تبلیغات
The Best Stories About Korean Groups - i waana love-24



قسمت بیست و چهار


درسته ذهنم به خاطر آجوما که خیلی وقت ها به مدرسه میومد آشفته بود اما زندگیم و دوست داشتم..شیش تا اوپا داشتم که عاشقشون بودم و یک آبجی کوچولو که تمام دنیام بود.
مشکلاتم درست از همون روز کذایی شروع شد.
همه چیز داشت به خوبی و خوشی پیش میرفت...مثل تمام روز های عادیه دیگه از همه زود تر از خواب بلند شدم تا براشون صبحانه درست کنم.
با عشق کارم و انجام میدادم و زیر لب یکی از شعرای پسرا رو زمزمه میکردم.
سوپ کیمچی مورد علاقه ی آرام بود و میخواستم واسش بپزم،ظرف کیمچی رو بیرون آوردم و داشتم توی قابلمه میریختم که صدای باز شدن در و شنیدم...به ساعت نگاه کردم،هنوز هفتم نشده بود،یعنی ممکن بود یک از پسرا قبل از این بیرون رفته باشه؟
با قدم های آهسته به سمت در رفتم .
-اوپااااا.
هیچ جوابی نشنیدم...مطمئنم که صدای باز شدن درو شنیدم...گفتم:
-اوپااااا...کسی اون بیرونه...اوپااااا.
نمیدونم چرا دلشوره افتاده بود به جونم...قدمی به سمت در برداشتم اما همون لحظه در باز شد و دلیل دلشورم معلوم شد.
با دهان باز به اون عده ای که پشت در ایستاده بودن خیره شدم...چشمام تقریبا داشت از حدقه بیرون میزد و اونا هم کمی از من نداشتن.
صدای یکیشون در اومد...مجری برنامه ممنونم که بیدارم کردی.
-مگه اینجا خونه ی تین تاپ نیست؟؟پس تو اینجا چیکار میکنی؟؟
-خوب منم اینجا زندگی میکنم.
کلمات فقط بی اختیار از دهنم بیرون میریختن و هیچ تسلطی روشون نداشتم...وقتی فهمیدم چی گفتم که خیلی دیر شده بود...فقط دو دستم و روی دهنم گذاشتم و با تمام توان به سمت اتاقم دویدم.
حالا باید چیکار میکردم؟؟بدبخت شدم.
صدای ضربه هایی که به در اتاق میخورد و شنیدم اما جرئت اینکه در و باز کنم و نداشتم...حالا چه اتفاقی میافتاد؟؟
ضربه هایی که به در میخورد محکم تر شد ،اونقدر که آرام از خواب بیدار شد و وقتی دید من مثل آدامس به در چسبیدم با چشمای گرد شده بهم خیره شد.
-چیزی شده اونی؟
-نه آرامی تو بگیر بخواب اجی.
-پس چرا اینطوری به در چسبیدی مگه کیه که داره در میزنه؟
-آجی.
-هوم.
-اوپا جونگین و اوپا هیون و یادته؟
-آره اونی؟
-فکر کنم داره چنین اتفاقی واسه ماهم میافته...اما مشکل اینجاست که این واقعیه و صد تا از اون بدتره.
صدای پسرا از اونور در اومد و بعدم صدای اون افراد دیگه که تند تند ازشون سوال میپرسید..اصلا نمیتونستم تصور کنم الان قیافه ی پسرا چه شکلیه.
طبق چیزی که انتظارمیرفت فردا این خبر سطر همه خبر ها قرار گرفت.
((یک دختر در خانه ی تین تاپ زندگی میکند))
((گروه معروف کره ای تین تاپ همراه یک دختر زندگی میکنند))
((آن دختر کیست؟؟چرا با آنها زندگی میکند؟))
اصلا به اونا چه؟؟اون دختره دلش میخواد توی خونشون زندگی کنه مگه شما صاحاب تین تاپید یا اختیارشون دست شماست؟دلشون میخواد هرکاری که میخوان انجام بدن اصلا زندگی خودشونه و به خودشون مربوطه.
