تبلیغات
The Best Stories About Korean Groups - Lovely Dream P-14
سلام خوشگلا
این قسمتو دوست دارم.. هیونگ جون اندکی خشن می شود...
کیم بادا جونگ عزیزم پوسترمو بده دلم آب شد..
....
بفرمایید ادامه دیگه


کاملیا جون اینم تیزر موزیک ویدئو تایمینگ هیون داداشی :)..

اینم کاملش از اینجا بگیر
فول آلبومشم همین سایت داره

از اتاقش بیرون اومد و به طرف آشپزخونه رفت.... بعد از اینکه به بار رفته بود حتی مشروب هم نتونسته بود ذره ای از درد قلبش رو کم کنه با کلافگی از اونجا خارج شده بود و پیاده راه افتاده بود و چشم باز کرد و خودش رو جلوی خونه پدرش دیده بود... کاش می تونست  کنار پدرش بره و ازش بخواد که اجازه بده سرشو روی پاهاش بذاره و با نوازش پدرانه اش کمی دردش رو تسکین بده... اما افسوس حتی حس می کرد نگاه نگهبان جلوی در خانه پدرش هم  خصمانه است.. فقط آهی از حسرت در دلش کشید و حرصش رو روی سنگی گوشه خیابون خالی کرد و درحالی که هوا دیگه تاریک شده بود به طرف خونه گروهی برگشت و سعی کرد به سرنوشت شومش فکر نکنه و فقط کنار برادرهاش زندگیش رو ادامه بده حتی اگر یکی از اونها اونو به چشم یک گناهکار ببینه یا حتی بدتر از اون... حتی فکر کردن بهش و پیدا کردن کلمه خیانت هم براش زجر آور بود... بعد از دوش آب گرمی که قرار بود حالش رو بهتر کنه اما وظیفه اش رو انجام نداده بود به اتاقش رفته بود و با کمک قرص تونسته بود موفق بشه و لا اقل ساعتی به خواب بی خبری فرو بره...
وقتی بیدار شد با حس تشنگی به آشپزخونه رفت.. بطری آب رو برداشت و به یخچال تکیه داد...هیون جونگ  وارد خونه شد و به نظر می اومد خیلی خوشحال باشه و وقتی گوشیش زنگ خورد و بعد از مکالمه کوتاهی که شامل چند کلمه از هیون بود ...
-    الو...بله... خب نتیجه... آماده ست؟ می خوام بهترین کیفیتش باشه... اوه واقعا ممنونم...
 و قطع کرد... لبخند رضایت رو بوضوح روی لبهاش می دید.. پوزخندی زد... "هیون جونگا.. امیدوارم تو به حال و روز من نیوفتی..." خودش هم مطمئن نبود که از سر خیر خواهی  اون حرفو زده باشه.. اما با ورود ناگهانی هیونگ جون که به طرف اتاق کیو جونگ خیز برداشت و به نظر می اومد اونقدرعصبانیه که هیچ کس رو نمی بینه ذهنش از این افکار خالی شد و بی اختیار به دنبال هیونگ روانه شد.. در واقع یونگ سنگ و هیون هم دنبالش راه افتاده بودند تا ببینند چه چیزی باعث فوران یکباره خشم برادر کوچکترشون شده... وقتی هیونگ جون در اتاق کیو جونگ رو به دیوار کوبید و بازش کرد اما کسی رو اونجا پیدا نکرد نا امید فریادی کشید و گلدان کوچکی رو از میز اتاق کیو جونگ برداشت و با حرص اون رو به دیوار کوبید و با این کارش جونگ مین هیون جونگ و یونگ سنگ هر سه با غافلگیری به یک چیز فکر می کردند که کیو جونگ شانس آورده اینجا نیست و بعد هم به اینکه کیو جونگ چکار کرده که هیونگ  جون اینطوری از دستش عصبانی شده... وقتی هیونگ جون سرش رو بین دستهاش گرفت و به تکه های خرد شده گلدون خیره شد و با چند نفس عمیق سرش رو پایین انداخت بلاخره هیون جونگ جرات کرد از در رد بشه و کنار