تبلیغات
The Best Stories About Korean Groups - i waana love-22
سلام


قسمت بیست و دو
هممون دور هم روی زمین نشسته بودیم و داشتیم پیتزا میخوردیم که یکهو صدای آرام از توی اتاق بلند شد،از جام بلند شدم و به سمت اتاق رفتم و کنار آرام نشستم و صورتش و نوازش کردم.
-چیشده آجی گلم.
--اونی صدای موهیول اوپا رو شنیدم.
-دلت براش خیلی تنگ شده؟
-سرش و تکون داد،گفتم:
-اوپا اینجاست.
-جداااااااااااا اونییی؟؟...آخ جووون.
دستام و به سمتش دراز کردم :بیا بغل آجی که بریم پیش اوپا.
دستاش و دور گردنم حلقه کرد و منم از روی تخت بلندش کردم و به سمت  بقیه رفتم...به محض اینکه روی زمین گذاشتمش دوید سمت موهیول و پرید توی بغلش.
روم و بهش کردم.
-آجی گشنت نیست؟
-نه اونی فکر میکنم اگه بخوام غذا بخورم بالا بیارم.
-بورا اونی واست سوپ درست کرده هاا...دارو هات و هم باید بخوری.
-اما خوب گشنم نیست.
-آجی آخه توکه از صبح چیزی نخوردی فدات شم....دکتر گفت باید غذات و بخوری تا خوب خوب بشی.
-گفت پیتزا هم نمیتونم بخورم؟
-ببخشید آبجی وقتی خوب شدی واست کلی پیتزا میخرم.
-باشه اونی پس سوپ میخورم.
لپش و بوسیدم: گلی تو آجی.
به آشپزخونه رفتم و براش یک کاسه سوپ و داروهاش آوردم...به سمت چونجی رفت و کاسش و داد به چونجی :
-اوپا میشه بهم غذا بدی.
چونجی : من؟.
-اوپا ببین مریضم.
چونجی در حالی که لبخند بزرگی روی لبهاش نشسته بود گفت:
-بیا بشین تا بدم خانوم خوشکله.
آرام ذوق زده روی پای  چونجی نشست و ماهم فقط دلمون و گرفته بودیم به خاطر دل و قلوه ای که اون دوتا رد و بدل میکردن.
خدایا آرام بزرگ شه چی میشه!!
نگاهی به ساعت انداختم و با دیدنش خیلی سریع از جا پریدم و آشغال ها رو جمع کردم تا به بیرون ببرم...داشتم از در بیرون میرفتم که یکهو نیل خودش و جلو انداخت:
-واستا منم میام.
در جوابش فقط یک لبخند کمرنگ زدم...سوار آسانسور شدیم.
آشغالی کمی دور تر از خونه بود.
طبقه ی پایین که رسیدیم با اخم به سمت نیل برگشتم.
-ببینم تو خجالت نمیکشی.
-از چی باید خجالت بکشم؟
نایلون آشغال و بالا آوردم .
-فکر نمیکنی یک خانوم نباید چنین چیزی رو حمل کنه؟
شونه بالا انداخت: خوب به من چه تو خودت خواستی بیاریش.
-یاااا حتی اگه منم بخوام تو باید خودت ازم بگیریش.
-هووووف خوب من ازین کارا بلد نیستم.
نایلون و توی دستش انداختم.
-خوب پس من یادت میدم.
جلو تر راه افتادم و اونم ناچار دنبالم راه افتاد،وقتی نایلون و توی آشغالی انداخت با قیافه ی جمع شده به لباسش نگاه کرد.
-ایییش ببین گند زد تو لباسام رفت.
-بس که بی عرضه ای...هیچکاری بلد نیستی انجام بدی.
-یا مثل اینکه من خواننده ی معروف و محبوبه این مملکتم ها.
-خوب بابا فقط خوندن بلدی.
-نخیرشم من خیلی خوب غذا درست میکنم و خیلی هم تمیز ظرف و لباس میشورم و حتی خونه تمیز کردنم بلدم...وقتی میخواستیم مستقل شیم همشون و یاد گرفتم.
-وای خدای من آقای کدمستر چرا تاحالا خیرت به ما نرسیده پس...واسه همین دو ساعت من نیستم خونه میشه بازار شام؟
-یاا فکر کردی اگه من خونه رو تمیز نکنم تو هیچوقت میتونی تمام کارا رو انجام بدی اون پنج تا شبی زلزله میمونن و همیشه خونه رو ویرون میکنن من فقط زیرزیرکی انجام میدم کارا رو.
