تبلیغات
The Best Stories About Korean Groups - Lovely Dream P-12
سلام خوشگلای من چطورین؟ امیدوارم که خوب باشین
دارم سعی می کنم تمومش کنم اگر تمام شد دو روز در هفته می ذارم ...
خب بفرمایید ادامه
اینم پوستر جدید



کم کم همه با صدای فریاد کیو بعد از اون هیونگ از خواب بیدار شدن و یکی یکی اومدن و صبحونه ای که ایون آه براشون درست کرده بود رو خوردند... هیونگ خیلی مودبانه از ایون آه تشکر کرد و کیو که صبحونه شو زودتر تموم کرده بود رفت پشت سر ایون آه که روبروی  اونا نشسته بود ایستاد  و شونه هاشو گرفت و خم شد پیشونی خواهرش رو بوسید
کیو: همینجا بمون و جایی نرو من بعد از ظهر برات بلیط می خرم و شب خودم می برمت فرودگاه.. هر چی خواستی از اتاقم بردار.. امم دیگه راحت باش عزیزم
هیون: یاااا...شما چرا هنوز آماده نشدین؟؟؟؟  هیون با قیافه طلبکارانه ای در حالی که خودش حوله به دست ایستاده بود ..
یونگ سنگ  پشت سرش ظاهر شد و سریع جوابشو داد: نه که خودت الان از حموم نیومدی و صبحونه هم خوردی واسه همینه.. اینا که زودتر بیدار شدن... نیومده داری لیدر بازی در میاری سر صبحی...
هیون: آره خب اینم هست.. حالا محض احتیاط یه چیزی گفتم دیگه... ولی شما دوتا گوش کنین.. اگه تا ده دقیقه دیگه لباس پوشیده و آماده اینجا نباشین خودتون می دونین!
کیو و هیونگ جون با حالت تهاجمی به هیون نگاه می کردن... هیون با سر به ایون آه سلامی کرد و نشست... و دوباره در حالی که سعی می کرد نخنده گفت: هنوز که اینجا ایستادین! ..
کیو: خیلی خب بابا رفتیم ..هیونگ جون پاشو ..
هیونگ: دارم می خورم..به من چکار داری خودت برو..
کیو: باشه بابا ..ایون آه با من بیا ..
هیونگ: نه تو بشین...
کیو: چرا؟
هیونگ: چون می خوای باز نصیحتش کنی و سرش غر غر کنی من تورو می شناسم ... خواهر کوچولو بشین نمی خواد بری..
کیو: یا ا ا ..هیونگ جون آ...هیون بهش بگو..
هیون تو حرفش پرید: این یه بار استثنائا با هیونگ موافقم راست می گه.. ایون آه بشین..
ایون آه: من چکار کنم آخه  
یونگ سنگ هم به حرف اومد: بشین..!
کیو:یا ا ا ا شماها... اووووف بشین نمی خواد بیای اه می خواستم خواهرمو تا فرصت دارم خوب ببینم مگه می ذارین...
ایون آه: آ ...اوپا صبر کن منم میام.. میانه..
و بلند شد و دنبال کیوجونگ رفت..
هیون: نچ نچ نچ دختر ساده رو ببین چه زود باور کرد حرفاشو نچ نچ
یونگ سنگ: آره دیدی بیچاره ایون آه نمی دونه گیر کی افتاده ...
هیونگ: هییی دیدین چطوری با زبون چرب و نرمش گولش زد و بردش نچ نچ نچ
هیون: کوفت و نچ نچ..آخه بچه واسه چی پشت سر برادر بزرگترت اینجوری حرف می زنی هان؟؟؟؟!
هیونگ:خودت اول گفتی که...
یونگ: یا ا ا ا.. راست میگه یکم احترام بذار.. آیششش این بچه پررو شده آ باید تربیتش کنیم..
هیونگ:یا ا ا من بچه نیستم.. یونگ سنگ تیمتو مشخص کن لطفا!
جونگ مین: چیه سر صبی صدای این بچه رو در اوردین باز من دو دقیقه نبودم اذیتش کردین؟
هیون: آره ..بیا بچه تو جمع کن
یونگ: خوب شد مامانت اومد !