هیونگ روی تخت کیو جونگ بشینه ... هیون دستش رو روی شونه هیونگ گذاشت و صداش کرد اما هیونگ جوابی نداد فقط به طرف هیون برگشت و نگاهی بهش انداخت که اول هیون رو ترسوند اما با حرکت بعدی هیونگ جون چشماش گشاد شد.. هیون رو سریع به آغوشش کشید و آرامش رو از او طلب کرد... هیچ کس حرفی نزد و اجازه دادند تا هیونگ جون با پنهان کردن اشکهاش در آغوش هیون جونگ آروم بشه و سوالاتشون رو برای بعد گذاشتند و هیونگ از همه اینا ممنون بود... به خاطر آغوش گرم و بی دریغ برادرش کمی از آشفتگیش کم شد و فکر های منفی کم کم رنگ شک و دودلی گرفتند... شاید دروغ باشه.. کیو جونگ همچین آدمی نیست نه اون این کارو نمی کنه اونم با دختر معصومی که تازه دیده.. شاید اون فقط دروغ گفته شاید هم اصلا منظورش کیو جونگ نبوده باشه... حتی شاید زود قضاوت کرده.. از روی شانه هیون به گلدونی که خرد شده بود نگاهی انداخت نفس راحتی کشید که چیز مهمی رو نشکسته.. " آه من چقدر احمقم خوب شد کیو جونگ اینجا نبود وگرنه ممکن بود بیخودی ناراحتش کنم"... آروم از هیون جونگ جدا شد و به طرف آشپزخونه رفت و با جاروی دستی برگشت و مشغول تمیز کردن اتاق شد و جلوی چشمهای حیرت زده سه نفر دیگر که با بهت شاهد تغییر رفتار و آرامش ناگهانی اون بودند که در حال مرتب کردن اتاق کیو جونگ شده بود و حتی قاب عکسش رو با وسواس گردگیری کرد... با دیدن این حرکات سکوت اتاق رنگ شوک گرفت...
 ناگهان جونگ مین سکوت رو شکست: اوی.. نکنه عاشقش شدی که اینجوری دیوونه بازی در میاری!؟ ..
خودش هم از باقی موندن حس و حال شوخی در وجودش متعجب بود...
 هیونگ با گیجی به طرف جونگ مین برگشت و کمی نگاهش کرد... چند ثانیه بعد منظورش رو درک کرد و بالش کیو جونگ رو به طرفش پرت کرد
هیونگ: یااا پارک جونگ مین تو مردی!...
 و با فریادی به طرف جونگ مین خیز برداشت و سروصداشون کل خونه رو گرفت و باعث شد خنده به لب هیون و یونگ سنگ هم بیاره...
...: چه خوبه که می تونی بخندی داداش...
.....
کیو خیلی آروم دستش رو از دور کمر این جانگ جدا کرد و بلاخره راضی شد بذاره برگرده خونه و خودش هم وقتی این جانگ جلوی در خونه اشون براش دست تکون داد و رفت تو با لبخندی از ته قلبش به طرف خانه گروه راه افتاد و قدم زنان تا جایی رفت و سوار تاکسی شد و خودشو رسوند... همین که در باز شد و وارد شد با صدای داد و فریاد و خنده های  پسرا خندید و بی هوا وسط اون معرکه پرید و به جونگ مین کمک کرد و موهای هیونگ رو گرفت هیونگ جیغ کشید و هیون جون جلو اومد ودست کیو و جونگ مین رو گرفت: یااااا چند نفر به یه نفر ولش کنین... یونگ سنگ تو باز اون دوربینو برداشتی؟ بیا این جنگلی ها رو جدا کنیم... کیو تو چرا یهو پریدی وسط آخه؟؟
با این حرفش دست جونگ مین و کیو شل شد به خاطر اینکه هیونگ ناگهانی به طرفشون برگشت و کیو رو دید... کیو جونگ به خاطر حرکت ناگهانی هیونگ ترسید که سرش آسیب ببینه و رهاش کرد و جونگ مین هم که نگران بود هیونگ به حالت قبلی برگرده فورا موهاش رو رها کرد و عقب رفت و شانه کیو رو هم گرفت و با خودش به عقب کشید...