-حالا چرا اینقدر گنده گنده حرف میزنی.
-من همیشه همیشکلی حرف میزنم.
-بعدشم اگه اونا زلزله ان تو سونامی ای.
-چحححححححح.
-چححح تو کلات.
همونطوری باهم بحث میکردیم و من جلو جلو راه میرفتم...دوید و خودش و بهم رسوند و دستم و گرفت.
-تو چرا اینقدر تند راه میری؟
-تو خیلی آروم راه میری.
دستم و محکم توی دستش فشرد.
-از حالا به بعد این طوری راه میریم.
بی اراده لبخند محوی روی لبهام نشست...همین الان داشتیم هم و خفه میکردیم.
هنوز چند قدم نرفته بودیم که گفت :
-راستی من یک کار دیگه هم بلدم ها.
-چیکار.
سرجاش ایستاد و باعث شد منم بایستم....دستاش و روی شونه هام گذاشت تا روم بهش بشه و گفت:
-این کارو.
با نزدیک شدن صورتش به صورتم قلبم شروع کرد به بلند تپیدن...تقریبا یک سانت باهام فاصله داشت که شنیدن صدای بلندی باعث شد شیش متر بپرم هوا...چشمام و باز کردم و به ریکی که با یک اخم گنده روبه رومون ایستاده بود  خیره شدم.
ریکی : شما مثلا اومده بودین آشغال ببرین.
نیل یکدونه زد تو سرش.
-تو رو سننه(درسته؟؟) نخود هر آش.
نتونستم توی اون صحنه  بمونم  چون حس میکردم دارم آتیش میگیرم برای همین قبل از اینکه حرفی بهم بزنن بدو بدو به سمت آپارتمان دویدم.
در خونه رو که باز کردم، خودم و انداختم توش و به در تکیه دادم و تازه داشتم نفس راحت میکشیدم که حس کردم یه چیزی  مشکوکه...با تردید چشمام و باز کردم و هشت جفت چشم و دیدم که با بهت بهم خیره شده بودن.
الجو : یا تو چرا اینطوری هستی...کو اون دوتای دیگه.
خیلی سریع خودم و جمع و جور کردم.
-مگه من چمه؟؟؟اون دوتا هم دارن میان...داشتن باهم بحث میکردن و منم چون حوصلشون و نداشتم زود تر اومدم.
همون موقع صدای در اومد،گفتم:
-بیا سر و کله ی اون دوتا موش و گربه هم پیدا شد.
قبل از اینکه در و باز کنن به سمت آشپزخونه رفتم و یک لیوان گنده آب خنک نوشیدم  تا کمی از عتشم و کم کنه.
تمام مدت نگاهم و از نگاه نیل میدزدیدم و هر بارهم ناخواسته نگاهم بهش میافتاد زیرزیرکی میزد زیر خنده ،دوست داشتم خفش کنم.
به محض اینکه موهیولشون اینا رفتن سریع خودم و توی اتاق انداختم.
روی تخت افتادم و با ذوق عروسکم و توی بغلم فشردم و اون صحنه برای صدمین بار توی این دوساعت جلوی چشمام تداعی شد و برای هزارمین بار قند تو دلم آب کردن.
دلم میخواست همون لحظه زنگ بزنم به اونجی و بهش خبر بدم اما دلم نیومد بیدارش کنم و برای همین به زور خودم و قانع کردم تا بخوابم.
................
با صدای گوشیم بود که بیدار شدم،یومی بهم اس داده بود.
" هر وقت وقت کردی بیا خونمون...خیلی کار واجبیه"
توی فکر فرو رفتم،آخه اون چه کار واجبی میتونست با من داشته باشه؟
جوابش و دادم .
"باشه هر وقت حوصله داشتم میام"
هنوز یک ثانیه نشده بود که دوباره صدای گوشیم بلند شد.
"امروز که یکشنبس و تعطیلیم پس راحت میتونی بیای دیگه"
"باشه تا ببینم چی میشه"
گوشی رو سرجاش گذاشتم و از اتاق خارج شدم...پسرا هنوز خواب بودن چون دیروز رفتن دریم کنسرت و وقتی برگشتن خونه همشون کلی مش..رو..ب خوردن...حتی ریکی و چانگجو و نیل هم خوردن.
البته نیل که دیگه مهم نیست اما ریکی و چانگجو...