هیونگ: یا یا یا... تو بیا نجاتم بده اینا دست به یکی کردن..
جونگ مین: اووووف شما دوتا!..
انگشت اشاره شو به طرف هیون و یونگ سنگ گرفت..و
ادامه داد..: حق ندارین دیگه اذیتش کنین...منم باید باشم سه تایی حالش بیشتره.. و از ته دل خندید و هیونگ جون به سمتش هجوم آورد کرد تا دستشو گاز بگیره... جونگ مین هم موی سر هیونگ رو گرفت..
جونگ مین: ول کن...گاز نگیر
هیونگ: آخ نکش ..
جونگمین: گفتم ول کن ..
هیونگ: ول کن تا ول کنم..
جونگ مین: باشه..
و هر دو باهم کنار کشیدن و باهم خندیدند.. جونگ مین با شوق و ذوق موهای هیونگ رو بهم ریخت اما وقتی مشغول خوردن صبحونه شد یکم به فکر فرو رفت و هر از گاهی به هیون که رو بروش کنار یونگ سنگ نشسته بود نگاه می کرد... منتظر عکس العمل یا تغییر رفتاری از هیون بود اما هیچ تغییری نمی دید... بی خیال مشغول صبحونه ش بود که هیونگ از خوردن دست کشید و فریاد زد: ایون آه.. دستت درد نکنه عالی بود ...
ایون آه از اتاق بیرون اومد و پشت اپن تاشپزخونه ایستاد..
ایون آه: خواهش می کنم اوپا
هیون: همم معلومه مثل داداشت دسپختت خوبه آ... اگه بری دانشگاه خوش به حال هم اتاقیات..
یونگ سنگ: اوهوم واقعا..ممنون ..
ایون آه: نوش جون... کمترین کاری بود که برای مزاحمتم تونستم انجام بدم..
کیو جونگ هم که حالا لباس پوشیده و آماده بود از اتاق بیرون اومد پشت سر خواهرش ایستاد و دست راستش رو ودور کمرش گذاشت : آره واقعا عالی بود خواهر کوچولو...اگه دیر کردم نگران نشو.. ولی امشب حتما بر می گردی.. به مامان زنگ زدم و گفتم که برمیگردی میاد فرودگاه دنبالت..
همه از ایون آه تشکر کردن و از آشپزخونه رفتن تا آماده بشن فقط جونگ مین بود که فقط خیلی سرد سرش رو کمی خم کرد که اون هم به خاطر کیو جونگ بود...
... همه با داد و فریادهای هیون خیلی زود آماده شدن و آخر سر کیو بازم طرف ایون آه رفت: درو برای هیچ کس باز نمی کنی خب.. همه ما رمزو می دونیم...اصلا جواب کسیو نده
ایون آه: اوهوم چشم داداش ...
هیون در حالی که از در بیرون می رفتن به طرف کیو برگشت
هیون: البته جونگ مین زودتر برمی گرده... چون تمرینش زودتر تموم می شه پس نگران نباش تنها نمی مونه!..
جونگ مین: یا چرا من باید..
هیون: چون این چیزیه که بهش احتیاج داری.. باید استراحت کنی
جونگ مین: اونوقت چرا؟
هیون: خب چون منیجر و رییس گفتن..
جونگ مین: هووف واقعا نمی فهمم چرا باید ..
هیون: راه بیوفتین دیگه دیر شد ..
جونگ مین کمی دلخور بود اما به ناچار براه افتاد و پشت سرش درو بست...
....
چوسون به برادرش که با دوستش مشغول صحبت بود و برای کارای بعدیشون برنامه ریزی می کرد نگاهی انداخت و از جاش بلند شد و کنار پنجره ایستاد.. با خودش زمزمه کرد خیلی کسل کننده ست... حداقل وقتی با جونگ مین بودم حوصله م سر نمی رفت... با یاد آوری رفتار هیون در آخرین دیدارشون  لبخندی زد و گوشیش رو از کیفش بیرون کشید و تصمیم گرفت هیون رو برای ناهار دعوت کنه....