هیونگ از زمین بلند شد و نشست و به کیو جونگ نگاه کرد.. هیون دست جونگ مین رو گرفت و بلندش کرد و آروم گفت: بذار حرف بزنه...
هیونگ: کیو جونگ..بیا اتاقم!
و به طرف اتاقش رفت و کیو با تعجب به هیون و جونگ مین نگاه کرد... یونگ سنگ شانه های کیو رو گرفت و بلند کرد و او رو به طرف اتاق هیونگ جون هل داد: برو باید حرف بزنین
کیو: خب باشه.. انگار خبراییه!
 و به بقیه نگاه کرد اما وقتی دید کسی توضیح بیشتری نمی ده دستاشو بالا آورد..
کیو:تسلیم بابا شلیک نکنین... خندید و به طرف اتاق هیونگ رفت همین که وارد شد هیونگ بهش اشاره کرد درو ببنده و کیو هم سری به نشانه اطاعت پایین آورد و درو بست و به سمت هیونگ چرخید
کیو:خب اینا که چیزی نگفتن تو بگو اینجا چه خبره؟
هیونگ لبش رو گاز گرفت نمی دونست چطور باید سوالی رو که آزارش می داد رو به زبون بیاره اما چاره ای نداشت باید دلش رو آروم می کرد.. دیگه طاقتش تموم شد و بی مقدمه پرسید: تو این اواخر کسی رو بوسیدی؟!
چشمهای کیواز تعجب گرد شد و به هیونگ خیره شد واقعا درک نمی کرد چرا چنین سوالی رو ازش می پرسه !
کیو: منظورت چیه؟؟
هیونگ: فقط جواب بده .. خواهش می کنم کیوجونگ..
 کیو: آآآ خب با این که نمی دونم چرا می پرسی ولی خب فکر کنم بهتره جواب بدم.. خب این جانگ! تو که می دونی باهم دوست شدیم!
 هیونگ: می دونم.. بجز اون؟
کیو: خیلی عجیب شدی! تو منظورت چیه؟؟.. درباره من چی فکر می کنی..
هیونگ: یااااا فقط جواب بده...
تقریبا داد زد.. کیو کاملا گیج و متعجب به هیونگ و رفتار غیر منتظره اش خیره بود و هیچ دلیلی برای رفتار هیونگ به ذهنش نمی رسید... با دیدن چهره درهم و مبهم هیونگ فکر کرد و کمی به فکر فرو رفت... باید مساله مهمی باشه... اما چرا باید برای هیونگ مهم باشه من کیو بوسیدم؟! مگه دوست دختر..ش باشه!.. و به طور ناگهانی منظور هیونگ رو متوجه شد حتما در مورد سومین می پرسه... اما من که اونو نبوسیدم... آ... چرا ..ولی اون که..
صدای عصبی هیونگ کیو رو از افکارش بیرون کشید...
هیونگ: جواب منو ندادی!
آروم به هیونگ نزدیک شد و دستش روی شونه هیونگ گذاشت..
کیو: هیونگ جون! تو درباره من چه فکری کردی؟ من کسی که تو دوست داری رو نمی دزدم مطمئن باش ارزش دوستیمون بیشتر از این چیزاست... اگر کسی چیزی شنیدی برای اینکه اشتباه نکنی بهت می گم آره من اولین باری که سومین رو دیدم بوسیدمش ولی فقط یه بوسه معمولی بود برای یه طرفدار نه چیز دیگه ...
