تبلیغات
The Best Stories About Korean Groups - i waana love-27

سلام

اینم از قسمت بیست هفت

آخر این پارت قرار بود قسمت اول داستانم بشه

ولی این شد

قسمت بیست و شش
با چشمای گرد شده به دختری که جلوش ایستاده بود نگاه کرد و یکهو لبخند روی لبهاش نشست:
-اونجی تو.
اونجی دستش و جلوی بینیش گرفت : هیس.
با لبخند بزرگی که روی لبهاش نشسته بود عکس و امضا کرد و به سمتش گرفت.
درست به محض تموم شدن میتینگ شیش تاشون دورش جمع شدن.
چانگجو : یا چرا نگفتی که داری میای کره.
اونجی: آخه میخواستم سورپرایزتون کنم.
الجو: خیلی شکه شدم وقتی دیدمت...چند روز وایمیستید؟
اونجی لبخندی زد و یکهو با صدای بلند گفت: دیگه برنمیگردیم به چین.
شیش تاشون: چییی.
-آره درسته...اومدیم که دوباره کره زندگی کنیم.
نیل :واااااااااااو الجو هیونگ بهت تبریک میگم.
الجو : چرا من؟
نیل: داری انکار میکنی؟؟؟یعنی فکر کردی ما نمیدونیم؟؟
الجو : چی رو نمیدونین؟
مین سو :ولش کنید بابا...بیا فعلا بریم خونه...بعدا درموردش حرف میزنیم.
اونجی : اما من الان نمیتونم بیام خونتون.
چونجی: چرا.
اونجی: میدونی که تازه اومدیم اینجا برای همین باید برای چیدن خونه به بابام کمک کنم.
پسرا بهم نگاه کردن و بعد الجو از طرف بقیشون حرف زد:
-نظرت درمورد یک کمک ویژه چیه؟
...................
نگاهی به آرام که پشت به اون و دست به سینه روی تخت نشسته بود انداخت و گفت :
-آرام خوشکل من چشه؟؟
هیچ جوابی نشنید...به سمتش رفت و از پشت بغلش کرد اما در نهایت تعجب آرام دستهاش و کنار زد،با چشمهایی که قد هولو گرد شده بودن گفت : آرام تو واقعا چته.
-باهات قهرم اونی.
-چرا؟
-چون به قولت عمل نکردی.
-قولم؟؟
-فن میتینگ تین تاپ...امروز بود اما تو من و نبردی.
-اوووووه آرام من که بهت گفتم نمیتونیم بریم اونجا...گفتم که هر چقدر دلت بخواد میبرمت کنسرت اما میتینگ.
-اونی من دلم میخواد از جلو ببینمشون نه از عقب و اندازه ی نخود.
با دهن باز به اشکهای آرام که تند تند پایین میریختن خیره شده بود.
با لحنی جدی گفت: آرام خواهش میکنم تمومش کن...من بهت گفتم که چرا نمیتونیم اوپا ها رو ببینیم...تو دیگه بزرگ شدی پس چرا هنوز هم بهانه میگیری؟
صدای خیلی آروم و لرزون آرام و شنید : آخه دلم تا حد مرگ واسشون تنگ شده.
درسته....خودش هم همین حس و داشت پس چرا با اون فرشته کوچولو این شکلی حرف میزد؟؟
به سمت تخت رفت و کنار آرام نشست و دستش و روی شونش گذاشت: منم دلم واسشون تنگ شده...دلم میخواد ببینمشون اما این به ضرر اوناست...مثل اون دفعه همه ی طرفدارا ولشون میکنن اگه اوپاها ناراحت بشن تو خوشحال میشی؟؟
آرام سرش و به نشونه ی منفی تکون داد...به سمتش رفت و محکم بغلش کرد : پس خواهش میکنم آرام...ازم نخواه چنین کاری برات بکنم...میدونی که نمیتونم...اینم میدونی که چقدر اونی ناراحت میشه وقتی چیزی رو ازم میخوای و من نمیتونم بهت بدم.
-اونی ببخشید....دوستت دارم اونی.
-منم دوست دارم .
از بغلش بیرون اومد :پاشو بریم شام بخوریم...مثلا اومدم تو رو صدا بزنم اما خودمم موندگار شدم.
-باشه اونی اما صبر کن تا اول برم صورتم و بشورم.
