تبلیغات
The Best Stories About Korean Groups - Lovely Dream P-13
سلااااااااااام به خوشگلای خودم
خب خب امروز خیلی خوشحالم

 حالا بفرمایید ادامه ماجرای این بیچاره ها...
راستی اینو نگفتم.. نقش ایون آه رو یون ایون هیه.. دیر گفتم.. حالا به زودی به داستان برمی گرده..


کنار ساختمانی که به نظرش می تونست کلیسا باشه قدم می زد گلهای رنگارنگ شمعدانی دور ساختمان، زیبایی آرامش بخشی به فضا داده بودند... فقط چند لحظه بعد خودش رو دید که روی یکی از نیمکت های ردیف های جلویی کلیسا نشسته بود... کنار پنجره روشنی بود و به منظره باغ بیرون کلیسا نگاه می کرد... نگاهی رو به خودش حس کرد... نگاهی که کمتر از صدم ثانیه ای وجودش رو سرشار از آرامش کرد..  نگاهش رو به جلو چرخوند و کسی رو دید که ردیف جلویی اون نشسته بود و با لبخند پر محبتی نگاهش به او بود و دستهاش  رو دید که بین دست های گرم و عاشقش بود.. فقط از نگاهش احساس آرامش تمام وجودش رو پر می کرد و حس کرد هیچ غمی قبلا هرگز به وجودش پا نگذاشته.. آرامشی که از عشق بی حد و مرزی سر چشمه می گرفت...
 چشمهای سومین باز شد و صبح رو با همون رویایی که دیده بود حس کرد... همه احساساتش رو به یاد می آورد و در واقع با قلبش که هنوز از آرامش احساساتی که برای اولین بار تجربه کرده بود پر بود... تنها چیزی که به یاد نمی آورد چهره ی مردش بود... اثر تمام گریه های شبانه ش از بین رفته بود و با انرژی که از رویاش گرفته بود از جاش بلند شد... آرزو می کرد کاش روزی برسه در بیداری چنین حسی رو تجربه کنه در این صورت دیگه هیچ چیز نمی تونه خوشبختیش رو ازش بگیره…
.....
صبح خیلی زود چشم هاش باز شد و به ساعت روی میز اتاقش نگاهی انداخت و با دیدن عقربه ساعت چشمهاش بیشتر باز شد خودش هم باورش نمی شد که اینقدر زود بیدار شده اونم بدون هیچ دلیل خاصی.. کمی چشم هاش رو وری هم گذاشت تا شاید بازم بخوابه اما فایده ای نداشت حس خواب در همون چند ثانیه کاملا از اتاقش بیرون رفته بود... از جاش بلند شد حوله اش رو برداشت نگاه دیگه ای به ساعت انداخت.. هنوز باورش سخت بود آخه چرا 5 صبح باید بیدار بشم؟!... و به طرف حموم اتاق رفت ... 15 دقیقه بعد آماده لباس پوشیده از خونه بیرون رفت و بازهم پاهاش همون مسیر رو در پیش گرفتند... صبح زیبایی بود. چقدر قدم زدن تو هوای اول صبح رو دوست داشت اونم هوای خنک پاییزی.. با این که هوا کمی سرد شده بود و اول صبح سرما رو بیشتر حس می کرد اما از بیرون اومدنش راضی بود... به خیابون نزدیک همون پارک رسید و قدم های منظمش رو به جاده ای که با درختان افرای با برگهای رنگینی که نشانه های پاییز رو پررنگتر از قبل نشون می دادند رسوند... با خودش زیر لب گفت یعنی می شه بازم اونو ببینم... به فکر خودش  خندید چه حسرت و انتظار خنده داری... آخه اون چرا این موقع صبح باید بیرون بیاد... حتی می تونم اونو هر وقت بخوام.. هر وقت که نه ولی بازم می تونم ببینمش.. ولی اگر یه بار این موقع توی این جاده قشنگ ببینم حتما بهش می گم که... که این قلب داره به خاطر اون بیتاب می شه و هربار تندتر می زنه... یونگ سنگ با خودش قول و قرار می ذاشت حتی با اینکه می دونست عملی کردن این قول تقریبا غیر ممکنه... ولی نمی تونست این امید کم رو هم از خودش بگیره.. تا آخر خیابون رو رفت و برگشت .. وقتی بر می گشت قدمهاش رو  هنوز با امیدواری برمی داشت شاید اون روز همین امروز باشه و قدرت داشته باشه علاقه اش رو بهش اعتراف کنه...دفعه سومی که برگشت و به عقب نگاه کرد با مشت به پیشونی خودش کوبید... آه یونگ سنگ امروز چه شجاع شدی... و سریع برگشت با این که هنوز وقتی بهش فکر می کرد نمی تونست تپش قلبش رو متوقف کنه اما سعی کرد اونو نادیده بگیره و به طرف خونه برگشت و سر راهش از مغازه هایی که تازه اول صبح باز شده بودن برای صبحونه خرید کرد و در حالی که فکر می کرد باید امروز حتما به هه جین سر بزنه وگرنه ممکنه دیوونه بشه رمز در رو زد وارد خونه شد...

