تبلیغات
The Best Stories About Korean Groups - Who are you ? - 4

یبار دیگه سلام

تیزرو خوندین؟
هرچند که اینجا تبدیل به وب ارواح شده و انتظار زیادیه اگر فکر کنم کسی خوندتش
به هرحال همون طور که قول دادم قسمت چهارم رو اوردم

قسمت بعدیه قلبای شیشه ای هم خیلی زود می ذارم پس منتظر باشین

بفرمایین ادامه

بوس




هر چهارتاشون با نارضایتی تو دفتر مدیر هان جمع شده بودند و منتظر بودند اون پسر به قول جونگ مین مزاحم سروکلش پیدا بشه. هیون جلو پنجره ایستاده بودو به آسمون نگاه می کرد. جونگ رو صندلی با حالت عصبی پاهاشو تند تند تکون میداد و با اخم عمیقی به انگشتاش که تو هم قلاب شده بود خیره نگاه می کرد. کیو روی میز ضرب گرفته بود. ولی یونگ خیلی بی تفاوت دست به سینه نشسته بود و توی افکارش غرق بود.


سونگ جو رو به روی کمپانی ایستاده بود و به در ورودی خیره نگاه می کرد. نمی دونست چرا انقد دلش شور میزنه. حسی که تو این دو سال خیلی کم به سراغش اومده بود. نفس عمیقی کشید. دوباره اخم روی پیشونیش نشست و به غرور اجازه داد توی چشمای سیاهش خود نمایی کنه.


پاهاشو روی پله اول گذاشت و آروم از بقیه پله ها بالا رفت. وارد کمپانی شد. یه حس ناشناخته داشت که با هر قدم که به سمت جلو بر میداشت بیشتر تو وجودش نفوذ می کرد. سوار آسانسور شد و دکمه شماره پنج رو فشار داد.


از آینه داخل آسانسور به چهره خودش چشم دوخت. هروقت به خودش نگاه می کرد احساس غریبگی می کرد. انگار خودشم خودشو نمیشناخت. هر وقت از این احساسش با پدرش حرف میزد بهش می گفت به خاطر از دست دادن حافظشه.  ناخواگاه دستاشو به سمت موهای صاف و خوش حالتش برد و با نوک انگاشتاش مرتبشون کرد. نمی دونست چرا ولی از این کار خوشش میومد. دوباره به یاد مادرش افتاد. خشم و کینه به قلبش چنگ زد. به خودش گفت: هر طور شده باید وارد گروهشون شی.... به هر قیمتی که شده باید بتونی.... به هر قیمتی...


در آسانسور باز شد. چشم از خودش برداشتو پا به سالن بزرگ پیش روش گذاشت. از یه راه رو گذشت و به طرف دفتر مدیر هان رفت. پشت در که رسید یکم مکث کرد. بعد دستشو بالا آورد و چند ضربه به در زد. دستشو گذاشت رو دستگیره و به سمت پایین فشار داد. وارد اتاق شد و بعدم درو پشت سرش بست.


 همین که سرشو بالا گرفت و چشمش به اونا افتاد... سرش گیج رفت.... نمی دونست چش شده. چشماشو بست... برای لحظه کوتاهی تصاویر گنگی از جلوی چشماش گذشت و صداهای مبهمی تو گوشش پیچید...


یه عالمه جمعیت...

نورای سبز درخشان....

صدای قهقهه خنده...

چهره زنی که بیدارش می کرد...

کیک تولد که شمعاش تو تاریکی می درخشید...

نور...

صدای فریاد پسری که اسمی رو صدا می زد...

یه اسم آشنا...

یه مرد با روپوش سفید...


دستاشو به طرف سرش برد و محکم فشار داد. عرق سردی رو پیشونیش نشسته بود. معنی هیچکدوم از اون تصاویرو نمی فهمید. حالش داشت بهم می خورد. اما نمی تونست اون قرارو از دست بده. دستاشو محکم به دستگیره در گرفت تا جلو افتادنشو بگیره. حس کرد یه نفر صداش می کنه. چشماشو باز کرد و با چهره رئیس هان رو به رو شد.


-سونگ جو خوبی؟


سرشو تکون داد. با پاهای لرزونش به طرف یکی از صندلی ها رفتو نشست.


جونگ مین پوزخندی زد و به هیون که بی تفاوت به سونگ جو خیره شده بود گفت: انگار از استرس داره پس میفته...


سونگ جو دوباره به چهره اون چهار نفر نگاه کرد که بهش خیره شده بودند. حس غریبی داشت. انگار اونا رو میشناخت. یه لحظه چهره مادرش با اون صورت شکسته جلو چشماش ظاهر شد و دوباره... نفرتو تو عمق وجودش حس کرد.


بعد از چند لحظه یکی از اونا که از پدرش شنیده بود لیدره شروع به صحبت کرد: اگه بهتری می شه خودتو معرفی کنی؟


عجیب بود که حس می کرد اونا هم ازش خوششون نمیاد. ولی خیلی تفاوتی نداشت. صداشو صاف کرد و مختصر گفت: لی سونگ جو...


