تبلیغات
The Best Stories About Korean Groups - i waana love-23
اینم جریمه ی تاخیرم


قسمت بیست و سه

با چشمای گرد بهش خیره شدم اما ناگهان با صدای بلند زدم زیر خنده و وقتی کاملا خندیدنم تموم شد با چشمایی که از شدت خنده اشک توشون جمع شده بود بهش نگاه کردم:
-شوخی خیلی بامزه ای بود ...خوب دیگه من برم.
خم شدم و کیفم و از روی مبل برداشتم و روی شونم انداختم...داشتم میرفتم که دستم توی دست شخصی قفل شد...برگشتم دیدم آجوماست.
-من شوخی نمیکنم بورا من جدی جدی مادرتم.
-شما چتون شده آجوما...جاییتون درد میکنه؟؟فکر کنم هوشیار نباشید.
روم و به سمت یومی برگردوندم.
-یومیا فکر کنم مامانت م.ش.ر.و.ب خورده بهتر نیست بری براش شربت عسل درست کنی؟
آجوما:من حالم خوبه و هوشیارم هستم...دارم میگم من مادرتم بورا.
کم کم داشت اشک توی چشمام جمع میشد.
-منظورتون چیه که مادرمید؟؟چرا اصرار دارید که مادرمید؟؟شما میدونید من روی این موضوع حساسم اما چرا این کارو میکنید؟؟میدونم بزرگترید و احترامتون واجبه اما دارید اعصاب من و خورد میکنید.
-من دارم حقیقت و میگم بورا.
-اما مادر من...
سونگیول: اون مادرته بورا.
با شنیدن صداش با چشمایی گرد شده که حالا اشک توشون حلقه زده بود به سمتش برگشتم و بعد به سمت یومی،حتی اونم سرش و به نشونه ی مثبت تکون داد.
دوباره روم و به سمت آجوما که بی وقفه اشک میریخت برگردوندم...به دستم که هنوز توی دستهاش بود نگاه کردم و خیلی آروم دستم و بیرون کشیدم و با صدایی لرزون گفتم:
-من دارم..میرم..فکر کنم شما ها همتون امشب حالتون خوب نباشه..از همون اول متوجه شدم که یک چیزی عجیبه.
هنوز یک قدم برنداشته بودم که صدای فریاد آجوما گوش هام و پر کرد:
-وقتی که باورت شده چرا داری انکار میکنی؟؟
دیگه طاقتم تموم شده بود..برگشتم و با صدایی به همون بلندی گفتم:
-آخه شماها همتون دارید بهم دروغ میگید...مادر من سیزده سال پیش مرد...همون روزی که ترکم کرد مرد...یه آدم مرده چطوری میتونه دوباره برگشته باشه؟؟؟؟
با خشم اشکام و از روی گونه هام پاک کردم.
-اگه شما راست میگید و مادرمید پس چرا ترکم کردید؟؟چرا گذاشتید پیش یک شیطان عذاب بکشم؟؟مگه مادری فرزند خودش و ترک میکنه.
سکوت کرده بود و فقط اشک میریخت و چیزی نمیگفت..پوزخندی زدم.
-پس چرا جوابم و نمیدید؟؟دیدید گفتم دارید دروغ میگید؟؟همتون دارید سربه سرم میزارید؟؟یعنی اذیت کردن یک بچه یتیم اینقدر لذت بخشه؟
سونگیول : یا کیم بوراااااااا.
با چشمای خیسم به سمتش برگشتم: چیه؟؟؟مگه دارم دروغ میگم؟؟مگه شما الان همین کار و نمیکنید؟؟
آجوما: بورا...من متاسفم...من واقعا متاسفم.
سرم و تکون دادم:تاسف الان فایده ای نداره...باید سیزده سال پیش به فکر امروزتون میافتادید.
