تبلیغات
The Best Stories About Korean Groups - i waana love-25

سلام سلام سلام




قسمت بیست و پنج


اشکام بی هیچ اراده ای و پشت سر هم از روی گونه هام سر میخوردن.
نفس عمیقی کشید :
-میدونم خیلی برات سخته اما خودم هم یک خواننده ام...تا حالا هم عاشق شدم...عشق چیزیه که دوباره میاد اما برای یک خواننده اگه شهرتش و از دست بده همه چیزش و از دست داده...اینطور شایعه ای میتونه یک خواننده رو از ریشه نابود کنه و تمام زحماتش و به هدر بده...اونطوری دیگه حتی زندگی کردنم براش مشکل میشه دیگه چه برسه به...
میدونم که الان چه حسی داری...پسرا همه چیز و بهم گفتن.
کیفی که کنارش بود و روی میز گذاشت و درش و باز کرد،با دیدن اون همه اسکناس داخلش چشمام گرد شد.
گفت : با این پول میتونی خونه ای شبیه همین یکی بخری...فقط خواهش میکنم پسرا رو تنها بزار...نذار ذره ذره نابود شدنشون و ببینیم.
از روی مبل بلند شد:
-فکرات و بکن و بهم خبر بده...من مطمئنم که عاقلانه ترین کارو انجام میدی.
کاغذی رو روی میز گذاشت واز خونه بیرون رفت ،سرجام خشکم زده بود و نگاهم فقط خشک شده بود روی اون اسکناس ها...چطور امکان داشت چنین اتفاقی بیافته؟
یعنی بایداین کارو انجام میدادم؟؟
واقعا نیاز به تنهایی نیاز داشتم برای همین به هیجین اس دادم تا امشب آرام و پیش خودشون نگه دارن.
به اتاقم پناه بردم ،روی تخت دراز کشیدم و خودم و مثل یک جنین جمع کردم...اشکام تند تند پایین میومدن و بالشم و خیس میکردن.
گرnنبندم ،همونی که نیل بهم داده بود و توی دستم گرفتم و بوسه ای بهش زدم...اگه این کار به نفعشونه پس همین کارو انجام میدم....من ترکشون میکنم .
درسته...این تنها کاریه که میتونم واسه ی اونا انجام بدم.
حالا میتونستم معنی اون جمله رو به خوبی درک کنم...درسته...ستاره ها فقط از دور قشنگن...وقتی نزدیک باشن نورشون اینقدر زیاده که چشمات و اذیت میکنن...من برای اینکه چشمام و اذیت نکنن فقط دارم باخودم میکشمشون پایین و پایین تر...من....تنهاشون میزارم.
صدای زنگ گوشیم بلند شد... و بعد شماره خارجی نیل که روی صفحه ی گوشی بهم چشمک میزد.
نتونستم هیچ کاری انجام بدم...اون تماس فقط باعث شد بیشتر احساس دلتنگی بکنم و فقط باعث بلند تر شدن گریم شد.
حالا با صدای بلند  گریه میکردم...من حتی نتونستم درست ازشون خداحافظی کنم...اونا خانوادم بودن حالا چطوری میتونستم رهاشون کنم؟؟؟
فکر کردن به این چیز ها فقط باعث عذابم بود.
موهام و بالای سرم جمع کردم و سعی کرم با کرم پودر گودی زیر چشمام و بخوابونم...کیفی که اندی با خودش آورده بود و برداشتم و از خونه خارج شدم و کاغذ آدرس و دست راننده دادم.
روم و به نگهبانی که دم در بود کردم:
-من میخوام آقای اندی رو ببینم.
-اما من نمیتونم به شما اجازه بدم.
-بهشون بگین کیم بورا اینجاست ...خودشون ازم خواستن به اینجا بیام.
سرش و تکون داد: یک لحظه صبر کنید.
تلفنی رو برداشت و به جایی زنگ زد و بعد گفت:
-بفرمایید تو ..طبقه ی سوم اتاق اول سمت راست.
سری خم کردم و به سمت آسانسور رفتم  و سوارش شدم...من تصمیم درستی گرفتم...آره...اینطوری به نفع همست.
وارد اتاق که شدم اندی از روی صندلیش بلند شد :
-خوش اومدی...تصمیمت و گرفتی؟
سرم و تکون دادم.
