تبلیغات
The Best Stories About Korean Groups - Lovely Dream P-11
سلام دوستان گلم
امیدوارم خوش و سلامت باشین...
 لطفا بفرمایید ادامه...


کیو:می گم هیونگ این دوست دخترت چش بود؟!!!!..
هیونگ هم که از حرکات و رفتار سومین گیج شده بود سرش رو تکون داد:نمی دونم!

قسمت یازدهم

هیونگ: کیو جونگ.. یکم اینجا بمون الان برمی گردم باهم بریم ...فقط چند دقیقه..
هیونگ با عجله کلید رو به طرف کیو پرتاب کرد و کیو جونگ روی هوا گرفت.. با لبخند کج و شیطونی به هیونگ که با عجله از در بیرون رفت خیره بود.. "هی پسر تو هم از دست رفتی.. فایتینگ داداش کوچولو..."
هیونگ سریع خودشو به سومین رسوند از پشت سر به او نگاه می کرد "..اوه.. بازم که داری گریه می کنی.. هووووف.." جلو رفت و بهش نزدیک شد و دستش رو از پشت به کمر سومین رسوند و بغلش کرد سومین اول شوکه شد اما خیلی زود عطر هیونگ رو شناخت و خیالش راحت شد.. در همین لحظه متوجه شد که تو این مدت کوتاه به چقدر به حضور هیونگ جون کنارش عادت کرده طوری که حتی عطرش رو هم می شناسه و به خاطر وجودش احساس امنیت می کنه...
کمی در همین حالت موندن تا اینکه هیونگ سکوت رو شکست: تو... باید فراموشش کنی.. هر کی که باشه مهم نیست.. تو هنوز کلی فرصت داری.. می تونی.. می تونی بازم عاشق بشی.. من می دونم تو بازم عاشق می شی و اونو فراموش می کنی.. بهت قول می دم که خوشبخت می شی...
سومین کمی جابه جا شد و آروم حلقه دستهای هیونگ رو از کمرش باز کرد و فاصله گرفت.. به طرفش برگشت با چشمای بارونیش به هیونگ نگاه کرد و با دیدن هیونگ نگاهش رنگ شوک به خودش گرفت.. چشمهای هیونگ هم از اشک می درخشید.. هیونگ جون آروم جلو اومد
سومین : یا.. صدای سومین به وضوح می لرزید.. هیونگ جون.. تو دیگه چرا گریه می کنی؟..
هیونگ: نمی دونم شاید..
در واقع با چشمهای خیسش می گفت دارم می بینم که کسی که بهش دل بستم داره به خاطر کس دیگه ای اشک می ریزه اما به زبونش نیومد و لبخند بی جونی به سومین زد و با تلاش بلاخره تونست خنده پررنگی روی لب بیاره و با چشمای آفتابیش به سومین نگاه کرد
 هیونگ:آخه کی برای پودر کاکائو گریه  می کنه؟!
سومین:هان؟ اما با دیدن قیافه با مزه هیونگ که منتظر و مشتاق خنده او بود نتونست خودش رو کنترل کنه و لبخندی بی اختیار به لبهاش نشست.
هیونگ: این خوب شد.. ببین هر کی بهت گفته با گریه خوشگل می شی باید می زدی تو سرش چون مسخره ت کرده..
و با این حرفش انگشتهاش رو روی صورت سومین کشید و یه بار دیگه اشکهاش رو پاک کرد.. سومین در درون حس دگرگونی عجیبی داشت.. محبتی که خیلی  ناگهانی و با نیرویی قوی به قلبش هجوم می اورد... بی شک به خاطر مهربونی های هیونگ بود... حمایتی که هیچ وقت دریافت نکرده بود.. حمایتی از جنس احساس.. دستش رو بالا آورد و روی دست هیونگ گذاشت و دستش رو گرفت.. انگشت اشاره هیونگ رو به لبهاش نزدیک کرد و بوسه آرومی بهش زد .. هیونگ  با چشم های شگفت زده و خوشحالش بهش خیره شد..
کیو: نگران نباشین درارو قفل کردم می تونیم الان کلیدارو بهتون...
کیو جونگ پشت سر هیونگ ایستاده بود و تازه رسیده بود که با دیدن حالت اونا صورتش رو به طرف خیابون چرخوند...
کیو: حالا می شه بعدا بهتون برگردونم.. من می رم.. فعلا.. هیونگ جون خودت بیا دیگه..