از روی تخت بلند شد و با دو به سمت حمام رفت و بعد دو دقیقه برگشت : حالا بریم.
با لبخند دستش و گرفت و باهم از پله ها پایین رفتن...به محض اینکه به پایین رسیدن صدای مامانش اومد:
-چرا اینقدر دیر اومدی شیش ساعته که منتظر شما نشستیم.
بورا :ببخشید دیگه حالا.
پشت میز نشست و با ذوق غذا ها رو بو کرد :
-واااااااااااااااای ننگ جی...من عاشق ننگ جی ام.
با لبخندی گنده به مامانش نگاه کرد : مرسیییییییییی مامان.
خانوم پارک :اتفاقا مخصوص دخترم درستش کردم.
بورا:
من خوشحال بودم...حتی بدون عشقم.
به اتاق که برگشتم دوباره لپ تاب و باز کردم و شروع کردم به نوشتن...باید هرچه زود تر تمومش میکردم.
ساعت سه صبح بود که تونستم تمومش کنم...فردا باید میرفتم و به آقای چو نشونش میدادم تا اشکالاتم و برام برطرف کنه.
وقت ناهار بود که از خواب بیدار شدم...ناهارم و خوردم و از خونه بیرون زدم.
آقای چو صفحه به صفحه برگه میزد و جاهایی رو که قبل اشکال داشتم و میخوند...بالاخره خوندنش تموم شد و داستانم و روی میز گذاشت.
مشتاق بهش نگاه کردم: چطور بود...پیشرفت کرده بودم؟
آقای چو نفس عمیقی کشید: اصلا فکر نمیکردم اینطوری باشی تو.
با ترس گفتم : بدتر شده؟
خیلی جدی نگاهم کرد اما یکهو لبخند روی لبهاش نشست:
-فوق العاده شده...اصلا فکر نمیکردم اینقدر سریع بتونی اصلاحش کنی...معرکست.
چشمام گرد شد و با دهن باز نگاش کردم :جداااااااااااا؟
-اوهوم...دیگه میتونم به یک کارگردان معرفیت کنم...من مطمئنم که “devil boys” موفق میشه.
دستام و جلوی دهنم گرفتم و با ذوق به آقای چو نگاه کردم:
-واقعا ازتون ممنونم من نمیدونم اگه شما رو نداشتم چیکار باید میکردم.
-من که کاری نکردم اینا همش تلاش خودت بودش...بهت تبریک میگم گرچه هنوز خیلی زوده.
-خوب...کی معرفیم میکنید...به یک کارگردان.
-من چند تا دوست کارگردان دارم باید باهاشون حرف بزنم و فیلم نامت  و نشونشون بدم.
-واای...روز اولی که بابام بهم گفت میخواد من و بفرسته پیش شما تا بهم کمک کنید و فیلم نامه نویسی رو یادم بدید اصلا نمیتونستم تصور کنم که چنین روزی برسه...واقعا غیر قابل باوره.
-هیچم غیر قابل باور نیست...تو واقعا استعدادش و داری.
-ممنونم.
-پس من میرم تا هرچه زود تر با دوستام صحبت بکنم.
از پشت میز بلند شد: من میرم.
برای احترام از جام بلند شدم : خدافظ.
بعد از اینکه رفت دوباره روی صندلیم نشستم و به فکر فرو رفتم...یعنی بیدار بودم؟؟
فنجون قهوم و برداشتم و سر کشیدم و بعد از کافه بیرون رفتم و شروع کردم به قدم زدن توی خیابون.
فکر میکردم دارم خواب میبینم برای همین تصمیم گرفتم کمی قدم بزنم و هوا به مخم بخوره بلکه بفهمم این یک خواب خوب نیست بلکه واقعیته.
بدون اینکه بفهمم دوساعت پیاده روی کردم.
چند روز میگذشت که آقای چو بهم زنگ زد،بهم گفت که با یکی از دوستاش حرف زده و اونم از فیلم نامم خوشش اومده.
بهم یک آدرس داد و گفت ساعت پنج اونجا باشم.
تمام کمدم و بیرون ریختم و بهترین لباسم و انتخاب کردم...این لحظه ی سرنوشت ساز من بود و باید خوب به نظر میرسیدم.
سویچ سونگیول و کش رفتم و از خونه بیرون زدم و دقیقا ساعت پنج به اونجا رسیدم.