تعظیم کوتاهی کردم و به سمت در برگشتم اما همون لحظه چشمام سیاهی رفت  و هیچ چیز دیگه ای نفهمیدم.
................
چشمام و که باز کردم منظره آشنای بیمارستان جلوی چشمام ظاهر شد و بعد هم چهره ی آجوما...لبخندی روی لبهاش نشست.
-بیدار شدی عزیزم؟؟
روم و ازش برگردوندم: من میخوام برم خونه.
عزیزم باید صبر کنی تا سرمت تموم بشه.
-من میخوام برم خونه...خانوادم نگرانم میشن؟
-خ..خانوادت؟؟آهان همون دوستایی که باهاشون زندگی میکنی؟ من به مخاطب شماره یکت پیام دادم که دیر تر برمیگردی خونه...نگفتم بیهوش شدی تا نگرانت نشه.
بلند شدم و دستم و به سمتش برگردونم و خیلی تند گفتم:
-لطفا موبایلم و بهم برگردونین.
خیلی آروم و شک زده از لحن تندم موبایل و توی دستهام گذاشت.
روشنش کردم و بادیدن اون همه میسکال و پیام از نیل شکه شدم...با اون شناختی که من ازش داشتم مطمئن بودم که هنوز نخوابیده و منتظره تا برگردم و حسابی دعوام کنه..درسته...من کسایی رو دارم که دوستم دارن و خانوادمن...پس نیازی به یک خانواده ی جدید ندارم.
بدون توجه به اطراف شماره ی یک و زدم و همون طور که انتظار داشتم لحظه ای بعد صدای جیغ نیل توی گوشهام پیچید.
-یا کیم بورا کجا بودی تا الاااااااان...میدونی ساعت دو و نیم صبحه؟
-اوپا...من بیمارستانم..میشه بیای دنبالم؟
-ب..بیمارستان..کدوم بیمارستان؟؟؟چیکار شدی بورا؟
-خوبم اوپا فقط دوباره بیهوش شده بودم..خواهش میکنم زود بیا.
-کدوم بیمارستان.
-نمیدونم اوپا..جی پی اسم و روشن میکنم ..توفقط زود بیاد.
اجوما: بیمارستان هانیانگه.
-اوپا یک آجومایی که اینجا واستاده میگه بیمارستان هانیانگه.
-باشه بورا فقط دو دقیقه منتظر بمون.
نگاهی به سرم دستم انداختم و خیلی راحت از دستم بیرون کشیدمش.
آجوما: این چه کاری بود کردی بورا؟؟باید میزاشتی تموم بشه.
بدون توجه بهش کیفم و از کنار تخت برداشتم و به سمت خارج از بیمارستان به راه افتادم...سرم گیج میرفت..خواستم بیافتم که یکی نگهم داشت،برگشتم و با دیدن سونگیول ازش فاصله گرفتم و دستم و از دیوار گرفتم.
به دم بیمارستان رسیدم...اجوما و آقای پارک و یومی و سونگیولم دنبالم اودن ولی توجهی بهشون نکردم.
حدود پنج دقیقه بعد یک تاکسی جلوی پام نگه داشت و نیل ازش خارج شد و به سمتم دوید و بیتوجه به اطراف محکم بغلم کرد.
از بغلش که بیرون اومدم با چشمایی نگران بهم خیره شد و از پشت ماسک جلوی دهنش  گفت :
-حالت خوبه بورا؟
لبخندی زدم و سرم و به نشونه ی مثبت تکون دادم.
-خوبم اوپا..فقط بیا زود از اینجا بریم.
دستش و دور گردنم انداخت و به سمت تاکسی رفتیم و سوار شدیم.
سرم و روی شونش گذاشتم و چشمام و بستم...درسته...من زندگیم و همینجوری که هست دوست دارم...تازه داره زندگیم خوب میشه و نیاز به هیچ تحولی هم ندارم.
باهم وارد خونه شدیم...دم در اتاقم ایستاد و لبخندی بهم زد.
