تبلیغات
The Best Stories About Korean Groups - i waana love-26

سلام

بدویین برین ادامه


قسمت بیست و شش


به یکی احتیاج دارم که دوسش داشته باشم
میخوام عاشق باشم
همه خاطرات ناراحت کننده رو پشت سر میذارم
یه عشق متفاوت پیدا میکنم،بزن بریم،عوض میشم
یه مدتی میگذره از وقتی که صدمه دیدم و مطرود شدم
اونا میگن همیشه همینطوریه،اونا میگن عشق عذاب آوره
(فقط میخوام فراموش کنم)خیلی سخت بود
(فقط تنهام بذار)فقط بذار ازم دور بشه
بیشتر و بیشتر،میل و آرزو میخزخ و میاد پیشم و باعث میشه گلو درد بگیرم
حالم از هرشب گریه کردن بهم میخوره،ولش میکنم
میخوام عشق بورزم
اذیتم نکن دختر
حالا میخوام عاشق باشم،میخوام مشتاقانه تر از هر کس دیگه عشق بورزم
حالا میخوام مثل بقیه عاشق باشم،اوه عشق من
عشق عشق عشق میخوام عاشق باشم
وقت حرکت کردنه
بزن بریم تین تاپ
وقت حرکت کردنه
بزن بریم تین تاپ
وقت حرکت کردنه
حالا میخوام عاشق باشم
دیگه نمیخوام تنهایی عذاب بکشم
چند شب و باید با گریه سر کنم؟
اگه تو باشی فکر کنم بتونم همیشه لبخند بزنم
همچین احساسی دارم ولی تو چرا این و نمیدونی؟
اونا میگن زخم عشق میتونه با یک آدم دیگه درمان بشه
این تنهایی خسته کننده میتونه همینجا تموم بشه،بسه
دیگه روز های بارونی نخواهم داشت
مثل یک تلوزیون که توی اتاق خالی روشن بشه،تنها بودم
به یکی احتیاج دارم،اوه آره،مثل ال الریال به عشق احتاج دارم
حالا میخوام عاشق باشم،میخوام مشتاقانه تر از هر کس دیگه عشق بورزم
حالا میخوام مثل بقیه عاشق باشم،اوه عشق من
عشق عشق عشق میخوام عاشق باشم
وقت حرکت کردنه
بزن بریم تین تاپ
وقت حرکت کردنه
بزن بریم تین تاپ
وقت حرکت کردنه
حالا میخوام عاشق باشم
نگران هیچی نباش،هیچوقت اشکت و درنمیارم
فقط نیاز دارم که برای همیشه کنارم باشی
وقت حرکت کردنه
بزن بریم تین تاپ
وقت حرکت کردنه
بزن بریم تین تاپ
وقت حرکت کردنه
حالا میخوام عاشق باشم
(منبع ترجمه=321kpop.mihanblog.com)
چونجی به نیل که گوشه ای نشسته بود و مدام شعر آی وانا لاو و پلی میکرد اشاره کرد:
-بچه ها بنظرتون نیل چشه؟
مین سو : یعنی واقعا نمیدونی چشه؟
چونجی با اینکه کاملا میدونست اما خودش و به ندونی زد:
-نه...چرا باید بدونم؟
-خوب پس بهتره که بری و از خودش بپرسی.
چونجی از روی مبل بلند شد و به سمت نیل رفت و لگدی به پاش زد،نیل با نگاهی بی رمق بهش چشم دوخت.
چونجی با لحنی که عصبانیت توش موج میزد گفت : یااا تو چته؟؟
-میدونی امروز چه روزیه؟؟
چونجی با عصبانیتی که سعی توی کنترل کردنش داشت گفت:
-نه...چرا باید بدونم امروز روزیه که برای اولین بار بورا رو دیدیم؟!!
لبخند محوی گوشه ی لب نیل نشست: پس یادته.
چونجی دیگه نتونست تحمل کنه برای همین یقه ی نیل و گرفت و از روی مبل بلندش کرد و با صدای بلند گفت :
-تو چرا فراموشش نمیکنی؟؟؟مگه اون کسی نبود که ترکت کرد؟؟
نیل حرکتی نکرد،فقط با صدایی آهسته جمله ای گفت که باعث سکوت چونجی شد:
-مگه تو فراموشش کردی؟؟
نمیدونست چی باید بگه....درسته...حتی اونم فراموشش نکرده بود.
