تبلیغات
The Best Stories About Korean Groups - Who are you
جیییییییییییغ
 سلاااااااااااااااااااااااام

حالتون خوبه؟

چه خبرا؟ چیکارا می کنین؟ تعطیلات خوش می گذره؟
منم تازه چند روزی میشه که تعطیلاتم شروع شده و بعد یه ماه و نیم جهنمی بالاخره دارم روی ارامشو می بینم

راستی با کمی تاخیر ماه رمضانو به همتون تبریک می گم
ایشلا نماز روزه هاتون قبول باشه
برای منم دعا کنین

خوب خوب خوب
من یه کار عجیب همین الان دلم خواست انجام بدم

اونم اینه که بعد از اینکه سه قسمت از داستانو گذاشتم امروز تصمیم گرفتم تیزر بذارم

بعلـــــــــــه

گفتم اینطوری هم شاید کسایی باشن که تیزر رو بخونن و داستان جذبشون کنه
هم اینکه کسایی که داستان رو می خوندن براشون یه چیزایی یاداوری میشه و یه خماری هایی به وجود میاد

چون داستانو تا اخر دارم برای همین دیدم بد نیست یه تیزریم بذارم
بعد از تیزرم قسمت چهارم رو میذارم
اگر داستان رو بخونین بی نهایت خوش حالم می کنین
پس بفرمایین ادامه





با عصبانیت پاشو رو پدال گاز فشار میداد. سرعتش بیشتر از اون چیزی بود که باید باشه. اما براش مهم نبود.


با عصبانیت فریاد کشید: چرا من؟

یه دفعه..... نور کور کننده ای چشماشو خیره کرد......

صدای ترمز ماشین تو اون خیابون خلوت و بارون زده پیچید.....


------------------------------------------


همون لحظه لبای جیون روی لباش قرار گرفت. برای چند ثانیه انگار مسخ شده بود. انگار روحی نداشت. تمام بدنش سر شد. اما یه دفعه به خودش اومد. خیلی سریع صورتشو عقب کشید و جیونو از خودش دور کرد.


صورتش داغ شده بود. خواست داد بزنه داری چه غلطی می کنی؟ که با دیدن سونگ می سر جاش خشک شد. سونگ می چند لحظه با چشمایی که اشک توش موج میزد بهش خیره شده اما خیلی سریع روشو برگردوند و شروع به دوییدن کرد.


------------------------------------------


هیون که دیگه از عصبانیت حالش دست خودش نبود رو کرد سمت هیونگو گفت : داری خیلی گنده تر از دهنت حرف میزنی. اصلا اره من لیدرم پس منم پرتت می کنم از گروه بیرون.....



------------------------------------------


یخ کرد.


" خبر فوری... مرگ کیم هیونگ جون یکی از اعضای گروه دابل اس فایو او وان در اثر صانحه رانندگی "


-----------------------------------------


نه امکان نداشت جنازه نیمه سوخته ای که جلوش بود هیونگ باشه. نگاهشو از صورت کاملا سوخته اون گرفت و با تهوع به دستای پسر خیره شد. تو اون دستش که نسوخته بود دست بندی خود نمایی می کرد.


-----------------------------------------



خبرای برگشت گروهو شنیده بود و حالا وقتش بود کارشو شروع کنه. باید قولی که به مادرش داده بود و عملی می کرد و انتفام برادرشو از تک تکشون می گرفت. وقتی به اون چهار تا فکر می کرد نفرت مثل گیاهی وحشی تو وجودش ریشه می دووند. می دونست تا اونا رو نابود نکنه قلبش آروم نمیشه. باید انتقام زجر مادرشو از اونا می گرفت و کاری که پدرش با کشتن اون پسر شروع کرده بود خودش به پایان می رسوند.


-----------------------------------------


تصاویر کوتاهی از جلوی چشماش می گذشت و صداهای مبهمی تو گوشش می پیچید.

یه عالمه جمعیت...

نورای سبز درخشان....

صدای قهقهه خنده...

چهره زنی که بیدارش می کرد...

کیک تولد که شمعاش تو تاریکی می درخشید...

نور...

صدای فریاد پسری که اسمی رو صدا می زد...

یه اسم آشنا...

یه مرد با روپوش سفید...


-----------------------------------------


پکی به سیگارش زد و گفت: آره باید این کارو بکنی. بهت گفتم مجبورت می کنم خودت با دستای خودت گروهتو نابود کنی کیم هیونگ جون. از چهره جدیدت لذت ببر.....


-----------------------------------------


به آرومی به پشتی تخت تکیه داد. همونطور که توی افکارش غرق بود با انگشتاش با قوطی ها بازی می کرد. دیگه چیزی نمونده بود. خیلی زود می تونست قرصا رو به خوردش بده و اون وقت انتقامش شروع می شد. فقط باید یکم صبر می کرد. اول باید اعتمادشونو جلب می کرد. باید مطمئن می شد هیچ کس بهش شک نمی کنه. فقط کافی بود دلشونو به دست بیاره و اون وقت می تونست شروع کنه.



-----------------------------------------



سونگ جو بازم خندید. اینکارش جونگو بیشتر عصبانی می کرد. دقیقا همون چیزی که سونگ جو بهش احتیاج داشت.

با لبخند گفت: اما گرفتم. فکر کردی بعد اولین آلبومی که بیرون بیاد دیگه کسی به یه مرده فکر می کنه؟ اونم کسی که قبل مرگش یه زنو حامله کردو بعدم خودشو کشت؟


-----------------------------------------



دیگه هیچی براش مهم نبود. تو چند روز گذشته کاری به جونگ نداشت. جونگ به خاطر ضعف دائمیش که به خاطر خوردن اون دارو ها بود دیگه لب به هیچ کدومشون نمی زد. امشب وقتش بود ضربه نهایی رو بزنه. امشب به همه ثابت می کرد که جونگ دیوونست. بعد راه برای نابودی بقیه باز می شد.


-----------------------------------------



لبخند پیروزمندانه ای رو صورتش نشست. روی تخت دراز کشیدو همونطور که به سقف خیره شده بود زیرلب گفت: بازی تازه شروع شده پارک جونگ مین...........






طبقه بندی: who are you?،

تاریخ : یکشنبه 15 تیر 1393 | 04:29 ب.ظ | نویسنده : Donya | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.