تنها چیزی که تونستم توش شانس بیارم این بود که عکسم و نداشتن وگرنه معلوم نبود چه بلایی سرم میومد.
با پخش این خبر همه چیز بهم ریخت...کار پسرا حسابی کساد شده بود اما اصلا به روم نمیاوردن...اونا واقعا فرشته بودن و این خارج از تحمل من بود....اصلا نمیدونستم که چیکار باید بکنم..خیلی سخت بود.
یک روز دیگه هم شروع شد...چونجی خونه نبود و برای فیلمبرداری قسمت اول برنامه ی ما ازدواج کردیمش که  ازش درخواست کرده بودن رفته بود،نقش مقابلش جیون از تی آرا بود.
سکوت عجیبی توی خونه حاکم بود و مثل همیشه فقط نشسته بودیم و تلوزیون نگاه میکردیم...نمیدونم چرا اینقدر بی حوصله بودم.
ساعت و نگاه کردم و دیدم نزدیکای ظهره برای همین دیدم بهتره برم و ناهار درست کنم به جای نشستن و ماتم گرفتن.
به آشپزخونه رفتم اما حس و حال اینکه چیزی درست کنم نداشتم،از روی ناچاری چند بسته نودل اماده برداشتم و توی قابلمه ریختم .
داشتیم غذا میخوردیم که صدای باز شدن در اومد و بعد هم چونجی مستقیم اومد و نشست سر قابلمه مشغول خوردن شد.
هممون با چشمای گرد شده نگاش میکردیم و اون فقط بدون توجه به ما غذاش و میخورد،بالاخره طاقتم تموم شد و به حرف اومدم.
-اوپا مگه تو الان نباید سر فیلم برداری باشی پس چرا اینجایی؟
هیچ جوابی نداد و فقط  به خوردنش ادامه داد.
این بار مین سو گفت :
-چونجیا چرا جواب نمیدی بگو چرا زود اومدی.
محتوی دهنش و قورت داد و خیلی ریلکس گفت:
-هیچی...بهم خورد.
هممون: بهم خووووووووووووووووورد؟
سرش و به نشونه ی مثبت تکون داد.
نیل: اونوقت چرااااااااااااااااا؟
چونجی:چیز مهمی نیست.
چانگجو: بگو چرا.
چونجی: خوب...خوب...راستش به خاطر ...این شایعه هه.
اشک توی چشمام جمع شد...همه ی اینا تقصیر من بود؟؟؟نمیتونستم اون اوضاع رو تحمل کنم...فقط از روی زمین بلند شدم و با تمام سرعت از خونه خارج شدم و به سمت پشت بوم دویدم.
راوی:
نیل میخواست از جاش بلند بشه که مین سو دستش و روی شونش گذاشت و با لحن آرومی گفت:
-بهتره ایندفعه رو من باهاش صحبت کنم...من لیدرم.
نیل :اون فکر میکنه تمام این چیزا تقصیر اونه اما این حقشه که توی این خونه زندگی کنه....اون خیلی ناراحته من نگرانشم.
کپ:سعی میکنم آرومش کنم.
از جاش بلند شد و پشت سرش به پشت بوم رفت،لبه ی پشت بوم ایستاده بود و از لرزش خفیف شونه هاش میشد فهمید که داره گریه میکنه.
آروم به سمتش رفت و کنارش ایستاد...منتظر موند تا بورا خودش متوجهش بشه و بخواد تا باهاش حرف بزنه و بالاخره این اتفاق هم افتاد.
-اوپا...من باید چیکار کنم؟؟؟واقعا نمیدونم باید چیکار کنم،اگه من اینجا نبودم برای چونجی چنین اتفاقی نمیافتاد.
-هیس بورا...اینا هیچکدومش تقصیر تو نیست.
-چرا اوپا...تقصیر منه پس چرا انکار میکنی.