نفس عمیقی کشید و مستقیم توی چشمای خسته و قرمز نیل نگاه کرد:
-آره...من فراموشش کردم...من حتی اسم اون دختره کیم بورا رو هم یادم نمیاد...اون کسی بود که مارو ترک کرد پس چرا باید فراموشش نکنم.
نیل دوباره لبخندی زد و یقش و از توی دستای چونجی  آزاد کرد:
-دروغگو.
پشتش و به سمت چونجی کرد و فقط به سمت اتاق مشترکش با ریکی که همون اتاق سابق بورا بود رفت.
نگاهی به دور تا دور اتاق انداخت،تخت و کمد و بقیه ی وسایل همونایی بود که بورا ازشون استفاده میکرد...همشون یاد اون مینداختنش.
به سمت تخت رفت و خودش و روش انداخت...نفس عمیقی کشید...حتی خودش هم نمیدونست چرا نمیتونه فراموشش کنه...درسته اون ترکش کرد اما برای کارش دلیل داشت،هیچوقت یادش نمیرفت که توی چه مخمصه ای گیر کرده بودن...هر روز طرفداراشون کمتر و کمتر میشدن و هیچ راهی هم برای جلوگیری وجود نداشت.
دستش و توی کشو میز توالت کرد و عکس کوچیکی رو بیرون آورد و به چهره ی بورا که بهش لبخند میزد خیره شد و خیلی آروم گفت:
-پس تو کجایی...دلم خیلی برات تنگ شده.
به قطره اشکی که از گوشه ی چشمش پایین چکید توجهی نکرد و به پهلوی راستش چرخید...چشماش و روی هم گذاشت و اون روز کذایی رو به یاد آورد.
فلش بک-سه سال قبل
سه هفته ای میشد که ندیده بودش...بیشتر از اون چیزی که انتظار داشت طول کشیده بود.
درست چند روز بعد از اینکه به هاوایی رفتن اوضاع شروع کرد به بهتر شدن و این یکجورایی مثل معجزه میموند.
حالا بعد از سه هفته دلش لک زده بود برای دیدنش...عشقش تازه بود و هرگز فکر نمیکرد دوریش اینقدر براش سخت باشه،مهم نبود چی میشد... به خودش قول داده بود که برای تور های اروپاشون که سه ماه بعد آغاز میشد اون و هم با خودش ببره.
به محض باز شدن در آسانسور به سمت خونه دوید..دستش و به سمت زنگ برد اما دلش میخواست سورپرایزش کنه برای همین در و باز کرد آروم وارد شد...میدونست بقیه پسرا دیر تر میان چون اینقدر زود پرید توی آسانسور و دکمه رو زد که بقیه پشت در موندن و مجبور شدن با دور بعد بیان.
با قدم های آهسته وارد شد و تمام خونه رو گشت،وقتی اثری ازش ندید اروم اسمش و صدا زد:
-بورا...کوجایی.
به سمت اتاقش رفت و در زد اما جوابی نشنید...صداش و صاف کرد:
-من دادم میام تو
در و باز کرد اما کسی توی اتاق نبود...شونه هاش و بالا انداخت،..با خودش فکر کرد حتما سرکاره یا ممکنه جای رفته باشه.
بیخیال گشتن شد و به سمت آشپزخونه رفت تا کمی آب بخوره...در یخچال و باز کرد و وقتی شیشش و توی یخچال ندید تعجب کرد...ناچار از توی پارچ برای خودش آب ریخت و خورد ..در یخچال بست و خواست روش و برگردونه اما چیزی روی یخچال توجهش و جلب کرد...قدمی رو که برداشته بود دوباره برگشت و به دست نوشته ی بورا که روی در یخچال چسبیده بود خیره شد.