 یونگ سنگ در آشپزخونه مشغول آماده کردن صبحونه بود که پسرا یکی یکی بیدار می شدن و کم کم سر میز جمع شدن ...

هیونگ پشت سر یونگ سنگ ایستاد و سرک کشید و دستش رو جلو برد و قاشقی برداشت و کمی از سوپ یونگ رو چشید یونگ سنگ از کنارش بهش نگاه می کرد...
هیونگ: کاش ایون آه می موند!
یونگ  سنگ: یعنی می خوای بگی بد مزه ست؟
هیونگ: هممم نه زیاد ولی به هر حال دست پخت دخترا بهتره...
یونگ: نه همه شون!
هیونگ: آره خب ولی مال ایون آه خوب بود... فکرشو کن یه دختر تو خونه باشه خیلی بهتره برامون غذا درست می کنه.. شب که بر می گردیم غذای داغ خونگی آماده ست..
هیون کنارش ایستاد: ظرفارو می شوره لباسامونو می شوره و اتو می کنه...
یونگ: یاااااا نگو که می خواستین از خواهر کیو این قدر کار بکشین! شانس آورد نموندا...
کیو هم که حرفاشون رو می شنید خندید و جواب داد: اگر می موند هم این کارارو نمی کرد مگه خواهرم پیشخدمت شماس!  تو خونه هم من نمی ذارم به لباسای من دست بزنه اونوقت بیاد لباسای شمارو بشوره!
هیون: معلومه که نه من فقط می خواستم بگم...
یه پس گردنی به هیونگ زد و ادامه داد:.... که شما غلط می کنی از یه دختر بیچاره این چیزارو بخوای اونم خواهر دوستت... در ضمن هر کاریم که انجام بده دیگه شستن جورابای جونگ مین شکنجه ست!!
جونگ مین که تا حالا ساکت بود و توی بحثشون دخالتی نمی کرد سرش رو بالا آورد و به هیون و بعد بقیه نگاهی کرد و ناگهان با صدای آرومی که عصبی بودن و ناراحتیش حس می شد گفت: لازم نکرده هیچکس جورابای منو بشوره بخصوص یه دختر..
 و با ناراحتی سرش رو برگردوند و از جاش بلند شد ولی وقتی نگاه خیره  و متعجب بقیه رو وری خودش حس کرد.. آب دهنش رو همراه بغض و عصبانیتش رو قورت داد و به طرفشون چرخید و ناگهان  با لحن جدی گفت: جورابای پارک جونگ مین ارزشش بیشتر از این حرفاست باید اول خرجشو بدین تا بتونی بهش دست بزنی...
همه مات به جونگ مین نگاه می کردن... کیو کمی ته دلش از جونگ مین ناراحت بود و کم کم  حس می کرد نباید بذاره هیچ وقت دیگه خواهرش به خونه گروه بیاد حال جونگ مین رو درک می کرد اما نمی تونست اجازه بده با خواهرش بد رفتاری کنن... هیون با اخمی که نشون می داد داره رفتار جونگ مین رو بررسی می کنه تا منظورشو بفهمه نگاهش می کرد... یونگ سنگ به کیو نگاه کرد و می تونست ناراحتیش رو حس کنه اما نمی تونست چیزی بگه... اما ناگهان با صدای هیونگ که مثل جونگ مین جدی پرسید: خرجش چیه؟ هویـــــــج!