پوزخند دیگه ای رو صورت جونگ نشست. با لحن سردی رو به سونگ جو گفت: چرا فکر کردی می تونی وارد گروه ما شی؟


سونگ جو هم پوزخندی زد و نگاه سردشو جواب داد. با لحن بی تفاوتی گفت: اوه... فقط خواستم امتحان کنم...


همون موقع تلفن آقای هان زنگ خورد. خیلی سریع جواب داد بعد از جاش بلند شد و گفت: پسرا من باید تنهاتون بذارم کار مهمی پیش اومده...


بعد لبخندی زدو از اتاق خارج شد.


بعد از کمی سکوت هیون دوباره شروع به صحبت کرد.


-می دونی یکی از اعضای گروه ما مرده؟


سونگ جو که با تموم وجود سعی می کرد با لبخندش چیزی رو لو نده گفت: بله می دونم...


-پس حتما می دونی که اون صدای خیلی خوبی هم داشت...


سونگ جو کمی مکث کرد. اون هیچ وقت صدای این گروهو نشنیده بود. ولی آروم سرشو تکون داد.


-جدا از صداش اون مثل برادر ما بود. ما اینجاییم چون رئیس هان ازمون خواسته ولی ما نمی خوایم براش جایگزینی بیاریم...


سونگ جو سر جاش جا به جا شد و گفت: دلیلی نمی بینم که جایگزینش بشم. من فقط می خوام یه عضو از گروه باشم...


هیون چند لحظه بهش خیره شد. از نگاهش نمی شد هیچ چیز رو حدس زد. بعد از کمی مکث گفت: چطوره برامون بخونی؟


هیون این حرفو زد و به پشتی صندلیش تکیه داد. حس خوبی به اون پسر نداشت ولی از طرفی ازش بدش نمیومد و دلیل این حالشو نمی دونست. پیش خودش گفت: بذار بخونه اون وقت از صداش ایراد می گیریم و قبولش نمی کنیم....


سونگ جو گفت: یه آهنگ آماده کردم که...


اما پیش از اون که حرفش تموم شه کیو جونگ که تا اون موقع ساکت بود و فقط نگاه می کرد گفت: اگه میشه یکی از آهنگای ما رو بخون. بعد به سونگ جو خیره شد تا عکس العملشو ببینه. اینطوری بهتر می تونستن ازش ایراد بگیرن چون احتمالا آمادگیه خوندنشو نداره.


سونگ جو نمی دونست باید چیکار کنه. اون هیچ وقت آهنگاشونو نشنیده بود. چطور می تونست آهنگی رو اجرا کنه که تا حالا به گوشش نخورده. یاد برادرش افتاد. حالا می فهمید چرا برادرش موفق نشده بود. نباید جا میزد. پرسید: کدوم آهنگو بخونم؟


یونگ خیلی سریع گفت: because i'm stupid....


سونگ جو با تعجب به یونگ خیره شد. حتی اسم اون آهنگم به گوشش نخورده بود. گفت: من این آهنگو نشنیدم...


جونگ: پس نمی تونی اجراش کنی؟


 لحظه ای به جونگ که لبخندی رو لباش نشسته بود خیره شد. با اخم گفت: چرا می تونم. فقط متن آهنگو احتیاج دارم.


هیون از جاش بلند شد. از یکی از قفسه ها پشت میز پوشه ای بیرون کشید. نگاه گذرایی به داخلش انداختو بعد یه کاغذ از توش خارج کرد. از قفسه دیگه ای یه CD برداشت و به سمت لبتاب روی میز رفت.


هیون: چون آهنگو گوش ندادی یبار می ذارم که گوش کنی بعد با آهنگ خالی بخون....


هیون آهنگی رو پلی کردو بدون اینکه چشم از اون پسر برداره منتظر شد.... سونگ جو با دقت به آهنگ گوش داد. وقتی تموم شد هیون آهنگ خالی رو گذاشت. متنو داد به سونگ جو و به روی صندلیش نشست....


سونگ جو به کاغذ نگاه کرد. شروع به خوندن کرد. حس خاصی داشت. تا حالا اون آهنگو نشنیده بود اما کاملا می دونست چطور باید اونو اجرا کنه. انگار قبلا بارها بارها اون آهنگو خونده باشه. یه بار دیگه تصاوری مبهمی از نورای سبز جلوی چشماش شکل گرفت. نمی فهمید چرا این چیزا رو می بینه ولی الان وقت نداشت بهش فکر کنه. تمام تلاششو کرد که اون تصاویرو از ذهنش پاک کنه. باید روی آهنگ تمرکز می کرد. نمی تونست این فرصتو از دست بده.


آهنگ تموم شد...نفس عمیقی کشید.... سرشو بالا گرفت. اما با دیدن چهره پسرا زبونش بند اومد..........


طبقه بندی: who are you?،

تاریخ : یکشنبه 15 تیر 1393 | 05:25 ب.ظ | نویسنده : Donya | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.