اصلا وضعیتی بود ها...این شیش تا در حالت عادی خل میزنن چه برسه به زمانی که م..س..ت باشن...اینقدر چرت و پرت به هم بافتن و زدن تو سر و کله ی هم تا همشون همونجا توی سالن خوابشون برد...منم چون کاری نمیتونستم بکنم فقط روشون پتو انداختم و رفتم اتاق تا بخوابم.
پاورچین پاورچین وارد آشپزخونه شدم تا بیدارشون نکنم و شروع کردم به درست کردن صبحونه...دونستن اینکه عشقام میخوان بخورن غذایی که درست میکنم بیشتر بهم انرژی میداد.
غذا درست کردن من تموم شد و ساعتم شد یازده صبح اما پسرا و آرام همچنان در خواب به سر میبردن...یکهو حس تین تاپ آزاری توی وجودم فوران زد واسه همین رفتم تفنگ آبپاش ریکی رو برداشتم.
مخزن تفنگ و که  آب کردم با لبخندی موذی به اون شیش تا که داشتن خواب هفت پادشاه رو میدیدن نگاه کردم و یکهو شروع کردم به آب پاشیدن روشون و چند لحظه بعد صدای جیغ های بنفششون بود که کل خونه رو برداشته بود.
حس و حال ظرف شستن نداشتم برای همین انداختمش به پسرا و وارد اتاق شدم...به ساعت نگاه کردم....ساعت یک ربع به دوازده...صبحونه خوردنمونم از خلق خدا به دره.
گوشیم و برداشتم و شماره ی یومی رو گرفتم.
-علو.
-علو بورا تویی.
-اوهوم منم.
-چیه دونگ سنگ.
-زنگ زدم بگم  من دارم میام خونتون...واسه کاری که گفتی که واجبه.
-وا..واقعا داری میای؟؟همین الان؟؟
-حالا چرا هول کردی؟؟
-من میرم به مامان بگم...فعلا خداحافظ.
صدای بوق ممتد توی گوشهام پیچید...خدایا خودت بیمارا رو شفا ببخش.
داشتم حاضر میشدم که آرام جفتک زد توی اتاق.
-اونیییییییییییی بدو حاضر شو میخوایم با اوپا ها بریم پارک.
جلوش زانو زدم تا همقدش بشم.
-عزیزم اونی  کار داره و داره میره یک جای دیگه ...تو با اوپا ها برو و کلی خوش بگذرون ...باشه؟؟
-اونی اما من دوست دارم با تو برم.
-عزیزم اونی کار داره نمیتونه بیاد.
-اونی دیگه.
-آرام تو که دختر لجبازی نبودی.
-آخه تو همیشه میگی  کار داری.
-ببین آجی جون...چون تو کوچولویی هر بار با اوپا ها بری بیرون اشکال نداره اما اگه من باهاشون برم بیرون آقای خبرنگار ازمون عکس میگیره و شایعه درست میکنه...شایعه که میدونی چیه؟
سرش و تکون داد: مثل اونباری که گفتن اوپا جونگ مین و اوپا هیون جونگ هم و دوست دارن و اونباری که گفتن اوپا هیونگ جون و اوپا کیبوم داداشی قلابی ان!!!!
من تازه دارم بهش میگم شایعه میدونی چیه.
خودم و زدم به اون راه و سرم و به نشونه ی مثبت تکون دادم.
-خوب بعدا میدونی اگه بدونن ما با اوپا ها زندگی میکنیم چی میشه؟
-چی میشه اونی؟؟؟
خدا رو شکر این یکی رو نمیدونست...لبخندی زدم و گفتم:
-خوب اونوقت واسه اوپا ها کلی بد میشه دیگه.
-اونی اگه واسه اوپاها بد میشه چرا تو داری میخندی.
ایش عجب بچه ای بود...خونسردیم و حفظ کردم.
-عزیز اونی هنوز که واسه اوپاها بد نشده چون کسی که نمیدونه ما با اوپاها زندگی میکنیم.
-باشه بابا اونی...من خودم با اوپا ها تنهایی میرم.
دستی به سرش کشیدم: آفرین آجی خوشکلم.
به سمت کمد که رفت نفس عمیقی کشیدم،نمیدونم چرا این چند وقته اینقدر خیره شده،مطمئنم همش زیر سر اون چونجی دماغ گندس...بعدا حسابش و میرسیدم که اینقدر داره آجیم و وراج بار میاره...اما حالا که فکرش و میکنم بدم نیست ها...حداقل میتونه از خودش در  مقابل دیگران دفاع کنه...مثل من نمیشه که...