جونگ مین پرید و سر هیونگ رو زیر آرنجش گرفت و موهاش رو بهم ریخت و گفت: زدی تو خال بیبی خودم 20 امتیاز.. اما به تو یکی مجانی می دم چون درست حدس زدی... و بلند خندید و هیونگ با حالتی که نشون می داد چندشش شده گفت: یااا حالا ما جایزه نخوایم کیو باید ببینیم؟؟؟؟ و خودش رو از جونگ مین فاصله داد.. جونگ مین: می خوای
هیونگ: نمی خوام
جونگ مین: می خوای
هیونگ: نمی خوام
جونگ مین: میگم می خوای اصلا همین الان باید اینکارو کنی مال دیروزمو نشستم!
با این حرف جونگ مین بقیه که به بحث اونا نگاه می کردن و ریز ریز می خندیدن و کلا همه فکر های چند لحظه قبلشون از یاد برده بودند صدای خنده هاشون بلند شد.
هیونگ: یااااااااااااااا یکی منو نجات بده
جونگ مین: نچ نچ منو بگو دارم به کی جایزه می دم اونم چه جایزه ای! حالا که نمی خوایش مجبورم با مهرونی بزور تو حلقت کنم!
 و خم شد و جورابی که پاش بود رو در آورد و به هیونگ حمله کرد
هیونگ: یااااااااااااااااا پارک جونگ مین ولم کنننننننننننننن
همه با صدای بلند می خندیدند و شکمشون رو گرفته بودند و هیون از پشت از صندلی افتاد و باعث شد اون دوتا هم از دنبال کردن همدیگه دست بردارن و به هیون بخندند...
..............
بعد از کلی آزار و اذیت  و سر به سر هیونگ جون گذاشتن خودش هم کمی حالش عوض شده بود... تونسته بود حس بدش رو از همه شون مخفی کنه و همین مهم بود... دلش طاقت نمی آورد که اونا رو با رفتارش آزار بده و تصمیم گرفت خودش رو جلوی اونا کنترل کنه و افکار منفی که تازگیها مدام به سرش می زد باعث بشه برادراش رو از دست بده... هیونگ که رفت و تقریبا دوباره دوش گرفته بود با حوله برگشت روی میز و کنار هیون نشست و وقتی دید جونگ مین داره ریز ریز می خنده و جورابش رو که هنوز توی دستش بود رو بلند کرد و نشونش داد داد زد: یا به من نزدیک بشی با همون بمب هسته ایت خفه ت می کنم!
جونگ مین زد زیر خنده و هیون هم توی سر هیونگ زد
هیون: گوشم رفت بچه داد نزن..
هیونگ: منو بگو اینجا نشستم گفتم تو طرف منی داداش!
جونگ مین به لبای آویزون هیونگ نگاه می کرد و خنده اش شدیدتر می شد.. دیگه داشت از صندلی می افتاد که ناگهان کیو محکم زد پشت گردنش که جونگ مین یهو نشست و به کیو خیره شد: یا چرا می زنی؟؟؟
هیون: من گفتم بزنه ..!
جونگ مین: اونوقت چرا؟
هیون:چون اگه می ذاشتم تا فردا می خواستی بخندی بعدش هم این بچه کتک خورد تو ام لازم داشتی..
و با شیطنت به جونگ مین چشم غره ای رفت وادامه داد: بسه دیگه صبحونه تونو بخورین ..
.....
جونگ مین قهوه شو به لباش نزدیک کرد و جرعه ای ازش نوشید و به هیون که روبروش بود نگاه می کرد... گوشی هیون کنار دستش روشن خاموش شد و می لرزید.. هیون به صفحه ش نگاهی کرد و از میز بلند شد.. هیون بلند شد و توی راه اتاقش اس ام اس هاش رو جواب داد.... اول به دعوت ناهار چوسون جواب داد و بعد به بالکن رفت و زمان باقی مونده رو با نیویورک تماس گرفت در بالکن رو بست تا راحت حرف بزنه.. کیو جونگ وارد اتاق هیون شد و دید که در اتاق نیست.. صداش کرد و جوابی نشنید... به در شیشه ای تراس نگاهی کرد و هیون رو دید که با لبخند عمیقی در حال مکالمه ست... موزیانه خندید و بیرون رفت... همه صبحانه خورده بودن.. کیو جونگ بلند شد و همزمان صدای زنگ در به صدا در اومد
کیو: من باز می کنم... شما جمع کنین
یونگ سنگ: حتما ون کمپانیه من باز می کنم کیو تو هیونو صدا کن...