و برگشت که بره که ناگهان صدای سومین رو شنید که بلند و با عجله گفت: نه ..نه.. من میرم... ممنون
 کیو برگشت و سومین با دیدن نگاه کیو روی خودش دوباره دستپاچه روشو برگردوند که بره  و کمی کج راه می رفت.. هیونگ زیر چشمی به او نگاه می کرد کیو جلو اومد و کیلدارو به طرف سومین گرفت و صداش کرد: یا سومین شی.. کلیداتو نبردی..
سومین خیلی سریع برگشت و با عجله کلید هارو از دست کیو قاپید و تعظیمی کرد و خداحافظی گفت و رفت و تقریبا با دو از اونجا دور می شد..
هیونگ آروم و با غصه به رفتنش خیره بود.. مطمئن بود لحظه آخر اشکی که دوباره تو چشمهایی که آرزو داشت مثل دفعه اول شاد ببینتشون جمع شده بود.. غرق افکارش بود که کیو با تردید گفت: می گم هیونگ جون.. به نظرت سومین با من مشکلی داره؟ اخه تا منو می بینه فرار می کنه..! یا شاید من اینطوری فکر می کنم..نمی دونم! .
هیونگ با این حرف کیو به فکر فرو رفت و به لحظه  ای قبل و چند دقیقه قبل تر از اون فکر کرد.. حتی روزای قبل.. هر وقت از پسرا برای سومین حرف می زد با دقت گوش می کرد ولی وقتی از کیو می گفت یا حتی اسمش رو می آورد شاید چند باری برق خاصی رو تو چشمهای سومین دیده بود.. "  نه این نمی تونه درست باشه.. نه نه اون فقط یه طرفداره همین..." با خودش فکر میکرد و زیر لب با خودش حرف می زد..
کیو:خب حالا اینقدر فکر کردن نمی خواد.. دوست دخترت از جذبه من می ترسه تو ام به جای فکر کردن مثل لاک پشتا یکم ازش یاد بگیر..
هیونگ با این حرف کیو از فکر بیرون اومد و لبهاشو جمع کرد: تووو یااا ..تووو ....یکی به شونه کیو زد..
کیو: مگه نمی گم یاد بگیر... احترام که سرت نمی شه لااقل یکم ازم بترس...
هیونگ:عمرا.. تو باید از من بترسی...
 و با اخم به کیو جونگ خیره نگاه کرد..
کیو خودشو یکم عقب کشید: اوپا ..هیونگ جون اوپا اینجوری منو نگاه نکن اینجا من می ترسسسسسم و دویید و از هیونگ دور شد.. هیونگ هم داد زد: یا ...تو ..دختر کوچولو وایسا کارت دارم..
با خنده دنبال کیو جونگ دویید و دستشو دور گردن کیو حلقه کرد و باهم باطرف خونه رفتن...
............................................
هیون جونگ چوسون رو تا در خونه اش در واقع خونه برادرش رسوند و براش دست تکون داد..
 چوسون قبل از اینکه وارد خونه بشه، برگشت و از پنجره ماشین  به هیون خیره شد، هیون شیشه رو پایین داد..

هیون: چیزی می خواستی بگی؟ ..
چوسون: آره..هیون جونگ شی لطفا.. درباره چیزایی که بهتون گفتم.. در واقع.. یعنی نمی خوام اون فکر کنه که من می خواستم رابطه شما رو خراب کنم.. به هر حال فکر نمی کنم به نفع شما باشه... هر چی باشه اون عضو گروهتونه... و من نمی خوام دوستاشو هم از دست بده!
هیون: خیالت راحت باشه.. می تونی به من اعتماد کنی.
چوسون: ممنون.. هیون جونگ شی.. شما... یه روی مهربون هم دارین.. تا حالا به من نشون نداده بودین... خوشحالم که بلاخره این اتفاق افتاد...
هیون لبخند مهربانی زد و سر تکون داد و پاش رو روی پدال گاز فشرد..
......................