برای بار آخر ظاهرم و توی آینه ی ماشین درست و تجدید رژلب کردم.
وارد رستوران شدم ...آقای چو قبلا میز رزرو کرده بود برای همین از کسی که پشت پیشخون ایستاده بود پرسیدم و اونم میز و بهم نشون داد.
با دیدن آقای چو که با یک مرد دیگه پشت میز نشسته بود و داشتن باهم حرف میزدن قلبم شروع کرد به تپیدن...اما وقتی که اون مرد و دیدم دیگه نزدیک بود کپ کنم...آخه کارگردان به این معروفی؟؟
اون کارگردان سریال دونگ ای و کیم سورو " لی بیونگ هون" بود!!!!!!!!!!!!!!
سعی کردم که خونسردی خودم و حفظ کنم و به میز نزدیک شدم،با دیدنم از جاشون بلند شدن...هل کردم و خیلی سریع نشستم تا اونا هم بشینن.
لی بیونگ هو ن: پس نویسنده ی اون داستان زیبا این خانومه.
سرم و خم کردم :بله.
آقای چو: بورا سنش کمه اما استعداد نویسندگیش فوق العادس.
لی بیونگ هون :بله واقعا همینطوره...من مطمئنم که سریال پر بیننده ای میشه...موضوعش جدیده.
سرم و بلند کردم : من فکر میکردم که شما فقط سریال های تاریخی میسازید.
لبخندی زد : قبلا آره اما تصمیم گرفتم که برای تنوع این کار و انجام بدم...کاگردانی سریال های تاریخی واقعا سخت و خسته کنندس.
-اما چرا قبول کردید کارگردانی فیلم نامه شخص مبتدی مثل من و قبول کنید.
-چون به نظرم خیلی فوق العاده بود برای یک شخص مبتدی...استعداد تو پنهونه  و نیاز به شکوفا شدن داره...آمادگی مشهور شدن و داری؟
به زور لبخندم و پنهون کردم: من...من واسه همه چیز اماده ام.
-خوب ما میتونیم کم کم مقدمات و آماده کنیم.
-چه مقدماتی؟.
-اولین کار انتخاب بازیگره و اینکه آیا اونا قبول میکنن یا نه...تو افراد خاصی رو در نظر نداری؟
-نه...انتخاب بازیگر به عهده ی شما ...این طوری بهتره آخه انتخاب بازیگر شما خیلی خوبه.
-ممنون بایت تعریفت...پس خودم انتخاب میکنم.
حدود یکساعت اونجا نشستیم و از اونجایی که دیدم اون دو نفر قصد تکون خوردن ندارن من زود تر بلند شدم.
راوی:
بورا که از رستوران بیرون رفت آقای چویی روش و به لی بیونگ هون کرد.
-دختر خیی خوبیه نه.
-اوهوم...آدم موفقی میشه.
-راستی در مورد انتخاب بازیگر.
-پیشنهادی داری؟
-من نه اما خود بورا....راستش فکر کنم اون خجالت کشید که به شما بگه چه کسایی مد نظرشن.
-چرا؟
-نمیدونم...در هر صورت اول باری که من اون داستان و خوندم اسماشون مشخص بود اما بعدش اسماشون و تغییر داد....میدونی اولین بار باباش بهم داستانش و داد اما وقتی خودش بهم نشون داد اون اسما تغییر کرده بودن.
-حالا اون اسما چی بودن؟
-بانگ مین سو،لی چانهی،لی بیونگ هون،آن دنیل،یو چانگ هیون و چوی جونگ هیون.
-تین تاپ؟
-اوهوم...در واقع این فیلمنامه اول یک فن فیکشن تین تاپی بوده اما به دلایلی اسمارو تغییر داده.
-دلیلش و میدونید؟
-شاید دلیلش نباشه اما یک چیزی رو میدونم...که البته به زور از زیر زبونش بیرون کشیدم...حتی خانوادش هم نمیدونن.
-چی هست.
-سه سال پیش شایعه ی تین تاپ  و یادته؟؟؟همونی که داشت باعث نابودیشون میشد.
-همونی که میگفت یک دختر باهاشون زندگی میکنه؟
-آره همون...خوب حقیقتش بورا اون دختره.