با دست به صندلی رو به روی میزش اشاره کرد: بیا بشین.
-نه...من میخوام زود برم.
به سمت میز رفتم و کیف و روی میز گذاشتم...سرش و بلند کرد و با چشمهایی متعجب بهم خیره شد:
-منظورت از این کار یعنی چی؟
نفس عمیقی کشیدم و لبخند کمرنگی زدم:
-همونطوری که ازم خواستین من پسرا رو ترک میکنم...اما نه به خاطر پول...بلکه من اونا رو ترک میکنم فقط به خاطر اینکه ...عاشقشونم.
تعظیم کوتاهی کردم و خیلی سریع از اتاق خارج شدم...به محض خارج شدنم از اتاق اشکام روی گونه هام سرازیر شدن...مطمئنا من تصمیم درستی گرفتم... هرگز از تصمیمم پشیمون نمیشم.
از امروز زندگی من به کلی تغییر میکرد.
اولین کاری که کردم این بود که به شرکت رفتم و از کارم استعفا دادم...اون چیزی بود که من و به خانواده ی نیل و  در نهایت پسرا وصل میکرد.
حتی دیگه نمیتونستم با موهیول و هیجین و حتی اونجی ارتباطی داشته باشم چون همه ی  اون ها پل ارتباطی بین من و پسرا بودن...نمیدونستم که آیا شجاعت انجام این کار هارو دارم یانه...اما من به خاطر اونا...به خاطر اون تمام سختی ها رو تحمل میکردم.
به دنبال آرام رفتم ...دیدن موهیول باعث شد دلم ضعف بره...باورم نمیشد این آخرین باریه که میتونم ببینمش...اما نباید سست میشدم...باید دوام میاوردم.
اما حالا چطوری باید به ارام میگفتم؟؟
تعطیلات تابستونی شروع شده بود برای همین برای مدرسه مشکلی نداشتم...بعد از اونم که میرفتم دانشگاه و راهی برای پیدا کردنم باقی نمیموند.
آرام خیلی راحت به اتاق رفت خوابید.
باید هرچه زود تر وسایلم و جمع میکردم...از هر نقطه ی این خونه هزاران هزار خاطره داشتم...خاطرات تند تند به ذهنم هجوم میاوردن.
یاد اولین روزی افتادم که به اینجا اومدم...در اتاق و باز کردم...اون شیش جفت چشمی که با تعجب بهم زل زده بودن.
اونباری که از شیشه ی نیل آب خوردم و باعث شدم که صدای جیغش به هوا بره...تصاویر اونروز جلوی چشمام اومدن.
دسمالی که به لبهام مالیده بود و جلوی چشمام گرفت.
-بفر ما اینم مدرک که میگه اون از شیشم آب خورده...رنگ رژ ش با رنگ رژ روی شیشه ی مورد علاقه ی من یکیه.
نگاه خشمگینش و به سمتم گرفت:بگوووو...چرا از شیشم آب خوردی.
چشمام پر اشک شده بود و تقریبا داشت گریم میگرفت...با من و من گفتم:
-باور...باور کن از دستی نخوردم...ساعت سه شب بود...حواسم نبود.
با صدای بلند گفت:دروغ میگـــــی.
با یاد آوری اون روز اشکام روی گونه هام جاری شد...به سمت آشپزخونه رفتم و پسرا رو دیدم که دور میز نشستن و دارن غذا میخورن.
نیل یکدونه زد توی سر ریکی :
-خاک تو سرت کنن ریکی این چه نودلیه که واسمون پختی مگه من نگفتم که تخم مرغ زیاد بزن پس چرا کم زدی؟؟
با تو سری که از جانب چونجی خورد به سمتش برگشت:
-یاااا تو یکی چی میگی باز.
-هیچ فقط دستم لیز رفت.
نیل به سمتش جهید و موهاش و توی مشتش گرفت:
-خوب من الان بهش یاد میدم که به سمت من لیز نرهههههههههه.
مین سو : خفه شیییییییییییییید بچه هااا...بزارید کوفتمون کنیم غذامون و....به کوری چشم بعضی ها خیلی  هم خوشمزه شده.
الجو:اووووووو...چیشده حالا جو طرفداریت گل کرده.
مین سو: آخه این بزغاله داره به مکنمون زور میگه.
چانگجو: یااا...مثلا من مکنم هاا.