آخرای تمرین بود که هیون یه لحظه برای توضیح حرکتی که انگار همه برای اجراش یکم مشکل داشتن تمرینو متوقف کرد و توضیح داد تا به برادراش کمک کنه تا حرکتو یاد بگیرن اما باز هم کمی مشکل داشتن
هیون: هیونگ جون آ... پای چپ نه راست.. هنوز فرقشونو بلد نیستی...
هیونگ: یا لیدر
هیون فقط خندید و به بقیه نگاه کرد
هیون: جونگ مین ... حواست کجاست.. اینجوری ... و یه بار دیگه آروم براش تکرار کرد... جونگ مین احساس می کرد اعصابش تحریک شده و هیون از قصد ازش ایراد گرفته اما فقط آروم موند و به حرف هیون گوش داد...  شاید بی  خودی حساس شده بود...
به خاطر خاموش کردن دستگاه پخش هیون صدای زنگ اس ام اسشو شنید و گوشیش رو برداشت و نگاهی بهش انداخت..
چوسون: اوپا...می شه برات ناهادر بخرم... واسه تشکر که حرفامو گوش دادی..
هیون چینی به پیشونی انداخت و کمی فکر کرد و سریع جواب داد
هیون: باشه ...به شرطی که دفعه بعد به حساب من!
چوسون: حتما ^ ^ پس دو ساعت دیگه رستوارن چانگ میز 125
هیون: اوکی
واو میز هم رزرو کرده.. چه پیشرفته.. و مطمئنه که قبول می کنم... خوبه... و با لبخندی برگشت دستگاه پخش رو روشن کرد و مشغول تمرینش شد...
یک ساعت بعد بلاخره هیون رضایت داد اما هنوز عکسبرداری مونده بود و هیون همه رو بجز جونگ مین برای عکس برداری فرستاد...
هیون: جونگ مین.. تو می تونی بری خونه.. یه روز دیگه می تونی عکس بگیری
جونگ مین: اوهوم ..لطف می کنی! هیون کنایه حرف جونگ مین رو  حس کرد اما تر جیح داد به روی او نیاره و آروم به طرف حمام رفت تا سریعتر دوش بگیره و به قرار ناهارش برسه...
   جونگ مین خیلی بی حوصله رمزو وارد کرد و وارد خونه شد ایون آه از روی کاناپه توی نشیمن بلند شد و به استقبالش اومد..
ایون آه: اوپا... می دونم خسته این.. خوش اومدی ناهار آماده ست می تونی...
اما با نگاه عصبانی جونگ مین حرفش رو خورد و ساکت شد ... جونگ مین هم به اتاقش رفت و درو بهم کوبید.... ایون آه تقریبا شوکه بود از کیو در باره دوستاش شنیده بود اما هیچوقت نشنیده بود که بگه یکی از اونها چنین رفتاری داره!...
جونگ مین روی تختش دراز کشید.. دوش گرفته بود چشماشو بست و سعی کرد بخوابه اما واقعیت این بود که صدای شکمش در اومده و گرسنگی مانع استراحتش می شه.. از جاش بلند شد و نشست....موبایلش رو برداشت و شماره پیتزایی رو گرفت و سفارش داد و باز هم دراز کشید... چهل و پنج دقیقه بعد زنگ در خونه به صدا در اومد و جونگ مین عصبانی رفت که جواب بده با دیدن ایون اه که جلوی در اتاقش بود بازم نگاه خشکی بهش انداخت
جونگ مین: برو کنار...
ایون آه: می خواستم بپرسم درو باز کنم یا...
جونگ مین: لازم نکرده...
و بدون اینکه به ایون آه نگاه کنه از کنارش رد شد و آیفن رو برداشت و با فریادی که سر دخترکی که مسول رسوندن پیتزا بود این آه هم از جا پرید دستش رو روی قلبش گذاشت و به طرف اتاق کیو دوید و تا شب همونجا موند و بیرون نیومد... درو بست و همونجور که نفس نفس می زد با خودش گفت: این دیگه چه جور موجودیه وای... دیوونه روانی... خداروشکر که قرار نیست اینجا بمونم... انگار مشکل داره... آه اصلا به من چه...
........................