چشمای لی بیونگ هون گرد شد : چییییی؟؟
-اوهوم درسته...اون حتی دوست.دختر نیل هم بوده.
-دروغ میگی!!!
-نه دروغ نمیگم اما باورش خیلی سخته...بورا مجبور شد به خاطر خود پسرا اونا رو ترک کنه اما حالا خودش هم داره آدم معروفی میشه و مسلما این طوری مشکلی برای رابطش با اونا پیش نمیاد...اون به من گفت که تین تاپ مثل خانوادش بودن.
-در کل میخوای این سریال راهی باشه برای برگردوندن بورا به خانوادش؟
-اوهوم...خوشحالم که منظورم و میفهمی.
-یعنی میخوای اون شیش تا پسر توی داستان، تین تاپ باشن؟
-اونا تین تاپ هستن...اگه یکبار دیگه فیلم نامه رو بخونی خیلی راحت میتونی شباهت شخصیت ها رو با تین تاپ پیدا کنی.
-باشه...پس من...تین تاپ  و انتخاب میکنم.
لبخند روی لبهای آقای چو نقش بست: تو بهترین کارگردانی بیونگ هون.
-خوب پس من باید برم ببینم قبول میکنن یا نه.
-مطمئن باش کار کردن با کارگردان معروفی مثل تو براشون خیلی خوبه پس حتی اگه خودشون نخوان اندی مجبورشون میکنه قبول کنن.... و دیگه اینکه لطفا اسمی از بورا نبر...منم به بورا چیزی نمیگم میخوام سورپرایزش کنم.
-ببینم...خیلی از بورا خوشت میاد نه؟؟آدم برای هر کسی چنین کاری نمیکنه.
لبخند محزونی روی لبای آقای چو نشست :
-خوب راستش اون من و...من و یاد دختر خودم میندازه...اگه زنده بود الان هم سن و سال بورا بودش.
بورا:
چند روز دیگه هم گذشت...آقای لی بیونگ هون بهم زنگ زد و گفت که بازیگرای اصلی رو انتخاب کرده...ازش پرسیدم کین اما بهم نگفت...فقط بهم آدرسی رو داد تا خودم برم و ببینمشون.
نمیدونم چرا حس عجیبی داشتم ...نمیدونستم کین اما واقعا استرس داشتم چون باید تنها میرفتم میدیدمشون... کارگردان لی بیونگ هون گفته بودن که کمی دیر تر میان ...نمیدونستم وقتی دیدمشون چی باید بهشون بگم.
آماده شدم و سوار تاکسی شدم...از اون رستورانایی بود که اتاق خصوصی داشت.
پیشخدمت من و به اتاقی که به اسم آقای بیونگ هون رزرف شده بود هدایت کرد و بعد رفت...پشت در ایستادم و ظاهرم و کمی مرتب کردم ...نفس عمیقی کشیدم و بعد وارد اتاق شدم.
در نهایت تعجب دیدم که هنوز اتاق خالیه.
به سمت میز رفتم و پشتش نشتم تا منتظر بقیه بمونم.
با چشمام دور تا دور اتاق و بر انداز کردم...دیوار هاش تمامش پوشیده شده بود از کاغذ دیواری های بنفش کمرنگ که گل های درشت بادمجونی رنگ داشت....رنگش و دوست داشتم.
حتی گل های توی قاب عکس هاشم به رنگ بنفش و بادمجونی بودن.
مشغول تماشا بودم که صدای در من و از عالم خودم بیرون آورد.
از جام بلند شدم و گفتم: بفرمایید تو.
در اتاق باز شد و با وارد شدن اولین نفرشون عین خنگا تا کمر خم شدم و به ترتیب برای پنج نفر بعدی...مثلا نویسندشون بودم.
آخرین نفر که وارد شد کمرم و راست کردم و با لبخندی بزرگ روم و بهشون کردم اما با دیدنشون انگار برق سه فاز بهم وصل کردن.
چطور امکان داشت اونا....مثل معجزه میموند...چشمای گرد اون شیش تا پسر.
دیدار دوباره بعد از سه سال.



طبقه بندی: i wanna love،

تاریخ : دوشنبه 16 تیر 1393 | 10:32 ق.ظ | نویسنده : bada ... | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.