-شب بخیر بورا...خوب بخوابی.
منم در جوابش لبخندی زدم و فقط بهش خیره شدم.
-چیزی شده بورا؟؟؟چرا اینطوری نگام میکنی.
-میشه...میشه بغلم کنی اوپا؟.
خنده ی صداداری کرد:واسه همین اینطوری مثل گربه ی شرک بهم زل زدی؟
چیزی نگفتم...جلو اومد و دست راستش و دور کمرم حلقه کرد و دست چپش و روی سرم گذاشت و موهام و نوازش کرد.
قطره اشکی از چشمم پایین افتاد اما روی پیراهن نیل گم شد.
از بغلش بیرون آوردم و بوسه ای  روی پیشونیم نشوند:
-حالا میتونی راحت بخوابی؟
لبخندی زدم و لبم گاز گرفتم .
-اوپا.
-هوم.
جهشی به سمتش زدم و لپش و بوسیدم : سارانگهه اوپا.
بعد از گفتن این جمله عین جن توی اتاقم پریدم و در و بستم.
روی تخت دراز کشیدم و به سقف چشم دوختم...تمام اتفاق های امروز توی ذهنم جون گرفت...نمیتونستم اون اتفاق و باور کنم...فکر میکردم که همش فقط یک خواب بوده...چطور...چطور امکان داشت که آجوما همون مادری باشه که من و ترک کرد...یعنی واسه همون توی قبرستون دیدمش و اون نگاه های عجیب.....
هرگز نمیتونستم ببخشمش...هرگز ...
چندین هفته گذشت..وتقریبا داشتیم به اواخر ماه می و آغاز جون نزدیک میشدیم.
داشتم واسه خودم توی راهرو مدرسه راه میرفتم که یکهو یک نفر عین عجل معلق جلو روم ظاهر شد:
-باید باهات حرف بزنم بورا.
-اما من حرفی برای گفتن ندارم.
-چرا تو اینجوری میکنی...باور کن مادرمون مجبور شده بود که تو رو ول کنه.
-مادرمون؟؟؟مادرت...هیچ مایی وجود نداره.
-بورا تو خیلی کله شقی.
با عصبانیت به سمتش برگشتم : اگه مادر تو هم تو رو ول میکرد تا به زندگی خودش برسه همین حال و پیدا میکردی.
-بورا مادر منم ترکم کرد...وقتی که خیلی کوچولو بودم...زمانی که حتی نمیتونستم بگم مامان..حتی چهرش یادم نمیاد،از روی عکسها میشناسمش.
-مادر تو مرده یومی...مرگ با ترک کردن فرق داره...اون آجوما من و تنها گذاشت تا پیش یک شیطان عذاب بکشم چطوری میتونی باهم مقایسشون کنی؟؟من حاضر بودم مادرم بمیره اما کسی نباشه که به خاطرش مجبور بشم ارتباطم و با تمام اطرافیانم قطع کنم اونم زمانی که یک بچه دبستانی بیشتر نبودم.
-اما بورا...
-اما و ولی و اگر نداره...اون کاری با من کرد که غیر قابل بخششه،حتی اگه خودم بخوام هم نمیتونم ببخشمش...فکر کردی من چهرش و یادم میومد؟؟من هفت سالم بود اما همون زمان اونقدر ازش متنفر شدم که تمام عکس هاش و جمع کردم و سوزوندم...درسته اون بهم گفت برمیگرده اما هرگز به قولش عمل نکرد.
-اما اون الان برگشته و داره ازت معذرت میخواد...تو نمیدونی توی این چند هفته چه حالی پیدا کرده و چقدر وزن کم کرده.
-الان خیلی دیره یومی...برای برگشتنش خیلی خیلی دیره.
با شنیدن صدای زنگ بحثمون نیمه تموم موند و به کلاس برگشتیم.