جونگ مین: پس کی اینارو جمع کنه؟!
یونگ: من درست کردم دیگه بقیش با شما..
رفت که درو باز کنه
کیو هم به طرف اتاق هیون رفت ...
هیونگ به جونگ مین نگاه کرد و جونگ مین هم از جاش بلند شد..
هیونگ دستش رو گرفت: کجا؟ یعنی همشو من تنهایی جمع کنم؟!!
جونگ مین موزیانه خندید: چیه نکنه هوس جایزه کردی؟.. هیونگ سریع بازوش رو رها کرد و ازش فاصله گرفت...: نه نه ..
جونگ مین: پس زود باش ... و خندید و به طرف اتاقش رفت تا آماده بشه... وقتی به اتاق رسید کیو جونگ رو دید که از اتاق هیون بیرون اومد و ریز ریز می خندید.. جلو رفت و پرسید: شیطون چی دیدی که اینجوری می خندی هان؟ نکنه... نکنه با هیون سر و سری داری کلک.. تو اتاق چیکار می کردین هان؟..
کیو خندید و به بازوی جونگ مین کوبید: ساکت شو منحرف... گوش کن یه خبررررر دارم ...
جونگ مین ابروهاشو بالا برد: این کارا مخصوص هیونگ جونه! ...
کیو: نمی خوای بشنوی؟
جونگ مین نیشخند زد: البته که می خوام
کیو: گوشتو بیار جلو... جونگ مین کمی جلوتر رفت و کیو با شیطنت ادامه داد: هیون جونگ هیون جونگ هئونگ توی تراس با یه دختره تلفنی لا/س می زد!
جونگ مین: چی؟؟؟! مطمئنی؟
کیو: آره ..از قیافش معلوم بود طرف خیلی ام تیکه ست!
جونگ مین کمی فکر کرد.. اخمش توی هم رفته بود به این فکر می کرد که کی بوده.. هیون هیچ وقت نگفته بود دوست دختر داره... شاید تازگی ها پیدا کرده باشه...
کیو: حالا شایدم خیلی خوشگل نباشه ..تو خودتو ناراحت نکن ...
جونگ مین گیج برگشت و به کیو نگاه کرد با دیدن خنده های شیطنت بار کیو تازه متوجه منظورش شد و می خواست کیو جونگ رو بزنه که فرار کرد و به اتاقش رفت و درو بست..
جونگ مین هم باز به فکر فرو رفت و به در اتاق هیون زل زده بود که یونگ سنگ داد زد: ون اومده منیجر منتظره زود باشین که الان جیغش در میاد... و در اتاق هیون باز شد جونگ مین سریع به اتاق خودش رفت و از لای در به هیون نگاه می کرد که با عجله در اتاقارو می زد و پرید تو اتاق هیونگ تا اون رو از اتاقش بکشه بیرون... نگاهش به اپن آشپزخونه افتاد هیون که هول شده بود موبایلش رو روی اپن گذاشته بود... سریع تصمیم گرفت و از اتاق بیرون اومد.. موبایل رو برداشت تا تماساشو چک کنه که متوجه اس ام اسی شد که تازه باز شده بود.. با دیدن اسم فرستنده چیزی درونش فرو ریخت... چوسون... متن اس ام اس رو دوباره خوند... "اوپا رستوران قبلی 13:30  منتظرتم.. ممنون که دعوتمو قبول کردی... امیدوارم بهمون خوش بگذره"... صدای هیون که هیونگ جون رو با خودش به بیرون می کشید و هیونگ غر غر می کرد که چرا فقط به من گیر می دی یونگ سنگ که دیرتر آماده می شه رو شنید و سریع گوشی رو سر جاش گذاشت و به طرف در خروجی دوید...
هیونگ: یا این جونگ مین هیچ وقت بزرگ نمیشه! آخه از سنت خجالت نمی کشی هنوز می خوای صندلی جلو بشینی...