هیون جونگ دستمال رو از روی میز برداشت و گوشه لبش رو پاک کرد... کاملا عادی با حرف زده بودن و خیلی آروم مثل دوتا دوست صمیمی ناهار خورده بودن...

هیون: آ...فردا نوبت منه تورو دعوت کنم.. می شه یکم از وقتتون رو به من بدین؟...
چوسون سرش پایین بود لبشو گاز گرفت و لبخندی زد: البته برای شما همیشه وقت دارم اوپا...
هیون هم لبخندی زد و در حالی که توی ذهنش برای قرار بعدیشون  برنامه ریزی می کرد صندلی رو کشید عقب و بلند شد و به طرف چوسون رفت و براش صندلیش رو کشید تا راحت بلند بشه و چوسون هم که حس می کنه که داره موفق می شه و کیم هیون جونگ رام نشدنی رو بدست آورده لبخند پیروزی به لب نشوند.....
........
کیو در خونه رو باز کرد و با صدای بلند ایون آه رو صدا کرد اما اونو ندید رفت اتاقش و دید که روی تختش آروم خوابیده به طرفش رفت و با حرکت دادنش آروم او رو بیدار کرد
کیو:عزیزم پا شو باید بریم
ایون آه: اومدی داداش... زود آماده می شم
سریع لباساشو پوشید و کیفش رو برداشت وبه دنبال کیو که بازم اومد صداش کنه رفت... با همه  با خوشرویی خدا حافظی کرد ...
هیونگ: خوش اومدیی خواهر کوچولو بازم بیا پیش ما حداقل دیگه به من نمیگن بیبی...
 هیون  یه پس گردنی به هیونگ زد
هیون: ساکت باش بچه ... و خیلی گرم دست ایون آه رو گرفت و آروم بهش گفت: نگران نباش اگه قبول بشی همه ما هواتو داریم...
 یونگ سنگ هم با سر تایید کرد و گفت: آره خواهر کوچولوی کیو جونگ خواهر ما هم هست ... ایون آه از دلگرمی هاشون خوشحال و  امیدوار شده بود چون می دونست کیو جونگ زیاد راضی نیست که برای تحصیل به سئول بیاد اما اگه برادراش بتونن راضیش کنن خیلی خوب می شد... جز جونگ مین که از اتاقش بیرون نیومد و البته ایون آه نفس راحتی کشید و با کیو به طرف فرودگاه سئول رفت... به محض اینکه در بسته شد جونگ مین از اتاقش بیرون اومد و جلوی تلویزیون روی مبل لم داد...
هیون به طرفش اومد وتقریبا بلند گفت: تو چت شده؟ چرا حتی نیومدی خداحافظی کنی؟ مگه خواهر کیو جونگ چیکار کرده؟ هان؟
جونگ مین: حالا تو چرا ناراحتی؟ چرا سر من داد می زنی؟
هیون : خب معلومه چون نمی خوام بین تو و کیو مشکل و دلخوری پیش بیاد ..
جونگ مین: آآآآ ... یادم نبود..البته  لیدری گفتن..
هیون: واقعا که! فکر می کردم  ما که برادراتیم ارزش بیشتری برات داشته باشیم... منظورم فقط گروه نبود..
در واقع با این حرف هیون جونگ مین کمی شرمنده شده بود اما نمی دونست چرا ته دلش هنوز دلخور بود ونمی تونست حرف دلشو به هیون بزنه شاید به خاطر این که فکر می کرد هیون از روی قصد و غرض داره بیشتر از همیشه به پای اون می پیچه... به هر حال نمی تونست این افکار منفی رو از خودش دور  کنه.... از جاش بلند شد و بدون حرفی دوباره به اتاقش برگشت و درو بست... هیون سری تکون داد و وارد آشپز خونه شد...
هیون: هوووووف حالا که کیو نیست مثل اینکه خودم باید دست به کار بشم....




طبقه بندی: Lovely dream،
برچسب ها: marikyu68، Lovely Dream،

تاریخ : شنبه 31 خرداد 1393 | 05:00 ب.ظ | نویسنده : marikyu 90 | نظرررررررر
.: Weblog Themes By VatanSkin :.