یونگ سنگ بعد از اینکه لباسهای خودش و جونگ مین رو عوض کرد اون رو آروم روی تخت خوابوند و کنارش نشست  ملافه رو روی جونگ مین کشید و  بهش خیره شد.... حال بدش رو  حس می کرد حتما چیز بدی اتفاق افتاده... چرا امشب اینقدر غم کسایی که دوست داشت رو می دید؟... آه بهتره بخوابم تا زودتر بگذره.. با این فکر از جاش بلند شد و آروم کنار جونگ مین روی تخت دراز کشید با خیره شدن به چهره آروم و معصوم خوابیده جونگ مین کسی رو به یاد آورد که روحیه ش مثل جونگ مین بود و کمتر کسی ناراحتیش رو می دید و دلهره و غم رو از پشت چهره شاد و بی تفاوتش تشخیص می داد.. کسی که مثل جونگ مین صاف و ساده بود و مثل یک قاب ساده روشن... یونگ سنگ هه جین رو بیمار و با چهره ای که غم بر معصومیتش پرده خاک گرفته شو انداخته بود... وقتی هه جین اس ام داد که حالش بده و به کمکش احتیاج داره فکر می کرد باید وضع بدی باشه ولی بازم با دیدن هه جین شوکه شد... جلو رفت و نشست.. دستشو رو توی دستش نگه داشت.. آه تو داری می سوزی.. هه جین سرشو بالا آورد و لای چشماشو باز کرد با دیدن یونگ سنگ اخم کوچکی کا از درد و تب روی پیشونیش نقش بسته بود باز شد و لبخند بی رمقی زد... تمام مدت کنار تختش نشست و اجازه داد که هه جین بهش تکیه کنه.. با دیدن همون لبخند بی جون هم خیالش کمی راحت می شد... تمام مدت اونجا بود تا اینکه پرستار اومد داخل اتاق و گفت که خانواده هه جین اومدن و می خوان اونو ببینن.. با نگاه متعجبش دید  که هه جین هم از شنیدن این خبر تعجب کرد و خیلی زود انگار دست پاچه شد و هراسان به یونگ سنگ گفت که از اونجا بره... یونگ سنگ هم از اتاق بیرون اومد و گوشه ای ایستاد.. می خواست بمونه و باز هه جین رو ببینه و کنارش باشه اما نشد.. شوهرش رو دید که همراه با خانمی که به نظر میرسید پرستار باشه داخل اتاق رفت.. مرد مسنی بود...
اوه اون اصلا به هه جین من نمیاد!... منتظر بود شاید بازم فرصت پیدا کنه و اونو ببینه اما با زنگ گوشیش و خبر دوستش که از وضع جونگ مین بهش گفته بود مجبور شد سریع از اونجا بره...
-حالش خوبه؟ چرا این شکلی شده هان؟
یونگ سنگ برگشت و هیون جونگ رو جلوی چارچوب در دید...
یونگ سنگ: آه.. خب.. راستش یکم زیاده روی کرده.. یه کاری پیش اومد و من رفتم جایی...
هیون: .. بهش چیزی دادی بهتر بشه؟
یونگ سنگ: آره ..
هیون: آه.. خیلی خب.. ولی باید بیشتر مواظبش باشیم.... من می رم بخوابم
هیون نگاهی به جونگ مین انداخت که توی خواب ناله ای کرد و بطور نا مفهومی اسمی رو به زبون آورد... برگشت و به اتاق خودش رفت...
...
هیونگ و کیو هم خیلی زود بعد از هیون به خونه برگشتن و دوش گرفتن... هیونگ شب بخیری گفت و یونگ سنگ و کیو رو که روی کاناپه وسط اتاق لم داده بودن و مشغول تماشای تلوزیون بودن رو تنها گذاشت و به اتاقش رفت.. روی تخت نشست و بازم همون فکر به سراغش اومد...
اگر کسی که عاشقشه کیو جونگ باشه چی؟... ولی.. اگر اونم باشه فرقی نداره کیو جونگ اونو دید ولی سمت دوستش رفت.. به هر حال باید فراموشش کنه.. آره من اینکارو می کنم حالا آسونتر هم شد.. اون فقط سوپر استار مورد علاقه شه خیلی زود قلبشو به سمت خودم می کشم و بدستش میارم...
لبخند محوی زد و دستشو زیر سرش گذاشت و با رویاهای شیرینش غرق خواب شد... ساعت 12 نیمه شب رو نشون می داد..
یونگ سنگ روی کاناپه چرت میزد و کیو هم روی مبل کناریش سرش  رو تکیه داده بود و خواب بود.. ناگهان صدای زنگ در هردو اونها رو از جا پروند..
یونگ سنگ: همه که برگشتن.. این کیه؟ کیوجونگ با  گیجی به یونگ نگاه کرد.. اما از جاش بلند شد و رفت سمت در و درو باز کرد...مات و مبهوت سر جاش موند..
-    سلام داداش...
 کیو فقط نگاه می کرد باورش نمی شد چیزی که می بینه واقعیه و ایون آه الان روبروش ایستاده... اما با حرکت ایون آه که جلو اومد و از گردن کیو آویزون شد و بغلش کرد کم کم از شوک بیرون اومد و اخمی کرد... با دستاش خواهرش رو از خودش جدا کرد و فاصله داد.