هیونگ هم خیالش تاحدی راحت شده بود و هم احساس شرمندگی می کرد اما باز هم پرسید: ک..جا....رو..
کیو:چی کجا؟...آهان کجا رو بوسیدم؟ یاااا یه طرفدارو چجوری می بوسن؟ معلومه خب گونه اشو.. یا ایییییششش ببین چه چیزایی می پرسی اه من دیگه می رم تا دیوونه نشدم...
 هیونگ رو هل داد و برگشت به طرف در.. هیونگ که سریع به طرفش رفت و دستشو گرفت
هیونگ: ببخشید... منظوری نداشتم..
کیو: باشه دیگه در موردش حرف نزن... و لبخندی به هیونگ زد و بیرون رفت...
هیونگ روی تختش نشست و دستهاش رو توی موهاش فرو برد و اونها رو با کلافگی بهم ریخت... خدارو شکر می کرد با کیو بد رفتاری نکرده و کیو دیر تر برگشته اگر اینطور نبود به خاطر یه حرف رابطه دوستی و برادریشون خراب می شد... البته مطمئن نبود که کیو جونگ در اونصورت هم نمی بخشیدش... از مهربونی کیو جونگ مطمئن بود... پشیمون بود که چنین فکرهایی درباره کیو جونگ به ذهنش راه داده اما اتفاقات امروز هم بی تاثیر نبود.. روز تلخی برای هیونگ بود روزی که می تونست شیرین باشه....
فلش بک
هیونگ بلند از همونجا داد زد: سلاااام... خودش هم نمی دونست چرا اینقدر سرحاله... اما فقط دو ثانیه بعد به پیشونی خودش کوبید : آه چقدر خنگی هیونگ جون... قراره قلب سومینو مال خودت کنی.. فایتینگ.. مشتش رو برای خودش به علامت مبارزه تکون داد...
سومین: آ..اوپا اومدی... با دیدن حالت هیونگ خنده ش گرفته بود...
هیونگ که از ظاهر شدن ناگهانی سومین جلوش دست پاچه شده بود و با لبخندی سعی کرد حالت خجالت زده شو از اینکه سو مین اون رو در اون حالت دیده بود مخفی کنه به سمت سو مین برگشت... با دیدن لباس آبی آسمونی خوشرنگ و برازنده ای که به تن سومین بود و زیبایی سومین رو دوچندان به نمایش گذاشته بود نفسش بند اومد و همون لحظه تصمیم گرفت هر طور شده همین امشب بهش اعتراف کنه....
با قدم های منظمی به سومین نزدیک شد و هر لحظه منصرف می شد یا برعکس مصمم می شد حرفش روبزنه با خودش درگیر بود.. تاسف می خورد که چرا حتی گل هم نخریده... اما باید حرفمو بزنم هر طور شده... سومین متوجه حالتهای عجیب هیونگ شده بود که هر لحظه افکارش روی صورتش اثر می گذاشت... لحظه ای تردید و دو دلی لحظه بعد امید واری و لبخند... با خنده جلو رفت ورو به روی هیونگ ایستاد .. با جلو آمدن سومین هیونگ تپش نا منظم قلبش رو حس می کرد  و چیزی نمونده که صدای تپش های بیقرارش راز درونش رو لو بده...
دستش رو روی قلبش گذاشت و سعی کرد با نفس عمیق کمی آرومش کنه...
سومین: اوپا چیرزی شده؟ یکم عجیب غریب شدی..
هیونگ: سومین آ.. اگر من بگم از کسی خوشم اومده تو چکار می کنی؟
سومین:اووووو...خب من خوشحال می شم بعد تبریک می گم...
ضربه ای به بازوی هیونگ زد و حرفشو باشیطنت ادامه داد: و به دختره حسودیم می شه و می رم این خبرو پخش می کنم و هم دختره رو فراری می دم هم یه پولی به جیب می زنم و کلا خباثت دخترونه امو نشون می دم!