چونجی: مگه نمیدونی ریکی از نظر عقلی از تو کوچیک تره.
مین سو : بعلهههه تو واسه خودت آقا شدی دیگ نباید که حسودی کنی.
لبخندی زدم و خواستم به سمتشون برم اما همون لحظه از جلوی چشمام  محو و نابود شدن.
با صدا ی نیل به عقب برگشتم:
-هی بورا تو باز داری با شیشه ی من آب میخوری؟
بهش نگاه کردم..به سمتم اومد و بعد از کنارم عبور کرد و وارد آشپزخونه شد و کنار بورای تخیلاتم ایستاد و شیشه رو ازش گرفت.
-مگه من صد دفعه بهت نگفتم دوست ندارم با شیشه ی من آب بخوری؟
-آخه آب توی شیشه ی تو خیلی خوشمزه میشه.
-خوب معلومه چون عکس من روی شیشس.
-آره.. چون عکس تو رو شیشس باکتری ها و میکروب ها جرئت نمیکنن که بهش نزدیک بشن.
-یاااااااااااااااااااااا.
پشتش و به اون دوتا کرد و به سمت اتاق مین سو و الجو و چانگجو رفت و واردش شد...دستش و روی دیوار کشید و با روشن کردن چراغ چهره ی خندون اون سه نفر از توی  پوستر های بزرگشون که روی دیوار چسبیده شده بود بهش خیره شدن.
بعد از اون به اتاق سه نفر دیگه رفت...به سمت تخت رفت و روش نشست و دستی بهش کشید...این جا جایی بود که نیل روش میخوابید...روی تخت دراز کشید و چشماش و روی هم گذاشت.
دوباره خاطراتی که به سمتم هجوم آوردن.
روزی که باهم رفتیم سر خاک مامان بزرگش.
توی ایستگاه منتظر بودم که چشمم افتاد به پسری که کنار ایستگاه اتوبوس ایستاده بود و درست مثل من دستاش و توی جیب هاش فرو کرده بود... کلاهش تاپایین کشیده بود و شالگردنش هم روی دهنش و پوشونده بود اما مگه میشد که اوپا نیل خودم و نشناسم.
اتوبوس اومد و سوارش شد...معطل نکردم و سوار شدم و رفتم کنارش نشستم ...اول توجهی بهم نکرد اما بهش تنه ای زدم که باعث شد بهم نگاه کنه و با دیدنم چشماش گرد بشه:
-یااااااا...تو اینجا چیکار میکنی؟.
صدای متعجبش هنوز هم توی گوش هام میپیچید.
اشکام باز هم تند تر از قبل پایین میومدن...دیگه تحمل این همه فشار و نداشتم..فقط به اتاق رفتم و با بیشترین سرعت ممکن وسایل هام و جمع کردم...وقتی برای تلف کردن نبود.
سه سال بعد....
آسمون ابری...دوباره فصل پاییز فرارسیده بود..سومین پاییز.
وارد مغازه  شد و روبه روی فروشنده ایستاد و به یک از لباس های توی ویترین اشاره کرد :
-لطفا اون پیراهن و برام بیارید.
فروشنده لبخندی زد و سری تکون داد و از توی قفسه ها پیراهن بنفش بچگونه ای رو جلوش گذاشت: بفرمایید.
-این برای بچه ی یازده ساله اندازه میشه؟
-لاغره اندام یا تپله؟
-متوسط.
-بله اندازش میشه.
کارتش و به سمت فروشنده گرفت: لطفا برام کادوش کنید.
-چشم.
پاکت و برداشت و از مغازه خارج شد و به سمت سونگیول و یومی که مشغول تماشای ویترین یک مغازه بودن رفت:
-اونی...اوپا من هدیم و خریدم میتونیم بریم.
سونگیول: چه عجب بابا...ببین من چه زود خریدم....تو و یومی چهل ساعت طولش دادید.
یومی:اوپا خوب معلومه عروسک خریدن آسونه...اما خرید لباس خیلی سخته اونم برای آرام که اینقدر سخت پسنده.
سونگیول: آبجی کوچولوی من خیلی هم خوشپسنده...این شما دوتایید که آدم و میکشید تا یکچیزی رو انتخاب میکنید.
بورا: خوب دیگه دعوا رو بزارید کنار... باید بریم کیکم بخریم تازه و توی تزئین خونه هم باید به مامان کمک کنیم.
