون اردوی دبستان که میبردنمون باغ وحشم نرفتم.
لبخندی زدم:مگه من مخالفت کردم که داری اینقدر اصرار میکنی آجی.
با شنیدن جملم جیغ بلندی کشید و روی هوا پرید.
-اســـــــــــــــــــــــا.
بلیط گرفتیم و وارد آکواریوم شدیم...شده بودم درست عین بچه های هفت ساله و با خوشحالی اینطرف و اون طرف میدویدم...توی اون لحظه من با ارام تفاوتی نداشتم.
آرام با ذوق به دلفینی اشاره کرد.
-وای اونی اون و ببین چقدر شبیه اوپا موهیوله...مثل اوپا موهیول نازه.
-آره اجی.
-دلم واسه اوپا موهیول تنگ شده بریم ببینیمش.
غرق صحبت بودم که با صدای جیغ مردم حاضر توی اونجا هفت متر بالا پریدم و با چشمای گرد شده از ترس به سمت صدا برگشتم.





طبقه بندی: i wanna love،

تاریخ : جمعه 23 خرداد 1393 | 11:10 ق.ظ | نویسنده : bada ... | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.