نیاز به آرامش داشتم برای همین بد از تعطیل شدن مدرسه به خونه رفتم و آرام و برداشتم و به پارک نامسان رفتیم.
آرام به زمین بازی رفت تا بازی کنه و منم روی یک نیمکت نشستم و به نقطه ای نا معلوم خیره شدم...یعنی واقعا کاری که اون باهام کرد قابل بخشش بود؟
نمیدونم چقدر گذشت که آرام بدو بدو به سمتم امد.
-اونی من بستنی میخوام آخه خیلی گرممه.
لبخندی بهش زدم و از روی نیمکت بلند شدم .
-بستنی شوکولاتی؟
-آرههههههههههههههههههههه.
-باشه پس تا مغازه بستنی فروشی میدویم.
 تا سه شمردم و بعد دوتامون با تمام سرعت به اون سمت دویدیم و طبق معمول آرام با اون قد کوچولوش برنده شد.
وارد مغازه شدیم و دوتا بستنی شکلاتی بزرگ سفارش دادم و هر دوتا بستنی توی چشم به هم زدنی ناپدید شدن.
از بستنی فروشی که خارج شدیم آرام عین میمون ها ازم اویزون شد.
-اونی بهم کولی بده.
-آرام توروخدا...حوصله ندارم.
-اونی کولی بده دیگه...توروخدا اونی.
-آرام چقدر تو سیریشی بچه جون.
-اونییییییی...خواهش میکنم.
به صورت مظلوم و پر از التماسش خیره شدم و اخر تسلیم شدم و روی زمین نشستم:
-بپر بالا.
جیغ بلندی کشید و روی پشتم پرید...پاهاش و گرفتم و شروع کردم به دویدن...اینقدر دووندمش که آخر عین جنازه روی نیمکت پهن شدم.
به خونه که برگشتیم پسرا خونه نبودن ...نشستیم پای تلوزیون و مشغول سریال نگاه کردن شدیم...دریم های 2.
خیلی فیلمش و دوست داشتم،دقیقا اون قسمتی بودیم که هه سونگ با جی بی بهم زد و بعد رفت بهش گفت:
((ستاره فقط از دور قشنگه اما وقتی نزدیک باشه نورش اینقدر زیاده که چشمات و میزنه))
اصلا نمیتوستم معنی این جمله رو درک کنم...من الان دارم با شیش تا ستاره ی خیلی درخشان زندگی میکنم اما چرا چشمام و نمیزنن؟
واقعا معنی اون جمله یعنی چی؟؟
خیلی بهش فکر کردم اما وقتی که به هیچ نتیجه ای نرسیدم تصمیم گرفتم تا دیگه بهش فکر نکنم چون اونطوری امکان داشت که مخم منفجر بشه.
سریال که تموم شد زدم یک کانال دیگه ...برنامه "ممنونم که بیدار کردی" رو داشت،سیزن دوش بود..سیزن یکش مال سال دوهزار و شیش بود و حالا داشتن سیزن دوش رو میساختن،بعد حدود هفت سال.
نوبت گروه بلاک بی بود...خدا میدونه که چقدر دلقک بازی در آوردن اون هفت نفر،من و آرام که رسما فنا شدیم...شیش تاشون سنگین خواب بودن و طفلک اون یه نفر و مجری هه هرکار میکردن بیدار نمیشدن و،آخر مجبور شدن که روی همشون یک پارچ گنده ی آب خالی کنن.
خیلی برنامش و دوست داشتم اما توی اون لحظه حتی به ذهنمم خطور نمیکرد که به خاطر همون برنامه زندگی من طوری تغییر میکنه که هیچ راه بازگشتی برام باقی نمیمونه.
اگه میدونستم هرگز اونقدر از دیدنش لذت نمیبردم...هرگز هرگز.



طبقه بندی: i wanna love،

تاریخ : جمعه 6 تیر 1393 | 10:26 ق.ظ | نویسنده : bada ... | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.