کیو:تو اینجا چکار می کنی؟ اونم این موقع شب؟
ایون آه: اوپا خوشحال نیستی ؟
کیو شونه ایون آه رو گرفت و تکونی بهش داد: پرسیدم برای چی اینجایی؟ چرا تا الان بیرونی؟
ایون آه ترسیده جواب داد: اوپا.. بهت گفته بودم که قراره بیام واسه دانشگاه مصاحبه بدم... اونجا شلوغ بود.. تا ساعت ده شب طول کشید .. ب.. بعد از اونجا هم با دوستم رفتیم فرودگاه ولی به پرواز نرسیدیم اون رفت خونه عموش و منم اینجا..
کیو: تو گفتی می خوای بیای و منم گفتم تا نگفتم نیا..
ایون آه: ولی  خب دیگه وقت مصاحبه الان بود..
کیو: اما من..
یونگ سنگ: کیو جونگ کی بود... آه سلام
ایون آه هم به  یونگ تعظیمی کرد و با خوشرویی سلام کرد: سلام من ایون آه ام
یونگ سنگ: آاا.. خواهر کیو جونگ.. خوش اومدی.. کیو چرا نمی ذاری بیاد تو..
کیو:آه خیلی خب بیا تو...
کیو جونگ کیف ایون آه رو گرفت
کیو: بیا دنبالم
و به اتاق خودش رفت... ایون آه هم پشت سرش می اومد و آروم بود ..
کیو: فردا صبح من سرم شلوغه تو همینجا می مونی تا بلیط بگیرم و خودم بیام دنبالت
ایون آه: ولی من مزاحم کارت نمی شم خودم می تونم..
کیو: همین که گفتم خودم می برمت.. حالا بخواب خسته ای.. گرسنه نیستی؟
ایون آه: نه تو فرودگاه یه چیزایی خوردم..
کیو: خیلی خب پس استراحت کن ..
ایون آه با چهره نا امیدی به کیو نکاه کرد: اوپا..اگر من قبول بشم و بیام سئول
کیو فهمید زیاده روی کرده و نگاهش دوباره رنگ مهربونش رو گرفت: من که دوست دارم خواهر کوچولوم پیشرفت کنه.. ولی فقط نگرانت می شم...
و خم شد و پیشونیش رو بوسید و لباس راحتی از کمد خودش در آورد و بهش داد کیو: لباساتو عوض کن راحت بخواب.. و از اتاق  بیرون رفت..
ایون آه هم لبخند زد و خوشحال لباس کیو رو که به دست داشت   بوسید و بلند شد تا لباساشو عوض کنه...
هفت صبح بود که جونگ مین با سردرد شدیدی سرش رو با دست ماساژ می داد به طرف آشپز خونه راه افتاد از فاصله چند متری آشپز خانه صدای بهم خوردن ظرف ها رو می شنید و بوی صبحانه در حال آماده شدن دلش رو به ظعف انداخت.. "آه چه خوبه که کیو جونگو داریم..." وارد آشپز خونه شد و از یخچال آب برداشت و با یکم آبلیمو مخلوط کرد و لیوان رو به لبهاش نزدیک کرد و کم کم می خورد...
-    سلام ..من ایون آه هسـ...
جونگ مین با شنیدن صدای دختری از پشت سرش به حدی هول شد که سریع برگشت تا چشمش به ایون آه افتاد که داشت بهش سلام می کرد و سرشو خم کرده بود و حرف می زد آبی رو که توی دهنش بود رو بی اختیار به جلو و روی ایون آه پاشید.. ایون آه همونطور خم موند و حرفش رو ناتمام گذاشت...
جونگ مین: تو.. تو دیگه کی هستی اینجا چکار می کنی؟!!
ایون آه سرشو بالا آورد و به جونگ مین نگاه کرد می خواست داد بزنه که این چه جور خوش آمدیه ولی با دیدن مرد قد بلندی که با چهره عصبانی جلوش ایستتاده بود ساکت شد و به جاش دوباره توضیح داد: داشتم می گفتم که من ایون آه هستم.. خواهر کیو جونگ... برای مصاحبه..
جونگ مین:آه خیلی خب.. به کارت برس..
جونگ مین کلمات رو به سردی گفت و از آشپز خونه بیرون رفت...
ایون آه: آیشششش این دیگه چجور آدمیه.. حتی عذر خواهی هم نمی کنه... ببین چه گندی زد به لباس داداشم..هوووف
جونگ مین که از اونجا دور می شد هنوز سرش رو ماساژ می داد... حالا همینو کم داشتم یه دختر ...




طبقه بندی: Lovely dream،

تاریخ : شنبه 24 خرداد 1393 | 01:26 ب.ظ | نویسنده : marikyu 90 | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.