هیونگ: یاااااا.... اما آروم شد و لبخندی زد و جلوتر رفت..
هیونگ:حسودی می کنی؟ واقعا؟
سومین: خب معلومه.. اوپای من خیلی خوشتیپه!
هیونگ لبخندی زد و امیدوار شد و ادامه داد..
هیونگ: اممم اگر اون دختر خودت باشی چی؟ بازم می خوای بری لو مون بدی و پولی به جیب بزنی... لحن شوخش باعث شد یکم از بهت سومین از شنیدن این کلمات از هیونگ در بیاد..
سومین: نه دیگه اونوقت جیب خودتو خالی می کنم اوپا!
هیونگ خندید: پس قبول می کنی؟ می خوای جیبمو خالی کنی؟
خنده سومین روی لبش ماسید و محو شد: او..پا.. داری جدی می گی؟
هیونگ: اهم مگه من با تو شوخی دارم.. با لحن کاملا جدی حرف دلش رو به زبون آورد: سومین.. من از اول از تو خوشم اومد ولی چون تو گفتی کسی رو دوست داری چیزی نگفتم ولی الان دیگه می دونم که مردی تو زندگی تو نیست.. پس من می تونم جای اونو در  قلب و زندگیت پر کنم.... اجازه بده قلبتو بدست بیارم
هیونگ امیدوارانه به سومین که سرشو پایین انداخته بود و چشمهاشو بسته بود نگاه می کرد دیگه فاصله اشون به قدری کم بود که اگر دست هاشو بالا میآورد سومین درآغوشش بود... منتظر واکنش سومین بود و هر لحظه استرسش بیشتر می شد که وقتی سومین سرش رو بالا آورد و قدمی به عقب برداشت قلبش فرو ریخت و چیزی ته دلش می گفت دیگه نباید امیدوار باشی... و با کلمات بعدی سومین به یقین رسید...
سومین: اوپا...نمیشه.. من... من.. نمی تونم اینو قبول کنم... متاسفم..
هیونگ: یااا تو ...آخه چرا؟ هنوزم امیدواری اون.. اون بیاد طرف تو؟ امکانش نیست... براش سخت بود تمام این کلماتی که به سومین می گفت خودش رو آزرده می کرد..
سومین: آره ممکنه بیاد.. اون ... از من خوشش میاد.. حتی.. حتی منو بوسید... در واقع سومین بیشتر قصد داشت خودش رو با این حرف مجاب کنه تا هیونگ..
با این حرف هیونگ بهت زده بهش خیره شد و چند دقیقه طول کشید تا به آرومی این حرف رو توی ذهنش تجزیه و تحلیل کنه... یعنی کیو جونگ چنین کاری کرده؟؟... نه... ولی خودش داره می گه.. کم کم عصبانیت بهش چیره شد و با همون حالت به طرف خونه گروهی راه افتاد...
پایان فلش بک
با حرص به سرش کوبید... نتونست جلوی خودش رو بگیره و بلند نگه دختره احمق... چرا حرکت کیو رو اشتباه برداشت کرده... بازم فکر کرد و فکر کرد.. چهره کیو جونگ جلوی چشمش زنده شد... اولین باری که دیدمش بوسیدمش.. آره.. هه.. دختره دیوونه خودتو گول می زنی یا منو؟! روی تختش دراز کشید دستهاشو زیر سرش قفل کرد... هنوز تموم نشده... بلاخره قلبتو نرم می کنم... چشمهاشو بست و مانند فرشته ها به خواب فرو رفت..




طبقه بندی: Lovely dream،
برچسب ها: marikyu68، LovelyDream،

تاریخ : شنبه 14 تیر 1393 | 02:42 ب.ظ | نویسنده : marikyu 90 | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.