از خیر فکر کردن به این چیزا گذشتم و از روی زمین بلند شدم و خیلی سریع اماده شدم،من که از خونه خارج شدم پسرا هنوز توی خونه بودن.
سر خیابون ایسادم و دستم و برای تاکسی بلند کردم و همون موقع یک ماشین جلوی پام نگه داشت...سوار شدم و ادرس و دادم.
وارد خونه که شدم از همون لحظه ی اول حس کردم که یک چیزی توی جو اون خونه خیلی عجیبه اونم اخم کمرنگی بود که روی پیشونی همشون نشسته بود و من دلیلش و نمیدونستم،مثل قبل باهام مهربون و صمیمی بودن اما کم میخندیدن و همون لبخند هاشونم میتونستم بفهمم که تصنعیه و هیچکدومش واقعی نیست.
هیچکدومشون حرفی نمیزدن...هر لحظه نزدیک بود طاقتم تموم بشه و ازشون بپرسم کار واجبی که من و به خاطرش به خونشون دعوت کردن چیه اما هربار یک حسی از درونم مانع این حرکت میشد.
یک قاشق از ژله ی آلوورائی رو که یومی برام آورده بود توی دهنم گذاشتم...ژله همیشه برای من بیمزه بود اما عاشق جنسش بودم و همچنین عاشق لرزش هاش بخصوص توی تام و جری.
سرم و بلند کردم و تک تک اون چهره هارو از زیر نظرم گذروندم...اول آقای پارک و بعد آجوما و بعدم سونگیول و یومی...طاقتم تقریبا داشت تموم میشد که بالاخره آجوما به حرف اومد.
آجوما : میدونی...به یومی گفتم دعوتت کنه اینجا چون کار مهمی باهات داریم.
قاشق ژله رو کنار بشقاب گذشتم و توی چشماش زل زدم.
-من آماده ام ...شما بفرمایید.
ادامه داد: باید قول بدی که بزاری تا آخرش و بگم ...حتی اگه برات ناخوشایند بود.
اخمام توی هم رفت: مگه چیز مهمی که میخواین بهم بگین چیه؟
آجوما: باید اول بهم قول بدی...بهم قول بده که اعتراض نکنی و تا اخرش و گوش بدی.
صدای سونگیول اومد : مامان تو باید بهش حق بدی تا اعتراض کنه...اون حق اعتراض کردن و داره.
آجو ما سرش و تکون داد : میدونم پسرم میدونم اون حق داره...حق داره که اعتراض کنه...حتی اگه بهم محلم نذاره حق داره اما باید درک کنی که الان درون من چه خبره.
اقای پارک : یوبو لطفا شروع کن.
آجوما روش و بهم کرد: خوب...من ...راستش من..
رینگ دینگ دونگ رینگ دینگ دونگ رینگ دیگی دینگ  دینگ دینگ دینگ دینگ رینگ دینگ دونگ.
صدای گوشیم باعث شد حرفش نصفه بمونه،معذرت خواهی کردم و گوشی رو جواب دادم،صدای دنی توی گوش هام پیچید:
-بورا کوشییی بدو بیا اینجا ما تو شهر بازی ایم...استتارم هستیم پس نمیخواد نگران شی.
-اما من کار دارم.
-نخیرم باید بیای ببین آرام داره بهانت و میگیره.
گوشی رو از دهنش دور کرد اما من تونستم صداش و بشنوم: آرام گریه کن.
صدای گریه ی کاملا قلابی آرام توی گوش هام پیچید و باعث شد لبخندی روی لبهام بشینه.
-دیدی داره بهونت و میگره پس زود بیا.
-باشه بابا الان میام.
-جدا ؟؟؟
-اوهوم.
-خوب دیگه قطع میکنم.
روم و به سمت آجوما کردم: ببخشید اما فکر کنم من باید برم...آرام با دوستام رفته بیرون و داره بهونم و میگره.
سری خم کردم و خواستم که برم اما صدای آجوما باعث شد سرجام میخکوب شم و با چشمای گرد شده به سمتش برگردم .
-صبر کن بورا من مادر واقعیتم.
منظورش چی بود؟؟؟یعنی چی که...اون...مادر واقعی من بود؟؟



طبقه بندی: i wanna love،

تاریخ : جمعه 6 تیر 1393 | 10:24 ق.ظ | نویسنده : bada ... | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.