هیون با کف دست زد پشت گردن هیونگ
هیون: باز تو پشت سر بزرگترت حرف زدی... باید از قدش خجالت بکشه!... و نگاه عاقل اندر سفیهی به هیونگ انداخت....
.......................
تمام طول راه و تمرین جونگ مین به هیچ وجه تمرکز نداشت و باعث می شد صدای منیجر و هیون در بیاد ولی جونگ مین امروز حتی از انتقاد هایی که ازش می شد ناراحت نمی شد درواقع فکرش اینقدر آشفته بود که نمی تونست به چیز دیگه ای توجه کنه... آخه چرا...  چرا من... اصلا براش قابل درک نبود... حتی فکر می کرد ممکنه چوسون بخواد هیون رو هم مثل خودش فریب بده.. با این فکر نگران شد و کاملا از خیر تمرین گذشت و به طرف منیجر رفت

جونگ مین: متاسفم .. من امروز نمی تونم ادامه بدم ... می شه برم ...
منیجر آهی کشید می دونست فایده ای نداره در واقع حتی نگران شده بود ...
جلوی چشم های متعجب و نگران پسرا از سالن بیرون رفت... خیلی سریع برگشت خونه و ماشینش رو برداشت... هیون آهی کشید و رو به سه تای دیگه گفت: جونگ مین نیست ولی باید ادامه بدیم هر کس سرجای خودش جای جونگ مین رو خالی بذارین...

ساعت به یک بعد از ظهر رسیده بود که هیون متوجه شد وقتی نداره و باید زودتربره تا به قرار ناهارش برسه.. سریع تمرین رو تموم کرد و به طرف حموم ها رفت کیو عجله هیون رو دید و وقتی از حموم بیرون اومد و سریع آماده می شد که بره در آینه  به او نگاه می کرد.. ضربه ای به کمر هیون زد

کیو: همممم لیدر خوشتیپ و سرحال...
هیون: چیه حسودیت می شه؟!
کیو: نه ..به تو نه...ولی به اون دختره آره!!!
هیون خندید و به طرف کیو برگشت دستشو بالا برد و ادای زدنو در آورد و بهش دهن کجی کرد کیو هم خندید و خودش رو عقب کشید... وقتی هیون از در خارج شد یونگ سنگ با حالت عجیب و نگاهی که برای اطرافیان مبهم بود او رو دنبال می کرد...
.....
در ماشینش نشسته بود و از روی نگرانی و استرس پاهاشو مدام تکون می داد و به در کمپانی زل زده بود... بلاخره هیون بیرون اومد .. تنها.. و زودتر از بقیه... تاکسی گرفت و راه افتاد.. جونگ مین با فاصله ازشون و در حالی که کلاهی به سرش گذاشته بود و یقه کتش رو تا زیر گوشش و نزدیک دهنش بالا کشیده بود دنبالش راه افتاد ... راه زیادی نرفته بود که تاکسی گوشه خیابون نگه داشت و هیون پیاده شد.. به اطراف نگاه کرد رستورانی نبود... هیون به طرف گل فروشی رفت و وارد شد.... جونگ مین متعجب و شوکه هیون رو دید که با گلدونی تزیین شده بیرون اومد و دوباره سوار تاکسی شد...
دنبالش راه افتاد فکرش آشفته تر شده بود... معنی این کار هیون چی می تونه باشه... یعنی اینقد باهم صمیمی شدن... توی همین دو سه روز؟؟.. امکان نداره... نمی تونست جلوی هجوم افکار منفیش رو بگیره... یعنی قبل از این هم باهم بودن؟.. این سوال دردناک گلوش رو سوزوند.. نمی دونست خشمش داره سریعتر می دوه یا ناراحتیش.. براش اصلا مهم نبود که اون دختر چکاره ست دیگه حتی ذره ای براش اهمیت نداشت حتی ازش متنفر بود از همه دخترا... اما چرا هیون جونگ چرا برادرش که اینقدر بهش اعتماد داشت.. جلوی هجوم اشکهاش رو با خشم می گرفت و دنبال تاکسی رانندگی می کرد.. لحظه ای چهره هیون جونگ جلوی چشمهاش زنده شد.. تصویری که با نگرانی نگاهش می کرد و سعی می کرد آرومش کنه و به درد و دلش گوش می ده... به خودش و فکرهای منفیش لعنت فرستاد.. این چه فکریه من می کنم.. نه هیون به من خیانت نمی کنه.. امکان نداره.. اما همون لحظه صدای چوسون تو روز آخر رو توی سرش شنید: به قول رفیق شفیقت یه هرزه خوشگل... رفیق شفیقت... منظورش کی بوده.. آه.. سرر درد گرفته بود..