از فروشگاه خارج شدن و بعد از خرید کیک به خونه برگشتن.
خونه رو که تزئین کردن به سمت اتاق مشترک خودش و آرام رفت و بادیدنش تعجب کرد:
-آجی تو که هنوز حاضر نشدی ...مهمونات دارن کم کم میان ها.
-نه اونی هنوز یک ساعت مونده...بعدشم خودتم که حاضر نشدی...من منتظر موندم تا بیای و موهام و برام ببندی.
-باشه گلم پس تو تا من میرم یه دوش بگیرم پیراهنت و تنت کن.
-باشه اونی.
به سمت حمام رفت و یک دوش ده دقیقه ای گرفت.
آرام پیراهنش و تنش کرده بود و روی صندلی منتظر اون نشسته بود.
به سمتش رفت و  بابلیس و از توی کشو در اورد:
-دوست داری فر بدم موهاتو.
-هر طوری که مال خودت و درست میکنی مال من و بکن چون میخوام مثل تو خوشکل بشم اونی.
-فدات شه اونی پس موهای خودم و هم مثل مال تو فر میکنم.
داشت کارش و انجام میداد که آرام روش و بهش کرد:
-اونیی.
-جانم.
-چی برام خریدی؟
-ئه آجی نمیشه که بگم.
-یادته بهم چه قولی دادی؟؟
-چه قولی عزیزم.
-یادت نمیاد؟؟؟کادوی اصلی تولدم و میگم هاا.
-آجی ما که هفته ی پیش کنسرت بودیم.
-من کنسرت نمیخوام خیلی دورن...من میتینگ میخوام.
-میتینگ خیلی نزدیکه آجی نمیشه.
-قول میدم کاری نکنم...صدام و تغییر میدم و شالگردنم و هم پایین نمیکشم...اصلا میتونم روی صورتم پروانه بکشم.
-باید فکرام و بکنم آرام.
-اونی خواهش میکنم.
-من ازت خواهش میکنم ارام...لطفا الان نه.
-ببخشید اونی.
دستی به موهای ارام کشید :بفرمایید...شدی عین ماه شب چهارده.
-اونی من میرم ببینم پایین چه خبره تو زود حاضر شو.
آرام که از اتاق خارج شد جلوی آیینه ایستاد و به چهره ی خودش خیره شد و لبخندی روی لبهاش نشست....اصلا از اینجا بودنش پشیمون نبود...خوشبخت بود.
هرگز پشیمون نشد از اینکه مادرش و بخشید...مادری که بزرگترین ظلم و در حقش کرده بود اما شنیدن دلایلش برای اون کار تونست کمی آرومش کنه...فقط کمی.
اما توی این سه سال حسابی تلافی شده بود...اینقدر خوشبخت بود...اینقدر محبت دیده بود که حس میکرد کمبودی نداره...حتی با وجود اون حسرتی که توی قلبش جا خوش کرده بود و بیرون نمیرفت.
هرگز اون روز و یادش نمیرفت...بی هدف توی خیابون ها راه میرفت...گریه ها و بهانه گیری های آرام.
تنها جایی که اون روز برای رفتن به ذهنش رسید همینجا بود،تنها کسایی بودن که براش مونده بودن و میتونست بدون هیچ نگرانی بهشون تکیه بکنه.
و اینکه....اون مادرش بود...با اغوش باز اون و میپذیرفت.
گرچه  امکان ترمیم کاملش وجود نداشت  اما اگه به اینجا نمیومد هیچکس دیگه نمیتونست روی اون قلبی که به شدت آسیب دیده بود مرهم بزاره.
حالا با تمام وجود عاشق خانوادش بود.
عاشق پدرش...مادرش..برادرش ..خواهرش و تمام دنیاش.
دیدن اینکه آرامش کسایی رو داره که میتونه مادر و پدر صداشون کنه...کسایی که با مهربونی جوابش و میدادن و همیشه لبخند و  به لبهای کوچولوش مینشوندن ...همین براش کافی بود.
دیدن لبخند آرام برای بورا همه چیزش بود.
اما...عایا...بدون...عشقش...خوشحال بود؟؟



طبقه بندی: i wanna love،

تاریخ : دوشنبه 9 تیر 1393 | 10:29 ق.ظ | نویسنده : bada ... | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.