"سلام اوپا ها...نمیدونم چی باید بگم...الان که دارین این نامه رو میخونید حداقل دوهفته از رفتن من میگذره...دنبالم نگردین چون نمیتونید پیدام کنید...حقیقتش این یک سالی رو که با شما زندگی کردم بهترین قسمت عمرم بود...چیزی که هرگز از ذهن یک آدم پاک نمیشه  اما با این وجود خیلی سخت بود...من حتی نمیتونستم به دوستام بگم کجا زندگی میکنم و این اذیتم میکرد...حالا میتونم معنی کامل این جمه رو بفهمم...درسته...ستاره فقط از دور قشنگه و نزدیک که باشه فقط چشمات و اذیت میکنه...نور شما برای من خیلی خیلی زیاد بود ...من داشتم برای راحتی خودم نور شما رو کم میکردم..برای اینکه اذیت نشم اما چه کسی وقتی ستاره های پرنوری شروع کنن به کمرنگ شدن خوشحال میشه...نمیتونستم اجازه بدم چنین اتفاقی بیافته..تنها راهی که به ذهنم رسید همین بود...شاید از نظر شما خنده دار باشه اما من مطمئنم که کارم درسته...همیشه از دور تماشاتون میکنم ...لطفا فراموشم کنید...نیل اوپا...خواهش میکنم فراموشم کن"
حال
صورتش و بیشتر از پیش توی بالشش فشرد و با صدای پربغضی گفت:
-چیکار کنم؟؟؟نمیتونم فراموشت کنم.
...........
نگاه مشتاقش و به آقای چو دوخت و منتظر جوابش شد...با بالا اومدن سر آقای چو تحملش تموم شد:
-چطور بود.
سرش و به نشونه ی مثبت تکون داد:
-داری پیشرفت میکنی.
-دارم؟؟
-نه...عالی بود...خیلی خیلی پیشرفت کردی فقط بعضی جاهاش خیلی کوچولو ایراد داره.
-میتونم دوباره بنویسمش...میسازمش.    
لیوان آبمیوش و به دهنش نزدیک کرد و جرعه ای نوشید.
آقای چو: ولی واقعا خیلی خیلی خوب بود...اگه همینطوری پیش بری میتونم تا چند وقت دیگه به یک کارگردان معرفیت کنم.
چشماش گرد شد و با صدای بلند گفت :چیییییی.؟!!!
اما این کارش باعث شد تمام محتویات دهنش روی صورت آقای چو بریزه.
در حالی که تند تند معذرت خواهی مکرد دسمالی رو از جیبش در آورد و به سمتش گرفت،آقای چو سرش و تکون داد:
-اشکالی نداره.
دستاش و رو پاهاش گذاشت و با چشمای مشتاق به آقای چو خیره شد: میشه حرفتون و دوباره تکرار کنید...یعنی ممکنه داستان من به فیلم تبدیل بشه؟؟
آقای چو کامل صورتش و پاک کرد و بعد سرش و تکون داد:
-اگه همینطوری به پیشرفتت ادامه بدی چرا که نه؟؟ُ
به زور فکش و که شیش متر بازمونده بود و بست و در عین ناباوری لبخندی زد:
-جدیه جدیه جدی؟
-جدی جدیه جدی.
-پس من نهااااااایت تلاشم و میکنم...منتظرم باشین چون چند وقت دیگه داستان قشنگم فیلم میشه...اما یادتون باشه حتما باید من و به یک کارگردان مشهور معرفی کنید.
-باید ببینم سطح پیشرفتت چقدره..موضوع و محتوای داستان خوبه ...موضوع جدید و جذابیه اما فقط یکم توی جزئیات مشکل داری...باید رفعشون کنی.
-دهههه .
با لبخند از توی کافه بیرون اومد...روزی که شروع به نوشتن این داستان کرد هرگز فکر نمیکرد که ممکنه روزی تبدیل به یک فیلم بشه...گرچه هنوز هیچ اتفاقی نیافتاده بود اما حتی صحبت درموردشم لذت بخش بود...آقای چو یکی از آشناهای باباش بود که از سال پیش توی نوشتن داستان بهش کمک میکرد ، اشکالاتش و بهش میگفت و توی رفعشون بهش کمک میکرد...یکجورایی میشد گفت معلمش بود..فیلم نامه نویسی یادش میداد.
وارد خونه که شد صداش و توی سرش انداخت:
-ماماااااااااااااااان...خونه اید.
خانوم پارک از توی آشپزخونه بیرون اومد و بهش نگاه کرد:
-چته بورا سرآوردی؟
لبخند بزرگی که روی لبهاش بود بزرگتر شد:
-مامان حدس بزنین چه اتفاقی افتاده.
-چیشده.؟
دیگه نتونست خوشحالیش و کنترل کنه و با ذوق توی بغل مامانش پرید:
-مامااااان...آقای چو گفت تا چند وقت دیگه داستان من تبدیل به فیلم میشه.
بورا رو از بغلش بیرون آورد و با چشمایی قد هلو بهش زل زد: چیییی.؟!!