-تقصیر تو نیست بورا...تقصیر خبر نگاراست که تا یک چیزی میبینن دوست دارن توی کل دنیا فریاد بزنن.
-اما اگه من جلوی دهنم و میگرفتم و نمیگفتم با شما زندگی میکنم...اگه میگفتم فقط از یک شرکت خدماتی ام و براتون کار میکنم یا حتی اگه میگفتم یکی از اقوامتونم اونوقت چنین اتفاقی هرگز نمیافتاد.
-این اگه ها دیگه فایده ای نداره...اتفاقیه که افتاده و آب ریخته رو دوباره نمیشه جمع کرد،در ضمن این فقط یک خبره...گو هه می یادته چی میگفت؟؟این خبر مال امروزه...فردا میشه خبر دیروز...پس فردا میشه خبر پریروز ...سال بعد میشه خبر پارسال و دیگه کسی حتی یادش هم نمیاد.
دستش و بالا آورد و اشک ها رو از روی گونه هاش پاک کرد.
-نمیخواد خودت و نگران کنی آبجی کوچولو...چند روز بعد دیگه هیچکس چنین چیزی رو یادش هم نمیاد...بزار آلبوم جدیدمون و بیرون بدیم بعد ببین بازم این ادا هارو از خودشون در میارن؟
-راست میگی اوپا؟
-مگه من با تو شوخی دارم؟
چیزی نگفت فقط جلو اومد و خودش و توی بغل لیدر مین سو  رها کرد...آغوشی که مثل یک تکیه گاه امن بود و بهش آرامش میداد.
بورا:
چندیدن هفته میگذشت اما باز هم هیچیزی عوض نشده بود...خیلی از کارهاشون بهم ریخته بود...خیلی کارها قرار بود انجام بدن اما اکثرش لغو شدن و همش هم تقصیر من بود.
تمام امید پسرا به آلبوم جدیدشون بود.
چند روز دیگه برای فیلمبرداری آلبوم جدیدشون به هاوایی میرفتن و من و آرام تنها میموندیم،هررزو با تمام وجودم برای موفقیتشون دعا میکردم.
اونجی هم بهم زنگ زد و حالم و پرسید...مثل اینکه خبرش توی کل دنیا پخش شده ،خیلی بد بود.
تمام اینترنت پر شده بود از خبرای بد درباره ی پسرا،حتی چیز هایی که کوچکترین ربطی به خبر اصلی نداشتن،با خوندنشون شاخ روی سر آدم سبز میشد،هنوز خیلی ها بودن که پسرا رو باور داشتن اما خیلی ها هم آنلایکشون کرده بودن.
فردا پسرا به هاوایی میرفتن،تمام چمدون هاشون آماده جلوی درچیده شده بود و ساعت نه و نیم رفتن تا بخوابن چون صبح زود پرواز داشتن.
من و آرام به فرودگاه رفتیم تا قاطی طرفدارا بدرقشون کنیم...قلبم گرفت وقتی اون جمعیت نصف شده رو دیدم.
قاطی جمعیت اندک طرفدارا شدیم...همه جیغ میکشیدن و اوپا اوپا میکردن اما تنها من بودم که با یک بغض پنهون بهشون چشم دوخته بود.
نگاهم روی نیل ثابت موند...وقتی متوجه نگاهم شد لبخندی زد و دستاشو جلوش صورتش مشت کرد و فقط با حرکت لبهاش گفت:
-فایتینگ.
این چیزی نبود که من باید بهش میگفتم؟؟اصلا کلا گیج میزدم.
با چشم و ابرو از همشون خداحافظی کردم و بعد ازاینکه رفتن به خونه برگشتم.
روز بعد آرام و بردم و پیش هیجین و موهیول گذاشتم.
داشتم واسه رفتن به سرکار آماده میشدم که یکهو زنگ در به صدا در اومد،تعجب کردم چون کسی نبود که بخواد این ساعت در و بزنه.