بلاخره تاکسی توی یه خیابون بزرگ جلوی رستوران شیکی نگه داشت و هیون پیاده شد... ماشینش رو پارک کرد و در حال که چهره ش رو بیشتر پوشوند  وارد رستوران شد... زیر لب گفت: اه لعنت چرا اینقدر میزا فاصله شون زیاده... و رفت و دورتر از اونها روی میزی نشست که می تونست راحت بدون اینکه توجه اونها جلب بشه صورتشون رو ببینه... با این که نمی تونست صداشون رو بشنوه اما حداقل می تونست رفتارشون رو ببینه... هیون جونگ خیلی راحت به نظر می رسید و چوسون.. خوشحال... در واقع هر دو خوشحال بودن... وقتی گارسون نزدیک جونگ مین ایستاد تا سفارش بگیره جونگ مین فقط سری تکون داد و منو رو گرفت و به غذایی اشاره کرد تا زودتر بره.. حدود یک ساعت.شاهد نگاه های پر ناز و عشوه چوسون و لبخند های هیون بود... حالت هایی که هیچ وقت برای خودش به این غلظت ندیده بود... با حرص غذایی رو که حتی نمی دونست چیه و حتی مزه شو احساس نمی کرد می خورد... جرعه ای از لیوانش نوشید و از جاش بلند شد.. به اندازه کافی دیده بود... جونگ مین مات و مبهوت و بی حس از رستوران بیرون رفت به طرف باری که می دونست همون نزدیکیاست رفت...

.......
یونگ سنگ از کنار اتاق کیوجونگ رد شد و برگشت باز نگاهش کرد... کنار پنجره نشسته بود و با لبخند پهنی که توی آینه تحویل خوش می داد با گوشیش با کسی حرف می زد... وسط حرفهاش اسم این جانگ رو آورد که یونگ سنگ گفت: آهان... سرشو تکون داد و به نشونه تایید فکرش بود...
هیونگ: پس درست  فکر کردم...
یونگ سنگ از جا پرید و سرشو به راست چرخوند و هیونگ رو دید که سرش نزدیک شونه یونگ بود و اوهم به کیو نگاه می کرد...
یونگ: چند بار باید بگیم تو کار بزرگترات فضولی نکن!
هیونگ: یا...ایشششش
و ادایی برای یونگ سنگ در آورد و رفت تا به سومین سر بزنه! مثل هر شب ....
....
تقریبا نزدیک مغازه بود که دیگه صبرش تموم شد و دوید و درو باز کرد ..
هیونگ بلند از همونجا داد زد: سلاااام... خودش هم نمی دونست چرا اینقدر سرحاله...
اما فقط دو ثانیه بعد به پیشونی خودش کوبید: آه چقدر خنگی هیونگ جون... قراره قلب سومینو مال  خودت کنی.. فایتینگ.. مشتش رو برای خودش به علامت مبارزه تکون داد...
سومین: آ.. اوپا اومدی... با دیدن حالت هیونگ خنده ش گرفته بود...
هیونگ که از ظاهر شدن ناگهانی سومین جلوش دست پاچه شده بود و با لبخندی سعی کرد حالت خجالت زده شو از اینکه سو مین اون رو در اون حالت دیده بود مخفی کنه به سمت سو مین برگشت... با دیدن لباس آبی آسمونی خوشرنگ و برازنده ای که به تن سومین بود و زیبایی اش رو دوچندان به نمایش گذاشته بود نفسش بند اومد و همون لحظه تصمیم گرفت هر طور شده همین امشب بهش اعتراف کنه....




طبقه بندی: Lovely dream،
برچسب ها: marikyu68، LovelyDream،

تاریخ : شنبه 7 تیر 1393 | 04:42 ب.ظ | نویسنده : marikyu 90 | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.