سرش و تکون داد:گفت اگه همینطوری پیشرفت کنم من و به یک کارگردان معرفی میکنه...این خیلی خوبه مامان.
خانوم پارک سرش و تکون داد: آره خیلی خوبه من بهت افتخار میکنم.
سونگیول همونطور که از پله ها پایین میومد صداش و توی سرش انداخت:
-چتونه سر آوردین خیر سرم خواب بودم.
به سمت سونگیول شیرجه شد: اوپااااا داستانم میخواد فیلم بشه.
چشمای سونگ یول گرد شد: چی؟؟؟داستان تو؟؟
-اوهوم اوهوم.
-وااااااو پس بورای خنگمون هم داره یک چیزی میشه پس باید جشن بگیریم.
خانوم پارک: درسته..زنگ بزن به بابات و بگو وقتی داره میاد کیک بخره.
از خوشحالی حس میکرد که داره غش میکنه...خوبه هنوز اتفاقی نیافتاده بود.
یک جشن کوچیک خانوادگی...خیلی خوش گذشت.
نگاهی به آرام که خوابیده بود انداخت و پیشونیش و بوسید،لپ تاپش و بیرون آورد و شروع کرد به نوشتن...تمام جاهایی رو که آقای چو بهش گفته بود باید اصلاح کنه رو از دوباره نوشت...خیلی کار خسته کننده ای بود اما باید تمام تلاشش و میکرد...واقعا دوست داشت که داستانش فیلم بشه...آرزوش بود.
نمیدونست چقدر بیدار موند فقط وقتی به خودش اومد که هوا کم کم داشت روشن میشد...نگاهی به ساعت انداخت،چهارو نیم صبح.
حس میکرد چشماش داره از حدقه بیرون میاد برای همین لپ تاپش و خاموش کرد و توی جاش دراز کشید.
لبخندی زد و گردنبندش و توی مشتش فشرد:
-اوپا...من دارم موفق میشم....اونطوری...شاید دوباره بتونم ببینمت.
لبخندش پررنگ تر شد ... اشکی که هنوز نیومده بود و پاک کرد و چشمهاش و روی هم قرار داد.
...............
صدای فریاد کپ کل خونه رو لرزوند:
-الجووووووووووو خواهش میکنم زود آماده شو ما باید قبل انجل ها به اونجا بریم نه که بعدشون..نمیخواد اینقدر به خودت برسی به خدا میکاپ میکنی خوشکل مشی.
الجو: خوب بابا اومدم ...نمیذاری آدم حاضر بشه.
-تازه نمیزاریم تو حاضر شی...بقیه هشت ساعته که تو ماشین منتظر تو هستن.
-چححح...غرغرو.
-خودت اگه اینهمه منتظر میموندی بیرون همرو قورت میدادی...فراموش کردی اخلاق خودت و.
-نخیرم اصلا هم وقتی منتظر میمونم غرغر نمیکنم.
-چون تو همیشه آخرین نفری.
-بریم دیگه مگه نگفتی بیرونن؟
خیلی سریع بیرون رفتن و سوار ون شدن...چانگجو نشسته بود پشت فرمون و نیل هم کنارش.
حدود یک ساعت بعد میتینگ شروع شده و طرفدارا گله گله به سمتشون هجوم آوردن.
پسرا هم با لبخندای بزرگ و خوشرویی بهشون امضا میدادن.
نیل سر سر نشسته بود و همه اول پیش اون میرفتن و بعد پیش بقیه.
با لبخند روش و به دختری که جلوش ایستاده بود کرد :
-اسمتون.
دختر در حالی که فهمیده میشد داره ذوق مرگ میشه گفت:
-لینا...شین لینا.
نیل پشت عکسش و امضا زد و به دختر داد...اون یکی که رفت نوبت رسید به بعدی...بدون اینکه سرش و بالا بیاره گفت:
-اسمتون لطفا.
هیچ جوابی از جانب شخص مقابلش نشنید...تکرار کرد : اسمتون.
بازم سکوت.
با اخم کمرنگی که روی پیشونیش نشسته بود سرش و بالا آورد اما بادیدن شخصی که روبه روش ایستاده بود چشمهاش گرد شدن.







طبقه بندی: i wanna love،

تاریخ : پنجشنبه 12 تیر 1393 | 10:30 ق.ظ | نویسنده : bada ... | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.