به سمت آیفون رفتم و بادیدن شخصی که پشت در بود چشمام گرد شد،اندی این جا چیکار میکرد؟؟؟!!
نمیدونستم در و باز کنم یا نه؟؟اما اون رئیس پسرا بود پس دلم و زدم به دریا و در و باز کردم،با دیدنم لبخندی زد و گفت:
-خانوم کیم بورا؟
از اینکه اسمم و میدونست تعجب نکردم چون حتما پسرا بهش گفته بودم،آب دهنم و قورت دادم و سرم و به نشونه ی مثبت تکون دادم.
-میتونم بیام تو؟
از جلوی در کنار رفتم : بله...بفرمایید تو.
داخل خونه اومد و روی یکی از مبلا نشست،به آشپزخونه رفتم و با یک لیوان شربت برگشتم و جلوش گذاشتم،با دست اشاره کرد تا روبه روش بشینم و منم نشستم.
مدتی توی سکوت گذشت تا بالاخره طاقتم تموم شد و گفتم:
-فکر کنم برای کاری اینجا اومده باشید.
-در عرض دو هفته تعداد طرفدارای پسرا به نصف رسیده و این کاهش تعداد هنوز هم ادامه داره،کلی ضرر کردیم و کلی از قرار داد هامون لغو شده،میدونم یک آلبوم جدید خیلی میتونه تاثیر گذار باشه اما من اصلا امیدوار نیستم که به وضع ثابت برگردیم...میدونی اگه تو رو شناسایی کنن دیگه حتی نمیتونی راحت توی خیابون راه بری؟؟تخم مرغ ها و آرد ها راحتت نمیزارن.
-م..منظورتون چیه؟
-فکر کن پسرا آلبومشون و بدن بیرون آلبومشون هم معرکه باشه  اما باز هم نصف بیشتر اون تعداد شایعه رو یادشون نمیره و تمایلی به خرید آلبوم ندارن و فروش ها هرروز و هرروز کمتر و کمتر میشه و اونقدر ادامه پیدا میکنه که تبدیل میشه به یک فاجعه.
اشک توی چشمام جمع شده بود و فقط سرم و پایین انداخته بودم.
-از نیل شنیدم که دوست.دخترشی؟حقیقت داره؟
سرم و به نشونه ی مثبت تکون دادم،گفت:
-چقدر دوسش داری؟؟عاشقشی؟؟
-من... اون و بیشتر از هر کس دیگه ای ..توی دنیا دوست دارم.
-پس جلوی پیشرفتش و نگیر...نذار که ضربه بخوره...نذار که نابود بشن اونا خیلی زحمت کشیدن تا به این چیزی که الان هستن تبدیل شدن.
سرم و بالا اوردم و با چشمایی که هر لحظه ممکن بود اشک از چشماشون سرازیر بشه بهش نگاه کردم: من...من چیکار میتونم واسه پسرا انجام بدم؟
-تنها شون بزار.
چشمام گرد شدن: چی؟
-فقط تنهاشون بذار.
-منظورتون...چیه؟
-میدونی نیل تورو دوست داره...این یک دوستی الکی نیست و ممکنه که حتی به ازدواج بکشه...میدونی ازدواج برای یک آیدولی که هنوز بیست سالش نشده یعنی چی؟؟یعنی استاپ.
-اما راه های دیگه ای هم وجود داره.
-میتونی بگی چه راهی؟؟اگه به طور موقت از این جا بری دوباره برمیگردی و دوباره همون آش و همون کاسه.
-پس من چیکار میتونم بکنم؟؟اونا برای من مثل خانوادمن.
-پس اگه اگه میخوای نابودی خانوادت و نبینی ترکتشون کن...و دیگه هرگز حتی جلوی چشمشون پیدا نشو..این تنها راهیه که میتونی بهشون کمک کنی.




طبقه بندی: i wanna love،

تاریخ : شنبه 7 تیر 1393 | 10:28 ق.ظ | نویسنده : bada ... | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.